3- شعرخوانی
شعرخوانی با یکصد و بیست و دومـین غزل از دیوان حافظ، کانون زمین لرزه امروز صب تبریز کجا بود با قرائت استاد احمد نجف زاده آغاز شد. کانون زمین لرزه امروز صب تبریز کجا بود غزلهایی کـه در جلسه خوانده مـیشود برگرفته از نسخهی چاپی مرحوم غنی و قزوینی هست و بـه همان ترتیب کـه در نسخهی قزوینی و غنی آمده هست هر هفته یک غزل از دیوان خواجه خوانده خواهد شد. کانون زمین لرزه امروز صب تبریز کجا بود استاد نجف زاده بعد از خواندن غزل خواجه، برخی ابیـات و لغات را توضیح مـیدهند:
هر آن کـه جانب اهل وفا نگه دارد
خداش درون همـه حال از بلا نگه دارد
حدیث دوست نگویم مگر بـه حضرت دوست
که آشنا سخن آشنا نگه دارد
دلا معاش چنان کن کـه گر بلغزد پای
فرشتهات بـه دو دست دعا نگه دارد
گرت هواست کـه معشوق نگسلد پیمان
نگاه دار سر رشته که تا نگه دارد
صبا بر آن سر زلف ار دل مرا بینی
ز روی لطف بگویش کـه جا نگه دارد
چو گفتمش کـه دلم را نگاه دار چه گفت
ز دست بنده چه خیزد خدا نگه دارد
سر و زر و دل و جانم فدای آن یـاری
که حق صحبت مـهر و وفا نگه دارد
غبار راه راهگذارت کجاست که تا حافظ
به یـادگار نسیم صبا نگه دارد
***
ایمان فرستاده از جوانان بااستعداد و شاعران آیندهدار همشـهری نفر بعدی بود کـه به شعرخوانی پرداخت. ایشان دو غزل خواندند کـه به سبک غزلهای همـیشگیشان بـه مسائل فلسفی اختصاص داشت. اشعار بیشتر این شاعر همشـهری را مـیتوانید درون وبلاگ ایشان بخوانید. وبلاگ ایمان فرستاده درون بخش پیوندهای وبلاگ قرار دارد:
تمام عمر گُم کردم خودم را، ریشـههایم را
نمـی دانم بیـابم خویش را یـا ریشـههایم را؟!
به اجزای طبیعت با ظرافت خیره گشتم تا
ببینم درون دلِ این کوه و صحرا ریشـههایم را
به مـیوه... بعد، شاخه... بعد، ساقه... بعد، ریشـه... بعد؟!
به این شیوه نخواهم کرد پیدا ریشـههایم را
به صورتبندیام درون آینـه آنقدر دل بستم
که گُم کردم درون این جادوی زیبا ریشـههایم را
درون ذهن این دالانِ پیچاپیچ گشتم تا
مگر پیدا کنم درون این هیولا ریشـههایم را
به قبل از خویش و قبل از قبلهای خویش رفتم تا
بیـابم درون سیـاهیهای آنجا ریشـههایم را
درون خویش مـیغلتم بـه دور از هرچه هست و نیست
دوباره مـیکُنم درون خود شکوفا ریشـههایم را
***
چرا گُلهای شادِ باغ را پژمرده مـیبینم؟
چرا گنجشکهای خانـه را افسرده مـیبینم؟
را مادهای غمگین، دلم را تودهای خونین
خودم را آن کـه به تنـهاییاش پی بُرده، مـیبینم
کنار پنجره خطهای باران را نمـیفهمم
ولی درون ذهن کُلّ شـهر را خط خورده مـیبینم
تخیّل متّصل کرده هست ذهنم را بـه دنیـایم
درون ذهن هر جنبندهای را مُرده مـیبینم
من اینجا با تخیّل تکدرختِ کوچه را هر روز
شبیـه جالباسی اتاق افسرده مـیبینم
تخیّل را تخیّل مـیکنم شاید بفهمم چیست
ولی تنـها هیولایی کـه خود را خورده مـیبینم
جلوی آینـه مـیایستم با حجمـی از بودن
جهان را با همـه سنگینیاش بر گُرده مـیبینم
***
دیگر شاعر همشـهری آقای محمود خرقانی کـه از مربیـان و فعالان کانون پرورشی فکری کودکان و نوجوانان تربت هستند درون ادامـه دو غزل زیبا خواندند:
من از دریـا گریزانم، بـه من صحرا بده، ای دوست
درون این همـه آدم مرا هم جا بده، ای دوست
برای هری عشوه، به منظور هری خنده
در این کُنج غریبیها بـه ما هم پا بده، ای دوست
شبیـه بذر بیحاصل تهِ بُنبستها هستم
درختم کُن، بلندم کُن، بـه من معنا بده، ای دوست
منم مشتاق غمهایت بـه هر کـه یکی دادی
به من، تنـها بـه من، تنـها بـه من صدتا بده، ای دوست
منم یک شیشـهی یخ کرده از یک پنجره، تنـها
از آن لبهای خورشیدی فقط یک «ها» بده، ای دوست
کدامش؟ خواب یـا خلسه؟ کدامش؟ مرگ یـا رویـا؟
برای آمدن که تا ک ویزا بده، ای دوست
***
دردَم شبیـه بستهی سیگار مسخرهست
هی مـیکشم مدام و به ناچار مسخرهست
روز و شبم شبیـه بـه هر روز و هر شبم
طی ِ زمانـه بـه اجبار مسخرهست
سربازِ صفر باشی و بیجیره درون دَکَل
سرباز صفر و این همـه سردار مسخرهست
یک نصفِ روز زخمِ زبانِ غریبهها
یک نصفِ روز طعنـهی همکار مسخرهست
لبها شبیـه کُلت و تبّسم گلولهاش
حرفی کـه خنده مـیزَنَد انگار مسخرهست
سلّولِ جسم، قلعهی خانـه، حصار شـهر
ماندن درونِ این همـه دیوار مسخرهست
مُردن به منظور این همـه خوب هست و باز هم
مُردن به منظور این همـه تکرار مسخرهست
***
امـیر یوسفی مقدم دیگر شاعر جوان همشـهری کـه گاهی درون جلسات شنبهشبها شرکت مـیکنند درون ادامـه یکی از غزلهای جدیدشان را خواندند. ایشان جلسات زیـادی را با انجمن شنبهشبها نبودهاند اما هر بار کـه به جلسه مـیآیند رشدی کـه در شعر داشتهاند بـه خوبی بـه چشم مـیرسد. امـیدوارم روند رو بـه رشد این شاعر همشـهری همچنان ادامـه داشته باشد و در آینده شاهد شعرهای عالیتری از این شاعر جوان تربتی باشیم:
نگاهت کردم و سیبِ رُخت را سرخ و تر کردی
به ترفندِ حیـایت شوقِ من را بیشتر کردی
سرت را دلبرانـه با ادا و ناز چرخاندی
نگاهی چون زمـینلرزه، مرا زیر و زبر کردی
به رندی چشم خود را بر زمـین انداختی، بعدش
مرا از بوسهگاه پُشت پلکت باخبر کردی
گرفتی چادرت را با لبت، من آرزو کردم
به جای چادری باشم کـه سر که تا پا بـه سر کردی
به جای چادرت باشم، بگردم دور که تا دورت
به آغوشم کشی وقتی کـه احساس خطر کردی
مـیان چادرت زیبای من زیباترینی تو
اگر چه سهم من را از نگاهت مختصر کردی
به خود آوردیام با اخم، انگاری کمانداری
رَجَز مـیخوانْد: کانون زمین لرزه امروز صب تبریز کجا بود دیوانـه! هوای دردسر کردی؟
اگرچه شاعرم، خیرِ سرم، مبهوت خشکم زد
تمام ذوق و شعرم را بـه پلکی بیاثر کردی
به دام افتاده بودم درون نگاهت با خودم گفتم:
اگر درون دام باشی و به دام آری هنر کردی
هنر کردم، خطر کردم، هوای دردسر کردم
به سویت آمدم اما مرا بیچارهتر کردی
نماندی، شرم کردی، رفتی و تنـها دعا کردم
ببخشی سرکشیهای مرا و باز برگردی
***
هوا ابریست، بی باران
زمـین خاکیست، خشکیده
مجازات کدامـین جرم ما سنگیندلان را
باغبان دیده
تمام حاصلش را
هر چه کشته
دست بیرحم زمستان از زمـین چیده
عصا درون دست
دستی بر کمر
در باغ
از جویی بـه جویی مـیرود
دلخون
اگر برگی ببیند زرد، پوسیده
اگر یک شاخهگل بی آن کـه گُلبرگی بر آن بر خاک چسبیده
و حتی خار رنگ چهرهاش زرد است، ترسیده
مـیان باغ یـا درون بین قبرستان
نمـیداند کجا درون خاک روییده
عصا درون دست
مرد باغبان دستی گرفته بر کمر
در باغ مـیچرخد
بلندِ قامتش مثل درختان کهنسال مـیان باغ خوابیده
نمـیافتد دمـی آه از لبانش، اشک از دیده
تمام حاصلش را هیچ مـیبیند
تمام دسترنجش، آه، غیر از آه محصولی نمـیچیند
محاسن خیس
دائم از دو چشمم جویهای تازه مـیگیرد
نگاهش خاک را که تا آسمان اندازه مـیگیرد
گمانم خاک خشک تشنـه را دارد نشان آسمان بیمروّت مـیدهد با چشم
تا شاید
دل سنگِ سیـاهِ آسمان یک دَم بـه رحم آید
دری از غیب بگشاید
دری از غیب
تا شاید
هوا ابریست، بی باران
زمـین سرد است، مردِ باغبان نالان
ولی دلخونتر از آن باغبان، شاعر
اگرچه واژههایش که تا همـیشـه غرق امـید است
اگر چه دفترش پُرنور و هر روزِ دلش عید است
دلش درون این هوا مـیگیرد، ای مردم
که هم دلتنگ باران مانده
هم دلتنگ خورشید است
***
دوست خوبم علی اکبر عباسی کـه چند هفتهی پیش غزلی با ردیف آپاچی خواندند این هفته ویرایش تازهای از این غزل را به منظور دوستان حاضر درون جلسه خواندند. بارها گفتهام کـه آقای عباسی هرگز غزلهای سروده شده را رها نمـیکنند و دائم درون حال ویرایش آن هستند. مقایسهی ویرایشهای مختلف غزلهای ایشان به منظور علاقهمندان مـیتواند بسیـار مفید باشد. دوستان به منظور مقایسه مـیتوانند بـه گزارش جلسهی 1079 مراجعه کنند:
خیره بر آخرین گذرگاه هست آخرین جنگجوی آپاچی
خون یک ایل درون کفِ دستش، مرگ درون روبروی آپاچی
پشتِ سَر یک قبیلهی تنـها درون هراس از چپاول و غارت
دل سپرده بـه آخرین امـید، چشمهایش بـه سوی آپاچی
موی وحشیِ او رها درون باد بیرقی کـه به خاک اگر افتد
شعله درون آسمانِ ایل افتد، مـیرود آبروی آپاچی
بغض او ابتدای طوفان است، ترس اگر آبروی او نبَرَد
ای دریغا کـه عاقبت این بُغض خفه شد درون گلوی آپاچی
چشمهای عقابیاش را بست، تیر از چلهی کمان افتاد
ترس بر جانِ او مسلط شد، کُشته شد آرزوی آپاچی
زندگی، ارمغان این خفّت؛ بردگی، ابتدای این ذلّت
هیچ کوهی دگر نمـیشنود نعره و های و هوی آپاچی
کاش درون انتهای این قصّه «غیرت» از خواب ناز برخیزد
مردِ این قصه باز برگردد بـه همان خلق و خوی آپاچی
گلهی خشمگین بوفالو دود درون آسمان ایل انداخت
در دل آسمان کوهستان محو شد رنگ و بوی آپاچی
مثل من، مثل تو تماشا کرد انقراض قبیلهی خود را
بیشباهت بـه قصهی ما نیست قصهی جنگجوی آپاچی
***
آقای سلیمان استوار فدیـهه شاعر طنزپرداز همشـهری این هفته یک شعر طنز خواندند. شعر طنز این هفتهی ایشان درون قالب قطعه سروده شده بود و به بازنشتگان و احوال ایشان اشاره داشت:
یـاد بادا روزگاری خان عمو بودیم ما
یـاد بادا قیل و قال و آن هیـاهو، ای عمو
راه و رسم زندگی اینگونـه با محنت نبود
چرخ بر وفق مرادم بود و همسو، ای عمو
مرغ جانم وحشت از شاهین و از کررا نداشت
بی غم و بی غصّه همچون یک پرستو، ای عمو
قامتی چون شاخ شمشاد و صنوبر داشتم
کی مرا دیدی چنین مانند «جو جو»؟ ای عمو
وزنـهبرداری قدر بودم مـیان چهرهها
در دو حرکت مـیزدم پانصد بـه کیلو، ای عمو
پشت صدها پهلوان را مـیرسانیدم بـه خاک
من نمـیدانم چه شد آن زور بازو، ای عمو
مثل من خوشتیپ کی دیدی تو درون مُلکِ عجم
در عجب ماندم چه شد آن خرمن مو، ای عمو
حالیـا بازننشست و در هچل افتادهام
حال من گردیده از این رو بـه آن رو، ای عمو
مـیدهد دولت مرا هر ماهه یک مـیلیون حقوق
کاسبان گرگاند و من مانند آهو، ای عمو
همچنین هفتَم گرو گردیده پیش پنج و شش
رفتهام درون گل فرو که تا حدِّ زانو، ای عمو
از گرانیها چنان تحت فشارم کـه مگو
از بعد و از پیش و هم از هر دو پهلو، ای عمو
دار و نادارم همـه بر باد رفت و، مـیرود
از لبانم خنده و آن خُلق نیکو، ای عمو
رفته از یـادم همـه رسم و رسوم جمعهها
در بساطم نیست چیزی، بُرده لو لو، ای عمو
شنبهشبها مـیکنم وز وز چو زنبور عسل
مسجد قائم برایم همچو کندو، ای عمو
در کنار شاعران گُل گفته و گُل بشنوم
شعر ایشان از برایم همچو دارو، ای عمو
من نمـیگویم غزل از قامت رعنای یـار
یـا ز چشمانِ سیـاه و قوس ابرو، ای عمو
رفته از یـادم خط و خال وو شـهد و شکر
کی کنم توصیف موی و پیچ گیسو؟ ای عمو
طنز تلخی گویم از دزدیِ آقای الف
او کـه ما را مـیمَکَد مانند زالو، ای عمو
مـینشیند پشت لامبورگینی و سانتافهاش
پول او افزون شده از حدِّ پارو، ای عمو
مـیرود هر ساله حج و، سعی او دارد صفا
فرق بسیـار هست بین بنده با او، ای عمو
پانزده که تا دارد درون خیـابان ونک
هر یکی همچون هلو و مثل آلو، عمو
نور مومن را فقط درون صورت حاجی ببین
من دگر بینورم و در حالِ سو سو، ای عمو
او کجا دارد خبر از حال ما بیچارگان؟
درد ما افزونتر هست از دردِ زائو، ای عمو
مـیخورد درون خانـهاش هر شب فسنجان و کباب
سال طی گشت و ندیدم نان کوکو، ای عمو
آن ارغوانی نوش جان جیم و دال
پسته و بادام و فندق سهم یـارو ای عمو
انبه و سیب و گلابی باشد از آقای مـیم
جای اینها مـیخورم من برگِ کاهو، ای عمو
دلخوشیام یک سبد کالاست گر آید بـه دست
بیش گر خواهم، مرا گویند: پُررو، ای عمو
بیست و دوم مـیدهد دولت مرا یـارانـهای
من بـه درویشی قناعت کرده و خو، ای عمو
ای سلیمان غم مخور از صد جوان هم بهتری
مـیزنی جفتک گهی مانند یـابو، ای عمو!
***
آقای محمد جهانشیری دیگر شاعر همشـهری درون ادامـه یک غزل خواندند:
از جام آیینـه نگاهش مال من بود
عمری بـه حسرت رفت و، آهش مال من بود
هی شخم کردم دشتی از اندیشـهها را
گندم اگر رویید، کاهش مال من بود
از هفت شـهر عشق، کوه قاف و سیمرغ
تنـها فقط دوری راهش مال من بود
مـیخانـه را بستند وقتی من رسیدم
یک جرعه از جام گناهش مال من بود
از رنگ پُرافسون چشمِ مستِ معشوق
رسواییِ روزِ سیـاهش مال من بود
اینجا همـه گرگاند درون جلدِ برادر
باور نکردم اشتباهش مال من بود
من یوسفی بودم کـه از مجموعهی عشق
پیراهن خونی و چاهش مال من بود
خَم گشت بر بام ترقی نردبانی
بر دوش من پایی و، آهش مال من بود
***
نوبت بـه دیگر شاعر همشـهری جناب آقای اکبر مـیرزابیگی رسید و ایشان هم یک غزل خواندند:
از همان اول کـه یـار ما شدی
من شدم مجنون و تو لیلا شدی
دل بُ از تمام دلبران
بس کـه تو درون چشم من زیبا شدی
چند روزی دلبری کردی و باز
کیمـیا گشتی و کمپیدا شدی
رفتی و دیگر نکردی یـادِ من
از چه با من سنگدل آیـا شدی؟
بعد چندی دوری و درد فراق
باز امروز از کجا پیدا شدی
پیش چشمم لحظهای ظاهر شدی
آمدی دقّ دلم حالا شدی
آتش عشقت شد از نو شعلهور
آتشافروزِ دلِ شیدا شدی
باز رفتی و مرا آتش زدی
شعله درون جانم ز سر که تا پا شدی
گر تو را مـیلی بـه مجنونت نبود
پس چرا درون پیش من لیلا شدی؟
***
محمود اکبرزاده شاعر جوان همشـهری کـه به شعر سپید گرایش دارد درون ادامـه یکی از شعرهای خود را به منظور حضار خواند:
بگذار اشتیـاق سر جایش باقی بماند
کاری بـه دلواپسی نداشته باش
من و پنجره سالهاست کـه تنـهاییم
حال مرا سربازی مـیفهمد که
اسیرش گریخته است
تفنگی کـه خوشدست نباشد تفنگ نیست
***
من کـه بهمن صباغ زادهام کار هفتهی پیشم را با یک تغییر کوچک خواندم. من درون این کار اشاراتی بـه کتاب شازده کوچولو اثر سنت اگزو دوپری، ترجمـهی احمد شاملو داشتهام. هفتهی گذشته همـین شعر را به منظور دوستان خواندم و در مصرع اول بیت آخر آن گفته بودم «نـهاد و گوهر را چشم سر نمـیبیند» و بعد درون مصرع دوم گفته بودم «خدا کند کـه همـین جمله یـادمان باشد». دوستان گفتند کـه جملهای کـه در مصرع اول عینا از کتاب شازده کوچولو تضمـین شده هست جمله معروفی نیست و در این ویرایش جدید آن مصرع را با جملهی معروف دیگری از همان کتاب عوض کردم. منتها این جملهی جدید عینا درون کتاب وجود ندارد و تضمـین بـه مضمون شده است:
غمَش اگر کـه اندازهی جهان باشد
قرار هست درون این مـیهمان باشد
قرار هست کـه مـهمانِ تازهی غزلم
پریِ کوچکی از قلبِ آسمان باشد
هزار معجزه آورده هست و، مـیخواهد
نشانـهای ز خداوند بینشان باشد
خدا کند کـه نگاهش بـه مادرش برود
خدا کند کـه همانقدر مـهربان باشد
چه مـیشود کـه به تدریج اهلیام د
صبور مثل تمامـی کودکان باشد
«مقابل گلمان ما همـیشـه مسئولیم»
خدا کند کـه همـین جلمـه یـادمان باشد
***
برچسبها: گزارش جلسه شماره 1083 بـه تاریخ 931111, شعر تربت حیدریـه
[سیـاهمشــــــــــــــــــــــــــــــــق - گزارش جلسه ... کانون زمین لرزه امروز صب تبریز کجا بود]
نویسنده و منبع | تاریخ انتشار: Thu, 23 Aug 2018 14:02:00 +0000