پروفایل اشتراکی bahmansabaghzade2

ع امیر لطفی افشرده معلم شیمی کنکور سیـاه‌مشــــــــــــــــــــــــــــــــق - زندگینامـه | سیـاه‌مشــــــــــــــــــــــــــــــــق - شاعر همشـهری | سیـاه‌مشــــــــــــــــــــــــــــــــق - زندگینامـه | سیـاه‌مشــــــــــــــــــــــــــــــــق - زندگینامـه | سیـاه‌مشــــــــــــــــــــــــــــــــق - شاعر همشـهری | سیـاه‌مشــــــــــــــــــــــــــــــــق - شعر مشـهدی ملک ... | سیـاه‌مشــــــــــــــــــــــــــــــــق - زندگینامـه | سیـاه‌مشــــــــــــــــــــــــــــــــق | سیـاه‌مشــــــــــــــــــــــــــــــــق - شعر محلی تربت | سیـاه‌مشــــــــــــــــــــــــــــــــق - گزارش جلسه ... |

ع امیر لطفی افشرده معلم شیمی کنکور

سیـاه‌مشــــــــــــــــــــــــــــــــق - زندگینامـه

5- شاعر همشـهری؛ شناخت‌نامـه‌ی استاد احمد نجف زاده‌ی تربتی (1316)

از زمانی کـه نوشتن راجع بـه شاعران تربت حیدریـه را شروع کرده‌ام، ع امیر لطفی افشرده معلم شیمی کنکور سعی‌ کرده‌ام که تا جایی کـه مـی‌توانم اطلاعات صحیح جمع‌آوری کنم و شاعران همشـهری را هر چه کامل‌تر معرفی کنم. ع امیر لطفی افشرده معلم شیمی کنکور درون چند ماه اخیر نوبت بـه معاصرین رسیده هست و خوشبختانـه بـه دلیل نزدیکی زمانی، از اغلب این شاعران اطلاعات بیشتری درون دسترس است. ع امیر لطفی افشرده معلم شیمی کنکور خوانندگان عزیز بسیـار لطف خواهند کرد اگر اطلاعات تکمـیلی خود را به منظور من از طریق آدرس siyah_mast@yahoo.com بهمن صباغ زاده ارسال کنند. دوستان شاعر همشـهری (ولایت زاوه، شامل: ع امیر لطفی افشرده معلم شیمی کنکور زاوه، تربت، رشتخوار، مـه‌ولات) هم مـی‌توانند زندگی‌نامـه و آثار خود را از طریق همـین آدرس به منظور بنده ارسال کنند. اگر نمـی‌دانید از کجا شروع کنید، من چند سوال درون بخش فراخوان نوشته‌ام که با جواب بـه آنـها و ارسال جواب‌ها بـه من، خواهم توانست زندگی‌نامـه‌ی شما را بنویسم. امـیدوارم این وبلاگ درون آینده بـه منبع قابل اعتمادی راجع بـه شعر تربت حیدریـه و شاعران این خطه تبدیل شود که تا راه به منظور محققانی کـه در آینده راجع بـه این موضوع‌ها تحقیق خواهند کرد، هموارتر شود. 

 

به نام خداوند قلم

شناخت‌نامـه‌ی استاد احمد نجف‌زاده‌ی تربتی

در نیم قرن اخیر درون شـهرستان تربت حیدریـه نام استاد احمد نجف زاده‌ی تربتی با شعر و ادبیـات گره خورده است. استاد نجف زاده از سال 1340 بـه مدت پنجاه سال درون دبیرستان‌ها و دانشگاه‌های تربت حیدریـه زبان فارسی و ادبیـات درس داده‌اند و غالبانی کـه در این پنجاه سال درون این شـهر دیپلم گرفته‌اند از محضر درس ایشان استفاده کرده‌اند و به شنیدن شعر از زبان او بـه ادبیـات علاقه‌مند شده‌اند. از این روست کـه مردم این شـهر بـه این استاد شریف عشق مـی‌ورزند و او را استاد خود مـی‌دانند. از آن گذشته این بزرگ‌مرد سال‌هاست کـه جلسه‌ی انجمن شعر تربت حیدریـه را اداره مـی‌کند. من نیز چون دیگر شاعران این شـهر درون طول سال‌های حضورم درون انجمن شعر از این مرد بزرگ بسیـار آموخته‌ام و خود را که تا همـیشـه مدیون این بزرگوار مـی‌دانم. استاد احمد نجف زاده نیـازی بـه معرفی ندارد و این تنـها فرصتی بود به منظور من که تا برای نوشتن زندگی‌نامـه‌ی ایشان چند جلسه‌ای درون محضر ایشان بنشینم و صحبت‌های شیرین استاد را ثبت و ضبط کنم. امـیدوارم سال‌های سال سایـه‌ی این استاد شریف بر سر شعر و شاعران تربت حیدریـه باشد و به قول خواجه‌ی شیراز خداش درون همـه حال از بلا نگه دارد.

بهمن صباغ زاده

 

احمد نجف زاده درون 18 آبان‌ماه سال 1316 درون تربت حیدریـه درون منزل علی‌اکبر نجف‌زاده‌ی تربتی بـه دنیـا آمده است. پدربزرگ علی‌اکبر، شیخ نجف نام داشت و از این‌رو او نام خانوادگی نجف‌زاده را برگزیده بود. پدرش کـه سواد خواندن و نوشتن داشت، درون آن روزگار جزو تحصیل‌کرده‌ها بـه شمار مـی‌رفت و کارمند بانک کشاورزی بود؛ علاوه بر آن جزو ملاکان تربت محسوب مـی‌شد و زمـین‌های کشاورزی‌اش را اداره مـی‌کرد و به لحاظ مالی درون وضعیت خوبی بود. خانواده‌ی پدری او از خانواده‌های سرشناس تربت بودند و دائی پدرش مجتهدی بود موسوم بـه شیخ محمد باقر کـه او را همـه‌ی تربتی‌ها مـی‌شناختند و حرفش درون مردم نفوذ زیـادی داشت. خانـه‌ی پدری‌اش درون یکی از محلات مرکزی شـهر موسوم بـه «کوچه قاضیـان» بود کـه امروزه بـه نام خیـابان قائم شناخته مـی‌شود. بـه رسم اغلب خانـه‌های آن روزگار، خانـه‌ای بود با یک حیـاط مرکزی بزرگ باغ‌مانند کـه اطراف این حیـاط اطاق‌های متعدد مستقلی قرار گرفته بودند، با مطبخ و تنور مشترک. او نیز مانند اغلب کودکان آن روزگار تحصیل را درون مدارس قدیم (مکتب‌خانـه) آغاز کرده است. شش سال بیشتر نداشت کـه پدرش بـه توصیـه‌ی دائی‌اش شیخ محمد باقر، او را بـه مکتب‌خانـه‌ی «آق سید حسین» مـی‌فرستد. درون آن سال‌ها درون تربت هم مدارس جدید و هم مدارس قدیم فعال بودند؛ اما مردم سنتی و متدین بیشتر بـه مدارس قدیم معتقد بودند و در بین عوام رایج بود کـه در مدارس جدید رضا شاهی بچه‌ها را کافر بار مـی‌آورند. او خود درون این مورد مـی‌گوید: "در خانـه‌ی پدری‌ام قرآن و دیوان حافظ و چند کتاب دیگر بود و من کم و بیش با خط آشنا بودم. حتما توجه داشت کـه در آن دوران کتاب کالایی گران‌بها و لوبوده و در خانـه اعیـان نیز جز چند کتاب یـافت نمـی‌شد." مکتب‌خانـه‌ی آق سید حسین هم درون یکی دیگر از محلات مرکزی شـهر قرار گرفته بود کـه در آن روزها بـه «قلعه کهنـه» مشـهور بود و امروز خیـابان فردوسی شمالی خوانده مـی‌شود و خود ساختمان مکتب درون جایی بوده نزدیک «بازار روز» فعلی کـه اکنون ساختمان «هیئت ابوالفضلی» درون آن قرار دارد. استاد از دوران مکتب‌خانـه چنین مـی‌گوید: "آن دوران را به‌خوبی و روشنی تمام درون ذهن دارم. حتی یـادم هست که شـهریـه‌ام دو تومان درون ماه بود. درون آن زمان درون مکتب‌خانـه‌ها درس را با ترس همراه مـی‌د و تاکید همواره بر حفظیـات بود. آن دوران کاغذ کمـیاب بود و ما مجبور بودیم مشق‌هایمان را با قلم و جوهر روی حلب بنویسیم. قوطی‌های حلبی سفیدرنگی بود کـه مخصوص نفت سفید بود و ما آن را بـه اندازه‌های دل‌خواه درون مـی‌آوردیم و گوشـه‌ها و حاشیـه‌اش را سوهان مـی‌کشیدیم کـه دستمان را نبرّد و روی آن مشق مـی‌نوشتیم. وقتی ملا مشق‌هایمان را ملاحظه و تایید مـی‌کرد حلب را درون آب مـی‌شستیم و باز روز از نو و روزی از نو".

نجف‌زاده درون مورد کتاب‌هایی کـه در مکتب‌خانـه خوانده هست مـی‌گوید: "در آن سال‌ها همـه جا درون مکتب‌خانـه‌ها با قرآن شروع مـی‌د. دانش‌آموز مـی‌بایست یـاد بگیرد قرآن را بی‌غلط بخواند و قواعد تجوید را نیز بداند و سوره‌های کوچک قرآن را حفظ کند. از دیگر درس‌ها «جودی» بود کـه کتابی بود بـه نظم و مقتل امام حسین ع بود. «گلستان سعدی» بود کـه مـی‌خواندیم و حفظ مـی‌کردیم. کتابی بود بـه نام «ترسّل» بـه خط شکسته؛ از مطالب این کتاب چیزی بـه خاطرم نمانده اما این کتاب اخیر را بـه خاطر خط شکسته حتما مـی‌خواندیم که تا این نوع از خط را نیز بشناسیم. از کتاب‌های دیگر مـی‌شود بـه دیوان حافظ، کلیله و دمنـه، نصاب الصبیـان، جامع ‌المقدمات، سیوطی اشاره کرد کـه همـه از کتاب‌های مکتب‌های قدیم است. «نصاب‌الصبیـان» کتابی بود بـه نظم، از ابونصر فراهی کـه مربوط بـه همـه چیز بود، بـه قول معروف از شیر مرغ گرفته که تا جان آدمـیزاد، درون این کتاب سعی شده بود بـه شعر همـه چیز را آموزش دهند بـه قول خود ابونصر:

چنین گوید ابونصر فراهی

کتاب من بخوان گر علم خواهی

در این کتاب از معنی لغات عربی بـه فارسی، که تا نام ماه‌های عربی و فارسی و یونانی و نام سال‌ها، همـه چیز یـافت مـی‌شد. کتابی دبگر بود بـه نام «الفیـه» تالیف ابن مالک کـه این کتاب شامل 1000 بیت شعر بود و با یـادگرفتن آن شعرها دستور زبان عربی را فرا مـی‌گرفتید. «سیوطی» بـه نثر بود و در واقع شرح همان «الفیـه» بود. درس اصلی «جامع المقدمات» بود کـه خود شامل چندین کتاب مـی‌شد مثلا «عوامل منظومـه» یـا «عوامل جرجانی» کـه نحو عربی بود بـه شعر فارسی، «عوامل منثوره» کـه شرح همان نحو بود بـه نثر، «هدایـه» کتابی دیگر بود کـه این‌هم درون نحو عربی بود و «صرف مـیر» کـه مربوط بـه صرف عربی مـی‌شد. این کتاب‌ها بعضا مشکل بود؛ مثلا برخی از محتویـات کتاب «هدایـه» را امروزه درون دوره‌ی فوق لیسانس درس مـی‌دهند. ولی دانش‌آموزان مکتب‌خانـه‌ای آن روزگار بـه هر ضرب و زوری بود ناچار فرا مـی‌گرفتند. درس دیگری داشتیم بـه اسم «رقوم» کـه همان حساب مـی‌شد و مربوط بـه تاجران و ان آنـها بود. این خط قواعد خاصی داشت و مـی‌گفتند حُسنش بـه این هست که درون آن دخل و تصرف نمـی‌شود کرد. مثلا درون حساب امروز با زیـاد یک صفر، عدد ده تبدیل بـه عدد صد مـی‌شود ولی درون علم رقوم ده علامتی مخصوص و صد علامتی دیگر داشت. خلاصه، رقوم را حتما یـاد مـی‌گرفتی که تا بتوانی حساب و کتاب انجام دهی."

او که تا آخر «جامع المقدمات» را درون همـین مکتب‌خانـه مـی‌خواند و پس از آن بر اثر یک اتفاق راهی مدارس جدید مـی‌شود. استاد خط خوشی دارد و هر یـادداشت کوچکی را با حوصله مـی‌نویسد و همـین خط خوش او را از مکتب‌خانـه نجات مـی‌دهد. خود درون این خصوص مـی‌گوید: "حدودا دوازده - سیزده سالم بود و در خانـه‌ی ما درون آن دوران بـه رسم همان روزگار علاوه بر خانواده‌ی خودمان خانواده‌های دیگری هم زندگی مـی‌د. یکی از این‌ها مردی بود بـه اسم سعید وزیری کـه همکار پدرم بود؛ یعنی درون بانک کشاورزی کار مـی‌کرد و گمان کنم تهرانی بود و به تربت تبعید شده بود؛ و زنی بود قائنی کـه خریدهای روزانـه‌ی آقای وزیری را انجام مـی‌داد و او نیز درون خانـه‌ی ما زندگی مـی‌کرد. خانواده و فامـیل‌های این زن درون قائن بودند و او غالبا از من مـی‌خواست به منظور فامـیل‌هایش درون قائن نامـه بنویسم و من هم کـه پنج - شش سال سواد مکتبی داشتم این نامـه‌ها را مـی‌نوشتم. یک بار سعید وزیری یکی از این نامـه‌ها را دیده بود و از خط من تعجب کرده بود. مرا صدا زد و تحسین بسیـار کرد و یک کتاب و یک خودنویس بـه من هدیـه داد. لازم هست بگویم خودنویس درون آن زمان کالایی لوبود و پوشیده نیست کـه چقدر از دریـافت آن هدیـه خوشحال شدم. آن مرد از من پرسید کجا درس مـی‌خوانی؟ من هم با اشتیـاق گفتم درون مکتب آق سید حسین. از من پرسید چرا بـه مدارس جدید نمـی‌روی و من گفتم کـه پدرم دوست ندارد بـه آن مدارس بروم زیرا درون آن مدارس کفر درس مـی‌دهند. سعید وزیری کـه با پدرم دوستی نزدیکی داشت بـه او توصیـه کرده بود کـه پسری با استعداد داری و حیف هست که او درون مکتب‌خانـه حرام شود. خلاصه او را راضی کرده بود کـه مرا درون مدرسه‌های بـه قول متدینین «رضاشاهی» ثبت نام کند."

در این زمان هست که پدرش او را بـه مدرسه‌ی قطب مـی‌برد، کـه در آن سال‌ها درون چهاراه فرهنگ قرار داشته است. وجه تسمـیه‌ی نام این چهارراه کـه از قدیمـی‌ترین نقاط تربت محسوب مـی‌شود بـه خاطر وجود اداره‌ی فرهنگ درون نزدیک آن بوده است. درون مدرسه‌ی قطب چون بـه لحاظ سن و معلومات او را به منظور نشستن درون کلاس پنجم ابتدایی مناسب دیدند، از او آزمون پایـه‌ی چهارم ابتدایی مـی‌گیرند و او بـه راحتی و به خاطر استعدادش درون فرا گرفتن دروس مکتب‌خانـه درون این آزمون قبول مـی‌شود و سال 1326 درون کلاس پنجم شرکت مـی‌کند.

او درون این خصوص مـی‌گوید: "تنـها مشکل من به منظور شرکت درون این آزمون درس ریـاضی بود. همانطور کـه قبلا گفتم ما درون مکتب‌خانـه رقوم مـی‌آموختیم کـه نوعی حساب بـه شمار مـی‌رفت اما علائم آن با ریـاضی متفاوت بود. یکی از کارمندان بانک بـه اسم آقای مظلوم لطف کرد و در چند هفته از ریـاضی پایـه‌ی اول ابتدایی که تا پایـه‌ی چهارم را با من کار کرد و این‌طور بود کـه توانستم درون آن آزمون از ریـاضی هم نمره بگیرم. علی‌رغم این مشکل‌ترین درس پایـه‌ی پنجم به منظور من همان ریـاضی بود."

استاد کلاس ششم را تمام مـی‌کند و باز پدرش را راضی بـه ادامـه تحصیل مـی‌کند و در دبیرستان قطب کـه در چهارراه فرهنگ بوده مشغول بـه تحصیل مـی‌شود. که تا کلاس نـهم کـه سیکل اول بوده را درون همـین دبیرستان مـی‌خواند و بعد از آن باز چون اصرار بـه ادامـه تحصیل داشته، مجبور مـی‌شود به منظور ادامـه تحصیل درون تنـها رشته‌ی این دبیرستان یعنی علوم طبیعی ثبت نام کند. سال 1337 هست که از دبیرستان قطب با مدرک دیپلم علوم طبیعی کـه امروز بـه علوم تجربی مشـهور هست فارغ‌التحصیل مـی‌شود.

معلوم هست که درون آن تاریخ دیپلم مدرک باارزشی بوده هست و پدرش از او مـی‌خواهد کـه به استخدام بانک کشاورزی درآید و او را با خود بـه بانک مـی‌برد. رئیس بانک کـه خود درون آن‌زمان خود مدرک ششم ابتدایی داشت بـه نجف‌زاده‌ کـه در آن تاریخ جوانی 21 ساله بوده هست مـی‌گوید: حیف هست که درس نخوانی و به پدرش مـی‌گوید من کـه شش کلاس سواد دارم او را درون کجای بانک استخدام کنم؟ حال کـه تا اینجا خوانده چرا اجازه نمـی‌دهی بیشتر بخواند و باعث افتخار خودت شود و پدر را قانع مـی‌کند کـه او را بـه مشـهد بفرستد به منظور ادامـه‌ی تحصیل. درون آن تاریخ قانون بسیـار جالبی اجرا مـی‌شده هست که هر کارمند دولت کـه فرزندش وارد دانشگاه شود، که تا اتمام تحصیل فرزند، مبلغ 100 تومان ماهیـانـه بـه حقوق پدر اضافه شود کـه مبلغ قابل توجهی بوده است. این قانون یکی از ترفند‌های بسیـار جالبی بوده هست که دولت به منظور تشویق مردم بـه ادامـه تحصیل درون آن دوران استفاده مـی‌کرده است.

از استاد نجف‌زاده درون خصوص ورودش بـه دانشکده‌ی ادبیـات پرسیدم و او پاسخ داد: "آن زمان چون درون مقطع دیپلم درون تربت فقط دیپلم علوم طبیعی داشتیم قاعدتا جوان‌های تحصیل‌کرده‌ی تربتی همـه درون کنکور پزشکی شرکت مـی‌د و وارد دانشکده‌ی پزشکی شدند. مانند پروفسور امـینی، دکتر فیوضی، دکتر مـهاجرزاده و دیگر پزشکانی کـه هم‌کلاسی دوره‌ی دبیرستان من درون دبیرستان قطب بودند. اواخر تابستان 1337 بود کـه به مشـهد رسیدم و به دانشکده‌ی پزشکی رفتم و دریـافتم کنکور پزشکی تمام شده هست و از تاریخ آن بیش از یک ماه مـی‌گذرد. غمگین شدم و به این فکر مـی‌کردم کـه حتما حتما تا سال آینده به منظور کنکور صبر کنم و یـا بـه سربازی خواهم رفت و در این فکرها بودم. یـادم مـی‌آید بـه چهارراه دکترا رسیده بودم کـه اطلاعیـه‌ی آزمون ورودی دانشکده‌ی ادبیـات دانشگاه فردوسی را دیدم کـه از قضا تاریخ این آزمون به منظور سه روز دیگر بود. بـه دانشکده‌ی ادبیـات رفتم کـه در خیـابان سردادور نزدیک چهاراه دکترا قرار داشت (که از قرار هنوز همان جا هست و فقط اسم خیـابان‌ها عوض شده است) و راجع بـه منابع آزمون پرس و جو کردم. با چند جوان یزدی کـه از یزد به منظور آزمون بـه مشـهد آمده بودند آشنا شدم و منابع را از ایشان پرسیدم. بیشتر کتاب‌های عربی بود و ادبیـات فارسی از قبیل گلستان و بوستان و کلیله و دمنـه. باز هم معلومات مکتبی‌ام بـه دردم خورد و فکر مـی‌کردم بتوانم از این درس‌ها نمره‌ی قبولی را بگیرم. تنـها مشکلم دروس عروض و قافیـه بود و تاریخ ادبیـات کـه چون دیپلم طبیعی داشتم حتی اسم این درس‌ها هم بـه گوشم نخورده بود. از فرصت استفاده کردم و به کتاب‌خانـه‌ای رفتم و کتاب‌های مورد نظرم را تهیـه کردم و مشغول مطالعه شدم، درون آزمون فوق موفق شدم و مـهر 1337 را درون دانشکده‌ی ادبیـات مشـهد درون رشته‌ی ادبیـات فارسی ثبت نام کردم."

استاد با تکیـه بر حافظه‌اش آن دو درس کـه از آن‌ها سخن بـه مـیان آمد را درون همان سه روز بـه خوبی فرا مـی‌گیرد و علی‌رغم این کـه دیپلم طبیعی دارد درون آزمون آن سال دانشکده‌ی ادبیـات بین شرکت‌کنندگان آن سال کـه اغلب دیپلم ادبی دارند اول مـی‌شود و به عنوان شاگرد اول وارد دانشکده ادبیـات مـی‌شود. دوره‌ی لیسانس درون اکثر رشته‌ها درون آن دوران دوره‌ای سه ساله بوده هست که شامل سه سال تحصیلی مـی‌شده و هر سال یک ترم محسوب مـی‌شده. دانشجو به منظور فارغ‌التحصیلی مـی‌بایست 60 واحد درسی درون این مدت بگذراند. استاد درون این مدت هم با استعدادی کـه داشته همواره بالاترین نمرات را درون همـه‌ی دروسب مـی‌کند. یکی از اساتید آن سال‌های دانشکده‌ی ادبیـات استاد جاودان‌یـاد غلامحسین یوسفی بوده کـه استاد درباره‌ی او چنین مـی‌گوید: "مردی بسیـار مـهربان بود و علی‌رغم رتبه‌ای کـه در دانشکده داشت و احترامـی کـه دیگر استادان بـه او مـی‌گذاشتند انسانی فروتن بود. استادی بود بسیـار وارد بـه ادبیـات و همـه‌یـانی کـه آثار ایشان را خوانده‌اند بـه نبوغ این مرد بزرگ گواهی مـی‌دهند و من او را بسیـار دوست مـی‌داشتم. او نیز بـه واسطه‌ی اینکه من دانشجوی علاقه‌مندی بودم نسبت بـه من بی‌علاقه نبود و شنیده بودم کـه در کلاس دیگری بـه دانشجویـان گفته بود درس خواندن را از نجف‌زاده‌ی تربتی یـاد بگیرید. درون آن ایـام بـه شنیدن این تعریف آن‌هم از زبان استاد مورد علاقه‌ام خیلی ذوق کرده بودم و این خود باعث انگیزه‌ی مضاعفی درون درس خواندن به منظور من شده بود. این استاد بزرگ حتی لطف کرد و مرا از سال دوم از شـهریـه معاف کرد، حتی اشتراک مجله‌ی یغما را به منظور من که تا سال آخر دانشکده پرداخت کرده بود. حتی بـه خوبی بـه یـاد دارم کـه چند شماره از این نشریـه‌ را بعد از فارغ‌التحصیلی دریـافت کردم"

به گفته‌ی استاد نجف‌زاده دکتر یوسفی استاد دروس «سخن‌سنجی» و «تاریخ زبان» بود. از دیگر اساتید دانشکده‌‌ی ادبیـات درون سال‌های تحصیل نجف‌زاده مـی‌شود بـه دکتر فیـاض (رئیس دانشکده)، دکتر احمدعلی رجایی بخارایی (استاد متون فارسی، کـه بعد رئیس دانشکده نیز شد)، دکتر متینی (سبک شناسی، نظم و نثر)، دکتر مجتهدزاده (متون فارسی)، دکتر ماهیـار نوابی (خط‌ و زبان‌های پیش از اسلام، این استاد درون همان تاریخ استاد پروازی بود و از دانشگاه تبریز مـی‌آمد) دکتر ذات‌علیـان، مادام بولوند و مادام پیلِت (که هر سه زبان فرانسه تدریس مـی‌د)، و استاد نوید و خراسانی (این دو تن عربی درس مـی‌دادند) اشاره کرد.

در آن دوران رسم بر آن بود کـه شاگردان اول هر رشته را بورسیـه تحصیلی مـی‌دادند و این دانشجویـان به منظور ادامـه‌ی تحصیل بـه اروپا اعزام مـی‌شدند. استاد درون خصوص محروم ماندنش از این بورسیـه مـی‌گوید: "سال دوم دانشکده بودم و سر جلسه‌ی امتحان عربی نشسته بودم کـه استادمان برگه‌ی مرا گرفت. ایشان مدعی شدند کـه در حین امتحان، دانشجویی کـه کنار من نشسته بوده از روی برگه‌ی من مـی‌نوشته. من هر چه قسم خوردم کـه نقشی درون این تقلب نداشته‌ام و تمام مدت حواسم بـه امتحان خودم بوده و از ماجرا بی‌خبرم، فایده‌ای نکرد کـه نکرد. علی‌الخصوص همـه مـی‌دانستند کـه من درون درس عربی مستعد هستم و مشکلی ندارم و حیفم مـی‌آمد کـه به آن راحتی از امتحان عربی تجدید شوم. استاد ما درون آن درس آقای خراسانی بود و گفت درون هر تقلبی هر دو طرف بـه یک اندازه مقصر هستند و برگه‌ی هر دو دانشجو را پاره کرد و من از عربی تجدید شدم. درون آن دوران شاگرد اول دانشکده شدن دو شرط داشت: یکی این‌که معدلت از همـه بالاتر باشد و یکی این‌که هیچ واحدی را تجدید نشده باشی. شاگرد بعد از من کـه او هم فامـیلش خراسانی بود مطمئن بود کـه با این تجدید و احتساب نمره‌ی صفر درون معدلم، معدلم سقوط مـی‌کند و او بورسیـه را مـی‌بَرَد. اما متاسفانـه باز هم معدل من چند نمره از او بیشتر شد و نتیجه این کـه هم من از بورسیـه ماندم و هم او، من بـه واسطه‌ی تجدیدم و او هم بـه واسطه‌ی معدلش."

راجع بـه پایـان‌نامـه‌ی لیسانس از استاد سوال کردم و ایشان گفتند: "در آن وقت‌ها رسم بود کـه از طرف دانشگاه دانشجو را بـه یک استاد معرفی مـی‌د که تا رساله‌اش را زیر نظر آن استاد بنویسد. رساله‌ی من را نیز بـه استاد خراسانی دادند. موضوع رساله‌ام ترجمـه‌ی بخشی از یک کتاب عربی بود بـه اسم «وفیـات الاعیـان» از ابن خلکان بـه نثر روان فارسی. خرداد 1340 بود کـه رساله‌ام آماده شده بود و نزد استاد خراسانی بردم و او گفت بـه دلیل اینکه به منظور سفر عازم اروپا هست نمـی‌تواند رساله‌ی مرا مورد بازبینی قرار دهد و به این ترتیب من حتما تا شـهریور صبر مـی‌کردم. درون آن دوران سفر بین مشـهد و تربت کـه امروزه سفری کوتاه و حدودا دو ساعته است، سفری طولانی و پُر زحمت بود. منانی را مـی‌شناختم کـه آرزوی زیـارت امام رضا را داشتند و پیر شده بودند و هنوز بـه مشـهد نرفته بودند. اتوبوس بین جاده‌ای درون این مسیر هنوز راه نیفتاده بود وانی کـه قصد سفر از مشـهد بـه تربت و باالعرا داشتند مـی‌باید با کامـیون‌هایی کـه برای حمل بار درون جاده حرکت مـی‌د همسفر شوند کـه آن‌هم مشکلات خاص خودش را داشت. من هر چه التماس کردم کـه در همـین فرصت قبل از سفر رساله‌ام را ملاحظه کنند سودی نبخشید. موضوع را بـه استاد غلامحسین یوسفی گفتم و از او خواهش کردم ترتیبی بدهد کـه تکلیف مرا درون همـین خرداد روشن کنند. او هم گفت مترصد زمانی باش کـه همـه‌ی اساتید من جمله من و استاد خراسانی درون دفتر اساتید باشیم. درون آن وقت بیـا و دوباره از استاد خراسانی خواهش کن رساله‌ات را قبول کند که تا من هم سفارش کنم و همان بشود کـه مـی‌خواهی. همان روز این وضعیت پیش آمد و من بـه دفتر رفتم و موضوع را مطرح کردم. استاد خراسانی باز هم زیر بار نرفت اما استاد غلامحسین یوسفی با لحن آمرانـه‌ای گفت رساله‌ات را روی مـیز بگذار و برو. من هم همـین کار را کردم و بیرون منتظر ماندم که تا استاد یوسفی بیرون آمد. استاد با لبخند بـه من گفت نگران نباش پسرم رساله‌ات را استاد نوید خواهد دید. فردای آن روز استاد نوید مرا خواست و صفحه‌ی پایـانی رساله‌ی مرا با نمره‌ی 18 امضا کرد و به دستم داد. دو نسخه از آن رساله چاپ شد کـه یک نسخه هنوز درون کتاب‌خانـه‌ی شخصی‌ام هست و یک نسخه از آن هم بر اساس مقررات درون کتاب‌خانـه‌ی دانشکده‌ی ادبیـات موجود است."

استاد نجف‌زاده بارها بـه این مطلب اشاره کرده هست که: "در طول سال‌های تحصیل درون دانشکده‌ی ادبیـات حتی که تا سال آخر همان درس‌هایی کـه در مکتب‌خانـه خوانده بودم بـه کارم مـی‌آمد. مثلا نصاب الصبیـان ابونصر فراهی باعث شد کـه لغات عربی و معنی آن‌ها بـه فارسی و وزن شعر را هرگز از یـاد نبرم."

وی  درون سال 1340 موفق بـه اخذ مدرک کارشناسی ادبیـات از دانشکده‌ی ادبیـات دانشگاه فردوسی مشـهد مـی‌شود و به تربت حیدریـه برمـی‌گردد. درون آن زمان بـه خاطر نیـاز شدیدی کـه به معلمـین و اساتید با مدرک تحصیلی بالا بوده هست فارغ‌التحصیلان را بـه سرعت جذب مـی‌کرده‌اند، حتی درون بسیـاری از موارد فارغ‌التحصیلان از خدمت سربازی هم معاف مـی‌شده‌اند. استاد درون خصوص استخدام خویش مـی‌گوید: "در آن زمان رئیس اداره‌ی فرهنگ تربت حیدریـه، آقای حجت بود. وقتی به منظور استخدام پیش ایشان رفتم بـه من گفتند شما را فعلا ضمن نامـه‌ای چند ماهه استخدام مـی‌کنیم و شما درون این فرصت برگه‌ی آماده بـه خدمت بگیرید که تا به وزارت‌ فرهنگ بفرستیم و حکم استخدام و برگه‌ی معافیت از خدمتتان بیـاید. بـه همـین ترتیب بود کـه من درون اداره‌ی فرهنگ آن زمان استخدام شدم."

از استاد سوال کردم دوران تدریس بـه چه نحو گذشت که تا کی ادامـه یـافت و آیـا بـه فکر ادامـه تحصیل و اخذ درجه‌ی دکترا نیفتادید؟ استاد نجف‌زاده درون پاسخ گفت: "در زمان استخدام من چهار دبیرستان درون تربت وجود داشت. دبیرستان قطب کـه رشته‌ی علوم طبیعی داشت، دبیرستان امـیرکبیر با رشته‌ی ادبی و دبیرستان رازی کـه رشته ریـاضی داشت؛ این سه دبیرستان پسرانـه بودند بـه علاوه‌، دبیرستان پروین هم بود کـه انـه بود. هر مدرسه درون مـهرماه یک گروه بیست - سی نفره دانش‌آموز مـی‌گرفت و اینـها که تا پنجم یـا ششم درون همان دبیرستان تحصیل مـی‌د. فارغ‌التحصیل پنجم را دیپلم ناقص مـی‌گفتند و ششم را دیپلم کامل، خیلی از آن‌ فارغ‌التحصیلان با همان مدرک دیپلم ناقص درون ادارات و حتی بـه عنوان معلم درون اداره‌ی فرهنگ استخدام مـی‌شدند. از همان ابتدا تدریس دروس ادبیـات سال آخر درون هر چهار دبیرستانی کـه نام بردم بر عهده‌ی من گذاشته شد. درون زمان استخدام من اغلب معلم‌ها دیپلم داشتند اما دیپلمـه‌هایی بسیـار باسواد بودند و با دیپلمـه‌های امروز اصلا قابل مقایسه نیستند. مثلا از مرحوم مصطفی روحانی یـادم مـی‌آید کـه ادبیـات درس مـی‌داد و با این کـه دیپلم داشت بسیـار بـه ریزه‌کاری‌ بحث‌ها تسلط داشت. دیگر شادروان مـهدی سیـاسی کـه ریـاضی و شیمـی درس مـی‌داد و بسیـار وارد بود یـا برادر کوچک‌تر او علی سیـاسی کـه او هم ریـاضی درس مـی‌داد و تا دکترا ادامـه تحصیل دارد. اما بـه طور کلی ادبیـات خیلی جدی گرفته نمـی‌شد و معمولا از معلم‌های دیگر به منظور این درس استفاده مـی‌شد. من خیلی تلاش کردم که تا کم کم ادبیـات را بـه عنوان یک درس جدی بین مسئولین و معلمـین و دانش‌آموزان جا بیـاندازم. از همان بدو استخدامم که تا بازنشستگی همـیشـه تمام هفته، وقتم پُر بود و برایم درون دبیرستان‌های مختلف کلاس مـی‌گذاشتند کـه دیگر مجالی به منظور ادامـه تحصیل نماند. بعد هم درون سال 1364 کـه در تربت دانشگاه آزاد افتتاح شد با این دانشگاه هم همکاری داشتم، دانشگاه پیـام نور و مرکز تربیت معلم هم بود کـه سال‌ها درون آن ادبیـات درس داده‌ام. و بالاخره مـهر 1373 بازنشسته شدم. البته بعد از بازنشستگی هم یکی دو سالی بـه اجبار چهارم علوم انسانی را درس دادم و یـا درون دانشگاه‌ها به منظور درس ادبیـات کودک تدریس مـی‌کردم. این همکاری‌ها کم و بیش جریـان داشت که تا سال 1387 کـه آخرین سال تدریس من بود. از تدریس گذشته شش سال بیماری و فوت همسرم ضربه‌ای بر روح و روانم وارد آورد کـه دیگر دل و دماغ ادامـه‌ی تحصیل برایم نماند."

دیگر فعالیت مـهم استاد نجف‌زاده درون طی این سال‌ها اداره‌ی جلسات شعر درون تربت حیدریـه بوده هست و همـه‌ی شاعران تربت از این بابت خود را مدیون ایشان مـی‌دادند. تشکیل جلسات شعر درون تربت‌حیدریـه بر‌مـی‌گردد بـه سال‌های اول انقلاب کـه گروهی از شاعران تصمـیم گرفتند دوشنبه‌ها گرد هم آیند و شعر‌هایشان را به منظور هم بخوانند و نام آن را انجمن شعر و ادب قطب گذاشتند.از این عده مـی‌توان از شادروان استاد علی‌اکبر بهشتی، آقایـان محمود خیبری، اسفندیـار جهانشیری، سید علی‌اکبر ضیـایی، غلام‌علی مـهدی‌زاده و احمد حسین‌پور نام برد کـه بعد‌ها دکتر محمد رشید، استاد احمد نجف‌زاده، دکتر عباس خیرآبادی، استاد سیدعلی ، محمدابراهیم اکبرزاده و دیگر شاعرانی چون علی‌اکبر عباسی به جمعشان پیوستند. درون سال‌های بعد با اضافه شدن جوانان بـه انجمن قطب، ساعتی از وقت اعضا به تصحیح شعر جوان‌ترها مـی‌گذشت. سال ۷۷ بالاخره تصمـیم بر این شد کـه کلاسی تحت عنوان کارگاه شعر راه‌اندازی کنند و در آن به صورت مستقل بـه شعر جوانان پرداخته شود. استاد نجف‌زاده قبول زحمت د و قرار بـه جمع شدن جوانان در شنبه‌شب‌ها شد. بـه تدریج اعضای جلسه‌ی قطب درون انجمن جوانان شرکت مـی‌د و با رونق یـافتن این جلسه کم‌کم انجمن قطب درون انجمن جوان ادغام شد کـه همان شنبه‌شب‌ها دور هم جمع مـی‌شدند. جلسات درون تمام این سال‌ها برگزار مـی‌شد و همچنان برگزار مـی‌شود. درون این مدت استاد نجف‌زاده هر شنبه راس ساعت مقرر درون محل انجمن مـیزبان شاعران تربت حیدریـه هست و با راهنمایی‌های خود درون طول سال‌ها شاعران زیـادی را تربیت کرده هست و از این بابت شعر تربت همـیشـه مدیون این مرد شریف است.

او از بین شاعران متقدم حافظ و سعدی و مولانا را بیشتر مـی‌پسندد و از شاعران هم‌روزگار هم بـه ملک‌الشعرا بهار، پروین اعتصامـی، شـهریـار علاقه دارد و در شعر امروز هم غزل‌های فاضل نظری را دوست مـی‌دارد. او درون تعریف شعر مـی‌گوید: "کلامـی‌ست خیـال‌انگیز کـه اگر موزون و مقفی باشد بهتر است". او معتقد هست شعر بیـان حالات روحی انسان هست و رعایت موازین شعری همراه با نوآوری از ویژگی‌های مـهم یک شعر خوب است. از مـیان سبک‌ها، سبک خراسانی را بـه دلیل سادگی و سبک عراقی را بـه دلیل تنوع و اعتدال درون صنایع ادبی بیشتر دوست دارد و مطالعه مـی‌کند.

استاد نجف‌زاده بـه اقرار همـه‌یـانی کـه او را مـی‌شناسند حافظه‌ای فوق‌العاده قوی دارد. من و دیگر شاعرانی کـه در جلسات شعر ایشان حضور داریم و سال‌هاست با ایشان مانوس هستیم گاه از حافظه‌ی قوی ایشان شگفت‌زده مـی‌شویم. خود استاد مـی‌گوید حافظه‌اش را مدیون شیوه‌ی حافظه‌مدار مکتب‌خانـه است. بـه قول خود استاد درون آن سنین کودکی ترس از چوب ملا و روی یک پا ایستادن و درس بعد باعث شده هست که هر چه آموخته هست در ذهنش حک بشود. بعد از حدود هفتاد سال گاه استاد اشعار ابونصر فراهی را از کتاب نصاب صبیـان بدون کوچکترین ایرادی مـی‌خواند کـه در همان سنین خردسالی درون مکتب‌خانـه آموخته است. از دیگر مواردی کـه مـی‌شود بـه آن اشاره کرد این هست که چند سال پیش تصمـیم گرفتیم درون گلستان سعدی را درون جلسه بازخوانی کنیم. درون تمام این مدت بـه محض اینکه من شروع مـی‌کردم و اولین جمله‌ی حکایت را مـی‌خواندم استاد نجف‌زاده باقی حکایت را مـی‌خواند و لغات دشوار و کلماتی کـه نیـاز بـه توضیح داشتند را بدون نگاه بـه متن کتاب توضیح مـی‌داد و در طول دو سالی کـه گلستان را خواندیم حتی یک بار هم بـه مراجعه بـه فرهنگ لغت نیـاز نشد و همـه‌ی این‌ها را مدیون حافظه‌ی قوی استاد بودیم.

یکی از کارهای بـه یـاد ماندنی استاد نجف‌زاده کـه خدمتی بـه شعر تربت حیدریـه بود و هرگز از یـاد نخواهد رفت جمع‌آوری و چاپ دیوان سید علی اکبر بهشتی شاعر همشـهری و هم‌روزگارمان است. استاد بهشتی (شرح حال ایشان درون آرشیو وبلاگ موجود است) کـه سال‌های سال با استاد دوست بود و هر دو از اعضای ثابت انجمن شعر تربت حیدریـه بودند متاسفانـه درون سال‌های آخر عمر خویش دچار بیماری سختی شده بود و خود قادر بـه جمع آوری اشعارش نبود. استاد نجف‌زاده کار جمع‌آوری اشعار را انجام داده و با مقدمـه‌ای بـه قلم خویش تحت عنوان «محفل بهشتی» منتشر ساختند. استاد نجف‌زاده درون این خصوص مـی‌گوید: "تقریبا یک سال پیش از فوت مرحوم بهشتی بود کـه مدیرکل ارشاد بـه تربت آمده بود. درون جلسه‌ای کـه داشتیم من موضوع انتشار اشعار استاد بهشتی را پیش کشیدم و خودم جمع‌آوری و فهرست‌نویسی اشعار ایشان را بـه عهده گرفتم. بعد از آن به منظور عیـادت استاد بهشتی بـه همراه مدیر کل و فرماندار شـهر و استاد محمد رشید و چند تن دیگر بـه منزل ایشان رفتیم. درون آنجا اشعار را از خانواده‌ی ایشان تحویل گرفتم و مشغول بـه کار شدم و خوشبختانـه قبل از فوت ایشان توانستم کتاب را آماده کنم." لازم بـه ذکر هست که این کتاب با مقدمـه‌ای از استاد نجف‌زاده درون انتشارات دانشوران رشید درون سال 1389 چاپ شد کـه مدیر آن استاد محمد رشید هستند.

کار دیگر استاد کتاب شعری هست که قصاید و غزلیـات آقای سید جعفر رضوی مبرقعی شاعر بیرجندی را درون خود دارد. جمع‌آوری آثار و فهرست‌نویسی و مقدمـه‌ی این کتاب را هم استاد نجف‌زاده انجام داده‌اند. این کتاب نیز توسط انتشارات دانشوران رشید بـه چاپ رسیده است.

کتاب دیگر استاد کتابی بـه نام «شکوه عشق» هست که گزیده‌ای هست از غزل معاصر کـه در سال 1388 توسط دانشوران رشید منتشر شده است. استاد خود درون مورد «شکوه عشق» با فروتنی مـی‌گوید: "متاسفانـه هیچ‌گاه نتوانستم شاعر خوبی باشم و همـیشـه بـه عنوان یک کارشناس با ادبیـات سروکار داشته‌ام و نـه بـه عنوان یک شاعر، هرچند اشعاری هم دارم اما طبیعتا با توجه بـه مطالعاتم درون زمـینـه‌ی ادبیـات آن‌ها را موفق نمـی‌دانم؛ اما همـیشـه دوست داشتم اثری از من به‌جا بماند و به یک‌باره فراموش نشوم. از طرفی از سال‌ها پیش دفتری داشتم کـه مجموعه‌ای از غزل‌هایی کـه مورد پسندم بود را درون آن یـادداشت مـی‌کردم و هرازگاهی مـی‌خواندم و لذت مـی‌بردم. بـه این فکر افتادم کـه این دفتر را کـه مجموعه‌ای از غزل‌های برگزیده‌ی طبعم درون سال‌های مختلف هست به دست چاپ بسپارم و در واقع

غرض نقشی‌ست کز ما باز ماند

که هستی را نمـی‌بینم بقایی."

شاید خیلی از شاگردان استاد ندانند کـه استاد نجف‌زاده اولین تربتی‌ای هستند کـه در رشته‌ی ادبیـات لیسانس گرفته‌اند و از همان سال 1340 کـه مشغول بـه تدریس شده‌اند همواره ادبیـات درس داده‌اند و من کـه سال‌ها هست با استاد آشنایی دارم مـی‌بینم کـه کمتر تربتی‌ای هست که درون تربت دیپلم گرفته باشد و در درس ادبیـات دانش‌آموز استاد نبوده باشد. معمولا بـه هر اجتماعی کـه همراه ایشان وارد مـی‌شویم چند تن جلو مـی‌آیند و خود را معرفی مـی‌کنند و به استاد نجف‌زاده مـی‌گویند درون فلان سال شاگرد شما بوده‌ایم. از استاد خواستم کـه در پایـان مطلب، خاطره‌ای از دوران طولانی تدریس خود را به منظور خوانندگان این مطلب نقل کند. استاد نجف‌زاده چنین گفت: "یـادم هست زمانی کـه درسم را تمام کرده و به تربت برگشته بودم هنوز سن و سالی نداشتم و علاوه بر آن قد و قواره‌ام هم بـه معلم‌ها نمـی‌خورد. روزی کـه ابلاغ تدریسم را بـه دبیرستان امـیرکبیر تربت بردم، وارد دفتر آقای علوی مدیر دبیرستان شدم و چون دفتر شلوغ بود نشستم که تا خلوت شود و بتوانم خودم را معرفی کنم. وقتی کـه خلوت شد و خودم را بـه عنوان دبیر جدید معرفی کردم، آقای علوی خنده‌اش گرفت و گفت من گمان کردم کـه برای ثبت نام آمده‌ای و قصد داشتم مواخذه‌ات کنم کـه مگر دفتر مدیر جای نشستن دانش‌آموزان است."

***

 

در ادامـه چند شعر از احمد نجف‌زاده‌ی تربتی را با هم مـی‌خوانیم:

 

تقدیم بـه شـهدا

خانـه‌به‌دوشان عشقیم، از مرگ پروا نداریم

تا غرق درون خون خویشیم بیمـی ز دریـا نداریم

مقصودمان مبدأیی دور از بی‌نـهایت گذشته

طوفان بُود ساحل ما، از موج پروا نداریم

تسلیم تیغ محبت سر بر سر دار داریم

از سربه‌داران ایلیم، اندوه دنیـا نداریم

بر شانـه بار امانت، سرشار از پرتوی عشق

چون آینـه غرق نوریم، ترسی ز فردا نداریم

بر عهد خود پایبندیم، پیمان ما استوار است

قالو بلیٰ گفته‌ایم و زین گفته حاشا نداریم

سبزیم همچون بهاران، روزی‌خور خوان یزدان

از حق بگیریم تاوان، جز این تمنا نداریم

با دامنی پُر گل یـاس چون سروها ماندگاریم

پا بر سر کهکشان‌ها، درون خاک مأوا نداریم

بر روی بال ملائک درون آبی آسمان‌ها

با قدسیـان هم‌نشینیم، فکر من و ما نداریم

تندیس‌های یخی را با هرم خود آب کردیم

ما آتش سرخ عشقیم، اینجا و آنجا نداریم

***

 

معلم

با کوله‌بار خستگی خود نشسته بود

مردی کـه از تمام هوس‌ها گسسته بود

مـی‌شد گلاب از تن رنجور او گرفت

از بس کـه پای صحبت گل‌ها نشسته بود

در چشم بی‌فروغ و نگاه نجیب او

تصویر درد و محنت و غم نقش بسته بود

یـا از مرور خاطره‌های گذشته‌اش

یـا از هجوم حادثه‌ها سخت خسته بود

انگار پشت پا زده بر هر چه هست و نیست

وز هر چه قید و بند بـه جز عشق رسته بود

یک عمر با محبت و گاهی بـه خون دل

از بی‌شمار آینـه زنگار شسته بود

دیروز زندگانی او شور و عشق بود

امروز در‌به‌در پی اقبال جسته بود

بود او معلمـی کـه ز جان مایـه رفته بود

خورشیدوار ظلمت شب را شکسته بود

ای کاش روزگار بر او درون تمام عمر

چوون عید و فصل بهاران خجسته بود

گل‌های باغ عاطفه درون دست‌های او

از بهر قدر و منزلتش دسته دسته بود

***

 

یـاد یـار

بی یـاد روی یـار دمـی سر نمـی‌کنم

ترک حضور خوب تو باور نمـی‌کنم

تا هست خاک کوی تو ای کعبه‌ی مراد

رو را بـه هیچ قبله‌ی دیگر نمـی‌کنم

تا نقش روی تو نرود از برابرم

نقشی دگر بـه ذهن مصور نمـی‌کنم

پُر کرده عطر یـاد تو باغ و بهار را

من دیگر این حدیث مکرر نمـی‌کنم

خشکیده هست چشمـه‌ی چشمم ز سوز دل

اشکی نمانده دیده اگر تر نمـی‌کنم

ای رفته، بازگرد کـه چشمم بـه راه توست

گفتند رفته‌ای تو و باور نمـی‌کنم

***

 

از روزگار جز غم و مجنت ندیده‌ام

از روزگار جز غم و محنت ندیده‌ام

از باغ عمر جز گل حسرت نچیده‌ام

با رنج و غصه همرَه و همزاد بوده‌ام

غم بود حاصلی کـه من از چرخ دیده‌ام

چون مرغ پرشکسته‌ی درمانده درون قفس

با لطف بال‌های خیـالم پریده‌ام

از سنگ حادثات دلم بارها شکست

تنـها خودم صدای دلم را شنیده‌ام

پر درد بود جام جوانی‌ام

پر دردتر کنون کـه پیری رسیده‌ام

از بس کـه زخم خورده‌ام از تیغ دوستان

بیـهوده نیست گوشـه‌ی عزلت گزیده‌ام

یـاد رهی به‌خیر کـه خوش این غزل سرود

"اشکم ولی بـه پای عزیزان چکیده‌ام"

***

 

آتش شده‌ای که تا که بسوزانی‌ام ای عشق

آتش شده‌ای که تا که بسوزانی‌ام ای عشق

سرکش شده‌ای از پی ویرانی‌ام ای عشق

جان درون قدم تو ز سر شوق فشاندم

کردی تو گرفتار پریشانی‌ام ای عشق

در جان و دلم روز ازل ریشـه دواندی

عمری‌ست اسیر غم پنـهانی‌ام ای عشق

زان روز کـه در بند بلای تو اسیرم

گه گریـه کنم، گاه بخندانی‌ام ای عشق

جان درون قفس خاکی تن گشت گرفتار

آزاد کن از بند، کـه زندانی‌ام، ای عشق!

همّت کن و بستان همـه‌ی دار و ندارم

هم کفر و هم ایمان و مسلمانی‌ام ای عشق

از جان و دلم مِهر تو هرگز نزدایم

از سوختن توست کـه نورانی‌ام ای عشق

با عشق شَوَم زنده و با عشق بمـیرم

هم زنده کنی، هم تو بمـیرانی‌ام ای عشق

صد بار مرا درون غم و اندوه نشاندی

صد نقش کشیدی تو بـه پیشانی‌ام ای عشق

***

 

هدیـه بـه مادر

فدای تو جان و روانم ای مادر

چگونـه وصف تو گویم؟ ندانم، ای مادر

چگون قطره بـه توصیف بحر برخیزد

که عاجز هست به وصفت زبانم ای مادر

بهشتِ روی تو باشد بهشت جاویدم

و آستان تو باغ جنانم ای مادر

عجب کـه با همـه‌ی قدرت و توانمندی

هنوز درون بر تو ناتوانم ای مادر

بیـا و با قدمت خانـه را گل‌افشان کن

که من بـه هر قدمت جان فشانم ای مادر

فقط بـه بوی تو دلبسته‌ی جهان هستم

تویی ستاره‌ی هفت آسمانم ای مادر

وجود خسته‌ی تو درون بهار، پاییز است

به غیر رنج ندیدی - گمانم - ای مادر

به جای آن همـه مـهری کـه داشتی همـه عمر

مرا ببخش کـه نامـهربانم ای مادر

اگران همـه دشمن شوند باکی نیست

روا مدار کـه بی تو بمانم ای مادر

چگونـه بی تو توانم دمـی بـه سر آرم

که بسته هست به جان تو جانم ای مادر

***

 

شبی بر مزار قطب الدین حیدر

امشب مـیان اهل صفا گفتگوی توست

امشب کـه آسمان سخن مشکبوی توست

گویـا بـه بام عرش تو را جار مـی‌زنند

در بین عرشیـان همـه‌جا گفتگوی توست

ای سالک طریقت و ای عارف بزرگ

عرفان کمال‌یـافته از خلق و خوی توست

ویرانـه‌های قبر تو آباد کی شود؟

بس عقده‌ها ز جور زمان درون گلوی توست

ای پیر و مرشد و ای قطب سالکین

مستیم از آن مـیی کـه نـهان درون سبوی توست

برخیز و یک سخن بگو از عارفانـه‌ها

چون چشم اهل دل همـه امشب بـه سوی توست

امشب بیـا بیین کـه به خلوت‌سرای تو

دل شعله‌ور ز دوری روی نکوی توست

ای سرو سرفراز بنازم بـه همتت

در اوج سلطنت بـه سوی فقر روی توست

پیری کـه خود گذشته بُد از هفت شـهر عشق

او شد ز پیروان تو و مدح‌گوی توست

جاوید باش عارف فرزانـه‌ی بزرگ!

چون آبروی شـهر من از آبروی توست

***

 

استاد نجف‌زاده از قلم دیگران:

 

به پاس زحمات استاد احمد نجف‌زاده؛ غزل؛ بهمن صباغ زاده

چشمت از عشق تر و پشته‌ی غم بر دوشت

لبت از خنده پُر و کوه ستم بر دوشت

زخم‌ها خورده‌ای از نیش قلم، مـی‌دانم

اخم‌ها دیده‌ای و باز قلم بر دوشت

ما عصاییم، بـه ما تکیـه کن و اشک بریز

گاه ما نیز گذاریم قدم بر دوشت

دوش بر دوش ادیبان اساطیری سای

دست درون دست عزیزان و علم بر دوشت

شاعران ناز غزل کم نکشیدند، ببخش!

غمِ سنگینیِ وزنِ غزلم بر دوشت

مـهر88

***

 

ویژه‌ی بزرگ‌داشت استاد احمد نجف‌زاده (1316 - ان‌شاالله و ماشاالله ش1436 شمسی)؛ مصداق بی «ما» و «من»ی؛ محم,د یـاوری زاوه

به چشم دل سه اصل نیک آن‌جا دیدنی باشد -

که بر امواج اقیـانوس عرفان مبتنی باشد

خوشا مـیراث‌دار چلچراغ شعر درون تربت

که مـی‌کوشد بهشتی‌وار مضمون‌ها غنی باشد

پس از آن سید والا، نجف‌زاده‌‌ست استادی

که درون افتادگی مصداق بی ما و منی باشد

هلا! ای قطبِ سکان‌دار ِ شعر ناب و موسیقی

کلامت رابط تن تن تنا و تن تنی باشد

حضورم درون کنار سایـه‌ات آرامشی دارد

کی بی‌تردید دل کندن ز تو، جان کندنی باشد

چنان درون گوش من دارد طنین شرح وفای تو

که ممکن نیست بی‌سوگند باور ی باشد

خجالت مـی‌کشم نزد نجیبی چون تو بنشینم

گر این بشکسته پا را قدرتی اِستادنی باشد

شکوه عشق را تکثیر کردی درون مـیان شـهر

شکوه و شکوه‌ی شعر تو هر دو  خواندنی باشد

بدین اوصاف که تا در شـهر باورهای من، شیخی

نـه تنـها دل کـه جان نیز احتمالا ماندنی باشد

کجا بهتر از این خاک ادب‌خیز ادب‌پرور

که بذر آن سهی و قهرمان و کدکنی باشد

من از دیرآشنایی با تو یک احساس مغبونم

که مشکل مثل آب رفته برگرداندنی باشد

به جبرانش مگر امروز یـابد یـاوری توفیق

که گل‌بوسه از آن روی چون گلشن چیدنی باشد

محمود یـاوری زاوه

مشـهد 5/8/1392

***

 

درباره‌ی حاج‌آقای نجف‌زاده؛ غلامرضا اعتقادی

ای نجف‌زاده ادیب خوش‌سخن

ای وجودت دور بادا از محن

شاعر اهل سخن حقا تویی

در ره علم و ادب کوشا تویی

هر چه گویم وصف تو - جانم - کم است

شعر تو بهر دل من مرهم است

اعتقادی بس نما این گفتگو

حد ندارد وصف این مرد نکو

کتاب مناقب؛ صفحه‌ی 135

***

 

تقدیم بـه مناسبت روز معلم بـه پیشکسوتان علم و ادب درون محفل شعر دوشنبه‌شب‌های تربت حیدریـه؛ محمد جهانشیری (البته حتما گفته شود کـه این غزل مثنوی کـه 50 بیت دارد درون مورد انجمن استاد رشید کـه دوشنبه‌شب‌ها برگزار مـی‌شود سروده شده. شاعر درون این شعر از همـه‌ی اساتید و حاضران درون آن جلسه از جمله، استاد رشید، استاد کاظم بهشتی، استاد نجف‌زاده، آقای سبزواری، آقای محمود آخوندزاده، آقای حسن خدابخشی، آقای احمد حسین پور، آقای صالحی، آقای جواد حافظی، آقای مشـهدی و شادروان استد تهرانچی یـاد مـی‌کند و شعر با مرثیـه‌ای درون قالب غزل درون سوگ استاد تهرانچی بـه پایـان مـی‌رسد.)

شبی کـه محفل انس تو مـی‌شود تکرار

مرا بـه دست غزل‌های عاشقی بسپار

به خواب رفته اگر کودک درون شاید

به ناز زمزمـه‌های غزل شود بیدار

شعر بنوشان خمار محفل را

ز دُردنوش سبویت مپرس از مقدار

مرا بـه مجلس گل‌های باغ نائل کن

گهی چو بلبل مستم بدان و گه چون خار

گهی بـه مـیکده‌ی پیر مـی‌فروشم بخش

گهی بـه نوکری حلقه‌ی ادب بگمار

گهی ز عشق و گهی از حماسه جامـی ده

که پادشاه دلم را خوش هست این دربار

اگر چه مثنوی از دامن غزل دور است

هر دو برآید ز خمره‌ی خمار

کنون کـه جان غزل را بـه عشق نوشیدم

بنای جام دگر را بـه مثنوی بگذار

...

خوشا بـه همت استادمان نجف‌زاده

برای خواندن حافظ همـیشـه آماده

درون ‌ی او گوهر ادب پنـهان

تو را بـه شـهد غزل‌های خوش کند مـهمان

به وزن شعر و معانی چنان بود حساس

که چون ترازوی زرگر بـه گوهر و الماس

چنان بـه علم و ادب جان خویش فرسوده

که هر کـه گشته معلم، محصلش بوده

...

اردیبهشت 1392

***

 

انجمن قطب؛ محمد رشید؛ شاعر این شعر درون مقدمـه نوشته است: "با جمعی از شاعران انجمن ادبی قطب شـهرمان درون خانـه‌ی بنده بزمـی داشتیم بـه همـین مناسبت با الهام از مثنوی زیبای استاد شـهریـار تحت عنوان مولانا درون خانقاه شمس، این ابیـات سروده شد"؛ لازم بـه توضیح هست در این شعر هم مانند شعر آقای محمد جهانشیری از همـه‌ی شاعران حاضر درون آن جلسه یـاد شده هست از جمله استاد علی اکبر بهشتی، علی اکبر ضیـایی، محمد خیبری، غلامعلی مـهدی زاده، احمد نجف‌زاده.

بوستانی امشب اندر این مکان

مـی‌دهد شادی بـه روحم هر زمان

بوی نسرین، بوی ریحان، بوی گل

مـی‌شوم مخمورشان همچون ز مُل

نیست این گل‌ها چو گل کم رنگ و بو

رو حقیقت را تو از ایشان بجو

کی توان با گل قیـاسی این چنین -

کرد شاعر را؟ تو برخیز و ببین

گل نباشد روز شش یـا پنج، شاد

این گلستان را مبر دائم ز یـاد

این گل از گلزار شعر هست و ادب

کو بود شادان مُدام از لطف رب

کاروان شعر از درون مـی‌رسد

بوی گل‌های معطر مـی‌رسد

کاروانی پُر ز گل‌های سخن

جملگی استاد و هم حلاج فن

کاروانی از بزرگان زَمَن

قطب شعر و شاعر قطب انجمن

شاعرانی با صفا، هم مـهربان

هر یکی‌شان بهترین جان جهان

نغمـه‌‌سازان چون روایت مـی‌کنند

"از جدایی‌ها شکایت مـی‌کنند"

...

آن سوی دیگر نجف‌زاده ببین

شمس تبریزی ورا نبود قرین

امشب او اندر مـیان جمع ما

من بُوَم پروانـه‌اش، او شمع ما

این مربی بین چه غوغا مـی‌کند

مجلس ما را پُرآوا مـی‌کند

صد زبانش هست و خاموش هست او

خود وجودش آبرو را آبرو

"ما همـه ماهی و او دریـای ما

آبروی دین ما، دنیـای ما"

شمس ما کز بی‌زبانی شکوه کرد

در زبان شعر یـاران جلوه کرد

...

گر نبودی مِهر یـاران بر "رشید"

کی توانستی چنین بزمـیش چید؟

ای خدا، ای رهگشای هر فراز

هر گره از جمع ما خود کن تو باز

خانقاه شمس و ملا جلوه کرد

تا رشیدی گفت این اشعار فرد

شاد بادا روح تو ای "شـهریـار"

چون بُدی مُلک سخن را کام‌کار

سخنوران زاوه؛ محمود فیروزی مقدم؛ صفحه‌ی 134 که تا 136

***

 

فی‌البداهه خدمت استاد نجف‌زاده؛ مجتبی نظام آبادی

عزیز و سرور و صاحبدل ای نجف‌زاده

چقدر مـهر تو درون جان و این دل افتاده

چقدر اهل دلی، اهل ذوق و شعر و ادب

چقدر خاک‌نشینی، صمـیمـی و ساده

دعای خیر تو را مـی‌برند چشم بـه چشم

هر آنچه دیده‌ی نگشاده هست و بگشاده

***

 

تقدیم بـه محضر استاد احمد نجف‌زاده؛ سید علی اکبر ضیـایی

چراغ محفل انسی دوباره روشن شد

دل از تجلی او چون دیـارِ ایمن شد

نسیم صبح سعادت وزید و گلشن جان

گرفت رونق و از لطف دوست گلشن شد

از این طلیعه‌ی شورآفرین مرا امروز

لباس عیش و نشاط و سرور درون تن شد

 

فکنده سایـه‌ی الفت بـه سر خدا ما را

که کرده هست چنین با هم آشنا ما را

 

یکی ادیب و سخن‌سنج چون نجف‌زاده

که صحبت و سخنش آتشی‌ست چون باده

نشاط و شور بـه محفل ز صدق مـی‌بخشد

به خدمت ادب هست این عزیز آماده

به نکته‌سنجی خود بی‌بضاعتی چو مرا

ز نقص کار بلافاصله خبر داده

 

ارادتی بـه همـه دارد او ز عمق درون

به لطف خویش نموده‌ست جمله را مرهون

کتاب ناله‌ی زنجیر؛ سروده‌های علی اکبر ضیـایی

***

 

پیشکش حضور استاد نجف‌زاده؛ حسن خدابخشی

ما کـه خوردیم ز جام تو باده

زنده باشی تو ای نجف‌زاده

من خدابخشی‌ام کـه مـی‌دانی

شعر من هم روان و هم ساده

چه بگویم ز وصفت ای استاد

ای فدای تو خان و خان‌زاده

اهل دل، اهل فضل، اهل کمال

همچو تو نباشد آماده

نو چشم منی و من هستم

بهر خدمت‌گزاری آزاده

هری کو بدِ تو را گوید

بی لیـاقت بُوَد و یـا ساده

هر چه آموختیم از آن شماست

"سَنَه گوربانَم" ای حلال‌زاده

نیست درون شـهر ما بـه گاه سؤال

مثل تو درون جواب آماده

"بخشی‌"ام مـی‌دهم ندای بلند

چاکرم؛ احمد نجف‌زاده!

***

 

شمع صاحبدلان؛ اسفندیـار جهانشیری

ای بلند آشیـان نجف‌زاده

شمع صاحبدلان نجف‌زاده

ای ادیب سخنور و نامـی

بلبل خوش‌زبان نجف‌زاده

در مـیان سخنوران ادیب

شعر را سایبان نجف‌زاده

نامت احمد بود ز پیغمبر

داری از او نشان نجف‌زاده

بهر دَرسَت ز هر طرف آیند

کاروان کاروان نجف‌زاده

هر کـه را دیده‌ام ز علم و ادب

بر تو شد مـیهمان نجف‌زاده

افتخاری نصیب عمر تو شد

 که نشد بر شـهان، نجف‌زاده

جویی از حکمت هست در دل تو

همچو آبِ روان نجف‌زاده

عمر پُر برکتَت ز علم و ادب

شد دگر جاودان نجف‌زاده

گر بـه وصفت زبان بود کوتاه

نیست بیشم توان نجف‌زاده

لیک کم گفته‌ام اگر گویم

که تو روحی و جان، نجف‌زاده

برگ سبزی‌ست تحفه‌ی درویش

به توام ارمغان، نجف‌زاده

مـی‌خرد با هزار عشوه "صفی"

ناز صاحبدلان، نجف‌زاده

کتاب شباهنگ؛ سروده‌های اسفندیـار جهانشیری

***

 

دشتبون باغ ادب؛ اسفندیـار جهانشیری

اِی دِشْتِبونِ باغِ ادب، پیرِ زِندِه‌خو

مُلّایِ شعر و مِثنِوی و قِطعِه‌یِ رِوو

ای دشتبان باغ ادب،  پیر زنده‌‌طبع / ملای شعر و مثنوی و قطعه‌ی روان. (ملا بـه معنای باسواد هست و بـه معنی معلم کودکان درون مکتب‌خانـه)

سی سال و سی سِبایَه کـه هَم‌چو دِ مِتَّبِت

زَنو زِیَن دِ پایِ تو از پیر و از جِوو

سی سال و سی روز هست که هم‌چنان درون مکتبت (مکتب‌خانـه‌ات) (سی سال و سی سبا اصطلاحی‌ست به منظور نشان روزها و سالیـان دراز) / زانو زده‌اند درون پای تو (در پیش تو) از پیر و از جوان.

از بِرکَتِ کُلامِ تو، شِعرایِ تُربِتی

بِیدَق زیَه بـه گنبَد و دیفالِ آسِمو

از برکت کلام تو شعرهای تربتی / پرچم زده بـه گنبد و دیوار آسمان (بیدق زدن کنایـه از شـهرت است، مثلا مـی‌گویند خدا بِیدَقِتِرْ بالا کُنَه یعنی خدا پرچمت را برافراشته کند. درون اینجا یعنی شعرهای تربتی شـهرت یـافته‌اند)

سِرسوز رِفته باغ و چِمِنزار و دشتِ شعر

سِرشیوَه کِرد که تا اُوِ گِپّایِ تو بـه جو

سرسبز رفته هست (شده است) باغ و چمنزار و دشت شعر / سرشیوه کرد (سرازیر کرد، سرازیر شد) که تا آب گپ‌های تو (سخن‌های تو) بـه جو.

از وَختِ مُورْ بـه یـادَه مِچِرخَه مِدارِ شعر

ای اَسیـا نِرِفتَه یَک دیکَّه اُوبُرو

از وقتی مرا بـه یـاد هست (از وقتی کـه یـادم مـی‌آید) مـی‌چرخد مدار تو / این آسیـاب نرفته هست (نشده است) یک لحظه آب‌بیرون (این آسیـاب یک لحظه آب‌بیرون نشده است. آب حتی یک لحظه از مسیر آسیـاب منحرف نشده است. هنگام تعمـیر آسیـا مسیر آب کـه وارد آسیـاب مـی‌شود را منحرف مـی‌کنند کـه به آن آب منحرف شده آب‌بیرون یـا اُوبُرو مـی‌گویند.)

مَیُم بُگُم خِدِیْ تو کـه عُمرِ د جَنگِ شعر

اسبِ تو یُورقَه کِرد و زَیی تیرِ وِر نِشو

مـی‌خواهم بگویم با تو کـه عمری (یک عمر) درون جنگ شعر / اسب تو یورتمـه کرد (به صورت یورتمـه حرکت کرد) و زدی تیر بر (به) نشان.

از دشتِ سوز و پورگُلِ تو چینِه‌خور هَمَه

هم بلبل و قِنَری و هَم کُوگ و سیبرو

از دست سبز و پُرگل تو ریزه‌خوار همـه (همـه از دست تو ریزه‌خواری کنند؛ چینـه بـه معنی دانـه هست یعنی چیزی کـه از زمـین مـی‌چینند و برمـی‌دارند، چون پرندگان دانـه را از زمـین برمـی‌چینند چینـه گفته مـی‌شود) / هم بلبل و قناری و هم کببرو (سِبرو یـا سِبروی پنده‌ای خاکی‌رنگ هست کوچک‌تر از سیـاه‌).

دَشت و خِصیل و باغ و چِمِنزار و لِوِه‌زار

یَک عُمرِ اُوخورَند از او چِشمِه‌ی رِوو

دشت و قصیل (نوعی گندم‌زار و جوزار؛ درون این روش بذر گندم و جو درون آخر تابستان کاشته مـی‌شود، درون اواسط اسفند درو یـا چرانده مـی‌شود  و باغ و چمنزار و لیوه‌زار (مرتع) / یک عمری آب‌خورند (آب خور هستند، آب مـی‌خورند) از آن چشمـه‌ی روان (اشاره بـه شعرهای استاد نجف‌زاده)

از مِوه‌هایِ ذوقِ تو سَررِز مِرَه سِبَت

مُخکَم دِ باغِ شعرْ اَگِر تُورْ بِتَن گُلو

از مـیوه‌های ذوق تو سرریز مـی‌رود (مـی‌شود) سبد (سرریز شدن سبد بـه معنی پُر شدن آن هست تا حدی کـه مـیوه‌ها از سبد بیرون بریزد) / محکم درون باغ شعر اگر تو را بدهند تکان (اگر درون باغ شعر تو را محکم تکان بدهند؛ روش تکان یکی از روش‌های برداشت مـیوه از درخت هست که بـه تربتی گلو داین یـا گلوندن گفته مـی‌شود)

شُوچَر مِنَن دِ دشتِ دِلِت روز و شُو مُدام

از مـیش و از خِلِمَه و از تَکَه و اَهو

شب‌چر مـی‌روند درون دشت دلت روز و شب مدام (شب‌چر همان‌طور کـه از اسمش برمـی‌آید بـه معنی چ درون شب است، درون دشت‌های سرسبز ان را درون دو نوبت روز و شب بـه چرا مـی‌گیرند کـه به چرای احشام درون شب شوچر گفته مـی‌شود) / از قوچ و مـیش و بره و از بز (بز کوهی) و آهو

از پایِ بُتِّه‌های دِلِت رِفتَه پِرِّزاد

هم بلبل و چُغویَه‌سینَه و تِهو

از پای بوته‌های دلت رفته پره‌زاد (پرزاد شده؛ پره‌زاد شدن اصطلاحی هست برای بـه پرواز درون آمدن جوجه‌های پرندگان، آن هنگام کـه جوجه‌ی پرنده پرواز یـاد مـی‌گیرد و لانـه‌ی والدینش را ترک مـی‌کند مـی‌گویند پره‌زاد شده است. این اصطلاح را به منظور کنایـه بـه نوعروسان و نودامادان هم مـی‌گویند) / هم بلبل و گنجشیـاه‌ و تیـهو)

از ریشِه‌یِ درختِ تو بِخ‌جوش کِردَه باغ

سِرسُوزْ، نخل و کاج و سِفددالَه و سِرو

از ریشـه‌ی درخت تو بیخ‌جوش کرده هست باغ (درختان این باغ از ریشـه‌ی درخت تو بیخ‌جوش کرده هست و تکثیر شده که تا به صورت باغ درون آمده است؛ بیخ جوش یک روش تکثیر گیـاهان هست که از ریشـه‌ی گیـاه ریشـه‌ی دیگری جدا مـی‌شود و بعد بـه صورت گیـاه مستقلی درون مـی‌آید) / سرسبز نخل و کاج و سفید‌دال و هم سرو.

سِرمَست از شِراب کُلامَه درون مِتَّبِت

هر شاعرِ کـه نوش کِ یَک قُورْتْ اَزو سِوو

سرمست از کلام هست در مکتبت (مکتب‌خانـه‌ات) / هر شاعری کـه نوش کرد یک جرعه از آن سبو.

دَرُم دعا بِرَت کـه بِمَنی همـیشـه شاد

عُمرِت بـه کوهْ بَند و دِلِت زندَه و جوو

دارم دعا برایت (برایت دعایی دارم، دعا مـی‌کنم) کـه بمانی همـیشـه شاد / عمرت بـه کوه بند و دلت زنده و جوان (عمرت بـه کوه بند باشد دعایی هست برای طول عمر، یعنی عمرت مانند عمر کوه باشد)

دل‌شاد و زِندِه‌خویْ بِمَنی دِ ای دیـار

تا وَختِ روشِنایَه سِتَرَه دِ آسمو

دل‌شاد و زنده‌طبع بمانی درون این دیـار / که تا وقتی روشن هست ستاره درون آسمان.

تا وَختِ سُوزَه تِنْگَلِ شِص‌دِرَّه هر بِهار

تا وَختِ کـه سه‌قُلَّه‌یَه وِر پا هَنو، بِمو!

تا وقتی سبز هست تنگل شصت‌دره (در تربت دره‌های سرسبز و پر درخت را تِنگَل یـا تینگَل مـی‌گویند؛ یکی از این دره‌ها دره‌‌ای هست در رشته‌کوه شصت دره واقع درون شمال تربت نزدیک روستای صنوبر کـه جای خوش آب و هوایی است) هر بهار / که تا وقتی کـه سه‌قله هست بر پا هنوز (تا وقتی کوه سه‌قله کـه مشـهور ترین کوه تربت هست هنوز بر پا است)، بمان.

***

 

علیرضا شریعتی؛ کتاب گویـا

این شعر ساده‌ام را درون وصف او سرایم

گل‌واژه‌ی دَری را ارزانی‌اش نمایم

استاد بی‌بدیل شعر و، ادیب تربت

بر لعل او نبینی غیر از گل محبت

چون مشع مـی‌گدازد درون قطب انجمن‌ها

در بند نور اویند پروانـه‌های زیبا

گنجینـه‌ای ز دانش، فضل و ادب تبارش

هر هفته شنبه‌شب‌ها گل‌بوته‌ها کنارش

چون سروناز باشد، آزاده و تهی‌دست

اما سخاوتش را درون هر کجا نشان است

افشرده‌ی دلش را جاری نموده هر جا

بوی گلاب او را دارد تمام گل‌ها

چون سبزه ساده و پاک، خاکی و بی‌تفاخر

اندیشـه‌اش چو باران، هر قطره دانـه‌ای دُر

بارد بـه سرو و سوسن، شوید غبار سنبل

در محفل ادیبان هم‌چون زبان بلبل

 

دانش بـه دل نـهفته درون ‌اش چو دریـا

در وصف او همـین بس «باشد کتاب گویـا»

***

 

استای فن شعر؛ علی اکبر عباسی: 

بُگذار که تا که وَرگُم اَزو اوسْتایِ شعر

از او کـه هَس دِ قِلعِه‌یِ ما کِدخُدایِ شعر

بگذار که تا که برگویم (بگویم) از آن استاد شعر / از آن کـه هست درون قلعه‌ی (ده ما، روستای ما) ما کدخدای شعر.

از او کـه تا بـه حال دِ این شـهر چِرخیَه

از غیرتِ همـیشِه‌ی او اَسیـایِ شعر

از آنی کـه تا بـه حال درون این شـهر چرخیده هست / از غیرت همـیشـه‌ی او آسیـای شعر. ( درون این شـهر آسیـاب شعر از غیرت همـیشـه او چرخیده است.

از او کـه شاعِرا هَمَه شَگرِد اویَن و

اَمبا خودِش نِدَرَه هَنو ادعّایِ شعر

از آنی کـه شاعران همـه شاگرد او هستند و / اما خودش نداره هنوز ادعای شعر (خودش هنوز ادعای شعر ندارد، ادعای شاعر بودن ندارد)

از او کـه وِرمِدَرَه کلاه از سَرِ خودِش

دِر پِشِ پایِ او اَلِفِ با کُلایِ شعر

از او کـه برمـی‌دارد کلاه از سر خودش / درون پیش پای آن الف با کلاه شعر. (در پیش پای آ با کلاه کلاه از سر برمـی‌دارد، بـه احترام الفبای شعر کلاه از سر برمـی‌دارد)

وَرگُم اَزو مُعلّمِ عاشق کـه سالِ آزگار

رِختَه تِمومِ عمر و جِوَنیر با پایِ شعر

برگویم از آن معلم عاشق کـه شصت سال / ریخته هست تمام عمر و جوانی را بـه پای شعر.

معمارِ شعرِ تربت و از زورِ هِمَّتِش

مُخکِم‌تَر از همـیشَه‌یَه دیفال و دایِ شعر

معمار شعر تربت و از شدت همتش / محکم‌تر از همـیشـه هست دیوار و دای (دیوار گِلی کوتاه) شعر. از شدت هممتش دیوار و دای شعر از همـیشـه محکم‌تر است.)

رَفتی دِ کار شعر و غِزَل پیر، ای جوو

"حُکم سِه‌قُلَّه که تا به اَبَد سرِ پا بِمو"

رفته‌ای (شده‌ای) درون پای شعر و غزل پیر، ای جوان (به پای شعر و غزل پیر شده‌ای) / مانند سه‌قله که تا به ابد (تا ابد) سر پا بمان. (کوه مظهر عمر طولانی هست و درون دعا به منظور طول عمر مـی‌گویند عمرت بـه کوه بند بشـه سعنی عمرت بـه عمر کوه متصل باشد و مانند کوه عمر طولانی‌ای داشته باشی؛ مضمون این مصرع از استاد قهرمان هست در قصیده‌ای کـه در بزرگ‌داشت استاد محمود فرخ سروده هست مُخکَم دِ جات اَستیَه بَشی مِثالِ لاخ / پیوَند بَشَه عُمرِت بـه عمرِ کو)

اُستایِ فَنِّ شعر نِجِف‌زادِه‌ی بِنُم

اِی کـه دِ کارِ شعر تو گَپِّرْ زِیی تِمُم

استاد فنّ شعر نجف‌زاده‌ی بنام (نامدار، نام‌آور) / ای کـه در کار شعر تو گپ را زدی تمام (حرف را تمام زدی، حق مطلب و سخن را ادا کردی)

مَییستُم از تو وَرْگُم و طَبعُم کِمَک نِکی

تِرسی دلُم کـه چیزِ کـه حَقِّ تویَه نِگُم

مـی‌خواستم از تو برگویم (بگویم) و طبعم کمک نکرد / ترسید دلم کـه چیزی کـه حق تو هست را نگویم (دلم ترسید کـه شاید نتوانم حق مطلب را مورد تو ادا کنم).

از دَمَنِ خیـالِ تو صد چشمَه‌یَه رِوو

ای سِربِلَندْ حُکمِ سه‌قُلَّه و کوهِ جُم

از دامن خیـال تو صد چشمـه هست روان (صد چشمـه روان است) / اس سربلند مانند سه‌قله (بلندترین کوه تربت حیدریـه) و کوه جام (کوهی کـه در تربت جام است).

از غیرتِ وجودِ تو ای اَسیـای شعر

دَرَه هَنو مِچِرخَه دِ ای شـهرْ صبح و شُم

از غیرت وجود تو این آسیـای شعر / دارد هنوز مـی‌چرخد درون این شـهر صبح و شام (شب).

از تو چراغِ انجِمَنِ شعر روشَنَه

سی سال و سی صِبایَه و دَرَه هَنو دِوُم

از تو چراغ انجمن شعر روشن هست / سی سال و سی روز هست و دارد هنوز دوام (هنوز دوام دارد).

پیشِ تو شاعِرا هَمِگی دَس بـه سینَه‌یَن

تا بلکِه از تو یـاد بگیرَن دو سه کِلُم

پیش تو شاعران همگی دست بـه ‌اند / که تا بلکه از تو یـاد بگیرند دو سه کلمـه.

دَرُم اُمِد اَزی کـه تو دِ آسمونِ شعر

حُکمِ سِتَرِه‌ها بِدِرِخْشی بـه صبح و شُم

دارم امـید از این (این امـید را دارم) کـه تو درون آسمان شعر / مانند ستاره‌ها بدرخشی بـه صبح و شام

رَفتی دِ کار شعر و غِزَل پیر، ای جوو

"حُکم سِه‌قُلَّه که تا به اَبَد سرِ پا بِمو"

رفته‌ای (شده‌ای) درون پای شعر و غزل پیر، ای جوان (به پای شعر و غزل پیر شده‌ای) / مانند سه‌قله که تا به ابد (تا ابد) سر پا بمان. (کوه مظهر عمر طولانی هست و درون دعا به منظور طول عمر مـی‌گویند عمرت بـه کوه بند بشـه سعنی عمرت بـه عمر کوه متصل باشد و مانند کوه عمر طولانی‌ای داشته باشی؛ مضمون این مصرع از استاد قهرمان هست در قصیده‌ای کـه در بزرگ‌داشت استاد محمود فرخ سروده هست مُخکَم دِ جات اَستیَه بَشی مِثالِ لاخ / پیوَند بَشَه عُمرِت بـه عمرِ کو)

***

 

چکیده

احمد نجف‌زاده درون 18 آبان‌ماه سال 1316 درون تربت حیدریـه بـه دنیـا آمده است. خواندن و نوشتن را درون مکتب‌خانـه مـی‌آموزد و تا آخر «جامع المقدمات» را بـه تحصیل درون مکتب‌خانـه ادامـه مـی‌دهد. درون سال 1326 درون مدرسه‌ی قطب ثبت نام مـی‌کند و تحصیل را از پایـه‌ی پنجم دبستان درون مدارس جدید ادامـه مـی‌دهد. درون سال 1337 موفق مـی‌شود درون رشته‌ی علوم طبیعی از دبیرستان قطب تربت حیدریـه دیپلم بگیرد و برای ادامـه تحصیل راهی مشـهد مـی‌شود. مـهرماه 1337 درون دوره‌ی کارشناسی ادبیـات فارسی درون دانشکده‌ی  ادبیـات دانشگاه فردوسی مشـهد پذیرفته مـی‌شود و تا خرداد 1340 کـه موفق بـه اخذ مدرک کارشناسی مـی‌شود درون این دانشکده بـه تحصیل مـی‌پردازد. از مـهر همان سال درون دبیرستان‌های تربت حیدریـه بـه تدریس ادبیـات مشغول مـی‌شود. سال 1364 با تاسیس دانشگاه آزاد، تدریس درون دانشگاه هم بـه فعالیت‌های ایشان اضافه مـی‌شود کـه به دانشگاه پیـام نور و مرکز تربیت معلم هم کشیده مـی‌شود. مـهرماه 1373 بـه طور رسمـی بازنشسته شده اما که تا سال 1387 بـه تدریس ادامـه مـی‌دهند.

استاد احمد نجفزاده همواره درون جلسات انجمن شعر تربت حیدریـه شرکت کرده و مـی‌کنند و همـیشـه از فعالین این عرصه بوده‌اند. از سال ۷۷ جلسه‌ای تحت عنوان کارگاه شعر را درون شنبه‌شب‌ها راه‌اندازی مـی‌کنند و در آن به طور مستقل بـه پرورش شاعران مـی‌پردازند کـه تا امروز ادامـه دارد.

چاپ دیوان سید علی اکبر بهشتی شاعر همشـهری و هم‌روزگارمان، جمع‌آوری آثار و فهرست‌نویسی و مقدمـه‌ی دیوان شعر آقای سید جعفر مبرقعی (شاعر بیرجندی) و جمع‌آوری گزیده‌ای از غزل معاصر درون کتابی تحت عنوان شکوه عشق از دیگر فعالیت‌های ایشان است.

***


برچسب‌ها: گزارش جلسه‌ شماره 1021 بـه تاریخ 920804, شاعر همشـهری, زندگی‌نامـه احمد نجف زاده, شناخت‌نامـه‌ی استاد نجف زاده




[سیـاه‌مشــــــــــــــــــــــــــــــــق - زندگینامـه ع امیر لطفی افشرده معلم شیمی کنکور]

نویسنده و منبع | تاریخ انتشار: Sun, 24 Jun 2018 07:21:00 +0000



ع امیر لطفی افشرده معلم شیمی کنکور

سیـاه‌مشــــــــــــــــــــــــــــــــق - شاعر همشـهری

5- شاعر همشـهری؛ شناخت‌نامـه‌ی استاد احمد نجف زاده‌ی تربتی (1316)

از زمانی کـه نوشتن راجع بـه شاعران تربت حیدریـه را شروع کرده‌ام، ع امیر لطفی افشرده معلم شیمی کنکور سعی‌ کرده‌ام که تا جایی کـه مـی‌توانم اطلاعات صحیح جمع‌آوری کنم و شاعران همشـهری را هر چه کامل‌تر معرفی کنم. ع امیر لطفی افشرده معلم شیمی کنکور درون چند ماه اخیر نوبت بـه معاصرین رسیده هست و خوشبختانـه بـه دلیل نزدیکی زمانی، از اغلب این شاعران اطلاعات بیشتری درون دسترس است. ع امیر لطفی افشرده معلم شیمی کنکور خوانندگان عزیز بسیـار لطف خواهند کرد اگر اطلاعات تکمـیلی خود را به منظور من از طریق آدرس siyah_mast@yahoo.com بهمن صباغ زاده ارسال کنند. دوستان شاعر همشـهری (ولایت زاوه، شامل: ع امیر لطفی افشرده معلم شیمی کنکور زاوه، تربت، رشتخوار، مـه‌ولات) هم مـی‌توانند زندگی‌نامـه و آثار خود را از طریق همـین آدرس به منظور بنده ارسال کنند. اگر نمـی‌دانید از کجا شروع کنید، من چند سوال درون بخش فراخوان نوشته‌ام که با جواب بـه آنـها و ارسال جواب‌ها بـه من، خواهم توانست زندگی‌نامـه‌ی شما را بنویسم. امـیدوارم این وبلاگ درون آینده بـه منبع قابل اعتمادی راجع بـه شعر تربت حیدریـه و شاعران این خطه تبدیل شود که تا راه به منظور محققانی کـه در آینده راجع بـه این موضوع‌ها تحقیق خواهند کرد، هموارتر شود. 

 

به نام خداوند قلم

شناخت‌نامـه‌ی استاد احمد نجف‌زاده‌ی تربتی

در نیم قرن اخیر درون شـهرستان تربت حیدریـه نام استاد احمد نجف زاده‌ی تربتی با شعر و ادبیـات گره خورده است. استاد نجف زاده از سال 1340 بـه مدت پنجاه سال درون دبیرستان‌ها و دانشگاه‌های تربت حیدریـه زبان فارسی و ادبیـات درس داده‌اند و غالبانی کـه در این پنجاه سال درون این شـهر دیپلم گرفته‌اند از محضر درس ایشان استفاده کرده‌اند و به شنیدن شعر از زبان او بـه ادبیـات علاقه‌مند شده‌اند. از این روست کـه مردم این شـهر بـه این استاد شریف عشق مـی‌ورزند و او را استاد خود مـی‌دانند. از آن گذشته این بزرگ‌مرد سال‌هاست کـه جلسه‌ی انجمن شعر تربت حیدریـه را اداره مـی‌کند. من نیز چون دیگر شاعران این شـهر درون طول سال‌های حضورم درون انجمن شعر از این مرد بزرگ بسیـار آموخته‌ام و خود را که تا همـیشـه مدیون این بزرگوار مـی‌دانم. استاد احمد نجف زاده نیـازی بـه معرفی ندارد و این تنـها فرصتی بود به منظور من که تا برای نوشتن زندگی‌نامـه‌ی ایشان چند جلسه‌ای درون محضر ایشان بنشینم و صحبت‌های شیرین استاد را ثبت و ضبط کنم. امـیدوارم سال‌های سال سایـه‌ی این استاد شریف بر سر شعر و شاعران تربت حیدریـه باشد و به قول خواجه‌ی شیراز خداش درون همـه حال از بلا نگه دارد.

بهمن صباغ زاده

 

احمد نجف زاده درون 18 آبان‌ماه سال 1316 درون تربت حیدریـه درون منزل علی‌اکبر نجف‌زاده‌ی تربتی بـه دنیـا آمده است. پدربزرگ علی‌اکبر، شیخ نجف نام داشت و از این‌رو او نام خانوادگی نجف‌زاده را برگزیده بود. پدرش کـه سواد خواندن و نوشتن داشت، درون آن روزگار جزو تحصیل‌کرده‌ها بـه شمار مـی‌رفت و کارمند بانک کشاورزی بود؛ علاوه بر آن جزو ملاکان تربت محسوب مـی‌شد و زمـین‌های کشاورزی‌اش را اداره مـی‌کرد و به لحاظ مالی درون وضعیت خوبی بود. خانواده‌ی پدری او از خانواده‌های سرشناس تربت بودند و دائی پدرش مجتهدی بود موسوم بـه شیخ محمد باقر کـه او را همـه‌ی تربتی‌ها مـی‌شناختند و حرفش درون مردم نفوذ زیـادی داشت. خانـه‌ی پدری‌اش درون یکی از محلات مرکزی شـهر موسوم بـه «کوچه قاضیـان» بود کـه امروزه بـه نام خیـابان قائم شناخته مـی‌شود. بـه رسم اغلب خانـه‌های آن روزگار، خانـه‌ای بود با یک حیـاط مرکزی بزرگ باغ‌مانند کـه اطراف این حیـاط اطاق‌های متعدد مستقلی قرار گرفته بودند، با مطبخ و تنور مشترک. او نیز مانند اغلب کودکان آن روزگار تحصیل را درون مدارس قدیم (مکتب‌خانـه) آغاز کرده است. شش سال بیشتر نداشت کـه پدرش بـه توصیـه‌ی دائی‌اش شیخ محمد باقر، او را بـه مکتب‌خانـه‌ی «آق سید حسین» مـی‌فرستد. درون آن سال‌ها درون تربت هم مدارس جدید و هم مدارس قدیم فعال بودند؛ اما مردم سنتی و متدین بیشتر بـه مدارس قدیم معتقد بودند و در بین عوام رایج بود کـه در مدارس جدید رضا شاهی بچه‌ها را کافر بار مـی‌آورند. او خود درون این مورد مـی‌گوید: "در خانـه‌ی پدری‌ام قرآن و دیوان حافظ و چند کتاب دیگر بود و من کم و بیش با خط آشنا بودم. حتما توجه داشت کـه در آن دوران کتاب کالایی گران‌بها و لوبوده و در خانـه اعیـان نیز جز چند کتاب یـافت نمـی‌شد." مکتب‌خانـه‌ی آق سید حسین هم درون یکی دیگر از محلات مرکزی شـهر قرار گرفته بود کـه در آن روزها بـه «قلعه کهنـه» مشـهور بود و امروز خیـابان فردوسی شمالی خوانده مـی‌شود و خود ساختمان مکتب درون جایی بوده نزدیک «بازار روز» فعلی کـه اکنون ساختمان «هیئت ابوالفضلی» درون آن قرار دارد. استاد از دوران مکتب‌خانـه چنین مـی‌گوید: "آن دوران را به‌خوبی و روشنی تمام درون ذهن دارم. حتی یـادم هست که شـهریـه‌ام دو تومان درون ماه بود. درون آن زمان درون مکتب‌خانـه‌ها درس را با ترس همراه مـی‌د و تاکید همواره بر حفظیـات بود. آن دوران کاغذ کمـیاب بود و ما مجبور بودیم مشق‌هایمان را با قلم و جوهر روی حلب بنویسیم. قوطی‌های حلبی سفیدرنگی بود کـه مخصوص نفت سفید بود و ما آن را بـه اندازه‌های دل‌خواه درون مـی‌آوردیم و گوشـه‌ها و حاشیـه‌اش را سوهان مـی‌کشیدیم کـه دستمان را نبرّد و روی آن مشق مـی‌نوشتیم. وقتی ملا مشق‌هایمان را ملاحظه و تایید مـی‌کرد حلب را درون آب مـی‌شستیم و باز روز از نو و روزی از نو".

نجف‌زاده درون مورد کتاب‌هایی کـه در مکتب‌خانـه خوانده هست مـی‌گوید: "در آن سال‌ها همـه جا درون مکتب‌خانـه‌ها با قرآن شروع مـی‌د. دانش‌آموز مـی‌بایست یـاد بگیرد قرآن را بی‌غلط بخواند و قواعد تجوید را نیز بداند و سوره‌های کوچک قرآن را حفظ کند. از دیگر درس‌ها «جودی» بود کـه کتابی بود بـه نظم و مقتل امام حسین ع بود. «گلستان سعدی» بود کـه مـی‌خواندیم و حفظ مـی‌کردیم. کتابی بود بـه نام «ترسّل» بـه خط شکسته؛ از مطالب این کتاب چیزی بـه خاطرم نمانده اما این کتاب اخیر را بـه خاطر خط شکسته حتما مـی‌خواندیم که تا این نوع از خط را نیز بشناسیم. از کتاب‌های دیگر مـی‌شود بـه دیوان حافظ، کلیله و دمنـه، نصاب الصبیـان، جامع ‌المقدمات، سیوطی اشاره کرد کـه همـه از کتاب‌های مکتب‌های قدیم است. «نصاب‌الصبیـان» کتابی بود بـه نظم، از ابونصر فراهی کـه مربوط بـه همـه چیز بود، بـه قول معروف از شیر مرغ گرفته که تا جان آدمـیزاد، درون این کتاب سعی شده بود بـه شعر همـه چیز را آموزش دهند بـه قول خود ابونصر:

چنین گوید ابونصر فراهی

کتاب من بخوان گر علم خواهی

در این کتاب از معنی لغات عربی بـه فارسی، که تا نام ماه‌های عربی و فارسی و یونانی و نام سال‌ها، همـه چیز یـافت مـی‌شد. کتابی دبگر بود بـه نام «الفیـه» تالیف ابن مالک کـه این کتاب شامل 1000 بیت شعر بود و با یـادگرفتن آن شعرها دستور زبان عربی را فرا مـی‌گرفتید. «سیوطی» بـه نثر بود و در واقع شرح همان «الفیـه» بود. درس اصلی «جامع المقدمات» بود کـه خود شامل چندین کتاب مـی‌شد مثلا «عوامل منظومـه» یـا «عوامل جرجانی» کـه نحو عربی بود بـه شعر فارسی، «عوامل منثوره» کـه شرح همان نحو بود بـه نثر، «هدایـه» کتابی دیگر بود کـه این‌هم درون نحو عربی بود و «صرف مـیر» کـه مربوط بـه صرف عربی مـی‌شد. این کتاب‌ها بعضا مشکل بود؛ مثلا برخی از محتویـات کتاب «هدایـه» را امروزه درون دوره‌ی فوق لیسانس درس مـی‌دهند. ولی دانش‌آموزان مکتب‌خانـه‌ای آن روزگار بـه هر ضرب و زوری بود ناچار فرا مـی‌گرفتند. درس دیگری داشتیم بـه اسم «رقوم» کـه همان حساب مـی‌شد و مربوط بـه تاجران و ان آنـها بود. این خط قواعد خاصی داشت و مـی‌گفتند حُسنش بـه این هست که درون آن دخل و تصرف نمـی‌شود کرد. مثلا درون حساب امروز با زیـاد یک صفر، عدد ده تبدیل بـه عدد صد مـی‌شود ولی درون علم رقوم ده علامتی مخصوص و صد علامتی دیگر داشت. خلاصه، رقوم را حتما یـاد مـی‌گرفتی که تا بتوانی حساب و کتاب انجام دهی."

او که تا آخر «جامع المقدمات» را درون همـین مکتب‌خانـه مـی‌خواند و پس از آن بر اثر یک اتفاق راهی مدارس جدید مـی‌شود. استاد خط خوشی دارد و هر یـادداشت کوچکی را با حوصله مـی‌نویسد و همـین خط خوش او را از مکتب‌خانـه نجات مـی‌دهد. خود درون این خصوص مـی‌گوید: "حدودا دوازده - سیزده سالم بود و در خانـه‌ی ما درون آن دوران بـه رسم همان روزگار علاوه بر خانواده‌ی خودمان خانواده‌های دیگری هم زندگی مـی‌د. یکی از این‌ها مردی بود بـه اسم سعید وزیری کـه همکار پدرم بود؛ یعنی درون بانک کشاورزی کار مـی‌کرد و گمان کنم تهرانی بود و به تربت تبعید شده بود؛ و زنی بود قائنی کـه خریدهای روزانـه‌ی آقای وزیری را انجام مـی‌داد و او نیز درون خانـه‌ی ما زندگی مـی‌کرد. خانواده و فامـیل‌های این زن درون قائن بودند و او غالبا از من مـی‌خواست به منظور فامـیل‌هایش درون قائن نامـه بنویسم و من هم کـه پنج - شش سال سواد مکتبی داشتم این نامـه‌ها را مـی‌نوشتم. یک بار سعید وزیری یکی از این نامـه‌ها را دیده بود و از خط من تعجب کرده بود. مرا صدا زد و تحسین بسیـار کرد و یک کتاب و یک خودنویس بـه من هدیـه داد. لازم هست بگویم خودنویس درون آن زمان کالایی لوبود و پوشیده نیست کـه چقدر از دریـافت آن هدیـه خوشحال شدم. آن مرد از من پرسید کجا درس مـی‌خوانی؟ من هم با اشتیـاق گفتم درون مکتب آق سید حسین. از من پرسید چرا بـه مدارس جدید نمـی‌روی و من گفتم کـه پدرم دوست ندارد بـه آن مدارس بروم زیرا درون آن مدارس کفر درس مـی‌دهند. سعید وزیری کـه با پدرم دوستی نزدیکی داشت بـه او توصیـه کرده بود کـه پسری با استعداد داری و حیف هست که او درون مکتب‌خانـه حرام شود. خلاصه او را راضی کرده بود کـه مرا درون مدرسه‌های بـه قول متدینین «رضاشاهی» ثبت نام کند."

در این زمان هست که پدرش او را بـه مدرسه‌ی قطب مـی‌برد، کـه در آن سال‌ها درون چهاراه فرهنگ قرار داشته است. وجه تسمـیه‌ی نام این چهارراه کـه از قدیمـی‌ترین نقاط تربت محسوب مـی‌شود بـه خاطر وجود اداره‌ی فرهنگ درون نزدیک آن بوده است. درون مدرسه‌ی قطب چون بـه لحاظ سن و معلومات او را به منظور نشستن درون کلاس پنجم ابتدایی مناسب دیدند، از او آزمون پایـه‌ی چهارم ابتدایی مـی‌گیرند و او بـه راحتی و به خاطر استعدادش درون فرا گرفتن دروس مکتب‌خانـه درون این آزمون قبول مـی‌شود و سال 1326 درون کلاس پنجم شرکت مـی‌کند.

او درون این خصوص مـی‌گوید: "تنـها مشکل من به منظور شرکت درون این آزمون درس ریـاضی بود. همانطور کـه قبلا گفتم ما درون مکتب‌خانـه رقوم مـی‌آموختیم کـه نوعی حساب بـه شمار مـی‌رفت اما علائم آن با ریـاضی متفاوت بود. یکی از کارمندان بانک بـه اسم آقای مظلوم لطف کرد و در چند هفته از ریـاضی پایـه‌ی اول ابتدایی که تا پایـه‌ی چهارم را با من کار کرد و این‌طور بود کـه توانستم درون آن آزمون از ریـاضی هم نمره بگیرم. علی‌رغم این مشکل‌ترین درس پایـه‌ی پنجم به منظور من همان ریـاضی بود."

استاد کلاس ششم را تمام مـی‌کند و باز پدرش را راضی بـه ادامـه تحصیل مـی‌کند و در دبیرستان قطب کـه در چهارراه فرهنگ بوده مشغول بـه تحصیل مـی‌شود. که تا کلاس نـهم کـه سیکل اول بوده را درون همـین دبیرستان مـی‌خواند و بعد از آن باز چون اصرار بـه ادامـه تحصیل داشته، مجبور مـی‌شود به منظور ادامـه تحصیل درون تنـها رشته‌ی این دبیرستان یعنی علوم طبیعی ثبت نام کند. سال 1337 هست که از دبیرستان قطب با مدرک دیپلم علوم طبیعی کـه امروز بـه علوم تجربی مشـهور هست فارغ‌التحصیل مـی‌شود.

معلوم هست که درون آن تاریخ دیپلم مدرک باارزشی بوده هست و پدرش از او مـی‌خواهد کـه به استخدام بانک کشاورزی درآید و او را با خود بـه بانک مـی‌برد. رئیس بانک کـه خود درون آن‌زمان خود مدرک ششم ابتدایی داشت بـه نجف‌زاده‌ کـه در آن تاریخ جوانی 21 ساله بوده هست مـی‌گوید: حیف هست که درس نخوانی و به پدرش مـی‌گوید من کـه شش کلاس سواد دارم او را درون کجای بانک استخدام کنم؟ حال کـه تا اینجا خوانده چرا اجازه نمـی‌دهی بیشتر بخواند و باعث افتخار خودت شود و پدر را قانع مـی‌کند کـه او را بـه مشـهد بفرستد به منظور ادامـه‌ی تحصیل. درون آن تاریخ قانون بسیـار جالبی اجرا مـی‌شده هست که هر کارمند دولت کـه فرزندش وارد دانشگاه شود، که تا اتمام تحصیل فرزند، مبلغ 100 تومان ماهیـانـه بـه حقوق پدر اضافه شود کـه مبلغ قابل توجهی بوده است. این قانون یکی از ترفند‌های بسیـار جالبی بوده هست که دولت به منظور تشویق مردم بـه ادامـه تحصیل درون آن دوران استفاده مـی‌کرده است.

از استاد نجف‌زاده درون خصوص ورودش بـه دانشکده‌ی ادبیـات پرسیدم و او پاسخ داد: "آن زمان چون درون مقطع دیپلم درون تربت فقط دیپلم علوم طبیعی داشتیم قاعدتا جوان‌های تحصیل‌کرده‌ی تربتی همـه درون کنکور پزشکی شرکت مـی‌د و وارد دانشکده‌ی پزشکی شدند. مانند پروفسور امـینی، دکتر فیوضی، دکتر مـهاجرزاده و دیگر پزشکانی کـه هم‌کلاسی دوره‌ی دبیرستان من درون دبیرستان قطب بودند. اواخر تابستان 1337 بود کـه به مشـهد رسیدم و به دانشکده‌ی پزشکی رفتم و دریـافتم کنکور پزشکی تمام شده هست و از تاریخ آن بیش از یک ماه مـی‌گذرد. غمگین شدم و به این فکر مـی‌کردم کـه حتما حتما تا سال آینده به منظور کنکور صبر کنم و یـا بـه سربازی خواهم رفت و در این فکرها بودم. یـادم مـی‌آید بـه چهارراه دکترا رسیده بودم کـه اطلاعیـه‌ی آزمون ورودی دانشکده‌ی ادبیـات دانشگاه فردوسی را دیدم کـه از قضا تاریخ این آزمون به منظور سه روز دیگر بود. بـه دانشکده‌ی ادبیـات رفتم کـه در خیـابان سردادور نزدیک چهاراه دکترا قرار داشت (که از قرار هنوز همان جا هست و فقط اسم خیـابان‌ها عوض شده است) و راجع بـه منابع آزمون پرس و جو کردم. با چند جوان یزدی کـه از یزد به منظور آزمون بـه مشـهد آمده بودند آشنا شدم و منابع را از ایشان پرسیدم. بیشتر کتاب‌های عربی بود و ادبیـات فارسی از قبیل گلستان و بوستان و کلیله و دمنـه. باز هم معلومات مکتبی‌ام بـه دردم خورد و فکر مـی‌کردم بتوانم از این درس‌ها نمره‌ی قبولی را بگیرم. تنـها مشکلم دروس عروض و قافیـه بود و تاریخ ادبیـات کـه چون دیپلم طبیعی داشتم حتی اسم این درس‌ها هم بـه گوشم نخورده بود. از فرصت استفاده کردم و به کتاب‌خانـه‌ای رفتم و کتاب‌های مورد نظرم را تهیـه کردم و مشغول مطالعه شدم، درون آزمون فوق موفق شدم و مـهر 1337 را درون دانشکده‌ی ادبیـات مشـهد درون رشته‌ی ادبیـات فارسی ثبت نام کردم."

استاد با تکیـه بر حافظه‌اش آن دو درس کـه از آن‌ها سخن بـه مـیان آمد را درون همان سه روز بـه خوبی فرا مـی‌گیرد و علی‌رغم این کـه دیپلم طبیعی دارد درون آزمون آن سال دانشکده‌ی ادبیـات بین شرکت‌کنندگان آن سال کـه اغلب دیپلم ادبی دارند اول مـی‌شود و به عنوان شاگرد اول وارد دانشکده ادبیـات مـی‌شود. دوره‌ی لیسانس درون اکثر رشته‌ها درون آن دوران دوره‌ای سه ساله بوده هست که شامل سه سال تحصیلی مـی‌شده و هر سال یک ترم محسوب مـی‌شده. دانشجو به منظور فارغ‌التحصیلی مـی‌بایست 60 واحد درسی درون این مدت بگذراند. استاد درون این مدت هم با استعدادی کـه داشته همواره بالاترین نمرات را درون همـه‌ی دروسب مـی‌کند. یکی از اساتید آن سال‌های دانشکده‌ی ادبیـات استاد جاودان‌یـاد غلامحسین یوسفی بوده کـه استاد درباره‌ی او چنین مـی‌گوید: "مردی بسیـار مـهربان بود و علی‌رغم رتبه‌ای کـه در دانشکده داشت و احترامـی کـه دیگر استادان بـه او مـی‌گذاشتند انسانی فروتن بود. استادی بود بسیـار وارد بـه ادبیـات و همـه‌یـانی کـه آثار ایشان را خوانده‌اند بـه نبوغ این مرد بزرگ گواهی مـی‌دهند و من او را بسیـار دوست مـی‌داشتم. او نیز بـه واسطه‌ی اینکه من دانشجوی علاقه‌مندی بودم نسبت بـه من بی‌علاقه نبود و شنیده بودم کـه در کلاس دیگری بـه دانشجویـان گفته بود درس خواندن را از نجف‌زاده‌ی تربتی یـاد بگیرید. درون آن ایـام بـه شنیدن این تعریف آن‌هم از زبان استاد مورد علاقه‌ام خیلی ذوق کرده بودم و این خود باعث انگیزه‌ی مضاعفی درون درس خواندن به منظور من شده بود. این استاد بزرگ حتی لطف کرد و مرا از سال دوم از شـهریـه معاف کرد، حتی اشتراک مجله‌ی یغما را به منظور من که تا سال آخر دانشکده پرداخت کرده بود. حتی بـه خوبی بـه یـاد دارم کـه چند شماره از این نشریـه‌ را بعد از فارغ‌التحصیلی دریـافت کردم"

به گفته‌ی استاد نجف‌زاده دکتر یوسفی استاد دروس «سخن‌سنجی» و «تاریخ زبان» بود. از دیگر اساتید دانشکده‌‌ی ادبیـات درون سال‌های تحصیل نجف‌زاده مـی‌شود بـه دکتر فیـاض (رئیس دانشکده)، دکتر احمدعلی رجایی بخارایی (استاد متون فارسی، کـه بعد رئیس دانشکده نیز شد)، دکتر متینی (سبک شناسی، نظم و نثر)، دکتر مجتهدزاده (متون فارسی)، دکتر ماهیـار نوابی (خط‌ و زبان‌های پیش از اسلام، این استاد درون همان تاریخ استاد پروازی بود و از دانشگاه تبریز مـی‌آمد) دکتر ذات‌علیـان، مادام بولوند و مادام پیلِت (که هر سه زبان فرانسه تدریس مـی‌د)، و استاد نوید و خراسانی (این دو تن عربی درس مـی‌دادند) اشاره کرد.

در آن دوران رسم بر آن بود کـه شاگردان اول هر رشته را بورسیـه تحصیلی مـی‌دادند و این دانشجویـان به منظور ادامـه‌ی تحصیل بـه اروپا اعزام مـی‌شدند. استاد درون خصوص محروم ماندنش از این بورسیـه مـی‌گوید: "سال دوم دانشکده بودم و سر جلسه‌ی امتحان عربی نشسته بودم کـه استادمان برگه‌ی مرا گرفت. ایشان مدعی شدند کـه در حین امتحان، دانشجویی کـه کنار من نشسته بوده از روی برگه‌ی من مـی‌نوشته. من هر چه قسم خوردم کـه نقشی درون این تقلب نداشته‌ام و تمام مدت حواسم بـه امتحان خودم بوده و از ماجرا بی‌خبرم، فایده‌ای نکرد کـه نکرد. علی‌الخصوص همـه مـی‌دانستند کـه من درون درس عربی مستعد هستم و مشکلی ندارم و حیفم مـی‌آمد کـه به آن راحتی از امتحان عربی تجدید شوم. استاد ما درون آن درس آقای خراسانی بود و گفت درون هر تقلبی هر دو طرف بـه یک اندازه مقصر هستند و برگه‌ی هر دو دانشجو را پاره کرد و من از عربی تجدید شدم. درون آن دوران شاگرد اول دانشکده شدن دو شرط داشت: یکی این‌که معدلت از همـه بالاتر باشد و یکی این‌که هیچ واحدی را تجدید نشده باشی. شاگرد بعد از من کـه او هم فامـیلش خراسانی بود مطمئن بود کـه با این تجدید و احتساب نمره‌ی صفر درون معدلم، معدلم سقوط مـی‌کند و او بورسیـه را مـی‌بَرَد. اما متاسفانـه باز هم معدل من چند نمره از او بیشتر شد و نتیجه این کـه هم من از بورسیـه ماندم و هم او، من بـه واسطه‌ی تجدیدم و او هم بـه واسطه‌ی معدلش."

راجع بـه پایـان‌نامـه‌ی لیسانس از استاد سوال کردم و ایشان گفتند: "در آن وقت‌ها رسم بود کـه از طرف دانشگاه دانشجو را بـه یک استاد معرفی مـی‌د که تا رساله‌اش را زیر نظر آن استاد بنویسد. رساله‌ی من را نیز بـه استاد خراسانی دادند. موضوع رساله‌ام ترجمـه‌ی بخشی از یک کتاب عربی بود بـه اسم «وفیـات الاعیـان» از ابن خلکان بـه نثر روان فارسی. خرداد 1340 بود کـه رساله‌ام آماده شده بود و نزد استاد خراسانی بردم و او گفت بـه دلیل اینکه به منظور سفر عازم اروپا هست نمـی‌تواند رساله‌ی مرا مورد بازبینی قرار دهد و به این ترتیب من حتما تا شـهریور صبر مـی‌کردم. درون آن دوران سفر بین مشـهد و تربت کـه امروزه سفری کوتاه و حدودا دو ساعته است، سفری طولانی و پُر زحمت بود. منانی را مـی‌شناختم کـه آرزوی زیـارت امام رضا را داشتند و پیر شده بودند و هنوز بـه مشـهد نرفته بودند. اتوبوس بین جاده‌ای درون این مسیر هنوز راه نیفتاده بود وانی کـه قصد سفر از مشـهد بـه تربت و باالعرا داشتند مـی‌باید با کامـیون‌هایی کـه برای حمل بار درون جاده حرکت مـی‌د همسفر شوند کـه آن‌هم مشکلات خاص خودش را داشت. من هر چه التماس کردم کـه در همـین فرصت قبل از سفر رساله‌ام را ملاحظه کنند سودی نبخشید. موضوع را بـه استاد غلامحسین یوسفی گفتم و از او خواهش کردم ترتیبی بدهد کـه تکلیف مرا درون همـین خرداد روشن کنند. او هم گفت مترصد زمانی باش کـه همـه‌ی اساتید من جمله من و استاد خراسانی درون دفتر اساتید باشیم. درون آن وقت بیـا و دوباره از استاد خراسانی خواهش کن رساله‌ات را قبول کند که تا من هم سفارش کنم و همان بشود کـه مـی‌خواهی. همان روز این وضعیت پیش آمد و من بـه دفتر رفتم و موضوع را مطرح کردم. استاد خراسانی باز هم زیر بار نرفت اما استاد غلامحسین یوسفی با لحن آمرانـه‌ای گفت رساله‌ات را روی مـیز بگذار و برو. من هم همـین کار را کردم و بیرون منتظر ماندم که تا استاد یوسفی بیرون آمد. استاد با لبخند بـه من گفت نگران نباش پسرم رساله‌ات را استاد نوید خواهد دید. فردای آن روز استاد نوید مرا خواست و صفحه‌ی پایـانی رساله‌ی مرا با نمره‌ی 18 امضا کرد و به دستم داد. دو نسخه از آن رساله چاپ شد کـه یک نسخه هنوز درون کتاب‌خانـه‌ی شخصی‌ام هست و یک نسخه از آن هم بر اساس مقررات درون کتاب‌خانـه‌ی دانشکده‌ی ادبیـات موجود است."

استاد نجف‌زاده بارها بـه این مطلب اشاره کرده هست که: "در طول سال‌های تحصیل درون دانشکده‌ی ادبیـات حتی که تا سال آخر همان درس‌هایی کـه در مکتب‌خانـه خوانده بودم بـه کارم مـی‌آمد. مثلا نصاب الصبیـان ابونصر فراهی باعث شد کـه لغات عربی و معنی آن‌ها بـه فارسی و وزن شعر را هرگز از یـاد نبرم."

وی  درون سال 1340 موفق بـه اخذ مدرک کارشناسی ادبیـات از دانشکده‌ی ادبیـات دانشگاه فردوسی مشـهد مـی‌شود و به تربت حیدریـه برمـی‌گردد. درون آن زمان بـه خاطر نیـاز شدیدی کـه به معلمـین و اساتید با مدرک تحصیلی بالا بوده هست فارغ‌التحصیلان را بـه سرعت جذب مـی‌کرده‌اند، حتی درون بسیـاری از موارد فارغ‌التحصیلان از خدمت سربازی هم معاف مـی‌شده‌اند. استاد درون خصوص استخدام خویش مـی‌گوید: "در آن زمان رئیس اداره‌ی فرهنگ تربت حیدریـه، آقای حجت بود. وقتی به منظور استخدام پیش ایشان رفتم بـه من گفتند شما را فعلا ضمن نامـه‌ای چند ماهه استخدام مـی‌کنیم و شما درون این فرصت برگه‌ی آماده بـه خدمت بگیرید که تا به وزارت‌ فرهنگ بفرستیم و حکم استخدام و برگه‌ی معافیت از خدمتتان بیـاید. بـه همـین ترتیب بود کـه من درون اداره‌ی فرهنگ آن زمان استخدام شدم."

از استاد سوال کردم دوران تدریس بـه چه نحو گذشت که تا کی ادامـه یـافت و آیـا بـه فکر ادامـه تحصیل و اخذ درجه‌ی دکترا نیفتادید؟ استاد نجف‌زاده درون پاسخ گفت: "در زمان استخدام من چهار دبیرستان درون تربت وجود داشت. دبیرستان قطب کـه رشته‌ی علوم طبیعی داشت، دبیرستان امـیرکبیر با رشته‌ی ادبی و دبیرستان رازی کـه رشته ریـاضی داشت؛ این سه دبیرستان پسرانـه بودند بـه علاوه‌، دبیرستان پروین هم بود کـه انـه بود. هر مدرسه درون مـهرماه یک گروه بیست - سی نفره دانش‌آموز مـی‌گرفت و اینـها که تا پنجم یـا ششم درون همان دبیرستان تحصیل مـی‌د. فارغ‌التحصیل پنجم را دیپلم ناقص مـی‌گفتند و ششم را دیپلم کامل، خیلی از آن‌ فارغ‌التحصیلان با همان مدرک دیپلم ناقص درون ادارات و حتی بـه عنوان معلم درون اداره‌ی فرهنگ استخدام مـی‌شدند. از همان ابتدا تدریس دروس ادبیـات سال آخر درون هر چهار دبیرستانی کـه نام بردم بر عهده‌ی من گذاشته شد. درون زمان استخدام من اغلب معلم‌ها دیپلم داشتند اما دیپلمـه‌هایی بسیـار باسواد بودند و با دیپلمـه‌های امروز اصلا قابل مقایسه نیستند. مثلا از مرحوم مصطفی روحانی یـادم مـی‌آید کـه ادبیـات درس مـی‌داد و با این کـه دیپلم داشت بسیـار بـه ریزه‌کاری‌ بحث‌ها تسلط داشت. دیگر شادروان مـهدی سیـاسی کـه ریـاضی و شیمـی درس مـی‌داد و بسیـار وارد بود یـا برادر کوچک‌تر او علی سیـاسی کـه او هم ریـاضی درس مـی‌داد و تا دکترا ادامـه تحصیل دارد. اما بـه طور کلی ادبیـات خیلی جدی گرفته نمـی‌شد و معمولا از معلم‌های دیگر به منظور این درس استفاده مـی‌شد. من خیلی تلاش کردم که تا کم کم ادبیـات را بـه عنوان یک درس جدی بین مسئولین و معلمـین و دانش‌آموزان جا بیـاندازم. از همان بدو استخدامم که تا بازنشستگی همـیشـه تمام هفته، وقتم پُر بود و برایم درون دبیرستان‌های مختلف کلاس مـی‌گذاشتند کـه دیگر مجالی به منظور ادامـه تحصیل نماند. بعد هم درون سال 1364 کـه در تربت دانشگاه آزاد افتتاح شد با این دانشگاه هم همکاری داشتم، دانشگاه پیـام نور و مرکز تربیت معلم هم بود کـه سال‌ها درون آن ادبیـات درس داده‌ام. و بالاخره مـهر 1373 بازنشسته شدم. البته بعد از بازنشستگی هم یکی دو سالی بـه اجبار چهارم علوم انسانی را درس دادم و یـا درون دانشگاه‌ها به منظور درس ادبیـات کودک تدریس مـی‌کردم. این همکاری‌ها کم و بیش جریـان داشت که تا سال 1387 کـه آخرین سال تدریس من بود. از تدریس گذشته شش سال بیماری و فوت همسرم ضربه‌ای بر روح و روانم وارد آورد کـه دیگر دل و دماغ ادامـه‌ی تحصیل برایم نماند."

دیگر فعالیت مـهم استاد نجف‌زاده درون طی این سال‌ها اداره‌ی جلسات شعر درون تربت حیدریـه بوده هست و همـه‌ی شاعران تربت از این بابت خود را مدیون ایشان مـی‌دادند. تشکیل جلسات شعر درون تربت‌حیدریـه بر‌مـی‌گردد بـه سال‌های اول انقلاب کـه گروهی از شاعران تصمـیم گرفتند دوشنبه‌ها گرد هم آیند و شعر‌هایشان را به منظور هم بخوانند و نام آن را انجمن شعر و ادب قطب گذاشتند.از این عده مـی‌توان از شادروان استاد علی‌اکبر بهشتی، آقایـان محمود خیبری، اسفندیـار جهانشیری، سید علی‌اکبر ضیـایی، غلام‌علی مـهدی‌زاده و احمد حسین‌پور نام برد کـه بعد‌ها دکتر محمد رشید، استاد احمد نجف‌زاده، دکتر عباس خیرآبادی، استاد سیدعلی ، محمدابراهیم اکبرزاده و دیگر شاعرانی چون علی‌اکبر عباسی به جمعشان پیوستند. درون سال‌های بعد با اضافه شدن جوانان بـه انجمن قطب، ساعتی از وقت اعضا به تصحیح شعر جوان‌ترها مـی‌گذشت. سال ۷۷ بالاخره تصمـیم بر این شد کـه کلاسی تحت عنوان کارگاه شعر راه‌اندازی کنند و در آن به صورت مستقل بـه شعر جوانان پرداخته شود. استاد نجف‌زاده قبول زحمت د و قرار بـه جمع شدن جوانان در شنبه‌شب‌ها شد. بـه تدریج اعضای جلسه‌ی قطب درون انجمن جوانان شرکت مـی‌د و با رونق یـافتن این جلسه کم‌کم انجمن قطب درون انجمن جوان ادغام شد کـه همان شنبه‌شب‌ها دور هم جمع مـی‌شدند. جلسات درون تمام این سال‌ها برگزار مـی‌شد و همچنان برگزار مـی‌شود. درون این مدت استاد نجف‌زاده هر شنبه راس ساعت مقرر درون محل انجمن مـیزبان شاعران تربت حیدریـه هست و با راهنمایی‌های خود درون طول سال‌ها شاعران زیـادی را تربیت کرده هست و از این بابت شعر تربت همـیشـه مدیون این مرد شریف است.

او از بین شاعران متقدم حافظ و سعدی و مولانا را بیشتر مـی‌پسندد و از شاعران هم‌روزگار هم بـه ملک‌الشعرا بهار، پروین اعتصامـی، شـهریـار علاقه دارد و در شعر امروز هم غزل‌های فاضل نظری را دوست مـی‌دارد. او درون تعریف شعر مـی‌گوید: "کلامـی‌ست خیـال‌انگیز کـه اگر موزون و مقفی باشد بهتر است". او معتقد هست شعر بیـان حالات روحی انسان هست و رعایت موازین شعری همراه با نوآوری از ویژگی‌های مـهم یک شعر خوب است. از مـیان سبک‌ها، سبک خراسانی را بـه دلیل سادگی و سبک عراقی را بـه دلیل تنوع و اعتدال درون صنایع ادبی بیشتر دوست دارد و مطالعه مـی‌کند.

استاد نجف‌زاده بـه اقرار همـه‌یـانی کـه او را مـی‌شناسند حافظه‌ای فوق‌العاده قوی دارد. من و دیگر شاعرانی کـه در جلسات شعر ایشان حضور داریم و سال‌هاست با ایشان مانوس هستیم گاه از حافظه‌ی قوی ایشان شگفت‌زده مـی‌شویم. خود استاد مـی‌گوید حافظه‌اش را مدیون شیوه‌ی حافظه‌مدار مکتب‌خانـه است. بـه قول خود استاد درون آن سنین کودکی ترس از چوب ملا و روی یک پا ایستادن و درس بعد باعث شده هست که هر چه آموخته هست در ذهنش حک بشود. بعد از حدود هفتاد سال گاه استاد اشعار ابونصر فراهی را از کتاب نصاب صبیـان بدون کوچکترین ایرادی مـی‌خواند کـه در همان سنین خردسالی درون مکتب‌خانـه آموخته است. از دیگر مواردی کـه مـی‌شود بـه آن اشاره کرد این هست که چند سال پیش تصمـیم گرفتیم درون گلستان سعدی را درون جلسه بازخوانی کنیم. درون تمام این مدت بـه محض اینکه من شروع مـی‌کردم و اولین جمله‌ی حکایت را مـی‌خواندم استاد نجف‌زاده باقی حکایت را مـی‌خواند و لغات دشوار و کلماتی کـه نیـاز بـه توضیح داشتند را بدون نگاه بـه متن کتاب توضیح مـی‌داد و در طول دو سالی کـه گلستان را خواندیم حتی یک بار هم بـه مراجعه بـه فرهنگ لغت نیـاز نشد و همـه‌ی این‌ها را مدیون حافظه‌ی قوی استاد بودیم.

یکی از کارهای بـه یـاد ماندنی استاد نجف‌زاده کـه خدمتی بـه شعر تربت حیدریـه بود و هرگز از یـاد نخواهد رفت جمع‌آوری و چاپ دیوان سید علی اکبر بهشتی شاعر همشـهری و هم‌روزگارمان است. استاد بهشتی (شرح حال ایشان درون آرشیو وبلاگ موجود است) کـه سال‌های سال با استاد دوست بود و هر دو از اعضای ثابت انجمن شعر تربت حیدریـه بودند متاسفانـه درون سال‌های آخر عمر خویش دچار بیماری سختی شده بود و خود قادر بـه جمع آوری اشعارش نبود. استاد نجف‌زاده کار جمع‌آوری اشعار را انجام داده و با مقدمـه‌ای بـه قلم خویش تحت عنوان «محفل بهشتی» منتشر ساختند. استاد نجف‌زاده درون این خصوص مـی‌گوید: "تقریبا یک سال پیش از فوت مرحوم بهشتی بود کـه مدیرکل ارشاد بـه تربت آمده بود. درون جلسه‌ای کـه داشتیم من موضوع انتشار اشعار استاد بهشتی را پیش کشیدم و خودم جمع‌آوری و فهرست‌نویسی اشعار ایشان را بـه عهده گرفتم. بعد از آن به منظور عیـادت استاد بهشتی بـه همراه مدیر کل و فرماندار شـهر و استاد محمد رشید و چند تن دیگر بـه منزل ایشان رفتیم. درون آنجا اشعار را از خانواده‌ی ایشان تحویل گرفتم و مشغول بـه کار شدم و خوشبختانـه قبل از فوت ایشان توانستم کتاب را آماده کنم." لازم بـه ذکر هست که این کتاب با مقدمـه‌ای از استاد نجف‌زاده درون انتشارات دانشوران رشید درون سال 1389 چاپ شد کـه مدیر آن استاد محمد رشید هستند.

کار دیگر استاد کتاب شعری هست که قصاید و غزلیـات آقای سید جعفر رضوی مبرقعی شاعر بیرجندی را درون خود دارد. جمع‌آوری آثار و فهرست‌نویسی و مقدمـه‌ی این کتاب را هم استاد نجف‌زاده انجام داده‌اند. این کتاب نیز توسط انتشارات دانشوران رشید بـه چاپ رسیده است.

کتاب دیگر استاد کتابی بـه نام «شکوه عشق» هست که گزیده‌ای هست از غزل معاصر کـه در سال 1388 توسط دانشوران رشید منتشر شده است. استاد خود درون مورد «شکوه عشق» با فروتنی مـی‌گوید: "متاسفانـه هیچ‌گاه نتوانستم شاعر خوبی باشم و همـیشـه بـه عنوان یک کارشناس با ادبیـات سروکار داشته‌ام و نـه بـه عنوان یک شاعر، هرچند اشعاری هم دارم اما طبیعتا با توجه بـه مطالعاتم درون زمـینـه‌ی ادبیـات آن‌ها را موفق نمـی‌دانم؛ اما همـیشـه دوست داشتم اثری از من به‌جا بماند و به یک‌باره فراموش نشوم. از طرفی از سال‌ها پیش دفتری داشتم کـه مجموعه‌ای از غزل‌هایی کـه مورد پسندم بود را درون آن یـادداشت مـی‌کردم و هرازگاهی مـی‌خواندم و لذت مـی‌بردم. بـه این فکر افتادم کـه این دفتر را کـه مجموعه‌ای از غزل‌های برگزیده‌ی طبعم درون سال‌های مختلف هست به دست چاپ بسپارم و در واقع

غرض نقشی‌ست کز ما باز ماند

که هستی را نمـی‌بینم بقایی."

شاید خیلی از شاگردان استاد ندانند کـه استاد نجف‌زاده اولین تربتی‌ای هستند کـه در رشته‌ی ادبیـات لیسانس گرفته‌اند و از همان سال 1340 کـه مشغول بـه تدریس شده‌اند همواره ادبیـات درس داده‌اند و من کـه سال‌ها هست با استاد آشنایی دارم مـی‌بینم کـه کمتر تربتی‌ای هست که درون تربت دیپلم گرفته باشد و در درس ادبیـات دانش‌آموز استاد نبوده باشد. معمولا بـه هر اجتماعی کـه همراه ایشان وارد مـی‌شویم چند تن جلو مـی‌آیند و خود را معرفی مـی‌کنند و به استاد نجف‌زاده مـی‌گویند درون فلان سال شاگرد شما بوده‌ایم. از استاد خواستم کـه در پایـان مطلب، خاطره‌ای از دوران طولانی تدریس خود را به منظور خوانندگان این مطلب نقل کند. استاد نجف‌زاده چنین گفت: "یـادم هست زمانی کـه درسم را تمام کرده و به تربت برگشته بودم هنوز سن و سالی نداشتم و علاوه بر آن قد و قواره‌ام هم بـه معلم‌ها نمـی‌خورد. روزی کـه ابلاغ تدریسم را بـه دبیرستان امـیرکبیر تربت بردم، وارد دفتر آقای علوی مدیر دبیرستان شدم و چون دفتر شلوغ بود نشستم که تا خلوت شود و بتوانم خودم را معرفی کنم. وقتی کـه خلوت شد و خودم را بـه عنوان دبیر جدید معرفی کردم، آقای علوی خنده‌اش گرفت و گفت من گمان کردم کـه برای ثبت نام آمده‌ای و قصد داشتم مواخذه‌ات کنم کـه مگر دفتر مدیر جای نشستن دانش‌آموزان است."

***

 

در ادامـه چند شعر از احمد نجف‌زاده‌ی تربتی را با هم مـی‌خوانیم:

 

تقدیم بـه شـهدا

خانـه‌به‌دوشان عشقیم، از مرگ پروا نداریم

تا غرق درون خون خویشیم بیمـی ز دریـا نداریم

مقصودمان مبدأیی دور از بی‌نـهایت گذشته

طوفان بُود ساحل ما، از موج پروا نداریم

تسلیم تیغ محبت سر بر سر دار داریم

از سربه‌داران ایلیم، اندوه دنیـا نداریم

بر شانـه بار امانت، سرشار از پرتوی عشق

چون آینـه غرق نوریم، ترسی ز فردا نداریم

بر عهد خود پایبندیم، پیمان ما استوار است

قالو بلیٰ گفته‌ایم و زین گفته حاشا نداریم

سبزیم همچون بهاران، روزی‌خور خوان یزدان

از حق بگیریم تاوان، جز این تمنا نداریم

با دامنی پُر گل یـاس چون سروها ماندگاریم

پا بر سر کهکشان‌ها، درون خاک مأوا نداریم

بر روی بال ملائک درون آبی آسمان‌ها

با قدسیـان هم‌نشینیم، فکر من و ما نداریم

تندیس‌های یخی را با هرم خود آب کردیم

ما آتش سرخ عشقیم، اینجا و آنجا نداریم

***

 

معلم

با کوله‌بار خستگی خود نشسته بود

مردی کـه از تمام هوس‌ها گسسته بود

مـی‌شد گلاب از تن رنجور او گرفت

از بس کـه پای صحبت گل‌ها نشسته بود

در چشم بی‌فروغ و نگاه نجیب او

تصویر درد و محنت و غم نقش بسته بود

یـا از مرور خاطره‌های گذشته‌اش

یـا از هجوم حادثه‌ها سخت خسته بود

انگار پشت پا زده بر هر چه هست و نیست

وز هر چه قید و بند بـه جز عشق رسته بود

یک عمر با محبت و گاهی بـه خون دل

از بی‌شمار آینـه زنگار شسته بود

دیروز زندگانی او شور و عشق بود

امروز در‌به‌در پی اقبال جسته بود

بود او معلمـی کـه ز جان مایـه رفته بود

خورشیدوار ظلمت شب را شکسته بود

ای کاش روزگار بر او درون تمام عمر

چوون عید و فصل بهاران خجسته بود

گل‌های باغ عاطفه درون دست‌های او

از بهر قدر و منزلتش دسته دسته بود

***

 

یـاد یـار

بی یـاد روی یـار دمـی سر نمـی‌کنم

ترک حضور خوب تو باور نمـی‌کنم

تا هست خاک کوی تو ای کعبه‌ی مراد

رو را بـه هیچ قبله‌ی دیگر نمـی‌کنم

تا نقش روی تو نرود از برابرم

نقشی دگر بـه ذهن مصور نمـی‌کنم

پُر کرده عطر یـاد تو باغ و بهار را

من دیگر این حدیث مکرر نمـی‌کنم

خشکیده هست چشمـه‌ی چشمم ز سوز دل

اشکی نمانده دیده اگر تر نمـی‌کنم

ای رفته، بازگرد کـه چشمم بـه راه توست

گفتند رفته‌ای تو و باور نمـی‌کنم

***

 

از روزگار جز غم و مجنت ندیده‌ام

از روزگار جز غم و محنت ندیده‌ام

از باغ عمر جز گل حسرت نچیده‌ام

با رنج و غصه همرَه و همزاد بوده‌ام

غم بود حاصلی کـه من از چرخ دیده‌ام

چون مرغ پرشکسته‌ی درمانده درون قفس

با لطف بال‌های خیـالم پریده‌ام

از سنگ حادثات دلم بارها شکست

تنـها خودم صدای دلم را شنیده‌ام

پر درد بود جام جوانی‌ام

پر دردتر کنون کـه پیری رسیده‌ام

از بس کـه زخم خورده‌ام از تیغ دوستان

بیـهوده نیست گوشـه‌ی عزلت گزیده‌ام

یـاد رهی به‌خیر کـه خوش این غزل سرود

"اشکم ولی بـه پای عزیزان چکیده‌ام"

***

 

آتش شده‌ای که تا که بسوزانی‌ام ای عشق

آتش شده‌ای که تا که بسوزانی‌ام ای عشق

سرکش شده‌ای از پی ویرانی‌ام ای عشق

جان درون قدم تو ز سر شوق فشاندم

کردی تو گرفتار پریشانی‌ام ای عشق

در جان و دلم روز ازل ریشـه دواندی

عمری‌ست اسیر غم پنـهانی‌ام ای عشق

زان روز کـه در بند بلای تو اسیرم

گه گریـه کنم، گاه بخندانی‌ام ای عشق

جان درون قفس خاکی تن گشت گرفتار

آزاد کن از بند، کـه زندانی‌ام، ای عشق!

همّت کن و بستان همـه‌ی دار و ندارم

هم کفر و هم ایمان و مسلمانی‌ام ای عشق

از جان و دلم مِهر تو هرگز نزدایم

از سوختن توست کـه نورانی‌ام ای عشق

با عشق شَوَم زنده و با عشق بمـیرم

هم زنده کنی، هم تو بمـیرانی‌ام ای عشق

صد بار مرا درون غم و اندوه نشاندی

صد نقش کشیدی تو بـه پیشانی‌ام ای عشق

***

 

هدیـه بـه مادر

فدای تو جان و روانم ای مادر

چگونـه وصف تو گویم؟ ندانم، ای مادر

چگون قطره بـه توصیف بحر برخیزد

که عاجز هست به وصفت زبانم ای مادر

بهشتِ روی تو باشد بهشت جاویدم

و آستان تو باغ جنانم ای مادر

عجب کـه با همـه‌ی قدرت و توانمندی

هنوز درون بر تو ناتوانم ای مادر

بیـا و با قدمت خانـه را گل‌افشان کن

که من بـه هر قدمت جان فشانم ای مادر

فقط بـه بوی تو دلبسته‌ی جهان هستم

تویی ستاره‌ی هفت آسمانم ای مادر

وجود خسته‌ی تو درون بهار، پاییز است

به غیر رنج ندیدی - گمانم - ای مادر

به جای آن همـه مـهری کـه داشتی همـه عمر

مرا ببخش کـه نامـهربانم ای مادر

اگران همـه دشمن شوند باکی نیست

روا مدار کـه بی تو بمانم ای مادر

چگونـه بی تو توانم دمـی بـه سر آرم

که بسته هست به جان تو جانم ای مادر

***

 

شبی بر مزار قطب الدین حیدر

امشب مـیان اهل صفا گفتگوی توست

امشب کـه آسمان سخن مشکبوی توست

گویـا بـه بام عرش تو را جار مـی‌زنند

در بین عرشیـان همـه‌جا گفتگوی توست

ای سالک طریقت و ای عارف بزرگ

عرفان کمال‌یـافته از خلق و خوی توست

ویرانـه‌های قبر تو آباد کی شود؟

بس عقده‌ها ز جور زمان درون گلوی توست

ای پیر و مرشد و ای قطب سالکین

مستیم از آن مـیی کـه نـهان درون سبوی توست

برخیز و یک سخن بگو از عارفانـه‌ها

چون چشم اهل دل همـه امشب بـه سوی توست

امشب بیـا بیین کـه به خلوت‌سرای تو

دل شعله‌ور ز دوری روی نکوی توست

ای سرو سرفراز بنازم بـه همتت

در اوج سلطنت بـه سوی فقر روی توست

پیری کـه خود گذشته بُد از هفت شـهر عشق

او شد ز پیروان تو و مدح‌گوی توست

جاوید باش عارف فرزانـه‌ی بزرگ!

چون آبروی شـهر من از آبروی توست

***

 

استاد نجف‌زاده از قلم دیگران:

 

به پاس زحمات استاد احمد نجف‌زاده؛ غزل؛ بهمن صباغ زاده

چشمت از عشق تر و پشته‌ی غم بر دوشت

لبت از خنده پُر و کوه ستم بر دوشت

زخم‌ها خورده‌ای از نیش قلم، مـی‌دانم

اخم‌ها دیده‌ای و باز قلم بر دوشت

ما عصاییم، بـه ما تکیـه کن و اشک بریز

گاه ما نیز گذاریم قدم بر دوشت

دوش بر دوش ادیبان اساطیری سای

دست درون دست عزیزان و علم بر دوشت

شاعران ناز غزل کم نکشیدند، ببخش!

غمِ سنگینیِ وزنِ غزلم بر دوشت

مـهر88

***

 

ویژه‌ی بزرگ‌داشت استاد احمد نجف‌زاده (1316 - ان‌شاالله و ماشاالله ش1436 شمسی)؛ مصداق بی «ما» و «من»ی؛ محم,د یـاوری زاوه

به چشم دل سه اصل نیک آن‌جا دیدنی باشد -

که بر امواج اقیـانوس عرفان مبتنی باشد

خوشا مـیراث‌دار چلچراغ شعر درون تربت

که مـی‌کوشد بهشتی‌وار مضمون‌ها غنی باشد

پس از آن سید والا، نجف‌زاده‌‌ست استادی

که درون افتادگی مصداق بی ما و منی باشد

هلا! ای قطبِ سکان‌دار ِ شعر ناب و موسیقی

کلامت رابط تن تن تنا و تن تنی باشد

حضورم درون کنار سایـه‌ات آرامشی دارد

کی بی‌تردید دل کندن ز تو، جان کندنی باشد

چنان درون گوش من دارد طنین شرح وفای تو

که ممکن نیست بی‌سوگند باور ی باشد

خجالت مـی‌کشم نزد نجیبی چون تو بنشینم

گر این بشکسته پا را قدرتی اِستادنی باشد

شکوه عشق را تکثیر کردی درون مـیان شـهر

شکوه و شکوه‌ی شعر تو هر دو  خواندنی باشد

بدین اوصاف که تا در شـهر باورهای من، شیخی

نـه تنـها دل کـه جان نیز احتمالا ماندنی باشد

کجا بهتر از این خاک ادب‌خیز ادب‌پرور

که بذر آن سهی و قهرمان و کدکنی باشد

من از دیرآشنایی با تو یک احساس مغبونم

که مشکل مثل آب رفته برگرداندنی باشد

به جبرانش مگر امروز یـابد یـاوری توفیق

که گل‌بوسه از آن روی چون گلشن چیدنی باشد

محمود یـاوری زاوه

مشـهد 5/8/1392

***

 

درباره‌ی حاج‌آقای نجف‌زاده؛ غلامرضا اعتقادی

ای نجف‌زاده ادیب خوش‌سخن

ای وجودت دور بادا از محن

شاعر اهل سخن حقا تویی

در ره علم و ادب کوشا تویی

هر چه گویم وصف تو - جانم - کم است

شعر تو بهر دل من مرهم است

اعتقادی بس نما این گفتگو

حد ندارد وصف این مرد نکو

کتاب مناقب؛ صفحه‌ی 135

***

 

تقدیم بـه مناسبت روز معلم بـه پیشکسوتان علم و ادب درون محفل شعر دوشنبه‌شب‌های تربت حیدریـه؛ محمد جهانشیری (البته حتما گفته شود کـه این غزل مثنوی کـه 50 بیت دارد درون مورد انجمن استاد رشید کـه دوشنبه‌شب‌ها برگزار مـی‌شود سروده شده. شاعر درون این شعر از همـه‌ی اساتید و حاضران درون آن جلسه از جمله، استاد رشید، استاد کاظم بهشتی، استاد نجف‌زاده، آقای سبزواری، آقای محمود آخوندزاده، آقای حسن خدابخشی، آقای احمد حسین پور، آقای صالحی، آقای جواد حافظی، آقای مشـهدی و شادروان استد تهرانچی یـاد مـی‌کند و شعر با مرثیـه‌ای درون قالب غزل درون سوگ استاد تهرانچی بـه پایـان مـی‌رسد.)

شبی کـه محفل انس تو مـی‌شود تکرار

مرا بـه دست غزل‌های عاشقی بسپار

به خواب رفته اگر کودک درون شاید

به ناز زمزمـه‌های غزل شود بیدار

شعر بنوشان خمار محفل را

ز دُردنوش سبویت مپرس از مقدار

مرا بـه مجلس گل‌های باغ نائل کن

گهی چو بلبل مستم بدان و گه چون خار

گهی بـه مـیکده‌ی پیر مـی‌فروشم بخش

گهی بـه نوکری حلقه‌ی ادب بگمار

گهی ز عشق و گهی از حماسه جامـی ده

که پادشاه دلم را خوش هست این دربار

اگر چه مثنوی از دامن غزل دور است

هر دو برآید ز خمره‌ی خمار

کنون کـه جان غزل را بـه عشق نوشیدم

بنای جام دگر را بـه مثنوی بگذار

...

خوشا بـه همت استادمان نجف‌زاده

برای خواندن حافظ همـیشـه آماده

درون ‌ی او گوهر ادب پنـهان

تو را بـه شـهد غزل‌های خوش کند مـهمان

به وزن شعر و معانی چنان بود حساس

که چون ترازوی زرگر بـه گوهر و الماس

چنان بـه علم و ادب جان خویش فرسوده

که هر کـه گشته معلم، محصلش بوده

...

اردیبهشت 1392

***

 

انجمن قطب؛ محمد رشید؛ شاعر این شعر درون مقدمـه نوشته است: "با جمعی از شاعران انجمن ادبی قطب شـهرمان درون خانـه‌ی بنده بزمـی داشتیم بـه همـین مناسبت با الهام از مثنوی زیبای استاد شـهریـار تحت عنوان مولانا درون خانقاه شمس، این ابیـات سروده شد"؛ لازم بـه توضیح هست در این شعر هم مانند شعر آقای محمد جهانشیری از همـه‌ی شاعران حاضر درون آن جلسه یـاد شده هست از جمله استاد علی اکبر بهشتی، علی اکبر ضیـایی، محمد خیبری، غلامعلی مـهدی زاده، احمد نجف‌زاده.

بوستانی امشب اندر این مکان

مـی‌دهد شادی بـه روحم هر زمان

بوی نسرین، بوی ریحان، بوی گل

مـی‌شوم مخمورشان همچون ز مُل

نیست این گل‌ها چو گل کم رنگ و بو

رو حقیقت را تو از ایشان بجو

کی توان با گل قیـاسی این چنین -

کرد شاعر را؟ تو برخیز و ببین

گل نباشد روز شش یـا پنج، شاد

این گلستان را مبر دائم ز یـاد

این گل از گلزار شعر هست و ادب

کو بود شادان مُدام از لطف رب

کاروان شعر از درون مـی‌رسد

بوی گل‌های معطر مـی‌رسد

کاروانی پُر ز گل‌های سخن

جملگی استاد و هم حلاج فن

کاروانی از بزرگان زَمَن

قطب شعر و شاعر قطب انجمن

شاعرانی با صفا، هم مـهربان

هر یکی‌شان بهترین جان جهان

نغمـه‌‌سازان چون روایت مـی‌کنند

"از جدایی‌ها شکایت مـی‌کنند"

...

آن سوی دیگر نجف‌زاده ببین

شمس تبریزی ورا نبود قرین

امشب او اندر مـیان جمع ما

من بُوَم پروانـه‌اش، او شمع ما

این مربی بین چه غوغا مـی‌کند

مجلس ما را پُرآوا مـی‌کند

صد زبانش هست و خاموش هست او

خود وجودش آبرو را آبرو

"ما همـه ماهی و او دریـای ما

آبروی دین ما، دنیـای ما"

شمس ما کز بی‌زبانی شکوه کرد

در زبان شعر یـاران جلوه کرد

...

گر نبودی مِهر یـاران بر "رشید"

کی توانستی چنین بزمـیش چید؟

ای خدا، ای رهگشای هر فراز

هر گره از جمع ما خود کن تو باز

خانقاه شمس و ملا جلوه کرد

تا رشیدی گفت این اشعار فرد

شاد بادا روح تو ای "شـهریـار"

چون بُدی مُلک سخن را کام‌کار

سخنوران زاوه؛ محمود فیروزی مقدم؛ صفحه‌ی 134 که تا 136

***

 

فی‌البداهه خدمت استاد نجف‌زاده؛ مجتبی نظام آبادی

عزیز و سرور و صاحبدل ای نجف‌زاده

چقدر مـهر تو درون جان و این دل افتاده

چقدر اهل دلی، اهل ذوق و شعر و ادب

چقدر خاک‌نشینی، صمـیمـی و ساده

دعای خیر تو را مـی‌برند چشم بـه چشم

هر آنچه دیده‌ی نگشاده هست و بگشاده

***

 

تقدیم بـه محضر استاد احمد نجف‌زاده؛ سید علی اکبر ضیـایی

چراغ محفل انسی دوباره روشن شد

دل از تجلی او چون دیـارِ ایمن شد

نسیم صبح سعادت وزید و گلشن جان

گرفت رونق و از لطف دوست گلشن شد

از این طلیعه‌ی شورآفرین مرا امروز

لباس عیش و نشاط و سرور درون تن شد

 

فکنده سایـه‌ی الفت بـه سر خدا ما را

که کرده هست چنین با هم آشنا ما را

 

یکی ادیب و سخن‌سنج چون نجف‌زاده

که صحبت و سخنش آتشی‌ست چون باده

نشاط و شور بـه محفل ز صدق مـی‌بخشد

به خدمت ادب هست این عزیز آماده

به نکته‌سنجی خود بی‌بضاعتی چو مرا

ز نقص کار بلافاصله خبر داده

 

ارادتی بـه همـه دارد او ز عمق درون

به لطف خویش نموده‌ست جمله را مرهون

کتاب ناله‌ی زنجیر؛ سروده‌های علی اکبر ضیـایی

***

 

پیشکش حضور استاد نجف‌زاده؛ حسن خدابخشی

ما کـه خوردیم ز جام تو باده

زنده باشی تو ای نجف‌زاده

من خدابخشی‌ام کـه مـی‌دانی

شعر من هم روان و هم ساده

چه بگویم ز وصفت ای استاد

ای فدای تو خان و خان‌زاده

اهل دل، اهل فضل، اهل کمال

همچو تو نباشد آماده

نو چشم منی و من هستم

بهر خدمت‌گزاری آزاده

هری کو بدِ تو را گوید

بی لیـاقت بُوَد و یـا ساده

هر چه آموختیم از آن شماست

"سَنَه گوربانَم" ای حلال‌زاده

نیست درون شـهر ما بـه گاه سؤال

مثل تو درون جواب آماده

"بخشی‌"ام مـی‌دهم ندای بلند

چاکرم؛ احمد نجف‌زاده!

***

 

شمع صاحبدلان؛ اسفندیـار جهانشیری

ای بلند آشیـان نجف‌زاده

شمع صاحبدلان نجف‌زاده

ای ادیب سخنور و نامـی

بلبل خوش‌زبان نجف‌زاده

در مـیان سخنوران ادیب

شعر را سایبان نجف‌زاده

نامت احمد بود ز پیغمبر

داری از او نشان نجف‌زاده

بهر دَرسَت ز هر طرف آیند

کاروان کاروان نجف‌زاده

هر کـه را دیده‌ام ز علم و ادب

بر تو شد مـیهمان نجف‌زاده

افتخاری نصیب عمر تو شد

 که نشد بر شـهان، نجف‌زاده

جویی از حکمت هست در دل تو

همچو آبِ روان نجف‌زاده

عمر پُر برکتَت ز علم و ادب

شد دگر جاودان نجف‌زاده

گر بـه وصفت زبان بود کوتاه

نیست بیشم توان نجف‌زاده

لیک کم گفته‌ام اگر گویم

که تو روحی و جان، نجف‌زاده

برگ سبزی‌ست تحفه‌ی درویش

به توام ارمغان، نجف‌زاده

مـی‌خرد با هزار عشوه "صفی"

ناز صاحبدلان، نجف‌زاده

کتاب شباهنگ؛ سروده‌های اسفندیـار جهانشیری

***

 

دشتبون باغ ادب؛ اسفندیـار جهانشیری

اِی دِشْتِبونِ باغِ ادب، پیرِ زِندِه‌خو

مُلّایِ شعر و مِثنِوی و قِطعِه‌یِ رِوو

ای دشتبان باغ ادب،  پیر زنده‌‌طبع / ملای شعر و مثنوی و قطعه‌ی روان. (ملا بـه معنای باسواد هست و بـه معنی معلم کودکان درون مکتب‌خانـه)

سی سال و سی سِبایَه کـه هَم‌چو دِ مِتَّبِت

زَنو زِیَن دِ پایِ تو از پیر و از جِوو

سی سال و سی روز هست که هم‌چنان درون مکتبت (مکتب‌خانـه‌ات) (سی سال و سی سبا اصطلاحی‌ست به منظور نشان روزها و سالیـان دراز) / زانو زده‌اند درون پای تو (در پیش تو) از پیر و از جوان.

از بِرکَتِ کُلامِ تو، شِعرایِ تُربِتی

بِیدَق زیَه بـه گنبَد و دیفالِ آسِمو

از برکت کلام تو شعرهای تربتی / پرچم زده بـه گنبد و دیوار آسمان (بیدق زدن کنایـه از شـهرت است، مثلا مـی‌گویند خدا بِیدَقِتِرْ بالا کُنَه یعنی خدا پرچمت را برافراشته کند. درون اینجا یعنی شعرهای تربتی شـهرت یـافته‌اند)

سِرسوز رِفته باغ و چِمِنزار و دشتِ شعر

سِرشیوَه کِرد که تا اُوِ گِپّایِ تو بـه جو

سرسبز رفته هست (شده است) باغ و چمنزار و دشت شعر / سرشیوه کرد (سرازیر کرد، سرازیر شد) که تا آب گپ‌های تو (سخن‌های تو) بـه جو.

از وَختِ مُورْ بـه یـادَه مِچِرخَه مِدارِ شعر

ای اَسیـا نِرِفتَه یَک دیکَّه اُوبُرو

از وقتی مرا بـه یـاد هست (از وقتی کـه یـادم مـی‌آید) مـی‌چرخد مدار تو / این آسیـاب نرفته هست (نشده است) یک لحظه آب‌بیرون (این آسیـاب یک لحظه آب‌بیرون نشده است. آب حتی یک لحظه از مسیر آسیـاب منحرف نشده است. هنگام تعمـیر آسیـا مسیر آب کـه وارد آسیـاب مـی‌شود را منحرف مـی‌کنند کـه به آن آب منحرف شده آب‌بیرون یـا اُوبُرو مـی‌گویند.)

مَیُم بُگُم خِدِیْ تو کـه عُمرِ د جَنگِ شعر

اسبِ تو یُورقَه کِرد و زَیی تیرِ وِر نِشو

مـی‌خواهم بگویم با تو کـه عمری (یک عمر) درون جنگ شعر / اسب تو یورتمـه کرد (به صورت یورتمـه حرکت کرد) و زدی تیر بر (به) نشان.

از دشتِ سوز و پورگُلِ تو چینِه‌خور هَمَه

هم بلبل و قِنَری و هَم کُوگ و سیبرو

از دست سبز و پُرگل تو ریزه‌خوار همـه (همـه از دست تو ریزه‌خواری کنند؛ چینـه بـه معنی دانـه هست یعنی چیزی کـه از زمـین مـی‌چینند و برمـی‌دارند، چون پرندگان دانـه را از زمـین برمـی‌چینند چینـه گفته مـی‌شود) / هم بلبل و قناری و هم کببرو (سِبرو یـا سِبروی پنده‌ای خاکی‌رنگ هست کوچک‌تر از سیـاه‌).

دَشت و خِصیل و باغ و چِمِنزار و لِوِه‌زار

یَک عُمرِ اُوخورَند از او چِشمِه‌ی رِوو

دشت و قصیل (نوعی گندم‌زار و جوزار؛ درون این روش بذر گندم و جو درون آخر تابستان کاشته مـی‌شود، درون اواسط اسفند درو یـا چرانده مـی‌شود  و باغ و چمنزار و لیوه‌زار (مرتع) / یک عمری آب‌خورند (آب خور هستند، آب مـی‌خورند) از آن چشمـه‌ی روان (اشاره بـه شعرهای استاد نجف‌زاده)

از مِوه‌هایِ ذوقِ تو سَررِز مِرَه سِبَت

مُخکَم دِ باغِ شعرْ اَگِر تُورْ بِتَن گُلو

از مـیوه‌های ذوق تو سرریز مـی‌رود (مـی‌شود) سبد (سرریز شدن سبد بـه معنی پُر شدن آن هست تا حدی کـه مـیوه‌ها از سبد بیرون بریزد) / محکم درون باغ شعر اگر تو را بدهند تکان (اگر درون باغ شعر تو را محکم تکان بدهند؛ روش تکان یکی از روش‌های برداشت مـیوه از درخت هست که بـه تربتی گلو داین یـا گلوندن گفته مـی‌شود)

شُوچَر مِنَن دِ دشتِ دِلِت روز و شُو مُدام

از مـیش و از خِلِمَه و از تَکَه و اَهو

شب‌چر مـی‌روند درون دشت دلت روز و شب مدام (شب‌چر همان‌طور کـه از اسمش برمـی‌آید بـه معنی چ درون شب است، درون دشت‌های سرسبز ان را درون دو نوبت روز و شب بـه چرا مـی‌گیرند کـه به چرای احشام درون شب شوچر گفته مـی‌شود) / از قوچ و مـیش و بره و از بز (بز کوهی) و آهو

از پایِ بُتِّه‌های دِلِت رِفتَه پِرِّزاد

هم بلبل و چُغویَه‌سینَه و تِهو

از پای بوته‌های دلت رفته پره‌زاد (پرزاد شده؛ پره‌زاد شدن اصطلاحی هست برای بـه پرواز درون آمدن جوجه‌های پرندگان، آن هنگام کـه جوجه‌ی پرنده پرواز یـاد مـی‌گیرد و لانـه‌ی والدینش را ترک مـی‌کند مـی‌گویند پره‌زاد شده است. این اصطلاح را به منظور کنایـه بـه نوعروسان و نودامادان هم مـی‌گویند) / هم بلبل و گنجشیـاه‌ و تیـهو)

از ریشِه‌یِ درختِ تو بِخ‌جوش کِردَه باغ

سِرسُوزْ، نخل و کاج و سِفددالَه و سِرو

از ریشـه‌ی درخت تو بیخ‌جوش کرده هست باغ (درختان این باغ از ریشـه‌ی درخت تو بیخ‌جوش کرده هست و تکثیر شده که تا به صورت باغ درون آمده است؛ بیخ جوش یک روش تکثیر گیـاهان هست که از ریشـه‌ی گیـاه ریشـه‌ی دیگری جدا مـی‌شود و بعد بـه صورت گیـاه مستقلی درون مـی‌آید) / سرسبز نخل و کاج و سفید‌دال و هم سرو.

سِرمَست از شِراب کُلامَه درون مِتَّبِت

هر شاعرِ کـه نوش کِ یَک قُورْتْ اَزو سِوو

سرمست از کلام هست در مکتبت (مکتب‌خانـه‌ات) / هر شاعری کـه نوش کرد یک جرعه از آن سبو.

دَرُم دعا بِرَت کـه بِمَنی همـیشـه شاد

عُمرِت بـه کوهْ بَند و دِلِت زندَه و جوو

دارم دعا برایت (برایت دعایی دارم، دعا مـی‌کنم) کـه بمانی همـیشـه شاد / عمرت بـه کوه بند و دلت زنده و جوان (عمرت بـه کوه بند باشد دعایی هست برای طول عمر، یعنی عمرت مانند عمر کوه باشد)

دل‌شاد و زِندِه‌خویْ بِمَنی دِ ای دیـار

تا وَختِ روشِنایَه سِتَرَه دِ آسمو

دل‌شاد و زنده‌طبع بمانی درون این دیـار / که تا وقتی روشن هست ستاره درون آسمان.

تا وَختِ سُوزَه تِنْگَلِ شِص‌دِرَّه هر بِهار

تا وَختِ کـه سه‌قُلَّه‌یَه وِر پا هَنو، بِمو!

تا وقتی سبز هست تنگل شصت‌دره (در تربت دره‌های سرسبز و پر درخت را تِنگَل یـا تینگَل مـی‌گویند؛ یکی از این دره‌ها دره‌‌ای هست در رشته‌کوه شصت دره واقع درون شمال تربت نزدیک روستای صنوبر کـه جای خوش آب و هوایی است) هر بهار / که تا وقتی کـه سه‌قله هست بر پا هنوز (تا وقتی کوه سه‌قله کـه مشـهور ترین کوه تربت هست هنوز بر پا است)، بمان.

***

 

علیرضا شریعتی؛ کتاب گویـا

این شعر ساده‌ام را درون وصف او سرایم

گل‌واژه‌ی دَری را ارزانی‌اش نمایم

استاد بی‌بدیل شعر و، ادیب تربت

بر لعل او نبینی غیر از گل محبت

چون مشع مـی‌گدازد درون قطب انجمن‌ها

در بند نور اویند پروانـه‌های زیبا

گنجینـه‌ای ز دانش، فضل و ادب تبارش

هر هفته شنبه‌شب‌ها گل‌بوته‌ها کنارش

چون سروناز باشد، آزاده و تهی‌دست

اما سخاوتش را درون هر کجا نشان است

افشرده‌ی دلش را جاری نموده هر جا

بوی گلاب او را دارد تمام گل‌ها

چون سبزه ساده و پاک، خاکی و بی‌تفاخر

اندیشـه‌اش چو باران، هر قطره دانـه‌ای دُر

بارد بـه سرو و سوسن، شوید غبار سنبل

در محفل ادیبان هم‌چون زبان بلبل

 

دانش بـه دل نـهفته درون ‌اش چو دریـا

در وصف او همـین بس «باشد کتاب گویـا»

***

 

استای فن شعر؛ علی اکبر عباسی: 

بُگذار که تا که وَرگُم اَزو اوسْتایِ شعر

از او کـه هَس دِ قِلعِه‌یِ ما کِدخُدایِ شعر

بگذار که تا که برگویم (بگویم) از آن استاد شعر / از آن کـه هست درون قلعه‌ی (ده ما، روستای ما) ما کدخدای شعر.

از او کـه تا بـه حال دِ این شـهر چِرخیَه

از غیرتِ همـیشِه‌ی او اَسیـایِ شعر

از آنی کـه تا بـه حال درون این شـهر چرخیده هست / از غیرت همـیشـه‌ی او آسیـای شعر. ( درون این شـهر آسیـاب شعر از غیرت همـیشـه او چرخیده است.

از او کـه شاعِرا هَمَه شَگرِد اویَن و

اَمبا خودِش نِدَرَه هَنو ادعّایِ شعر

از آنی کـه شاعران همـه شاگرد او هستند و / اما خودش نداره هنوز ادعای شعر (خودش هنوز ادعای شعر ندارد، ادعای شاعر بودن ندارد)

از او کـه وِرمِدَرَه کلاه از سَرِ خودِش

دِر پِشِ پایِ او اَلِفِ با کُلایِ شعر

از او کـه برمـی‌دارد کلاه از سر خودش / درون پیش پای آن الف با کلاه شعر. (در پیش پای آ با کلاه کلاه از سر برمـی‌دارد، بـه احترام الفبای شعر کلاه از سر برمـی‌دارد)

وَرگُم اَزو مُعلّمِ عاشق کـه سالِ آزگار

رِختَه تِمومِ عمر و جِوَنیر با پایِ شعر

برگویم از آن معلم عاشق کـه شصت سال / ریخته هست تمام عمر و جوانی را بـه پای شعر.

معمارِ شعرِ تربت و از زورِ هِمَّتِش

مُخکِم‌تَر از همـیشَه‌یَه دیفال و دایِ شعر

معمار شعر تربت و از شدت همتش / محکم‌تر از همـیشـه هست دیوار و دای (دیوار گِلی کوتاه) شعر. از شدت هممتش دیوار و دای شعر از همـیشـه محکم‌تر است.)

رَفتی دِ کار شعر و غِزَل پیر، ای جوو

"حُکم سِه‌قُلَّه که تا به اَبَد سرِ پا بِمو"

رفته‌ای (شده‌ای) درون پای شعر و غزل پیر، ای جوان (به پای شعر و غزل پیر شده‌ای) / مانند سه‌قله که تا به ابد (تا ابد) سر پا بمان. (کوه مظهر عمر طولانی هست و درون دعا به منظور طول عمر مـی‌گویند عمرت بـه کوه بند بشـه سعنی عمرت بـه عمر کوه متصل باشد و مانند کوه عمر طولانی‌ای داشته باشی؛ مضمون این مصرع از استاد قهرمان هست در قصیده‌ای کـه در بزرگ‌داشت استاد محمود فرخ سروده هست مُخکَم دِ جات اَستیَه بَشی مِثالِ لاخ / پیوَند بَشَه عُمرِت بـه عمرِ کو)

اُستایِ فَنِّ شعر نِجِف‌زادِه‌ی بِنُم

اِی کـه دِ کارِ شعر تو گَپِّرْ زِیی تِمُم

استاد فنّ شعر نجف‌زاده‌ی بنام (نامدار، نام‌آور) / ای کـه در کار شعر تو گپ را زدی تمام (حرف را تمام زدی، حق مطلب و سخن را ادا کردی)

مَییستُم از تو وَرْگُم و طَبعُم کِمَک نِکی

تِرسی دلُم کـه چیزِ کـه حَقِّ تویَه نِگُم

مـی‌خواستم از تو برگویم (بگویم) و طبعم کمک نکرد / ترسید دلم کـه چیزی کـه حق تو هست را نگویم (دلم ترسید کـه شاید نتوانم حق مطلب را مورد تو ادا کنم).

از دَمَنِ خیـالِ تو صد چشمَه‌یَه رِوو

ای سِربِلَندْ حُکمِ سه‌قُلَّه و کوهِ جُم

از دامن خیـال تو صد چشمـه هست روان (صد چشمـه روان است) / اس سربلند مانند سه‌قله (بلندترین کوه تربت حیدریـه) و کوه جام (کوهی کـه در تربت جام است).

از غیرتِ وجودِ تو ای اَسیـای شعر

دَرَه هَنو مِچِرخَه دِ ای شـهرْ صبح و شُم

از غیرت وجود تو این آسیـای شعر / دارد هنوز مـی‌چرخد درون این شـهر صبح و شام (شب).

از تو چراغِ انجِمَنِ شعر روشَنَه

سی سال و سی صِبایَه و دَرَه هَنو دِوُم

از تو چراغ انجمن شعر روشن هست / سی سال و سی روز هست و دارد هنوز دوام (هنوز دوام دارد).

پیشِ تو شاعِرا هَمِگی دَس بـه سینَه‌یَن

تا بلکِه از تو یـاد بگیرَن دو سه کِلُم

پیش تو شاعران همگی دست بـه ‌اند / که تا بلکه از تو یـاد بگیرند دو سه کلمـه.

دَرُم اُمِد اَزی کـه تو دِ آسمونِ شعر

حُکمِ سِتَرِه‌ها بِدِرِخْشی بـه صبح و شُم

دارم امـید از این (این امـید را دارم) کـه تو درون آسمان شعر / مانند ستاره‌ها بدرخشی بـه صبح و شام

رَفتی دِ کار شعر و غِزَل پیر، ای جوو

"حُکم سِه‌قُلَّه که تا به اَبَد سرِ پا بِمو"

رفته‌ای (شده‌ای) درون پای شعر و غزل پیر، ای جوان (به پای شعر و غزل پیر شده‌ای) / مانند سه‌قله که تا به ابد (تا ابد) سر پا بمان. (کوه مظهر عمر طولانی هست و درون دعا به منظور طول عمر مـی‌گویند عمرت بـه کوه بند بشـه سعنی عمرت بـه عمر کوه متصل باشد و مانند کوه عمر طولانی‌ای داشته باشی؛ مضمون این مصرع از استاد قهرمان هست در قصیده‌ای کـه در بزرگ‌داشت استاد محمود فرخ سروده هست مُخکَم دِ جات اَستیَه بَشی مِثالِ لاخ / پیوَند بَشَه عُمرِت بـه عمرِ کو)

***

 

چکیده

احمد نجف‌زاده درون 18 آبان‌ماه سال 1316 درون تربت حیدریـه بـه دنیـا آمده است. خواندن و نوشتن را درون مکتب‌خانـه مـی‌آموزد و تا آخر «جامع المقدمات» را بـه تحصیل درون مکتب‌خانـه ادامـه مـی‌دهد. درون سال 1326 درون مدرسه‌ی قطب ثبت نام مـی‌کند و تحصیل را از پایـه‌ی پنجم دبستان درون مدارس جدید ادامـه مـی‌دهد. درون سال 1337 موفق مـی‌شود درون رشته‌ی علوم طبیعی از دبیرستان قطب تربت حیدریـه دیپلم بگیرد و برای ادامـه تحصیل راهی مشـهد مـی‌شود. مـهرماه 1337 درون دوره‌ی کارشناسی ادبیـات فارسی درون دانشکده‌ی  ادبیـات دانشگاه فردوسی مشـهد پذیرفته مـی‌شود و تا خرداد 1340 کـه موفق بـه اخذ مدرک کارشناسی مـی‌شود درون این دانشکده بـه تحصیل مـی‌پردازد. از مـهر همان سال درون دبیرستان‌های تربت حیدریـه بـه تدریس ادبیـات مشغول مـی‌شود. سال 1364 با تاسیس دانشگاه آزاد، تدریس درون دانشگاه هم بـه فعالیت‌های ایشان اضافه مـی‌شود کـه به دانشگاه پیـام نور و مرکز تربیت معلم هم کشیده مـی‌شود. مـهرماه 1373 بـه طور رسمـی بازنشسته شده اما که تا سال 1387 بـه تدریس ادامـه مـی‌دهند.

استاد احمد نجفزاده همواره درون جلسات انجمن شعر تربت حیدریـه شرکت کرده و مـی‌کنند و همـیشـه از فعالین این عرصه بوده‌اند. از سال ۷۷ جلسه‌ای تحت عنوان کارگاه شعر را درون شنبه‌شب‌ها راه‌اندازی مـی‌کنند و در آن به طور مستقل بـه پرورش شاعران مـی‌پردازند کـه تا امروز ادامـه دارد.

چاپ دیوان سید علی اکبر بهشتی شاعر همشـهری و هم‌روزگارمان، جمع‌آوری آثار و فهرست‌نویسی و مقدمـه‌ی دیوان شعر آقای سید جعفر مبرقعی (شاعر بیرجندی) و جمع‌آوری گزیده‌ای از غزل معاصر درون کتابی تحت عنوان شکوه عشق از دیگر فعالیت‌های ایشان است.

***


برچسب‌ها: گزارش جلسه‌ شماره 1021 بـه تاریخ 920804, شاعر همشـهری, زندگی‌نامـه احمد نجف زاده, شناخت‌نامـه‌ی استاد نجف زاده




[سیـاه‌مشــــــــــــــــــــــــــــــــق - شاعر همشـهری ع امیر لطفی افشرده معلم شیمی کنکور]

نویسنده و منبع | تاریخ انتشار: Wed, 25 Jul 2018 03:10:00 +0000



ترانه ای زیبا به نام چوپان با لهجه شیرین تاتی از محمد باقر بیرجندی

سیـاه‌مشــــــــــــــــــــــــــــــــق - زندگینامـه

5- شاعر همشـهری؛ شناخت‌نامـه‌ی استاد احمد نجف زاده‌ی تربتی (1316)

از زمانی کـه نوشتن راجع بـه شاعران تربت حیدریـه را شروع کرده‌ام، ترانه ای زیبا به نام چوپان با لهجه شیرین تاتی از محمد باقر بیرجندی سعی‌ کرده‌ام که تا جایی کـه مـی‌توانم اطلاعات صحیح جمع‌آوری کنم و شاعران همشـهری را هر چه کامل‌تر معرفی کنم. ترانه ای زیبا به نام چوپان با لهجه شیرین تاتی از محمد باقر بیرجندی درون چند ماه اخیر نوبت بـه معاصرین رسیده هست و خوشبختانـه بـه دلیل نزدیکی زمانی، از اغلب این شاعران اطلاعات بیشتری درون دسترس است. ترانه ای زیبا به نام چوپان با لهجه شیرین تاتی از محمد باقر بیرجندی خوانندگان عزیز بسیـار لطف خواهند کرد اگر اطلاعات تکمـیلی خود را به منظور من از طریق آدرس siyah_mast@yahoo.com بهمن صباغ زاده ارسال کنند. دوستان شاعر همشـهری (ولایت زاوه، شامل: ترانه ای زیبا به نام چوپان با لهجه شیرین تاتی از محمد باقر بیرجندی زاوه، تربت، رشتخوار، مـه‌ولات) هم مـی‌توانند زندگی‌نامـه و آثار خود را از طریق همـین آدرس به منظور بنده ارسال کنند. اگر نمـی‌دانید از کجا شروع کنید، من چند سوال درون بخش فراخوان نوشته‌ام که با جواب بـه آنـها و ارسال جواب‌ها بـه من، خواهم توانست زندگی‌نامـه‌ی شما را بنویسم. امـیدوارم این وبلاگ درون آینده بـه منبع قابل اعتمادی راجع بـه شعر تربت حیدریـه و شاعران این خطه تبدیل شود که تا راه به منظور محققانی کـه در آینده راجع بـه این موضوع‌ها تحقیق خواهند کرد، هموارتر شود. 

 

به نام خداوند قلم

شناخت‌نامـه‌ی استاد احمد نجف‌زاده‌ی تربتی

در نیم قرن اخیر درون شـهرستان تربت حیدریـه نام استاد احمد نجف زاده‌ی تربتی با شعر و ادبیـات گره خورده است. استاد نجف زاده از سال 1340 بـه مدت پنجاه سال درون دبیرستان‌ها و دانشگاه‌های تربت حیدریـه زبان فارسی و ادبیـات درس داده‌اند و غالبانی کـه در این پنجاه سال درون این شـهر دیپلم گرفته‌اند از محضر درس ایشان استفاده کرده‌اند و به شنیدن شعر از زبان او بـه ادبیـات علاقه‌مند شده‌اند. از این روست کـه مردم این شـهر بـه این استاد شریف عشق مـی‌ورزند و او را استاد خود مـی‌دانند. از آن گذشته این بزرگ‌مرد سال‌هاست کـه جلسه‌ی انجمن شعر تربت حیدریـه را اداره مـی‌کند. من نیز چون دیگر شاعران این شـهر درون طول سال‌های حضورم درون انجمن شعر از این مرد بزرگ بسیـار آموخته‌ام و خود را که تا همـیشـه مدیون این بزرگوار مـی‌دانم. استاد احمد نجف زاده نیـازی بـه معرفی ندارد و این تنـها فرصتی بود به منظور من که تا برای نوشتن زندگی‌نامـه‌ی ایشان چند جلسه‌ای درون محضر ایشان بنشینم و صحبت‌های شیرین استاد را ثبت و ضبط کنم. امـیدوارم سال‌های سال سایـه‌ی این استاد شریف بر سر شعر و شاعران تربت حیدریـه باشد و به قول خواجه‌ی شیراز خداش درون همـه حال از بلا نگه دارد.

بهمن صباغ زاده

 

احمد نجف زاده درون 18 آبان‌ماه سال 1316 درون تربت حیدریـه درون منزل علی‌اکبر نجف‌زاده‌ی تربتی بـه دنیـا آمده است. پدربزرگ علی‌اکبر، شیخ نجف نام داشت و از این‌رو او نام خانوادگی نجف‌زاده را برگزیده بود. پدرش کـه سواد خواندن و نوشتن داشت، درون آن روزگار جزو تحصیل‌کرده‌ها بـه شمار مـی‌رفت و کارمند بانک کشاورزی بود؛ علاوه بر آن جزو ملاکان تربت محسوب مـی‌شد و زمـین‌های کشاورزی‌اش را اداره مـی‌کرد و به لحاظ مالی درون وضعیت خوبی بود. خانواده‌ی پدری او از خانواده‌های سرشناس تربت بودند و دائی پدرش مجتهدی بود موسوم بـه شیخ محمد باقر کـه او را همـه‌ی تربتی‌ها مـی‌شناختند و حرفش درون مردم نفوذ زیـادی داشت. خانـه‌ی پدری‌اش درون یکی از محلات مرکزی شـهر موسوم بـه «کوچه قاضیـان» بود کـه امروزه بـه نام خیـابان قائم شناخته مـی‌شود. بـه رسم اغلب خانـه‌های آن روزگار، خانـه‌ای بود با یک حیـاط مرکزی بزرگ باغ‌مانند کـه اطراف این حیـاط اطاق‌های متعدد مستقلی قرار گرفته بودند، با مطبخ و تنور مشترک. او نیز مانند اغلب کودکان آن روزگار تحصیل را درون مدارس قدیم (مکتب‌خانـه) آغاز کرده است. شش سال بیشتر نداشت کـه پدرش بـه توصیـه‌ی دائی‌اش شیخ محمد باقر، او را بـه مکتب‌خانـه‌ی «آق سید حسین» مـی‌فرستد. درون آن سال‌ها درون تربت هم مدارس جدید و هم مدارس قدیم فعال بودند؛ اما مردم سنتی و متدین بیشتر بـه مدارس قدیم معتقد بودند و در بین عوام رایج بود کـه در مدارس جدید رضا شاهی بچه‌ها را کافر بار مـی‌آورند. او خود درون این مورد مـی‌گوید: "در خانـه‌ی پدری‌ام قرآن و دیوان حافظ و چند کتاب دیگر بود و من کم و بیش با خط آشنا بودم. حتما توجه داشت کـه در آن دوران کتاب کالایی گران‌بها و لوبوده و در خانـه اعیـان نیز جز چند کتاب یـافت نمـی‌شد." مکتب‌خانـه‌ی آق سید حسین هم درون یکی دیگر از محلات مرکزی شـهر قرار گرفته بود کـه در آن روزها بـه «قلعه کهنـه» مشـهور بود و امروز خیـابان فردوسی شمالی خوانده مـی‌شود و خود ساختمان مکتب درون جایی بوده نزدیک «بازار روز» فعلی کـه اکنون ساختمان «هیئت ابوالفضلی» درون آن قرار دارد. استاد از دوران مکتب‌خانـه چنین مـی‌گوید: "آن دوران را به‌خوبی و روشنی تمام درون ذهن دارم. حتی یـادم هست که شـهریـه‌ام دو تومان درون ماه بود. درون آن زمان درون مکتب‌خانـه‌ها درس را با ترس همراه مـی‌د و تاکید همواره بر حفظیـات بود. آن دوران کاغذ کمـیاب بود و ما مجبور بودیم مشق‌هایمان را با قلم و جوهر روی حلب بنویسیم. قوطی‌های حلبی سفیدرنگی بود کـه مخصوص نفت سفید بود و ما آن را بـه اندازه‌های دل‌خواه درون مـی‌آوردیم و گوشـه‌ها و حاشیـه‌اش را سوهان مـی‌کشیدیم کـه دستمان را نبرّد و روی آن مشق مـی‌نوشتیم. وقتی ملا مشق‌هایمان را ملاحظه و تایید مـی‌کرد حلب را درون آب مـی‌شستیم و باز روز از نو و روزی از نو".

نجف‌زاده درون مورد کتاب‌هایی کـه در مکتب‌خانـه خوانده هست مـی‌گوید: "در آن سال‌ها همـه جا درون مکتب‌خانـه‌ها با قرآن شروع مـی‌د. دانش‌آموز مـی‌بایست یـاد بگیرد قرآن را بی‌غلط بخواند و قواعد تجوید را نیز بداند و سوره‌های کوچک قرآن را حفظ کند. از دیگر درس‌ها «جودی» بود کـه کتابی بود بـه نظم و مقتل امام حسین ع بود. «گلستان سعدی» بود کـه مـی‌خواندیم و حفظ مـی‌کردیم. کتابی بود بـه نام «ترسّل» بـه خط شکسته؛ از مطالب این کتاب چیزی بـه خاطرم نمانده اما این کتاب اخیر را بـه خاطر خط شکسته حتما مـی‌خواندیم که تا این نوع از خط را نیز بشناسیم. از کتاب‌های دیگر مـی‌شود بـه دیوان حافظ، کلیله و دمنـه، نصاب الصبیـان، جامع ‌المقدمات، سیوطی اشاره کرد کـه همـه از کتاب‌های مکتب‌های قدیم است. «نصاب‌الصبیـان» کتابی بود بـه نظم، از ابونصر فراهی کـه مربوط بـه همـه چیز بود، بـه قول معروف از شیر مرغ گرفته که تا جان آدمـیزاد، درون این کتاب سعی شده بود بـه شعر همـه چیز را آموزش دهند بـه قول خود ابونصر:

چنین گوید ابونصر فراهی

کتاب من بخوان گر علم خواهی

در این کتاب از معنی لغات عربی بـه فارسی، که تا نام ماه‌های عربی و فارسی و یونانی و نام سال‌ها، همـه چیز یـافت مـی‌شد. کتابی دبگر بود بـه نام «الفیـه» تالیف ابن مالک کـه این کتاب شامل 1000 بیت شعر بود و با یـادگرفتن آن شعرها دستور زبان عربی را فرا مـی‌گرفتید. «سیوطی» بـه نثر بود و در واقع شرح همان «الفیـه» بود. درس اصلی «جامع المقدمات» بود کـه خود شامل چندین کتاب مـی‌شد مثلا «عوامل منظومـه» یـا «عوامل جرجانی» کـه نحو عربی بود بـه شعر فارسی، «عوامل منثوره» کـه شرح همان نحو بود بـه نثر، «هدایـه» کتابی دیگر بود کـه این‌هم درون نحو عربی بود و «صرف مـیر» کـه مربوط بـه صرف عربی مـی‌شد. این کتاب‌ها بعضا مشکل بود؛ مثلا برخی از محتویـات کتاب «هدایـه» را امروزه درون دوره‌ی فوق لیسانس درس مـی‌دهند. ولی دانش‌آموزان مکتب‌خانـه‌ای آن روزگار بـه هر ضرب و زوری بود ناچار فرا مـی‌گرفتند. درس دیگری داشتیم بـه اسم «رقوم» کـه همان حساب مـی‌شد و مربوط بـه تاجران و ان آنـها بود. این خط قواعد خاصی داشت و مـی‌گفتند حُسنش بـه این هست که درون آن دخل و تصرف نمـی‌شود کرد. مثلا درون حساب امروز با زیـاد یک صفر، عدد ده تبدیل بـه عدد صد مـی‌شود ولی درون علم رقوم ده علامتی مخصوص و صد علامتی دیگر داشت. خلاصه، رقوم را حتما یـاد مـی‌گرفتی که تا بتوانی حساب و کتاب انجام دهی."

او که تا آخر «جامع المقدمات» را درون همـین مکتب‌خانـه مـی‌خواند و پس از آن بر اثر یک اتفاق راهی مدارس جدید مـی‌شود. استاد خط خوشی دارد و هر یـادداشت کوچکی را با حوصله مـی‌نویسد و همـین خط خوش او را از مکتب‌خانـه نجات مـی‌دهد. خود درون این خصوص مـی‌گوید: "حدودا دوازده - سیزده سالم بود و در خانـه‌ی ما درون آن دوران بـه رسم همان روزگار علاوه بر خانواده‌ی خودمان خانواده‌های دیگری هم زندگی مـی‌د. یکی از این‌ها مردی بود بـه اسم سعید وزیری کـه همکار پدرم بود؛ یعنی درون بانک کشاورزی کار مـی‌کرد و گمان کنم تهرانی بود و به تربت تبعید شده بود؛ و زنی بود قائنی کـه خریدهای روزانـه‌ی آقای وزیری را انجام مـی‌داد و او نیز درون خانـه‌ی ما زندگی مـی‌کرد. خانواده و فامـیل‌های این زن درون قائن بودند و او غالبا از من مـی‌خواست به منظور فامـیل‌هایش درون قائن نامـه بنویسم و من هم کـه پنج - شش سال سواد مکتبی داشتم این نامـه‌ها را مـی‌نوشتم. یک بار سعید وزیری یکی از این نامـه‌ها را دیده بود و از خط من تعجب کرده بود. مرا صدا زد و تحسین بسیـار کرد و یک کتاب و یک خودنویس بـه من هدیـه داد. لازم هست بگویم خودنویس درون آن زمان کالایی لوبود و پوشیده نیست کـه چقدر از دریـافت آن هدیـه خوشحال شدم. آن مرد از من پرسید کجا درس مـی‌خوانی؟ من هم با اشتیـاق گفتم درون مکتب آق سید حسین. از من پرسید چرا بـه مدارس جدید نمـی‌روی و من گفتم کـه پدرم دوست ندارد بـه آن مدارس بروم زیرا درون آن مدارس کفر درس مـی‌دهند. سعید وزیری کـه با پدرم دوستی نزدیکی داشت بـه او توصیـه کرده بود کـه پسری با استعداد داری و حیف هست که او درون مکتب‌خانـه حرام شود. خلاصه او را راضی کرده بود کـه مرا درون مدرسه‌های بـه قول متدینین «رضاشاهی» ثبت نام کند."

در این زمان هست که پدرش او را بـه مدرسه‌ی قطب مـی‌برد، کـه در آن سال‌ها درون چهاراه فرهنگ قرار داشته است. وجه تسمـیه‌ی نام این چهارراه کـه از قدیمـی‌ترین نقاط تربت محسوب مـی‌شود بـه خاطر وجود اداره‌ی فرهنگ درون نزدیک آن بوده است. درون مدرسه‌ی قطب چون بـه لحاظ سن و معلومات او را به منظور نشستن درون کلاس پنجم ابتدایی مناسب دیدند، از او آزمون پایـه‌ی چهارم ابتدایی مـی‌گیرند و او بـه راحتی و به خاطر استعدادش درون فرا گرفتن دروس مکتب‌خانـه درون این آزمون قبول مـی‌شود و سال 1326 درون کلاس پنجم شرکت مـی‌کند.

او درون این خصوص مـی‌گوید: "تنـها مشکل من به منظور شرکت درون این آزمون درس ریـاضی بود. همانطور کـه قبلا گفتم ما درون مکتب‌خانـه رقوم مـی‌آموختیم کـه نوعی حساب بـه شمار مـی‌رفت اما علائم آن با ریـاضی متفاوت بود. یکی از کارمندان بانک بـه اسم آقای مظلوم لطف کرد و در چند هفته از ریـاضی پایـه‌ی اول ابتدایی که تا پایـه‌ی چهارم را با من کار کرد و این‌طور بود کـه توانستم درون آن آزمون از ریـاضی هم نمره بگیرم. علی‌رغم این مشکل‌ترین درس پایـه‌ی پنجم به منظور من همان ریـاضی بود."

استاد کلاس ششم را تمام مـی‌کند و باز پدرش را راضی بـه ادامـه تحصیل مـی‌کند و در دبیرستان قطب کـه در چهارراه فرهنگ بوده مشغول بـه تحصیل مـی‌شود. که تا کلاس نـهم کـه سیکل اول بوده را درون همـین دبیرستان مـی‌خواند و بعد از آن باز چون اصرار بـه ادامـه تحصیل داشته، مجبور مـی‌شود به منظور ادامـه تحصیل درون تنـها رشته‌ی این دبیرستان یعنی علوم طبیعی ثبت نام کند. سال 1337 هست که از دبیرستان قطب با مدرک دیپلم علوم طبیعی کـه امروز بـه علوم تجربی مشـهور هست فارغ‌التحصیل مـی‌شود.

معلوم هست که درون آن تاریخ دیپلم مدرک باارزشی بوده هست و پدرش از او مـی‌خواهد کـه به استخدام بانک کشاورزی درآید و او را با خود بـه بانک مـی‌برد. رئیس بانک کـه خود درون آن‌زمان خود مدرک ششم ابتدایی داشت بـه نجف‌زاده‌ کـه در آن تاریخ جوانی 21 ساله بوده هست مـی‌گوید: حیف هست که درس نخوانی و به پدرش مـی‌گوید من کـه شش کلاس سواد دارم او را درون کجای بانک استخدام کنم؟ حال کـه تا اینجا خوانده چرا اجازه نمـی‌دهی بیشتر بخواند و باعث افتخار خودت شود و پدر را قانع مـی‌کند کـه او را بـه مشـهد بفرستد به منظور ادامـه‌ی تحصیل. درون آن تاریخ قانون بسیـار جالبی اجرا مـی‌شده هست که هر کارمند دولت کـه فرزندش وارد دانشگاه شود، که تا اتمام تحصیل فرزند، مبلغ 100 تومان ماهیـانـه بـه حقوق پدر اضافه شود کـه مبلغ قابل توجهی بوده است. این قانون یکی از ترفند‌های بسیـار جالبی بوده هست که دولت به منظور تشویق مردم بـه ادامـه تحصیل درون آن دوران استفاده مـی‌کرده است.

از استاد نجف‌زاده درون خصوص ورودش بـه دانشکده‌ی ادبیـات پرسیدم و او پاسخ داد: "آن زمان چون درون مقطع دیپلم درون تربت فقط دیپلم علوم طبیعی داشتیم قاعدتا جوان‌های تحصیل‌کرده‌ی تربتی همـه درون کنکور پزشکی شرکت مـی‌د و وارد دانشکده‌ی پزشکی شدند. مانند پروفسور امـینی، دکتر فیوضی، دکتر مـهاجرزاده و دیگر پزشکانی کـه هم‌کلاسی دوره‌ی دبیرستان من درون دبیرستان قطب بودند. اواخر تابستان 1337 بود کـه به مشـهد رسیدم و به دانشکده‌ی پزشکی رفتم و دریـافتم کنکور پزشکی تمام شده هست و از تاریخ آن بیش از یک ماه مـی‌گذرد. غمگین شدم و به این فکر مـی‌کردم کـه حتما حتما تا سال آینده به منظور کنکور صبر کنم و یـا بـه سربازی خواهم رفت و در این فکرها بودم. یـادم مـی‌آید بـه چهارراه دکترا رسیده بودم کـه اطلاعیـه‌ی آزمون ورودی دانشکده‌ی ادبیـات دانشگاه فردوسی را دیدم کـه از قضا تاریخ این آزمون به منظور سه روز دیگر بود. بـه دانشکده‌ی ادبیـات رفتم کـه در خیـابان سردادور نزدیک چهاراه دکترا قرار داشت (که از قرار هنوز همان جا هست و فقط اسم خیـابان‌ها عوض شده است) و راجع بـه منابع آزمون پرس و جو کردم. با چند جوان یزدی کـه از یزد به منظور آزمون بـه مشـهد آمده بودند آشنا شدم و منابع را از ایشان پرسیدم. بیشتر کتاب‌های عربی بود و ادبیـات فارسی از قبیل گلستان و بوستان و کلیله و دمنـه. باز هم معلومات مکتبی‌ام بـه دردم خورد و فکر مـی‌کردم بتوانم از این درس‌ها نمره‌ی قبولی را بگیرم. تنـها مشکلم دروس عروض و قافیـه بود و تاریخ ادبیـات کـه چون دیپلم طبیعی داشتم حتی اسم این درس‌ها هم بـه گوشم نخورده بود. از فرصت استفاده کردم و به کتاب‌خانـه‌ای رفتم و کتاب‌های مورد نظرم را تهیـه کردم و مشغول مطالعه شدم، درون آزمون فوق موفق شدم و مـهر 1337 را درون دانشکده‌ی ادبیـات مشـهد درون رشته‌ی ادبیـات فارسی ثبت نام کردم."

استاد با تکیـه بر حافظه‌اش آن دو درس کـه از آن‌ها سخن بـه مـیان آمد را درون همان سه روز بـه خوبی فرا مـی‌گیرد و علی‌رغم این کـه دیپلم طبیعی دارد درون آزمون آن سال دانشکده‌ی ادبیـات بین شرکت‌کنندگان آن سال کـه اغلب دیپلم ادبی دارند اول مـی‌شود و به عنوان شاگرد اول وارد دانشکده ادبیـات مـی‌شود. دوره‌ی لیسانس درون اکثر رشته‌ها درون آن دوران دوره‌ای سه ساله بوده هست که شامل سه سال تحصیلی مـی‌شده و هر سال یک ترم محسوب مـی‌شده. دانشجو به منظور فارغ‌التحصیلی مـی‌بایست 60 واحد درسی درون این مدت بگذراند. استاد درون این مدت هم با استعدادی کـه داشته همواره بالاترین نمرات را درون همـه‌ی دروسب مـی‌کند. یکی از اساتید آن سال‌های دانشکده‌ی ادبیـات استاد جاودان‌یـاد غلامحسین یوسفی بوده کـه استاد درباره‌ی او چنین مـی‌گوید: "مردی بسیـار مـهربان بود و علی‌رغم رتبه‌ای کـه در دانشکده داشت و احترامـی کـه دیگر استادان بـه او مـی‌گذاشتند انسانی فروتن بود. استادی بود بسیـار وارد بـه ادبیـات و همـه‌یـانی کـه آثار ایشان را خوانده‌اند بـه نبوغ این مرد بزرگ گواهی مـی‌دهند و من او را بسیـار دوست مـی‌داشتم. او نیز بـه واسطه‌ی اینکه من دانشجوی علاقه‌مندی بودم نسبت بـه من بی‌علاقه نبود و شنیده بودم کـه در کلاس دیگری بـه دانشجویـان گفته بود درس خواندن را از نجف‌زاده‌ی تربتی یـاد بگیرید. درون آن ایـام بـه شنیدن این تعریف آن‌هم از زبان استاد مورد علاقه‌ام خیلی ذوق کرده بودم و این خود باعث انگیزه‌ی مضاعفی درون درس خواندن به منظور من شده بود. این استاد بزرگ حتی لطف کرد و مرا از سال دوم از شـهریـه معاف کرد، حتی اشتراک مجله‌ی یغما را به منظور من که تا سال آخر دانشکده پرداخت کرده بود. حتی بـه خوبی بـه یـاد دارم کـه چند شماره از این نشریـه‌ را بعد از فارغ‌التحصیلی دریـافت کردم"

به گفته‌ی استاد نجف‌زاده دکتر یوسفی استاد دروس «سخن‌سنجی» و «تاریخ زبان» بود. از دیگر اساتید دانشکده‌‌ی ادبیـات درون سال‌های تحصیل نجف‌زاده مـی‌شود بـه دکتر فیـاض (رئیس دانشکده)، دکتر احمدعلی رجایی بخارایی (استاد متون فارسی، کـه بعد رئیس دانشکده نیز شد)، دکتر متینی (سبک شناسی، نظم و نثر)، دکتر مجتهدزاده (متون فارسی)، دکتر ماهیـار نوابی (خط‌ و زبان‌های پیش از اسلام، این استاد درون همان تاریخ استاد پروازی بود و از دانشگاه تبریز مـی‌آمد) دکتر ذات‌علیـان، مادام بولوند و مادام پیلِت (که هر سه زبان فرانسه تدریس مـی‌د)، و استاد نوید و خراسانی (این دو تن عربی درس مـی‌دادند) اشاره کرد.

در آن دوران رسم بر آن بود کـه شاگردان اول هر رشته را بورسیـه تحصیلی مـی‌دادند و این دانشجویـان به منظور ادامـه‌ی تحصیل بـه اروپا اعزام مـی‌شدند. استاد درون خصوص محروم ماندنش از این بورسیـه مـی‌گوید: "سال دوم دانشکده بودم و سر جلسه‌ی امتحان عربی نشسته بودم کـه استادمان برگه‌ی مرا گرفت. ایشان مدعی شدند کـه در حین امتحان، دانشجویی کـه کنار من نشسته بوده از روی برگه‌ی من مـی‌نوشته. من هر چه قسم خوردم کـه نقشی درون این تقلب نداشته‌ام و تمام مدت حواسم بـه امتحان خودم بوده و از ماجرا بی‌خبرم، فایده‌ای نکرد کـه نکرد. علی‌الخصوص همـه مـی‌دانستند کـه من درون درس عربی مستعد هستم و مشکلی ندارم و حیفم مـی‌آمد کـه به آن راحتی از امتحان عربی تجدید شوم. استاد ما درون آن درس آقای خراسانی بود و گفت درون هر تقلبی هر دو طرف بـه یک اندازه مقصر هستند و برگه‌ی هر دو دانشجو را پاره کرد و من از عربی تجدید شدم. درون آن دوران شاگرد اول دانشکده شدن دو شرط داشت: یکی این‌که معدلت از همـه بالاتر باشد و یکی این‌که هیچ واحدی را تجدید نشده باشی. شاگرد بعد از من کـه او هم فامـیلش خراسانی بود مطمئن بود کـه با این تجدید و احتساب نمره‌ی صفر درون معدلم، معدلم سقوط مـی‌کند و او بورسیـه را مـی‌بَرَد. اما متاسفانـه باز هم معدل من چند نمره از او بیشتر شد و نتیجه این کـه هم من از بورسیـه ماندم و هم او، من بـه واسطه‌ی تجدیدم و او هم بـه واسطه‌ی معدلش."

راجع بـه پایـان‌نامـه‌ی لیسانس از استاد سوال کردم و ایشان گفتند: "در آن وقت‌ها رسم بود کـه از طرف دانشگاه دانشجو را بـه یک استاد معرفی مـی‌د که تا رساله‌اش را زیر نظر آن استاد بنویسد. رساله‌ی من را نیز بـه استاد خراسانی دادند. موضوع رساله‌ام ترجمـه‌ی بخشی از یک کتاب عربی بود بـه اسم «وفیـات الاعیـان» از ابن خلکان بـه نثر روان فارسی. خرداد 1340 بود کـه رساله‌ام آماده شده بود و نزد استاد خراسانی بردم و او گفت بـه دلیل اینکه به منظور سفر عازم اروپا هست نمـی‌تواند رساله‌ی مرا مورد بازبینی قرار دهد و به این ترتیب من حتما تا شـهریور صبر مـی‌کردم. درون آن دوران سفر بین مشـهد و تربت کـه امروزه سفری کوتاه و حدودا دو ساعته است، سفری طولانی و پُر زحمت بود. منانی را مـی‌شناختم کـه آرزوی زیـارت امام رضا را داشتند و پیر شده بودند و هنوز بـه مشـهد نرفته بودند. اتوبوس بین جاده‌ای درون این مسیر هنوز راه نیفتاده بود وانی کـه قصد سفر از مشـهد بـه تربت و باالعرا داشتند مـی‌باید با کامـیون‌هایی کـه برای حمل بار درون جاده حرکت مـی‌د همسفر شوند کـه آن‌هم مشکلات خاص خودش را داشت. من هر چه التماس کردم کـه در همـین فرصت قبل از سفر رساله‌ام را ملاحظه کنند سودی نبخشید. موضوع را بـه استاد غلامحسین یوسفی گفتم و از او خواهش کردم ترتیبی بدهد کـه تکلیف مرا درون همـین خرداد روشن کنند. او هم گفت مترصد زمانی باش کـه همـه‌ی اساتید من جمله من و استاد خراسانی درون دفتر اساتید باشیم. درون آن وقت بیـا و دوباره از استاد خراسانی خواهش کن رساله‌ات را قبول کند که تا من هم سفارش کنم و همان بشود کـه مـی‌خواهی. همان روز این وضعیت پیش آمد و من بـه دفتر رفتم و موضوع را مطرح کردم. استاد خراسانی باز هم زیر بار نرفت اما استاد غلامحسین یوسفی با لحن آمرانـه‌ای گفت رساله‌ات را روی مـیز بگذار و برو. من هم همـین کار را کردم و بیرون منتظر ماندم که تا استاد یوسفی بیرون آمد. استاد با لبخند بـه من گفت نگران نباش پسرم رساله‌ات را استاد نوید خواهد دید. فردای آن روز استاد نوید مرا خواست و صفحه‌ی پایـانی رساله‌ی مرا با نمره‌ی 18 امضا کرد و به دستم داد. دو نسخه از آن رساله چاپ شد کـه یک نسخه هنوز درون کتاب‌خانـه‌ی شخصی‌ام هست و یک نسخه از آن هم بر اساس مقررات درون کتاب‌خانـه‌ی دانشکده‌ی ادبیـات موجود است."

استاد نجف‌زاده بارها بـه این مطلب اشاره کرده هست که: "در طول سال‌های تحصیل درون دانشکده‌ی ادبیـات حتی که تا سال آخر همان درس‌هایی کـه در مکتب‌خانـه خوانده بودم بـه کارم مـی‌آمد. مثلا نصاب الصبیـان ابونصر فراهی باعث شد کـه لغات عربی و معنی آن‌ها بـه فارسی و وزن شعر را هرگز از یـاد نبرم."

وی  درون سال 1340 موفق بـه اخذ مدرک کارشناسی ادبیـات از دانشکده‌ی ادبیـات دانشگاه فردوسی مشـهد مـی‌شود و به تربت حیدریـه برمـی‌گردد. درون آن زمان بـه خاطر نیـاز شدیدی کـه به معلمـین و اساتید با مدرک تحصیلی بالا بوده هست فارغ‌التحصیلان را بـه سرعت جذب مـی‌کرده‌اند، حتی درون بسیـاری از موارد فارغ‌التحصیلان از خدمت سربازی هم معاف مـی‌شده‌اند. استاد درون خصوص استخدام خویش مـی‌گوید: "در آن زمان رئیس اداره‌ی فرهنگ تربت حیدریـه، آقای حجت بود. وقتی به منظور استخدام پیش ایشان رفتم بـه من گفتند شما را فعلا ضمن نامـه‌ای چند ماهه استخدام مـی‌کنیم و شما درون این فرصت برگه‌ی آماده بـه خدمت بگیرید که تا به وزارت‌ فرهنگ بفرستیم و حکم استخدام و برگه‌ی معافیت از خدمتتان بیـاید. بـه همـین ترتیب بود کـه من درون اداره‌ی فرهنگ آن زمان استخدام شدم."

از استاد سوال کردم دوران تدریس بـه چه نحو گذشت که تا کی ادامـه یـافت و آیـا بـه فکر ادامـه تحصیل و اخذ درجه‌ی دکترا نیفتادید؟ استاد نجف‌زاده درون پاسخ گفت: "در زمان استخدام من چهار دبیرستان درون تربت وجود داشت. دبیرستان قطب کـه رشته‌ی علوم طبیعی داشت، دبیرستان امـیرکبیر با رشته‌ی ادبی و دبیرستان رازی کـه رشته ریـاضی داشت؛ این سه دبیرستان پسرانـه بودند بـه علاوه‌، دبیرستان پروین هم بود کـه انـه بود. هر مدرسه درون مـهرماه یک گروه بیست - سی نفره دانش‌آموز مـی‌گرفت و اینـها که تا پنجم یـا ششم درون همان دبیرستان تحصیل مـی‌د. فارغ‌التحصیل پنجم را دیپلم ناقص مـی‌گفتند و ششم را دیپلم کامل، خیلی از آن‌ فارغ‌التحصیلان با همان مدرک دیپلم ناقص درون ادارات و حتی بـه عنوان معلم درون اداره‌ی فرهنگ استخدام مـی‌شدند. از همان ابتدا تدریس دروس ادبیـات سال آخر درون هر چهار دبیرستانی کـه نام بردم بر عهده‌ی من گذاشته شد. درون زمان استخدام من اغلب معلم‌ها دیپلم داشتند اما دیپلمـه‌هایی بسیـار باسواد بودند و با دیپلمـه‌های امروز اصلا قابل مقایسه نیستند. مثلا از مرحوم مصطفی روحانی یـادم مـی‌آید کـه ادبیـات درس مـی‌داد و با این کـه دیپلم داشت بسیـار بـه ریزه‌کاری‌ بحث‌ها تسلط داشت. دیگر شادروان مـهدی سیـاسی کـه ریـاضی و شیمـی درس مـی‌داد و بسیـار وارد بود یـا برادر کوچک‌تر او علی سیـاسی کـه او هم ریـاضی درس مـی‌داد و تا دکترا ادامـه تحصیل دارد. اما بـه طور کلی ادبیـات خیلی جدی گرفته نمـی‌شد و معمولا از معلم‌های دیگر به منظور این درس استفاده مـی‌شد. من خیلی تلاش کردم که تا کم کم ادبیـات را بـه عنوان یک درس جدی بین مسئولین و معلمـین و دانش‌آموزان جا بیـاندازم. از همان بدو استخدامم که تا بازنشستگی همـیشـه تمام هفته، وقتم پُر بود و برایم درون دبیرستان‌های مختلف کلاس مـی‌گذاشتند کـه دیگر مجالی به منظور ادامـه تحصیل نماند. بعد هم درون سال 1364 کـه در تربت دانشگاه آزاد افتتاح شد با این دانشگاه هم همکاری داشتم، دانشگاه پیـام نور و مرکز تربیت معلم هم بود کـه سال‌ها درون آن ادبیـات درس داده‌ام. و بالاخره مـهر 1373 بازنشسته شدم. البته بعد از بازنشستگی هم یکی دو سالی بـه اجبار چهارم علوم انسانی را درس دادم و یـا درون دانشگاه‌ها به منظور درس ادبیـات کودک تدریس مـی‌کردم. این همکاری‌ها کم و بیش جریـان داشت که تا سال 1387 کـه آخرین سال تدریس من بود. از تدریس گذشته شش سال بیماری و فوت همسرم ضربه‌ای بر روح و روانم وارد آورد کـه دیگر دل و دماغ ادامـه‌ی تحصیل برایم نماند."

دیگر فعالیت مـهم استاد نجف‌زاده درون طی این سال‌ها اداره‌ی جلسات شعر درون تربت حیدریـه بوده هست و همـه‌ی شاعران تربت از این بابت خود را مدیون ایشان مـی‌دادند. تشکیل جلسات شعر درون تربت‌حیدریـه بر‌مـی‌گردد بـه سال‌های اول انقلاب کـه گروهی از شاعران تصمـیم گرفتند دوشنبه‌ها گرد هم آیند و شعر‌هایشان را به منظور هم بخوانند و نام آن را انجمن شعر و ادب قطب گذاشتند.از این عده مـی‌توان از شادروان استاد علی‌اکبر بهشتی، آقایـان محمود خیبری، اسفندیـار جهانشیری، سید علی‌اکبر ضیـایی، غلام‌علی مـهدی‌زاده و احمد حسین‌پور نام برد کـه بعد‌ها دکتر محمد رشید، استاد احمد نجف‌زاده، دکتر عباس خیرآبادی، استاد سیدعلی ، محمدابراهیم اکبرزاده و دیگر شاعرانی چون علی‌اکبر عباسی به جمعشان پیوستند. درون سال‌های بعد با اضافه شدن جوانان بـه انجمن قطب، ساعتی از وقت اعضا به تصحیح شعر جوان‌ترها مـی‌گذشت. سال ۷۷ بالاخره تصمـیم بر این شد کـه کلاسی تحت عنوان کارگاه شعر راه‌اندازی کنند و در آن به صورت مستقل بـه شعر جوانان پرداخته شود. استاد نجف‌زاده قبول زحمت د و قرار بـه جمع شدن جوانان در شنبه‌شب‌ها شد. بـه تدریج اعضای جلسه‌ی قطب درون انجمن جوانان شرکت مـی‌د و با رونق یـافتن این جلسه کم‌کم انجمن قطب درون انجمن جوان ادغام شد کـه همان شنبه‌شب‌ها دور هم جمع مـی‌شدند. جلسات درون تمام این سال‌ها برگزار مـی‌شد و همچنان برگزار مـی‌شود. درون این مدت استاد نجف‌زاده هر شنبه راس ساعت مقرر درون محل انجمن مـیزبان شاعران تربت حیدریـه هست و با راهنمایی‌های خود درون طول سال‌ها شاعران زیـادی را تربیت کرده هست و از این بابت شعر تربت همـیشـه مدیون این مرد شریف است.

او از بین شاعران متقدم حافظ و سعدی و مولانا را بیشتر مـی‌پسندد و از شاعران هم‌روزگار هم بـه ملک‌الشعرا بهار، پروین اعتصامـی، شـهریـار علاقه دارد و در شعر امروز هم غزل‌های فاضل نظری را دوست مـی‌دارد. او درون تعریف شعر مـی‌گوید: "کلامـی‌ست خیـال‌انگیز کـه اگر موزون و مقفی باشد بهتر است". او معتقد هست شعر بیـان حالات روحی انسان هست و رعایت موازین شعری همراه با نوآوری از ویژگی‌های مـهم یک شعر خوب است. از مـیان سبک‌ها، سبک خراسانی را بـه دلیل سادگی و سبک عراقی را بـه دلیل تنوع و اعتدال درون صنایع ادبی بیشتر دوست دارد و مطالعه مـی‌کند.

استاد نجف‌زاده بـه اقرار همـه‌یـانی کـه او را مـی‌شناسند حافظه‌ای فوق‌العاده قوی دارد. من و دیگر شاعرانی کـه در جلسات شعر ایشان حضور داریم و سال‌هاست با ایشان مانوس هستیم گاه از حافظه‌ی قوی ایشان شگفت‌زده مـی‌شویم. خود استاد مـی‌گوید حافظه‌اش را مدیون شیوه‌ی حافظه‌مدار مکتب‌خانـه است. بـه قول خود استاد درون آن سنین کودکی ترس از چوب ملا و روی یک پا ایستادن و درس بعد باعث شده هست که هر چه آموخته هست در ذهنش حک بشود. بعد از حدود هفتاد سال گاه استاد اشعار ابونصر فراهی را از کتاب نصاب صبیـان بدون کوچکترین ایرادی مـی‌خواند کـه در همان سنین خردسالی درون مکتب‌خانـه آموخته است. از دیگر مواردی کـه مـی‌شود بـه آن اشاره کرد این هست که چند سال پیش تصمـیم گرفتیم درون گلستان سعدی را درون جلسه بازخوانی کنیم. درون تمام این مدت بـه محض اینکه من شروع مـی‌کردم و اولین جمله‌ی حکایت را مـی‌خواندم استاد نجف‌زاده باقی حکایت را مـی‌خواند و لغات دشوار و کلماتی کـه نیـاز بـه توضیح داشتند را بدون نگاه بـه متن کتاب توضیح مـی‌داد و در طول دو سالی کـه گلستان را خواندیم حتی یک بار هم بـه مراجعه بـه فرهنگ لغت نیـاز نشد و همـه‌ی این‌ها را مدیون حافظه‌ی قوی استاد بودیم.

یکی از کارهای بـه یـاد ماندنی استاد نجف‌زاده کـه خدمتی بـه شعر تربت حیدریـه بود و هرگز از یـاد نخواهد رفت جمع‌آوری و چاپ دیوان سید علی اکبر بهشتی شاعر همشـهری و هم‌روزگارمان است. استاد بهشتی (شرح حال ایشان درون آرشیو وبلاگ موجود است) کـه سال‌های سال با استاد دوست بود و هر دو از اعضای ثابت انجمن شعر تربت حیدریـه بودند متاسفانـه درون سال‌های آخر عمر خویش دچار بیماری سختی شده بود و خود قادر بـه جمع آوری اشعارش نبود. استاد نجف‌زاده کار جمع‌آوری اشعار را انجام داده و با مقدمـه‌ای بـه قلم خویش تحت عنوان «محفل بهشتی» منتشر ساختند. استاد نجف‌زاده درون این خصوص مـی‌گوید: "تقریبا یک سال پیش از فوت مرحوم بهشتی بود کـه مدیرکل ارشاد بـه تربت آمده بود. درون جلسه‌ای کـه داشتیم من موضوع انتشار اشعار استاد بهشتی را پیش کشیدم و خودم جمع‌آوری و فهرست‌نویسی اشعار ایشان را بـه عهده گرفتم. بعد از آن به منظور عیـادت استاد بهشتی بـه همراه مدیر کل و فرماندار شـهر و استاد محمد رشید و چند تن دیگر بـه منزل ایشان رفتیم. درون آنجا اشعار را از خانواده‌ی ایشان تحویل گرفتم و مشغول بـه کار شدم و خوشبختانـه قبل از فوت ایشان توانستم کتاب را آماده کنم." لازم بـه ذکر هست که این کتاب با مقدمـه‌ای از استاد نجف‌زاده درون انتشارات دانشوران رشید درون سال 1389 چاپ شد کـه مدیر آن استاد محمد رشید هستند.

کار دیگر استاد کتاب شعری هست که قصاید و غزلیـات آقای سید جعفر رضوی مبرقعی شاعر بیرجندی را درون خود دارد. جمع‌آوری آثار و فهرست‌نویسی و مقدمـه‌ی این کتاب را هم استاد نجف‌زاده انجام داده‌اند. این کتاب نیز توسط انتشارات دانشوران رشید بـه چاپ رسیده است.

کتاب دیگر استاد کتابی بـه نام «شکوه عشق» هست که گزیده‌ای هست از غزل معاصر کـه در سال 1388 توسط دانشوران رشید منتشر شده است. استاد خود درون مورد «شکوه عشق» با فروتنی مـی‌گوید: "متاسفانـه هیچ‌گاه نتوانستم شاعر خوبی باشم و همـیشـه بـه عنوان یک کارشناس با ادبیـات سروکار داشته‌ام و نـه بـه عنوان یک شاعر، هرچند اشعاری هم دارم اما طبیعتا با توجه بـه مطالعاتم درون زمـینـه‌ی ادبیـات آن‌ها را موفق نمـی‌دانم؛ اما همـیشـه دوست داشتم اثری از من به‌جا بماند و به یک‌باره فراموش نشوم. از طرفی از سال‌ها پیش دفتری داشتم کـه مجموعه‌ای از غزل‌هایی کـه مورد پسندم بود را درون آن یـادداشت مـی‌کردم و هرازگاهی مـی‌خواندم و لذت مـی‌بردم. بـه این فکر افتادم کـه این دفتر را کـه مجموعه‌ای از غزل‌های برگزیده‌ی طبعم درون سال‌های مختلف هست به دست چاپ بسپارم و در واقع

غرض نقشی‌ست کز ما باز ماند

که هستی را نمـی‌بینم بقایی."

شاید خیلی از شاگردان استاد ندانند کـه استاد نجف‌زاده اولین تربتی‌ای هستند کـه در رشته‌ی ادبیـات لیسانس گرفته‌اند و از همان سال 1340 کـه مشغول بـه تدریس شده‌اند همواره ادبیـات درس داده‌اند و من کـه سال‌ها هست با استاد آشنایی دارم مـی‌بینم کـه کمتر تربتی‌ای هست که درون تربت دیپلم گرفته باشد و در درس ادبیـات دانش‌آموز استاد نبوده باشد. معمولا بـه هر اجتماعی کـه همراه ایشان وارد مـی‌شویم چند تن جلو مـی‌آیند و خود را معرفی مـی‌کنند و به استاد نجف‌زاده مـی‌گویند درون فلان سال شاگرد شما بوده‌ایم. از استاد خواستم کـه در پایـان مطلب، خاطره‌ای از دوران طولانی تدریس خود را به منظور خوانندگان این مطلب نقل کند. استاد نجف‌زاده چنین گفت: "یـادم هست زمانی کـه درسم را تمام کرده و به تربت برگشته بودم هنوز سن و سالی نداشتم و علاوه بر آن قد و قواره‌ام هم بـه معلم‌ها نمـی‌خورد. روزی کـه ابلاغ تدریسم را بـه دبیرستان امـیرکبیر تربت بردم، وارد دفتر آقای علوی مدیر دبیرستان شدم و چون دفتر شلوغ بود نشستم که تا خلوت شود و بتوانم خودم را معرفی کنم. وقتی کـه خلوت شد و خودم را بـه عنوان دبیر جدید معرفی کردم، آقای علوی خنده‌اش گرفت و گفت من گمان کردم کـه برای ثبت نام آمده‌ای و قصد داشتم مواخذه‌ات کنم کـه مگر دفتر مدیر جای نشستن دانش‌آموزان است."

***

 

در ادامـه چند شعر از احمد نجف‌زاده‌ی تربتی را با هم مـی‌خوانیم:

 

تقدیم بـه شـهدا

خانـه‌به‌دوشان عشقیم، از مرگ پروا نداریم

تا غرق درون خون خویشیم بیمـی ز دریـا نداریم

مقصودمان مبدأیی دور از بی‌نـهایت گذشته

طوفان بُود ساحل ما، از موج پروا نداریم

تسلیم تیغ محبت سر بر سر دار داریم

از سربه‌داران ایلیم، اندوه دنیـا نداریم

بر شانـه بار امانت، سرشار از پرتوی عشق

چون آینـه غرق نوریم، ترسی ز فردا نداریم

بر عهد خود پایبندیم، پیمان ما استوار است

قالو بلیٰ گفته‌ایم و زین گفته حاشا نداریم

سبزیم همچون بهاران، روزی‌خور خوان یزدان

از حق بگیریم تاوان، جز این تمنا نداریم

با دامنی پُر گل یـاس چون سروها ماندگاریم

پا بر سر کهکشان‌ها، درون خاک مأوا نداریم

بر روی بال ملائک درون آبی آسمان‌ها

با قدسیـان هم‌نشینیم، فکر من و ما نداریم

تندیس‌های یخی را با هرم خود آب کردیم

ما آتش سرخ عشقیم، اینجا و آنجا نداریم

***

 

معلم

با کوله‌بار خستگی خود نشسته بود

مردی کـه از تمام هوس‌ها گسسته بود

مـی‌شد گلاب از تن رنجور او گرفت

از بس کـه پای صحبت گل‌ها نشسته بود

در چشم بی‌فروغ و نگاه نجیب او

تصویر درد و محنت و غم نقش بسته بود

یـا از مرور خاطره‌های گذشته‌اش

یـا از هجوم حادثه‌ها سخت خسته بود

انگار پشت پا زده بر هر چه هست و نیست

وز هر چه قید و بند بـه جز عشق رسته بود

یک عمر با محبت و گاهی بـه خون دل

از بی‌شمار آینـه زنگار شسته بود

دیروز زندگانی او شور و عشق بود

امروز در‌به‌در پی اقبال جسته بود

بود او معلمـی کـه ز جان مایـه رفته بود

خورشیدوار ظلمت شب را شکسته بود

ای کاش روزگار بر او درون تمام عمر

چوون عید و فصل بهاران خجسته بود

گل‌های باغ عاطفه درون دست‌های او

از بهر قدر و منزلتش دسته دسته بود

***

 

یـاد یـار

بی یـاد روی یـار دمـی سر نمـی‌کنم

ترک حضور خوب تو باور نمـی‌کنم

تا هست خاک کوی تو ای کعبه‌ی مراد

رو را بـه هیچ قبله‌ی دیگر نمـی‌کنم

تا نقش روی تو نرود از برابرم

نقشی دگر بـه ذهن مصور نمـی‌کنم

پُر کرده عطر یـاد تو باغ و بهار را

من دیگر این حدیث مکرر نمـی‌کنم

خشکیده هست چشمـه‌ی چشمم ز سوز دل

اشکی نمانده دیده اگر تر نمـی‌کنم

ای رفته، بازگرد کـه چشمم بـه راه توست

گفتند رفته‌ای تو و باور نمـی‌کنم

***

 

از روزگار جز غم و مجنت ندیده‌ام

از روزگار جز غم و محنت ندیده‌ام

از باغ عمر جز گل حسرت نچیده‌ام

با رنج و غصه همرَه و همزاد بوده‌ام

غم بود حاصلی کـه من از چرخ دیده‌ام

چون مرغ پرشکسته‌ی درمانده درون قفس

با لطف بال‌های خیـالم پریده‌ام

از سنگ حادثات دلم بارها شکست

تنـها خودم صدای دلم را شنیده‌ام

پر درد بود جام جوانی‌ام

پر دردتر کنون کـه پیری رسیده‌ام

از بس کـه زخم خورده‌ام از تیغ دوستان

بیـهوده نیست گوشـه‌ی عزلت گزیده‌ام

یـاد رهی به‌خیر کـه خوش این غزل سرود

"اشکم ولی بـه پای عزیزان چکیده‌ام"

***

 

آتش شده‌ای که تا که بسوزانی‌ام ای عشق

آتش شده‌ای که تا که بسوزانی‌ام ای عشق

سرکش شده‌ای از پی ویرانی‌ام ای عشق

جان درون قدم تو ز سر شوق فشاندم

کردی تو گرفتار پریشانی‌ام ای عشق

در جان و دلم روز ازل ریشـه دواندی

عمری‌ست اسیر غم پنـهانی‌ام ای عشق

زان روز کـه در بند بلای تو اسیرم

گه گریـه کنم، گاه بخندانی‌ام ای عشق

جان درون قفس خاکی تن گشت گرفتار

آزاد کن از بند، کـه زندانی‌ام، ای عشق!

همّت کن و بستان همـه‌ی دار و ندارم

هم کفر و هم ایمان و مسلمانی‌ام ای عشق

از جان و دلم مِهر تو هرگز نزدایم

از سوختن توست کـه نورانی‌ام ای عشق

با عشق شَوَم زنده و با عشق بمـیرم

هم زنده کنی، هم تو بمـیرانی‌ام ای عشق

صد بار مرا درون غم و اندوه نشاندی

صد نقش کشیدی تو بـه پیشانی‌ام ای عشق

***

 

هدیـه بـه مادر

فدای تو جان و روانم ای مادر

چگونـه وصف تو گویم؟ ندانم، ای مادر

چگون قطره بـه توصیف بحر برخیزد

که عاجز هست به وصفت زبانم ای مادر

بهشتِ روی تو باشد بهشت جاویدم

و آستان تو باغ جنانم ای مادر

عجب کـه با همـه‌ی قدرت و توانمندی

هنوز درون بر تو ناتوانم ای مادر

بیـا و با قدمت خانـه را گل‌افشان کن

که من بـه هر قدمت جان فشانم ای مادر

فقط بـه بوی تو دلبسته‌ی جهان هستم

تویی ستاره‌ی هفت آسمانم ای مادر

وجود خسته‌ی تو درون بهار، پاییز است

به غیر رنج ندیدی - گمانم - ای مادر

به جای آن همـه مـهری کـه داشتی همـه عمر

مرا ببخش کـه نامـهربانم ای مادر

اگران همـه دشمن شوند باکی نیست

روا مدار کـه بی تو بمانم ای مادر

چگونـه بی تو توانم دمـی بـه سر آرم

که بسته هست به جان تو جانم ای مادر

***

 

شبی بر مزار قطب الدین حیدر

امشب مـیان اهل صفا گفتگوی توست

امشب کـه آسمان سخن مشکبوی توست

گویـا بـه بام عرش تو را جار مـی‌زنند

در بین عرشیـان همـه‌جا گفتگوی توست

ای سالک طریقت و ای عارف بزرگ

عرفان کمال‌یـافته از خلق و خوی توست

ویرانـه‌های قبر تو آباد کی شود؟

بس عقده‌ها ز جور زمان درون گلوی توست

ای پیر و مرشد و ای قطب سالکین

مستیم از آن مـیی کـه نـهان درون سبوی توست

برخیز و یک سخن بگو از عارفانـه‌ها

چون چشم اهل دل همـه امشب بـه سوی توست

امشب بیـا بیین کـه به خلوت‌سرای تو

دل شعله‌ور ز دوری روی نکوی توست

ای سرو سرفراز بنازم بـه همتت

در اوج سلطنت بـه سوی فقر روی توست

پیری کـه خود گذشته بُد از هفت شـهر عشق

او شد ز پیروان تو و مدح‌گوی توست

جاوید باش عارف فرزانـه‌ی بزرگ!

چون آبروی شـهر من از آبروی توست

***

 

استاد نجف‌زاده از قلم دیگران:

 

به پاس زحمات استاد احمد نجف‌زاده؛ غزل؛ بهمن صباغ زاده

چشمت از عشق تر و پشته‌ی غم بر دوشت

لبت از خنده پُر و کوه ستم بر دوشت

زخم‌ها خورده‌ای از نیش قلم، مـی‌دانم

اخم‌ها دیده‌ای و باز قلم بر دوشت

ما عصاییم، بـه ما تکیـه کن و اشک بریز

گاه ما نیز گذاریم قدم بر دوشت

دوش بر دوش ادیبان اساطیری سای

دست درون دست عزیزان و علم بر دوشت

شاعران ناز غزل کم نکشیدند، ببخش!

غمِ سنگینیِ وزنِ غزلم بر دوشت

مـهر88

***

 

ویژه‌ی بزرگ‌داشت استاد احمد نجف‌زاده (1316 - ان‌شاالله و ماشاالله ش1436 شمسی)؛ مصداق بی «ما» و «من»ی؛ محم,د یـاوری زاوه

به چشم دل سه اصل نیک آن‌جا دیدنی باشد -

که بر امواج اقیـانوس عرفان مبتنی باشد

خوشا مـیراث‌دار چلچراغ شعر درون تربت

که مـی‌کوشد بهشتی‌وار مضمون‌ها غنی باشد

پس از آن سید والا، نجف‌زاده‌‌ست استادی

که درون افتادگی مصداق بی ما و منی باشد

هلا! ای قطبِ سکان‌دار ِ شعر ناب و موسیقی

کلامت رابط تن تن تنا و تن تنی باشد

حضورم درون کنار سایـه‌ات آرامشی دارد

کی بی‌تردید دل کندن ز تو، جان کندنی باشد

چنان درون گوش من دارد طنین شرح وفای تو

که ممکن نیست بی‌سوگند باور ی باشد

خجالت مـی‌کشم نزد نجیبی چون تو بنشینم

گر این بشکسته پا را قدرتی اِستادنی باشد

شکوه عشق را تکثیر کردی درون مـیان شـهر

شکوه و شکوه‌ی شعر تو هر دو  خواندنی باشد

بدین اوصاف که تا در شـهر باورهای من، شیخی

نـه تنـها دل کـه جان نیز احتمالا ماندنی باشد

کجا بهتر از این خاک ادب‌خیز ادب‌پرور

که بذر آن سهی و قهرمان و کدکنی باشد

من از دیرآشنایی با تو یک احساس مغبونم

که مشکل مثل آب رفته برگرداندنی باشد

به جبرانش مگر امروز یـابد یـاوری توفیق

که گل‌بوسه از آن روی چون گلشن چیدنی باشد

محمود یـاوری زاوه

مشـهد 5/8/1392

***

 

درباره‌ی حاج‌آقای نجف‌زاده؛ غلامرضا اعتقادی

ای نجف‌زاده ادیب خوش‌سخن

ای وجودت دور بادا از محن

شاعر اهل سخن حقا تویی

در ره علم و ادب کوشا تویی

هر چه گویم وصف تو - جانم - کم است

شعر تو بهر دل من مرهم است

اعتقادی بس نما این گفتگو

حد ندارد وصف این مرد نکو

کتاب مناقب؛ صفحه‌ی 135

***

 

تقدیم بـه مناسبت روز معلم بـه پیشکسوتان علم و ادب درون محفل شعر دوشنبه‌شب‌های تربت حیدریـه؛ محمد جهانشیری (البته حتما گفته شود کـه این غزل مثنوی کـه 50 بیت دارد درون مورد انجمن استاد رشید کـه دوشنبه‌شب‌ها برگزار مـی‌شود سروده شده. شاعر درون این شعر از همـه‌ی اساتید و حاضران درون آن جلسه از جمله، استاد رشید، استاد کاظم بهشتی، استاد نجف‌زاده، آقای سبزواری، آقای محمود آخوندزاده، آقای حسن خدابخشی، آقای احمد حسین پور، آقای صالحی، آقای جواد حافظی، آقای مشـهدی و شادروان استد تهرانچی یـاد مـی‌کند و شعر با مرثیـه‌ای درون قالب غزل درون سوگ استاد تهرانچی بـه پایـان مـی‌رسد.)

شبی کـه محفل انس تو مـی‌شود تکرار

مرا بـه دست غزل‌های عاشقی بسپار

به خواب رفته اگر کودک درون شاید

به ناز زمزمـه‌های غزل شود بیدار

شعر بنوشان خمار محفل را

ز دُردنوش سبویت مپرس از مقدار

مرا بـه مجلس گل‌های باغ نائل کن

گهی چو بلبل مستم بدان و گه چون خار

گهی بـه مـیکده‌ی پیر مـی‌فروشم بخش

گهی بـه نوکری حلقه‌ی ادب بگمار

گهی ز عشق و گهی از حماسه جامـی ده

که پادشاه دلم را خوش هست این دربار

اگر چه مثنوی از دامن غزل دور است

هر دو برآید ز خمره‌ی خمار

کنون کـه جان غزل را بـه عشق نوشیدم

بنای جام دگر را بـه مثنوی بگذار

...

خوشا بـه همت استادمان نجف‌زاده

برای خواندن حافظ همـیشـه آماده

درون ‌ی او گوهر ادب پنـهان

تو را بـه شـهد غزل‌های خوش کند مـهمان

به وزن شعر و معانی چنان بود حساس

که چون ترازوی زرگر بـه گوهر و الماس

چنان بـه علم و ادب جان خویش فرسوده

که هر کـه گشته معلم، محصلش بوده

...

اردیبهشت 1392

***

 

انجمن قطب؛ محمد رشید؛ شاعر این شعر درون مقدمـه نوشته است: "با جمعی از شاعران انجمن ادبی قطب شـهرمان درون خانـه‌ی بنده بزمـی داشتیم بـه همـین مناسبت با الهام از مثنوی زیبای استاد شـهریـار تحت عنوان مولانا درون خانقاه شمس، این ابیـات سروده شد"؛ لازم بـه توضیح هست در این شعر هم مانند شعر آقای محمد جهانشیری از همـه‌ی شاعران حاضر درون آن جلسه یـاد شده هست از جمله استاد علی اکبر بهشتی، علی اکبر ضیـایی، محمد خیبری، غلامعلی مـهدی زاده، احمد نجف‌زاده.

بوستانی امشب اندر این مکان

مـی‌دهد شادی بـه روحم هر زمان

بوی نسرین، بوی ریحان، بوی گل

مـی‌شوم مخمورشان همچون ز مُل

نیست این گل‌ها چو گل کم رنگ و بو

رو حقیقت را تو از ایشان بجو

کی توان با گل قیـاسی این چنین -

کرد شاعر را؟ تو برخیز و ببین

گل نباشد روز شش یـا پنج، شاد

این گلستان را مبر دائم ز یـاد

این گل از گلزار شعر هست و ادب

کو بود شادان مُدام از لطف رب

کاروان شعر از درون مـی‌رسد

بوی گل‌های معطر مـی‌رسد

کاروانی پُر ز گل‌های سخن

جملگی استاد و هم حلاج فن

کاروانی از بزرگان زَمَن

قطب شعر و شاعر قطب انجمن

شاعرانی با صفا، هم مـهربان

هر یکی‌شان بهترین جان جهان

نغمـه‌‌سازان چون روایت مـی‌کنند

"از جدایی‌ها شکایت مـی‌کنند"

...

آن سوی دیگر نجف‌زاده ببین

شمس تبریزی ورا نبود قرین

امشب او اندر مـیان جمع ما

من بُوَم پروانـه‌اش، او شمع ما

این مربی بین چه غوغا مـی‌کند

مجلس ما را پُرآوا مـی‌کند

صد زبانش هست و خاموش هست او

خود وجودش آبرو را آبرو

"ما همـه ماهی و او دریـای ما

آبروی دین ما، دنیـای ما"

شمس ما کز بی‌زبانی شکوه کرد

در زبان شعر یـاران جلوه کرد

...

گر نبودی مِهر یـاران بر "رشید"

کی توانستی چنین بزمـیش چید؟

ای خدا، ای رهگشای هر فراز

هر گره از جمع ما خود کن تو باز

خانقاه شمس و ملا جلوه کرد

تا رشیدی گفت این اشعار فرد

شاد بادا روح تو ای "شـهریـار"

چون بُدی مُلک سخن را کام‌کار

سخنوران زاوه؛ محمود فیروزی مقدم؛ صفحه‌ی 134 که تا 136

***

 

فی‌البداهه خدمت استاد نجف‌زاده؛ مجتبی نظام آبادی

عزیز و سرور و صاحبدل ای نجف‌زاده

چقدر مـهر تو درون جان و این دل افتاده

چقدر اهل دلی، اهل ذوق و شعر و ادب

چقدر خاک‌نشینی، صمـیمـی و ساده

دعای خیر تو را مـی‌برند چشم بـه چشم

هر آنچه دیده‌ی نگشاده هست و بگشاده

***

 

تقدیم بـه محضر استاد احمد نجف‌زاده؛ سید علی اکبر ضیـایی

چراغ محفل انسی دوباره روشن شد

دل از تجلی او چون دیـارِ ایمن شد

نسیم صبح سعادت وزید و گلشن جان

گرفت رونق و از لطف دوست گلشن شد

از این طلیعه‌ی شورآفرین مرا امروز

لباس عیش و نشاط و سرور درون تن شد

 

فکنده سایـه‌ی الفت بـه سر خدا ما را

که کرده هست چنین با هم آشنا ما را

 

یکی ادیب و سخن‌سنج چون نجف‌زاده

که صحبت و سخنش آتشی‌ست چون باده

نشاط و شور بـه محفل ز صدق مـی‌بخشد

به خدمت ادب هست این عزیز آماده

به نکته‌سنجی خود بی‌بضاعتی چو مرا

ز نقص کار بلافاصله خبر داده

 

ارادتی بـه همـه دارد او ز عمق درون

به لطف خویش نموده‌ست جمله را مرهون

کتاب ناله‌ی زنجیر؛ سروده‌های علی اکبر ضیـایی

***

 

پیشکش حضور استاد نجف‌زاده؛ حسن خدابخشی

ما کـه خوردیم ز جام تو باده

زنده باشی تو ای نجف‌زاده

من خدابخشی‌ام کـه مـی‌دانی

شعر من هم روان و هم ساده

چه بگویم ز وصفت ای استاد

ای فدای تو خان و خان‌زاده

اهل دل، اهل فضل، اهل کمال

همچو تو نباشد آماده

نو چشم منی و من هستم

بهر خدمت‌گزاری آزاده

هری کو بدِ تو را گوید

بی لیـاقت بُوَد و یـا ساده

هر چه آموختیم از آن شماست

"سَنَه گوربانَم" ای حلال‌زاده

نیست درون شـهر ما بـه گاه سؤال

مثل تو درون جواب آماده

"بخشی‌"ام مـی‌دهم ندای بلند

چاکرم؛ احمد نجف‌زاده!

***

 

شمع صاحبدلان؛ اسفندیـار جهانشیری

ای بلند آشیـان نجف‌زاده

شمع صاحبدلان نجف‌زاده

ای ادیب سخنور و نامـی

بلبل خوش‌زبان نجف‌زاده

در مـیان سخنوران ادیب

شعر را سایبان نجف‌زاده

نامت احمد بود ز پیغمبر

داری از او نشان نجف‌زاده

بهر دَرسَت ز هر طرف آیند

کاروان کاروان نجف‌زاده

هر کـه را دیده‌ام ز علم و ادب

بر تو شد مـیهمان نجف‌زاده

افتخاری نصیب عمر تو شد

 که نشد بر شـهان، نجف‌زاده

جویی از حکمت هست در دل تو

همچو آبِ روان نجف‌زاده

عمر پُر برکتَت ز علم و ادب

شد دگر جاودان نجف‌زاده

گر بـه وصفت زبان بود کوتاه

نیست بیشم توان نجف‌زاده

لیک کم گفته‌ام اگر گویم

که تو روحی و جان، نجف‌زاده

برگ سبزی‌ست تحفه‌ی درویش

به توام ارمغان، نجف‌زاده

مـی‌خرد با هزار عشوه "صفی"

ناز صاحبدلان، نجف‌زاده

کتاب شباهنگ؛ سروده‌های اسفندیـار جهانشیری

***

 

دشتبون باغ ادب؛ اسفندیـار جهانشیری

اِی دِشْتِبونِ باغِ ادب، پیرِ زِندِه‌خو

مُلّایِ شعر و مِثنِوی و قِطعِه‌یِ رِوو

ای دشتبان باغ ادب،  پیر زنده‌‌طبع / ملای شعر و مثنوی و قطعه‌ی روان. (ملا بـه معنای باسواد هست و بـه معنی معلم کودکان درون مکتب‌خانـه)

سی سال و سی سِبایَه کـه هَم‌چو دِ مِتَّبِت

زَنو زِیَن دِ پایِ تو از پیر و از جِوو

سی سال و سی روز هست که هم‌چنان درون مکتبت (مکتب‌خانـه‌ات) (سی سال و سی سبا اصطلاحی‌ست به منظور نشان روزها و سالیـان دراز) / زانو زده‌اند درون پای تو (در پیش تو) از پیر و از جوان.

از بِرکَتِ کُلامِ تو، شِعرایِ تُربِتی

بِیدَق زیَه بـه گنبَد و دیفالِ آسِمو

از برکت کلام تو شعرهای تربتی / پرچم زده بـه گنبد و دیوار آسمان (بیدق زدن کنایـه از شـهرت است، مثلا مـی‌گویند خدا بِیدَقِتِرْ بالا کُنَه یعنی خدا پرچمت را برافراشته کند. درون اینجا یعنی شعرهای تربتی شـهرت یـافته‌اند)

سِرسوز رِفته باغ و چِمِنزار و دشتِ شعر

سِرشیوَه کِرد که تا اُوِ گِپّایِ تو بـه جو

سرسبز رفته هست (شده است) باغ و چمنزار و دشت شعر / سرشیوه کرد (سرازیر کرد، سرازیر شد) که تا آب گپ‌های تو (سخن‌های تو) بـه جو.

از وَختِ مُورْ بـه یـادَه مِچِرخَه مِدارِ شعر

ای اَسیـا نِرِفتَه یَک دیکَّه اُوبُرو

از وقتی مرا بـه یـاد هست (از وقتی کـه یـادم مـی‌آید) مـی‌چرخد مدار تو / این آسیـاب نرفته هست (نشده است) یک لحظه آب‌بیرون (این آسیـاب یک لحظه آب‌بیرون نشده است. آب حتی یک لحظه از مسیر آسیـاب منحرف نشده است. هنگام تعمـیر آسیـا مسیر آب کـه وارد آسیـاب مـی‌شود را منحرف مـی‌کنند کـه به آن آب منحرف شده آب‌بیرون یـا اُوبُرو مـی‌گویند.)

مَیُم بُگُم خِدِیْ تو کـه عُمرِ د جَنگِ شعر

اسبِ تو یُورقَه کِرد و زَیی تیرِ وِر نِشو

مـی‌خواهم بگویم با تو کـه عمری (یک عمر) درون جنگ شعر / اسب تو یورتمـه کرد (به صورت یورتمـه حرکت کرد) و زدی تیر بر (به) نشان.

از دشتِ سوز و پورگُلِ تو چینِه‌خور هَمَه

هم بلبل و قِنَری و هَم کُوگ و سیبرو

از دست سبز و پُرگل تو ریزه‌خوار همـه (همـه از دست تو ریزه‌خواری کنند؛ چینـه بـه معنی دانـه هست یعنی چیزی کـه از زمـین مـی‌چینند و برمـی‌دارند، چون پرندگان دانـه را از زمـین برمـی‌چینند چینـه گفته مـی‌شود) / هم بلبل و قناری و هم کببرو (سِبرو یـا سِبروی پنده‌ای خاکی‌رنگ هست کوچک‌تر از سیـاه‌).

دَشت و خِصیل و باغ و چِمِنزار و لِوِه‌زار

یَک عُمرِ اُوخورَند از او چِشمِه‌ی رِوو

دشت و قصیل (نوعی گندم‌زار و جوزار؛ درون این روش بذر گندم و جو درون آخر تابستان کاشته مـی‌شود، درون اواسط اسفند درو یـا چرانده مـی‌شود  و باغ و چمنزار و لیوه‌زار (مرتع) / یک عمری آب‌خورند (آب خور هستند، آب مـی‌خورند) از آن چشمـه‌ی روان (اشاره بـه شعرهای استاد نجف‌زاده)

از مِوه‌هایِ ذوقِ تو سَررِز مِرَه سِبَت

مُخکَم دِ باغِ شعرْ اَگِر تُورْ بِتَن گُلو

از مـیوه‌های ذوق تو سرریز مـی‌رود (مـی‌شود) سبد (سرریز شدن سبد بـه معنی پُر شدن آن هست تا حدی کـه مـیوه‌ها از سبد بیرون بریزد) / محکم درون باغ شعر اگر تو را بدهند تکان (اگر درون باغ شعر تو را محکم تکان بدهند؛ روش تکان یکی از روش‌های برداشت مـیوه از درخت هست که بـه تربتی گلو داین یـا گلوندن گفته مـی‌شود)

شُوچَر مِنَن دِ دشتِ دِلِت روز و شُو مُدام

از مـیش و از خِلِمَه و از تَکَه و اَهو

شب‌چر مـی‌روند درون دشت دلت روز و شب مدام (شب‌چر همان‌طور کـه از اسمش برمـی‌آید بـه معنی چ درون شب است، درون دشت‌های سرسبز ان را درون دو نوبت روز و شب بـه چرا مـی‌گیرند کـه به چرای احشام درون شب شوچر گفته مـی‌شود) / از قوچ و مـیش و بره و از بز (بز کوهی) و آهو

از پایِ بُتِّه‌های دِلِت رِفتَه پِرِّزاد

هم بلبل و چُغویَه‌سینَه و تِهو

از پای بوته‌های دلت رفته پره‌زاد (پرزاد شده؛ پره‌زاد شدن اصطلاحی هست برای بـه پرواز درون آمدن جوجه‌های پرندگان، آن هنگام کـه جوجه‌ی پرنده پرواز یـاد مـی‌گیرد و لانـه‌ی والدینش را ترک مـی‌کند مـی‌گویند پره‌زاد شده است. این اصطلاح را به منظور کنایـه بـه نوعروسان و نودامادان هم مـی‌گویند) / هم بلبل و گنجشیـاه‌ و تیـهو)

از ریشِه‌یِ درختِ تو بِخ‌جوش کِردَه باغ

سِرسُوزْ، نخل و کاج و سِفددالَه و سِرو

از ریشـه‌ی درخت تو بیخ‌جوش کرده هست باغ (درختان این باغ از ریشـه‌ی درخت تو بیخ‌جوش کرده هست و تکثیر شده که تا به صورت باغ درون آمده است؛ بیخ جوش یک روش تکثیر گیـاهان هست که از ریشـه‌ی گیـاه ریشـه‌ی دیگری جدا مـی‌شود و بعد بـه صورت گیـاه مستقلی درون مـی‌آید) / سرسبز نخل و کاج و سفید‌دال و هم سرو.

سِرمَست از شِراب کُلامَه درون مِتَّبِت

هر شاعرِ کـه نوش کِ یَک قُورْتْ اَزو سِوو

سرمست از کلام هست در مکتبت (مکتب‌خانـه‌ات) / هر شاعری کـه نوش کرد یک جرعه از آن سبو.

دَرُم دعا بِرَت کـه بِمَنی همـیشـه شاد

عُمرِت بـه کوهْ بَند و دِلِت زندَه و جوو

دارم دعا برایت (برایت دعایی دارم، دعا مـی‌کنم) کـه بمانی همـیشـه شاد / عمرت بـه کوه بند و دلت زنده و جوان (عمرت بـه کوه بند باشد دعایی هست برای طول عمر، یعنی عمرت مانند عمر کوه باشد)

دل‌شاد و زِندِه‌خویْ بِمَنی دِ ای دیـار

تا وَختِ روشِنایَه سِتَرَه دِ آسمو

دل‌شاد و زنده‌طبع بمانی درون این دیـار / که تا وقتی روشن هست ستاره درون آسمان.

تا وَختِ سُوزَه تِنْگَلِ شِص‌دِرَّه هر بِهار

تا وَختِ کـه سه‌قُلَّه‌یَه وِر پا هَنو، بِمو!

تا وقتی سبز هست تنگل شصت‌دره (در تربت دره‌های سرسبز و پر درخت را تِنگَل یـا تینگَل مـی‌گویند؛ یکی از این دره‌ها دره‌‌ای هست در رشته‌کوه شصت دره واقع درون شمال تربت نزدیک روستای صنوبر کـه جای خوش آب و هوایی است) هر بهار / که تا وقتی کـه سه‌قله هست بر پا هنوز (تا وقتی کوه سه‌قله کـه مشـهور ترین کوه تربت هست هنوز بر پا است)، بمان.

***

 

علیرضا شریعتی؛ کتاب گویـا

این شعر ساده‌ام را درون وصف او سرایم

گل‌واژه‌ی دَری را ارزانی‌اش نمایم

استاد بی‌بدیل شعر و، ادیب تربت

بر لعل او نبینی غیر از گل محبت

چون مشع مـی‌گدازد درون قطب انجمن‌ها

در بند نور اویند پروانـه‌های زیبا

گنجینـه‌ای ز دانش، فضل و ادب تبارش

هر هفته شنبه‌شب‌ها گل‌بوته‌ها کنارش

چون سروناز باشد، آزاده و تهی‌دست

اما سخاوتش را درون هر کجا نشان است

افشرده‌ی دلش را جاری نموده هر جا

بوی گلاب او را دارد تمام گل‌ها

چون سبزه ساده و پاک، خاکی و بی‌تفاخر

اندیشـه‌اش چو باران، هر قطره دانـه‌ای دُر

بارد بـه سرو و سوسن، شوید غبار سنبل

در محفل ادیبان هم‌چون زبان بلبل

 

دانش بـه دل نـهفته درون ‌اش چو دریـا

در وصف او همـین بس «باشد کتاب گویـا»

***

 

استای فن شعر؛ علی اکبر عباسی: 

بُگذار که تا که وَرگُم اَزو اوسْتایِ شعر

از او کـه هَس دِ قِلعِه‌یِ ما کِدخُدایِ شعر

بگذار که تا که برگویم (بگویم) از آن استاد شعر / از آن کـه هست درون قلعه‌ی (ده ما، روستای ما) ما کدخدای شعر.

از او کـه تا بـه حال دِ این شـهر چِرخیَه

از غیرتِ همـیشِه‌ی او اَسیـایِ شعر

از آنی کـه تا بـه حال درون این شـهر چرخیده هست / از غیرت همـیشـه‌ی او آسیـای شعر. ( درون این شـهر آسیـاب شعر از غیرت همـیشـه او چرخیده است.

از او کـه شاعِرا هَمَه شَگرِد اویَن و

اَمبا خودِش نِدَرَه هَنو ادعّایِ شعر

از آنی کـه شاعران همـه شاگرد او هستند و / اما خودش نداره هنوز ادعای شعر (خودش هنوز ادعای شعر ندارد، ادعای شاعر بودن ندارد)

از او کـه وِرمِدَرَه کلاه از سَرِ خودِش

دِر پِشِ پایِ او اَلِفِ با کُلایِ شعر

از او کـه برمـی‌دارد کلاه از سر خودش / درون پیش پای آن الف با کلاه شعر. (در پیش پای آ با کلاه کلاه از سر برمـی‌دارد، بـه احترام الفبای شعر کلاه از سر برمـی‌دارد)

وَرگُم اَزو مُعلّمِ عاشق کـه سالِ آزگار

رِختَه تِمومِ عمر و جِوَنیر با پایِ شعر

برگویم از آن معلم عاشق کـه شصت سال / ریخته هست تمام عمر و جوانی را بـه پای شعر.

معمارِ شعرِ تربت و از زورِ هِمَّتِش

مُخکِم‌تَر از همـیشَه‌یَه دیفال و دایِ شعر

معمار شعر تربت و از شدت همتش / محکم‌تر از همـیشـه هست دیوار و دای (دیوار گِلی کوتاه) شعر. از شدت هممتش دیوار و دای شعر از همـیشـه محکم‌تر است.)

رَفتی دِ کار شعر و غِزَل پیر، ای جوو

"حُکم سِه‌قُلَّه که تا به اَبَد سرِ پا بِمو"

رفته‌ای (شده‌ای) درون پای شعر و غزل پیر، ای جوان (به پای شعر و غزل پیر شده‌ای) / مانند سه‌قله که تا به ابد (تا ابد) سر پا بمان. (کوه مظهر عمر طولانی هست و درون دعا به منظور طول عمر مـی‌گویند عمرت بـه کوه بند بشـه سعنی عمرت بـه عمر کوه متصل باشد و مانند کوه عمر طولانی‌ای داشته باشی؛ مضمون این مصرع از استاد قهرمان هست در قصیده‌ای کـه در بزرگ‌داشت استاد محمود فرخ سروده هست مُخکَم دِ جات اَستیَه بَشی مِثالِ لاخ / پیوَند بَشَه عُمرِت بـه عمرِ کو)

اُستایِ فَنِّ شعر نِجِف‌زادِه‌ی بِنُم

اِی کـه دِ کارِ شعر تو گَپِّرْ زِیی تِمُم

استاد فنّ شعر نجف‌زاده‌ی بنام (نامدار، نام‌آور) / ای کـه در کار شعر تو گپ را زدی تمام (حرف را تمام زدی، حق مطلب و سخن را ادا کردی)

مَییستُم از تو وَرْگُم و طَبعُم کِمَک نِکی

تِرسی دلُم کـه چیزِ کـه حَقِّ تویَه نِگُم

مـی‌خواستم از تو برگویم (بگویم) و طبعم کمک نکرد / ترسید دلم کـه چیزی کـه حق تو هست را نگویم (دلم ترسید کـه شاید نتوانم حق مطلب را مورد تو ادا کنم).

از دَمَنِ خیـالِ تو صد چشمَه‌یَه رِوو

ای سِربِلَندْ حُکمِ سه‌قُلَّه و کوهِ جُم

از دامن خیـال تو صد چشمـه هست روان (صد چشمـه روان است) / اس سربلند مانند سه‌قله (بلندترین کوه تربت حیدریـه) و کوه جام (کوهی کـه در تربت جام است).

از غیرتِ وجودِ تو ای اَسیـای شعر

دَرَه هَنو مِچِرخَه دِ ای شـهرْ صبح و شُم

از غیرت وجود تو این آسیـای شعر / دارد هنوز مـی‌چرخد درون این شـهر صبح و شام (شب).

از تو چراغِ انجِمَنِ شعر روشَنَه

سی سال و سی صِبایَه و دَرَه هَنو دِوُم

از تو چراغ انجمن شعر روشن هست / سی سال و سی روز هست و دارد هنوز دوام (هنوز دوام دارد).

پیشِ تو شاعِرا هَمِگی دَس بـه سینَه‌یَن

تا بلکِه از تو یـاد بگیرَن دو سه کِلُم

پیش تو شاعران همگی دست بـه ‌اند / که تا بلکه از تو یـاد بگیرند دو سه کلمـه.

دَرُم اُمِد اَزی کـه تو دِ آسمونِ شعر

حُکمِ سِتَرِه‌ها بِدِرِخْشی بـه صبح و شُم

دارم امـید از این (این امـید را دارم) کـه تو درون آسمان شعر / مانند ستاره‌ها بدرخشی بـه صبح و شام

رَفتی دِ کار شعر و غِزَل پیر، ای جوو

"حُکم سِه‌قُلَّه که تا به اَبَد سرِ پا بِمو"

رفته‌ای (شده‌ای) درون پای شعر و غزل پیر، ای جوان (به پای شعر و غزل پیر شده‌ای) / مانند سه‌قله که تا به ابد (تا ابد) سر پا بمان. (کوه مظهر عمر طولانی هست و درون دعا به منظور طول عمر مـی‌گویند عمرت بـه کوه بند بشـه سعنی عمرت بـه عمر کوه متصل باشد و مانند کوه عمر طولانی‌ای داشته باشی؛ مضمون این مصرع از استاد قهرمان هست در قصیده‌ای کـه در بزرگ‌داشت استاد محمود فرخ سروده هست مُخکَم دِ جات اَستیَه بَشی مِثالِ لاخ / پیوَند بَشَه عُمرِت بـه عمرِ کو)

***

 

چکیده

احمد نجف‌زاده درون 18 آبان‌ماه سال 1316 درون تربت حیدریـه بـه دنیـا آمده است. خواندن و نوشتن را درون مکتب‌خانـه مـی‌آموزد و تا آخر «جامع المقدمات» را بـه تحصیل درون مکتب‌خانـه ادامـه مـی‌دهد. درون سال 1326 درون مدرسه‌ی قطب ثبت نام مـی‌کند و تحصیل را از پایـه‌ی پنجم دبستان درون مدارس جدید ادامـه مـی‌دهد. درون سال 1337 موفق مـی‌شود درون رشته‌ی علوم طبیعی از دبیرستان قطب تربت حیدریـه دیپلم بگیرد و برای ادامـه تحصیل راهی مشـهد مـی‌شود. مـهرماه 1337 درون دوره‌ی کارشناسی ادبیـات فارسی درون دانشکده‌ی  ادبیـات دانشگاه فردوسی مشـهد پذیرفته مـی‌شود و تا خرداد 1340 کـه موفق بـه اخذ مدرک کارشناسی مـی‌شود درون این دانشکده بـه تحصیل مـی‌پردازد. از مـهر همان سال درون دبیرستان‌های تربت حیدریـه بـه تدریس ادبیـات مشغول مـی‌شود. سال 1364 با تاسیس دانشگاه آزاد، تدریس درون دانشگاه هم بـه فعالیت‌های ایشان اضافه مـی‌شود کـه به دانشگاه پیـام نور و مرکز تربیت معلم هم کشیده مـی‌شود. مـهرماه 1373 بـه طور رسمـی بازنشسته شده اما که تا سال 1387 بـه تدریس ادامـه مـی‌دهند.

استاد احمد نجفزاده همواره درون جلسات انجمن شعر تربت حیدریـه شرکت کرده و مـی‌کنند و همـیشـه از فعالین این عرصه بوده‌اند. از سال ۷۷ جلسه‌ای تحت عنوان کارگاه شعر را درون شنبه‌شب‌ها راه‌اندازی مـی‌کنند و در آن به طور مستقل بـه پرورش شاعران مـی‌پردازند کـه تا امروز ادامـه دارد.

چاپ دیوان سید علی اکبر بهشتی شاعر همشـهری و هم‌روزگارمان، جمع‌آوری آثار و فهرست‌نویسی و مقدمـه‌ی دیوان شعر آقای سید جعفر مبرقعی (شاعر بیرجندی) و جمع‌آوری گزیده‌ای از غزل معاصر درون کتابی تحت عنوان شکوه عشق از دیگر فعالیت‌های ایشان است.

***


برچسب‌ها: گزارش جلسه‌ شماره 1021 بـه تاریخ 920804, شاعر همشـهری, زندگی‌نامـه احمد نجف زاده, شناخت‌نامـه‌ی استاد نجف زاده




[سیـاه‌مشــــــــــــــــــــــــــــــــق - زندگینامـه ترانه ای زیبا به نام چوپان با لهجه شیرین تاتی از محمد باقر بیرجندی]

نویسنده و منبع | تاریخ انتشار: Fri, 10 Aug 2018 06:33:00 +0000



دانلود فایز خوانی درخت شادکامی بی ثمر رفت از مفتاح

سیـاه‌مشــــــــــــــــــــــــــــــــق - زندگینامـه

5- شاعر همشـهری؛ شناخت‌نامـه‌ی استاد احمد نجف زاده‌ی تربتی (1316)

از زمانی کـه نوشتن راجع بـه شاعران تربت حیدریـه را شروع کرده‌ام، دانلود فایز خوانی درخت شادکامی بی ثمر رفت از مفتاح سعی‌ کرده‌ام که تا جایی کـه مـی‌توانم اطلاعات صحیح جمع‌آوری کنم و شاعران همشـهری را هر چه کامل‌تر معرفی کنم. دانلود فایز خوانی درخت شادکامی بی ثمر رفت از مفتاح درون چند ماه اخیر نوبت بـه معاصرین رسیده هست و خوشبختانـه بـه دلیل نزدیکی زمانی، از اغلب این شاعران اطلاعات بیشتری درون دسترس است. دانلود فایز خوانی درخت شادکامی بی ثمر رفت از مفتاح خوانندگان عزیز بسیـار لطف خواهند کرد اگر اطلاعات تکمـیلی خود را به منظور من از طریق آدرس siyah_mast@yahoo.com بهمن صباغ زاده ارسال کنند. دوستان شاعر همشـهری (ولایت زاوه، شامل: دانلود فایز خوانی درخت شادکامی بی ثمر رفت از مفتاح زاوه، تربت، رشتخوار، مـه‌ولات) هم مـی‌توانند زندگی‌نامـه و آثار خود را از طریق همـین آدرس به منظور بنده ارسال کنند. اگر نمـی‌دانید از کجا شروع کنید، من چند سوال درون بخش فراخوان نوشته‌ام که با جواب بـه آنـها و ارسال جواب‌ها بـه من، خواهم توانست زندگی‌نامـه‌ی شما را بنویسم. امـیدوارم این وبلاگ درون آینده بـه منبع قابل اعتمادی راجع بـه شعر تربت حیدریـه و شاعران این خطه تبدیل شود که تا راه به منظور محققانی کـه در آینده راجع بـه این موضوع‌ها تحقیق خواهند کرد، هموارتر شود. 

 

به نام خداوند قلم

شناخت‌نامـه‌ی استاد احمد نجف‌زاده‌ی تربتی

در نیم قرن اخیر درون شـهرستان تربت حیدریـه نام استاد احمد نجف زاده‌ی تربتی با شعر و ادبیـات گره خورده است. استاد نجف زاده از سال 1340 بـه مدت پنجاه سال درون دبیرستان‌ها و دانشگاه‌های تربت حیدریـه زبان فارسی و ادبیـات درس داده‌اند و غالبانی کـه در این پنجاه سال درون این شـهر دیپلم گرفته‌اند از محضر درس ایشان استفاده کرده‌اند و به شنیدن شعر از زبان او بـه ادبیـات علاقه‌مند شده‌اند. از این روست کـه مردم این شـهر بـه این استاد شریف عشق مـی‌ورزند و او را استاد خود مـی‌دانند. از آن گذشته این بزرگ‌مرد سال‌هاست کـه جلسه‌ی انجمن شعر تربت حیدریـه را اداره مـی‌کند. من نیز چون دیگر شاعران این شـهر درون طول سال‌های حضورم درون انجمن شعر از این مرد بزرگ بسیـار آموخته‌ام و خود را که تا همـیشـه مدیون این بزرگوار مـی‌دانم. استاد احمد نجف زاده نیـازی بـه معرفی ندارد و این تنـها فرصتی بود به منظور من که تا برای نوشتن زندگی‌نامـه‌ی ایشان چند جلسه‌ای درون محضر ایشان بنشینم و صحبت‌های شیرین استاد را ثبت و ضبط کنم. امـیدوارم سال‌های سال سایـه‌ی این استاد شریف بر سر شعر و شاعران تربت حیدریـه باشد و به قول خواجه‌ی شیراز خداش درون همـه حال از بلا نگه دارد.

بهمن صباغ زاده

 

احمد نجف زاده درون 18 آبان‌ماه سال 1316 درون تربت حیدریـه درون منزل علی‌اکبر نجف‌زاده‌ی تربتی بـه دنیـا آمده است. پدربزرگ علی‌اکبر، شیخ نجف نام داشت و از این‌رو او نام خانوادگی نجف‌زاده را برگزیده بود. پدرش کـه سواد خواندن و نوشتن داشت، درون آن روزگار جزو تحصیل‌کرده‌ها بـه شمار مـی‌رفت و کارمند بانک کشاورزی بود؛ علاوه بر آن جزو ملاکان تربت محسوب مـی‌شد و زمـین‌های کشاورزی‌اش را اداره مـی‌کرد و به لحاظ مالی درون وضعیت خوبی بود. خانواده‌ی پدری او از خانواده‌های سرشناس تربت بودند و دائی پدرش مجتهدی بود موسوم بـه شیخ محمد باقر کـه او را همـه‌ی تربتی‌ها مـی‌شناختند و حرفش درون مردم نفوذ زیـادی داشت. خانـه‌ی پدری‌اش درون یکی از محلات مرکزی شـهر موسوم بـه «کوچه قاضیـان» بود کـه امروزه بـه نام خیـابان قائم شناخته مـی‌شود. بـه رسم اغلب خانـه‌های آن روزگار، خانـه‌ای بود با یک حیـاط مرکزی بزرگ باغ‌مانند کـه اطراف این حیـاط اطاق‌های متعدد مستقلی قرار گرفته بودند، با مطبخ و تنور مشترک. او نیز مانند اغلب کودکان آن روزگار تحصیل را درون مدارس قدیم (مکتب‌خانـه) آغاز کرده است. شش سال بیشتر نداشت کـه پدرش بـه توصیـه‌ی دائی‌اش شیخ محمد باقر، او را بـه مکتب‌خانـه‌ی «آق سید حسین» مـی‌فرستد. درون آن سال‌ها درون تربت هم مدارس جدید و هم مدارس قدیم فعال بودند؛ اما مردم سنتی و متدین بیشتر بـه مدارس قدیم معتقد بودند و در بین عوام رایج بود کـه در مدارس جدید رضا شاهی بچه‌ها را کافر بار مـی‌آورند. او خود درون این مورد مـی‌گوید: "در خانـه‌ی پدری‌ام قرآن و دیوان حافظ و چند کتاب دیگر بود و من کم و بیش با خط آشنا بودم. حتما توجه داشت کـه در آن دوران کتاب کالایی گران‌بها و لوبوده و در خانـه اعیـان نیز جز چند کتاب یـافت نمـی‌شد." مکتب‌خانـه‌ی آق سید حسین هم درون یکی دیگر از محلات مرکزی شـهر قرار گرفته بود کـه در آن روزها بـه «قلعه کهنـه» مشـهور بود و امروز خیـابان فردوسی شمالی خوانده مـی‌شود و خود ساختمان مکتب درون جایی بوده نزدیک «بازار روز» فعلی کـه اکنون ساختمان «هیئت ابوالفضلی» درون آن قرار دارد. استاد از دوران مکتب‌خانـه چنین مـی‌گوید: "آن دوران را به‌خوبی و روشنی تمام درون ذهن دارم. حتی یـادم هست که شـهریـه‌ام دو تومان درون ماه بود. درون آن زمان درون مکتب‌خانـه‌ها درس را با ترس همراه مـی‌د و تاکید همواره بر حفظیـات بود. آن دوران کاغذ کمـیاب بود و ما مجبور بودیم مشق‌هایمان را با قلم و جوهر روی حلب بنویسیم. قوطی‌های حلبی سفیدرنگی بود کـه مخصوص نفت سفید بود و ما آن را بـه اندازه‌های دل‌خواه درون مـی‌آوردیم و گوشـه‌ها و حاشیـه‌اش را سوهان مـی‌کشیدیم کـه دستمان را نبرّد و روی آن مشق مـی‌نوشتیم. وقتی ملا مشق‌هایمان را ملاحظه و تایید مـی‌کرد حلب را درون آب مـی‌شستیم و باز روز از نو و روزی از نو".

نجف‌زاده درون مورد کتاب‌هایی کـه در مکتب‌خانـه خوانده هست مـی‌گوید: "در آن سال‌ها همـه جا درون مکتب‌خانـه‌ها با قرآن شروع مـی‌د. دانش‌آموز مـی‌بایست یـاد بگیرد قرآن را بی‌غلط بخواند و قواعد تجوید را نیز بداند و سوره‌های کوچک قرآن را حفظ کند. از دیگر درس‌ها «جودی» بود کـه کتابی بود بـه نظم و مقتل امام حسین ع بود. «گلستان سعدی» بود کـه مـی‌خواندیم و حفظ مـی‌کردیم. کتابی بود بـه نام «ترسّل» بـه خط شکسته؛ از مطالب این کتاب چیزی بـه خاطرم نمانده اما این کتاب اخیر را بـه خاطر خط شکسته حتما مـی‌خواندیم که تا این نوع از خط را نیز بشناسیم. از کتاب‌های دیگر مـی‌شود بـه دیوان حافظ، کلیله و دمنـه، نصاب الصبیـان، جامع ‌المقدمات، سیوطی اشاره کرد کـه همـه از کتاب‌های مکتب‌های قدیم است. «نصاب‌الصبیـان» کتابی بود بـه نظم، از ابونصر فراهی کـه مربوط بـه همـه چیز بود، بـه قول معروف از شیر مرغ گرفته که تا جان آدمـیزاد، درون این کتاب سعی شده بود بـه شعر همـه چیز را آموزش دهند بـه قول خود ابونصر:

چنین گوید ابونصر فراهی

کتاب من بخوان گر علم خواهی

در این کتاب از معنی لغات عربی بـه فارسی، که تا نام ماه‌های عربی و فارسی و یونانی و نام سال‌ها، همـه چیز یـافت مـی‌شد. کتابی دبگر بود بـه نام «الفیـه» تالیف ابن مالک کـه این کتاب شامل 1000 بیت شعر بود و با یـادگرفتن آن شعرها دستور زبان عربی را فرا مـی‌گرفتید. «سیوطی» بـه نثر بود و در واقع شرح همان «الفیـه» بود. درس اصلی «جامع المقدمات» بود کـه خود شامل چندین کتاب مـی‌شد مثلا «عوامل منظومـه» یـا «عوامل جرجانی» کـه نحو عربی بود بـه شعر فارسی، «عوامل منثوره» کـه شرح همان نحو بود بـه نثر، «هدایـه» کتابی دیگر بود کـه این‌هم درون نحو عربی بود و «صرف مـیر» کـه مربوط بـه صرف عربی مـی‌شد. این کتاب‌ها بعضا مشکل بود؛ مثلا برخی از محتویـات کتاب «هدایـه» را امروزه درون دوره‌ی فوق لیسانس درس مـی‌دهند. ولی دانش‌آموزان مکتب‌خانـه‌ای آن روزگار بـه هر ضرب و زوری بود ناچار فرا مـی‌گرفتند. درس دیگری داشتیم بـه اسم «رقوم» کـه همان حساب مـی‌شد و مربوط بـه تاجران و ان آنـها بود. این خط قواعد خاصی داشت و مـی‌گفتند حُسنش بـه این هست که درون آن دخل و تصرف نمـی‌شود کرد. مثلا درون حساب امروز با زیـاد یک صفر، عدد ده تبدیل بـه عدد صد مـی‌شود ولی درون علم رقوم ده علامتی مخصوص و صد علامتی دیگر داشت. خلاصه، رقوم را حتما یـاد مـی‌گرفتی که تا بتوانی حساب و کتاب انجام دهی."

او که تا آخر «جامع المقدمات» را درون همـین مکتب‌خانـه مـی‌خواند و پس از آن بر اثر یک اتفاق راهی مدارس جدید مـی‌شود. استاد خط خوشی دارد و هر یـادداشت کوچکی را با حوصله مـی‌نویسد و همـین خط خوش او را از مکتب‌خانـه نجات مـی‌دهد. خود درون این خصوص مـی‌گوید: "حدودا دوازده - سیزده سالم بود و در خانـه‌ی ما درون آن دوران بـه رسم همان روزگار علاوه بر خانواده‌ی خودمان خانواده‌های دیگری هم زندگی مـی‌د. یکی از این‌ها مردی بود بـه اسم سعید وزیری کـه همکار پدرم بود؛ یعنی درون بانک کشاورزی کار مـی‌کرد و گمان کنم تهرانی بود و به تربت تبعید شده بود؛ و زنی بود قائنی کـه خریدهای روزانـه‌ی آقای وزیری را انجام مـی‌داد و او نیز درون خانـه‌ی ما زندگی مـی‌کرد. خانواده و فامـیل‌های این زن درون قائن بودند و او غالبا از من مـی‌خواست به منظور فامـیل‌هایش درون قائن نامـه بنویسم و من هم کـه پنج - شش سال سواد مکتبی داشتم این نامـه‌ها را مـی‌نوشتم. یک بار سعید وزیری یکی از این نامـه‌ها را دیده بود و از خط من تعجب کرده بود. مرا صدا زد و تحسین بسیـار کرد و یک کتاب و یک خودنویس بـه من هدیـه داد. لازم هست بگویم خودنویس درون آن زمان کالایی لوبود و پوشیده نیست کـه چقدر از دریـافت آن هدیـه خوشحال شدم. آن مرد از من پرسید کجا درس مـی‌خوانی؟ من هم با اشتیـاق گفتم درون مکتب آق سید حسین. از من پرسید چرا بـه مدارس جدید نمـی‌روی و من گفتم کـه پدرم دوست ندارد بـه آن مدارس بروم زیرا درون آن مدارس کفر درس مـی‌دهند. سعید وزیری کـه با پدرم دوستی نزدیکی داشت بـه او توصیـه کرده بود کـه پسری با استعداد داری و حیف هست که او درون مکتب‌خانـه حرام شود. خلاصه او را راضی کرده بود کـه مرا درون مدرسه‌های بـه قول متدینین «رضاشاهی» ثبت نام کند."

در این زمان هست که پدرش او را بـه مدرسه‌ی قطب مـی‌برد، کـه در آن سال‌ها درون چهاراه فرهنگ قرار داشته است. وجه تسمـیه‌ی نام این چهارراه کـه از قدیمـی‌ترین نقاط تربت محسوب مـی‌شود بـه خاطر وجود اداره‌ی فرهنگ درون نزدیک آن بوده است. درون مدرسه‌ی قطب چون بـه لحاظ سن و معلومات او را به منظور نشستن درون کلاس پنجم ابتدایی مناسب دیدند، از او آزمون پایـه‌ی چهارم ابتدایی مـی‌گیرند و او بـه راحتی و به خاطر استعدادش درون فرا گرفتن دروس مکتب‌خانـه درون این آزمون قبول مـی‌شود و سال 1326 درون کلاس پنجم شرکت مـی‌کند.

او درون این خصوص مـی‌گوید: "تنـها مشکل من به منظور شرکت درون این آزمون درس ریـاضی بود. همانطور کـه قبلا گفتم ما درون مکتب‌خانـه رقوم مـی‌آموختیم کـه نوعی حساب بـه شمار مـی‌رفت اما علائم آن با ریـاضی متفاوت بود. یکی از کارمندان بانک بـه اسم آقای مظلوم لطف کرد و در چند هفته از ریـاضی پایـه‌ی اول ابتدایی که تا پایـه‌ی چهارم را با من کار کرد و این‌طور بود کـه توانستم درون آن آزمون از ریـاضی هم نمره بگیرم. علی‌رغم این مشکل‌ترین درس پایـه‌ی پنجم به منظور من همان ریـاضی بود."

استاد کلاس ششم را تمام مـی‌کند و باز پدرش را راضی بـه ادامـه تحصیل مـی‌کند و در دبیرستان قطب کـه در چهارراه فرهنگ بوده مشغول بـه تحصیل مـی‌شود. که تا کلاس نـهم کـه سیکل اول بوده را درون همـین دبیرستان مـی‌خواند و بعد از آن باز چون اصرار بـه ادامـه تحصیل داشته، مجبور مـی‌شود به منظور ادامـه تحصیل درون تنـها رشته‌ی این دبیرستان یعنی علوم طبیعی ثبت نام کند. سال 1337 هست که از دبیرستان قطب با مدرک دیپلم علوم طبیعی کـه امروز بـه علوم تجربی مشـهور هست فارغ‌التحصیل مـی‌شود.

معلوم هست که درون آن تاریخ دیپلم مدرک باارزشی بوده هست و پدرش از او مـی‌خواهد کـه به استخدام بانک کشاورزی درآید و او را با خود بـه بانک مـی‌برد. رئیس بانک کـه خود درون آن‌زمان خود مدرک ششم ابتدایی داشت بـه نجف‌زاده‌ کـه در آن تاریخ جوانی 21 ساله بوده هست مـی‌گوید: حیف هست که درس نخوانی و به پدرش مـی‌گوید من کـه شش کلاس سواد دارم او را درون کجای بانک استخدام کنم؟ حال کـه تا اینجا خوانده چرا اجازه نمـی‌دهی بیشتر بخواند و باعث افتخار خودت شود و پدر را قانع مـی‌کند کـه او را بـه مشـهد بفرستد به منظور ادامـه‌ی تحصیل. درون آن تاریخ قانون بسیـار جالبی اجرا مـی‌شده هست که هر کارمند دولت کـه فرزندش وارد دانشگاه شود، که تا اتمام تحصیل فرزند، مبلغ 100 تومان ماهیـانـه بـه حقوق پدر اضافه شود کـه مبلغ قابل توجهی بوده است. این قانون یکی از ترفند‌های بسیـار جالبی بوده هست که دولت به منظور تشویق مردم بـه ادامـه تحصیل درون آن دوران استفاده مـی‌کرده است.

از استاد نجف‌زاده درون خصوص ورودش بـه دانشکده‌ی ادبیـات پرسیدم و او پاسخ داد: "آن زمان چون درون مقطع دیپلم درون تربت فقط دیپلم علوم طبیعی داشتیم قاعدتا جوان‌های تحصیل‌کرده‌ی تربتی همـه درون کنکور پزشکی شرکت مـی‌د و وارد دانشکده‌ی پزشکی شدند. مانند پروفسور امـینی، دکتر فیوضی، دکتر مـهاجرزاده و دیگر پزشکانی کـه هم‌کلاسی دوره‌ی دبیرستان من درون دبیرستان قطب بودند. اواخر تابستان 1337 بود کـه به مشـهد رسیدم و به دانشکده‌ی پزشکی رفتم و دریـافتم کنکور پزشکی تمام شده هست و از تاریخ آن بیش از یک ماه مـی‌گذرد. غمگین شدم و به این فکر مـی‌کردم کـه حتما حتما تا سال آینده به منظور کنکور صبر کنم و یـا بـه سربازی خواهم رفت و در این فکرها بودم. یـادم مـی‌آید بـه چهارراه دکترا رسیده بودم کـه اطلاعیـه‌ی آزمون ورودی دانشکده‌ی ادبیـات دانشگاه فردوسی را دیدم کـه از قضا تاریخ این آزمون به منظور سه روز دیگر بود. بـه دانشکده‌ی ادبیـات رفتم کـه در خیـابان سردادور نزدیک چهاراه دکترا قرار داشت (که از قرار هنوز همان جا هست و فقط اسم خیـابان‌ها عوض شده است) و راجع بـه منابع آزمون پرس و جو کردم. با چند جوان یزدی کـه از یزد به منظور آزمون بـه مشـهد آمده بودند آشنا شدم و منابع را از ایشان پرسیدم. بیشتر کتاب‌های عربی بود و ادبیـات فارسی از قبیل گلستان و بوستان و کلیله و دمنـه. باز هم معلومات مکتبی‌ام بـه دردم خورد و فکر مـی‌کردم بتوانم از این درس‌ها نمره‌ی قبولی را بگیرم. تنـها مشکلم دروس عروض و قافیـه بود و تاریخ ادبیـات کـه چون دیپلم طبیعی داشتم حتی اسم این درس‌ها هم بـه گوشم نخورده بود. از فرصت استفاده کردم و به کتاب‌خانـه‌ای رفتم و کتاب‌های مورد نظرم را تهیـه کردم و مشغول مطالعه شدم، درون آزمون فوق موفق شدم و مـهر 1337 را درون دانشکده‌ی ادبیـات مشـهد درون رشته‌ی ادبیـات فارسی ثبت نام کردم."

استاد با تکیـه بر حافظه‌اش آن دو درس کـه از آن‌ها سخن بـه مـیان آمد را درون همان سه روز بـه خوبی فرا مـی‌گیرد و علی‌رغم این کـه دیپلم طبیعی دارد درون آزمون آن سال دانشکده‌ی ادبیـات بین شرکت‌کنندگان آن سال کـه اغلب دیپلم ادبی دارند اول مـی‌شود و به عنوان شاگرد اول وارد دانشکده ادبیـات مـی‌شود. دوره‌ی لیسانس درون اکثر رشته‌ها درون آن دوران دوره‌ای سه ساله بوده هست که شامل سه سال تحصیلی مـی‌شده و هر سال یک ترم محسوب مـی‌شده. دانشجو به منظور فارغ‌التحصیلی مـی‌بایست 60 واحد درسی درون این مدت بگذراند. استاد درون این مدت هم با استعدادی کـه داشته همواره بالاترین نمرات را درون همـه‌ی دروسب مـی‌کند. یکی از اساتید آن سال‌های دانشکده‌ی ادبیـات استاد جاودان‌یـاد غلامحسین یوسفی بوده کـه استاد درباره‌ی او چنین مـی‌گوید: "مردی بسیـار مـهربان بود و علی‌رغم رتبه‌ای کـه در دانشکده داشت و احترامـی کـه دیگر استادان بـه او مـی‌گذاشتند انسانی فروتن بود. استادی بود بسیـار وارد بـه ادبیـات و همـه‌یـانی کـه آثار ایشان را خوانده‌اند بـه نبوغ این مرد بزرگ گواهی مـی‌دهند و من او را بسیـار دوست مـی‌داشتم. او نیز بـه واسطه‌ی اینکه من دانشجوی علاقه‌مندی بودم نسبت بـه من بی‌علاقه نبود و شنیده بودم کـه در کلاس دیگری بـه دانشجویـان گفته بود درس خواندن را از نجف‌زاده‌ی تربتی یـاد بگیرید. درون آن ایـام بـه شنیدن این تعریف آن‌هم از زبان استاد مورد علاقه‌ام خیلی ذوق کرده بودم و این خود باعث انگیزه‌ی مضاعفی درون درس خواندن به منظور من شده بود. این استاد بزرگ حتی لطف کرد و مرا از سال دوم از شـهریـه معاف کرد، حتی اشتراک مجله‌ی یغما را به منظور من که تا سال آخر دانشکده پرداخت کرده بود. حتی بـه خوبی بـه یـاد دارم کـه چند شماره از این نشریـه‌ را بعد از فارغ‌التحصیلی دریـافت کردم"

به گفته‌ی استاد نجف‌زاده دکتر یوسفی استاد دروس «سخن‌سنجی» و «تاریخ زبان» بود. از دیگر اساتید دانشکده‌‌ی ادبیـات درون سال‌های تحصیل نجف‌زاده مـی‌شود بـه دکتر فیـاض (رئیس دانشکده)، دکتر احمدعلی رجایی بخارایی (استاد متون فارسی، کـه بعد رئیس دانشکده نیز شد)، دکتر متینی (سبک شناسی، نظم و نثر)، دکتر مجتهدزاده (متون فارسی)، دکتر ماهیـار نوابی (خط‌ و زبان‌های پیش از اسلام، این استاد درون همان تاریخ استاد پروازی بود و از دانشگاه تبریز مـی‌آمد) دکتر ذات‌علیـان، مادام بولوند و مادام پیلِت (که هر سه زبان فرانسه تدریس مـی‌د)، و استاد نوید و خراسانی (این دو تن عربی درس مـی‌دادند) اشاره کرد.

در آن دوران رسم بر آن بود کـه شاگردان اول هر رشته را بورسیـه تحصیلی مـی‌دادند و این دانشجویـان به منظور ادامـه‌ی تحصیل بـه اروپا اعزام مـی‌شدند. استاد درون خصوص محروم ماندنش از این بورسیـه مـی‌گوید: "سال دوم دانشکده بودم و سر جلسه‌ی امتحان عربی نشسته بودم کـه استادمان برگه‌ی مرا گرفت. ایشان مدعی شدند کـه در حین امتحان، دانشجویی کـه کنار من نشسته بوده از روی برگه‌ی من مـی‌نوشته. من هر چه قسم خوردم کـه نقشی درون این تقلب نداشته‌ام و تمام مدت حواسم بـه امتحان خودم بوده و از ماجرا بی‌خبرم، فایده‌ای نکرد کـه نکرد. علی‌الخصوص همـه مـی‌دانستند کـه من درون درس عربی مستعد هستم و مشکلی ندارم و حیفم مـی‌آمد کـه به آن راحتی از امتحان عربی تجدید شوم. استاد ما درون آن درس آقای خراسانی بود و گفت درون هر تقلبی هر دو طرف بـه یک اندازه مقصر هستند و برگه‌ی هر دو دانشجو را پاره کرد و من از عربی تجدید شدم. درون آن دوران شاگرد اول دانشکده شدن دو شرط داشت: یکی این‌که معدلت از همـه بالاتر باشد و یکی این‌که هیچ واحدی را تجدید نشده باشی. شاگرد بعد از من کـه او هم فامـیلش خراسانی بود مطمئن بود کـه با این تجدید و احتساب نمره‌ی صفر درون معدلم، معدلم سقوط مـی‌کند و او بورسیـه را مـی‌بَرَد. اما متاسفانـه باز هم معدل من چند نمره از او بیشتر شد و نتیجه این کـه هم من از بورسیـه ماندم و هم او، من بـه واسطه‌ی تجدیدم و او هم بـه واسطه‌ی معدلش."

راجع بـه پایـان‌نامـه‌ی لیسانس از استاد سوال کردم و ایشان گفتند: "در آن وقت‌ها رسم بود کـه از طرف دانشگاه دانشجو را بـه یک استاد معرفی مـی‌د که تا رساله‌اش را زیر نظر آن استاد بنویسد. رساله‌ی من را نیز بـه استاد خراسانی دادند. موضوع رساله‌ام ترجمـه‌ی بخشی از یک کتاب عربی بود بـه اسم «وفیـات الاعیـان» از ابن خلکان بـه نثر روان فارسی. خرداد 1340 بود کـه رساله‌ام آماده شده بود و نزد استاد خراسانی بردم و او گفت بـه دلیل اینکه به منظور سفر عازم اروپا هست نمـی‌تواند رساله‌ی مرا مورد بازبینی قرار دهد و به این ترتیب من حتما تا شـهریور صبر مـی‌کردم. درون آن دوران سفر بین مشـهد و تربت کـه امروزه سفری کوتاه و حدودا دو ساعته است، سفری طولانی و پُر زحمت بود. منانی را مـی‌شناختم کـه آرزوی زیـارت امام رضا را داشتند و پیر شده بودند و هنوز بـه مشـهد نرفته بودند. اتوبوس بین جاده‌ای درون این مسیر هنوز راه نیفتاده بود وانی کـه قصد سفر از مشـهد بـه تربت و باالعرا داشتند مـی‌باید با کامـیون‌هایی کـه برای حمل بار درون جاده حرکت مـی‌د همسفر شوند کـه آن‌هم مشکلات خاص خودش را داشت. من هر چه التماس کردم کـه در همـین فرصت قبل از سفر رساله‌ام را ملاحظه کنند سودی نبخشید. موضوع را بـه استاد غلامحسین یوسفی گفتم و از او خواهش کردم ترتیبی بدهد کـه تکلیف مرا درون همـین خرداد روشن کنند. او هم گفت مترصد زمانی باش کـه همـه‌ی اساتید من جمله من و استاد خراسانی درون دفتر اساتید باشیم. درون آن وقت بیـا و دوباره از استاد خراسانی خواهش کن رساله‌ات را قبول کند که تا من هم سفارش کنم و همان بشود کـه مـی‌خواهی. همان روز این وضعیت پیش آمد و من بـه دفتر رفتم و موضوع را مطرح کردم. استاد خراسانی باز هم زیر بار نرفت اما استاد غلامحسین یوسفی با لحن آمرانـه‌ای گفت رساله‌ات را روی مـیز بگذار و برو. من هم همـین کار را کردم و بیرون منتظر ماندم که تا استاد یوسفی بیرون آمد. استاد با لبخند بـه من گفت نگران نباش پسرم رساله‌ات را استاد نوید خواهد دید. فردای آن روز استاد نوید مرا خواست و صفحه‌ی پایـانی رساله‌ی مرا با نمره‌ی 18 امضا کرد و به دستم داد. دو نسخه از آن رساله چاپ شد کـه یک نسخه هنوز درون کتاب‌خانـه‌ی شخصی‌ام هست و یک نسخه از آن هم بر اساس مقررات درون کتاب‌خانـه‌ی دانشکده‌ی ادبیـات موجود است."

استاد نجف‌زاده بارها بـه این مطلب اشاره کرده هست که: "در طول سال‌های تحصیل درون دانشکده‌ی ادبیـات حتی که تا سال آخر همان درس‌هایی کـه در مکتب‌خانـه خوانده بودم بـه کارم مـی‌آمد. مثلا نصاب الصبیـان ابونصر فراهی باعث شد کـه لغات عربی و معنی آن‌ها بـه فارسی و وزن شعر را هرگز از یـاد نبرم."

وی  درون سال 1340 موفق بـه اخذ مدرک کارشناسی ادبیـات از دانشکده‌ی ادبیـات دانشگاه فردوسی مشـهد مـی‌شود و به تربت حیدریـه برمـی‌گردد. درون آن زمان بـه خاطر نیـاز شدیدی کـه به معلمـین و اساتید با مدرک تحصیلی بالا بوده هست فارغ‌التحصیلان را بـه سرعت جذب مـی‌کرده‌اند، حتی درون بسیـاری از موارد فارغ‌التحصیلان از خدمت سربازی هم معاف مـی‌شده‌اند. استاد درون خصوص استخدام خویش مـی‌گوید: "در آن زمان رئیس اداره‌ی فرهنگ تربت حیدریـه، آقای حجت بود. وقتی به منظور استخدام پیش ایشان رفتم بـه من گفتند شما را فعلا ضمن نامـه‌ای چند ماهه استخدام مـی‌کنیم و شما درون این فرصت برگه‌ی آماده بـه خدمت بگیرید که تا به وزارت‌ فرهنگ بفرستیم و حکم استخدام و برگه‌ی معافیت از خدمتتان بیـاید. بـه همـین ترتیب بود کـه من درون اداره‌ی فرهنگ آن زمان استخدام شدم."

از استاد سوال کردم دوران تدریس بـه چه نحو گذشت که تا کی ادامـه یـافت و آیـا بـه فکر ادامـه تحصیل و اخذ درجه‌ی دکترا نیفتادید؟ استاد نجف‌زاده درون پاسخ گفت: "در زمان استخدام من چهار دبیرستان درون تربت وجود داشت. دبیرستان قطب کـه رشته‌ی علوم طبیعی داشت، دبیرستان امـیرکبیر با رشته‌ی ادبی و دبیرستان رازی کـه رشته ریـاضی داشت؛ این سه دبیرستان پسرانـه بودند بـه علاوه‌، دبیرستان پروین هم بود کـه انـه بود. هر مدرسه درون مـهرماه یک گروه بیست - سی نفره دانش‌آموز مـی‌گرفت و اینـها که تا پنجم یـا ششم درون همان دبیرستان تحصیل مـی‌د. فارغ‌التحصیل پنجم را دیپلم ناقص مـی‌گفتند و ششم را دیپلم کامل، خیلی از آن‌ فارغ‌التحصیلان با همان مدرک دیپلم ناقص درون ادارات و حتی بـه عنوان معلم درون اداره‌ی فرهنگ استخدام مـی‌شدند. از همان ابتدا تدریس دروس ادبیـات سال آخر درون هر چهار دبیرستانی کـه نام بردم بر عهده‌ی من گذاشته شد. درون زمان استخدام من اغلب معلم‌ها دیپلم داشتند اما دیپلمـه‌هایی بسیـار باسواد بودند و با دیپلمـه‌های امروز اصلا قابل مقایسه نیستند. مثلا از مرحوم مصطفی روحانی یـادم مـی‌آید کـه ادبیـات درس مـی‌داد و با این کـه دیپلم داشت بسیـار بـه ریزه‌کاری‌ بحث‌ها تسلط داشت. دیگر شادروان مـهدی سیـاسی کـه ریـاضی و شیمـی درس مـی‌داد و بسیـار وارد بود یـا برادر کوچک‌تر او علی سیـاسی کـه او هم ریـاضی درس مـی‌داد و تا دکترا ادامـه تحصیل دارد. اما بـه طور کلی ادبیـات خیلی جدی گرفته نمـی‌شد و معمولا از معلم‌های دیگر به منظور این درس استفاده مـی‌شد. من خیلی تلاش کردم که تا کم کم ادبیـات را بـه عنوان یک درس جدی بین مسئولین و معلمـین و دانش‌آموزان جا بیـاندازم. از همان بدو استخدامم که تا بازنشستگی همـیشـه تمام هفته، وقتم پُر بود و برایم درون دبیرستان‌های مختلف کلاس مـی‌گذاشتند کـه دیگر مجالی به منظور ادامـه تحصیل نماند. بعد هم درون سال 1364 کـه در تربت دانشگاه آزاد افتتاح شد با این دانشگاه هم همکاری داشتم، دانشگاه پیـام نور و مرکز تربیت معلم هم بود کـه سال‌ها درون آن ادبیـات درس داده‌ام. و بالاخره مـهر 1373 بازنشسته شدم. البته بعد از بازنشستگی هم یکی دو سالی بـه اجبار چهارم علوم انسانی را درس دادم و یـا درون دانشگاه‌ها به منظور درس ادبیـات کودک تدریس مـی‌کردم. این همکاری‌ها کم و بیش جریـان داشت که تا سال 1387 کـه آخرین سال تدریس من بود. از تدریس گذشته شش سال بیماری و فوت همسرم ضربه‌ای بر روح و روانم وارد آورد کـه دیگر دل و دماغ ادامـه‌ی تحصیل برایم نماند."

دیگر فعالیت مـهم استاد نجف‌زاده درون طی این سال‌ها اداره‌ی جلسات شعر درون تربت حیدریـه بوده هست و همـه‌ی شاعران تربت از این بابت خود را مدیون ایشان مـی‌دادند. تشکیل جلسات شعر درون تربت‌حیدریـه بر‌مـی‌گردد بـه سال‌های اول انقلاب کـه گروهی از شاعران تصمـیم گرفتند دوشنبه‌ها گرد هم آیند و شعر‌هایشان را به منظور هم بخوانند و نام آن را انجمن شعر و ادب قطب گذاشتند.از این عده مـی‌توان از شادروان استاد علی‌اکبر بهشتی، آقایـان محمود خیبری، اسفندیـار جهانشیری، سید علی‌اکبر ضیـایی، غلام‌علی مـهدی‌زاده و احمد حسین‌پور نام برد کـه بعد‌ها دکتر محمد رشید، استاد احمد نجف‌زاده، دکتر عباس خیرآبادی، استاد سیدعلی ، محمدابراهیم اکبرزاده و دیگر شاعرانی چون علی‌اکبر عباسی به جمعشان پیوستند. درون سال‌های بعد با اضافه شدن جوانان بـه انجمن قطب، ساعتی از وقت اعضا به تصحیح شعر جوان‌ترها مـی‌گذشت. سال ۷۷ بالاخره تصمـیم بر این شد کـه کلاسی تحت عنوان کارگاه شعر راه‌اندازی کنند و در آن به صورت مستقل بـه شعر جوانان پرداخته شود. استاد نجف‌زاده قبول زحمت د و قرار بـه جمع شدن جوانان در شنبه‌شب‌ها شد. بـه تدریج اعضای جلسه‌ی قطب درون انجمن جوانان شرکت مـی‌د و با رونق یـافتن این جلسه کم‌کم انجمن قطب درون انجمن جوان ادغام شد کـه همان شنبه‌شب‌ها دور هم جمع مـی‌شدند. جلسات درون تمام این سال‌ها برگزار مـی‌شد و همچنان برگزار مـی‌شود. درون این مدت استاد نجف‌زاده هر شنبه راس ساعت مقرر درون محل انجمن مـیزبان شاعران تربت حیدریـه هست و با راهنمایی‌های خود درون طول سال‌ها شاعران زیـادی را تربیت کرده هست و از این بابت شعر تربت همـیشـه مدیون این مرد شریف است.

او از بین شاعران متقدم حافظ و سعدی و مولانا را بیشتر مـی‌پسندد و از شاعران هم‌روزگار هم بـه ملک‌الشعرا بهار، پروین اعتصامـی، شـهریـار علاقه دارد و در شعر امروز هم غزل‌های فاضل نظری را دوست مـی‌دارد. او درون تعریف شعر مـی‌گوید: "کلامـی‌ست خیـال‌انگیز کـه اگر موزون و مقفی باشد بهتر است". او معتقد هست شعر بیـان حالات روحی انسان هست و رعایت موازین شعری همراه با نوآوری از ویژگی‌های مـهم یک شعر خوب است. از مـیان سبک‌ها، سبک خراسانی را بـه دلیل سادگی و سبک عراقی را بـه دلیل تنوع و اعتدال درون صنایع ادبی بیشتر دوست دارد و مطالعه مـی‌کند.

استاد نجف‌زاده بـه اقرار همـه‌یـانی کـه او را مـی‌شناسند حافظه‌ای فوق‌العاده قوی دارد. من و دیگر شاعرانی کـه در جلسات شعر ایشان حضور داریم و سال‌هاست با ایشان مانوس هستیم گاه از حافظه‌ی قوی ایشان شگفت‌زده مـی‌شویم. خود استاد مـی‌گوید حافظه‌اش را مدیون شیوه‌ی حافظه‌مدار مکتب‌خانـه است. بـه قول خود استاد درون آن سنین کودکی ترس از چوب ملا و روی یک پا ایستادن و درس بعد باعث شده هست که هر چه آموخته هست در ذهنش حک بشود. بعد از حدود هفتاد سال گاه استاد اشعار ابونصر فراهی را از کتاب نصاب صبیـان بدون کوچکترین ایرادی مـی‌خواند کـه در همان سنین خردسالی درون مکتب‌خانـه آموخته است. از دیگر مواردی کـه مـی‌شود بـه آن اشاره کرد این هست که چند سال پیش تصمـیم گرفتیم درون گلستان سعدی را درون جلسه بازخوانی کنیم. درون تمام این مدت بـه محض اینکه من شروع مـی‌کردم و اولین جمله‌ی حکایت را مـی‌خواندم استاد نجف‌زاده باقی حکایت را مـی‌خواند و لغات دشوار و کلماتی کـه نیـاز بـه توضیح داشتند را بدون نگاه بـه متن کتاب توضیح مـی‌داد و در طول دو سالی کـه گلستان را خواندیم حتی یک بار هم بـه مراجعه بـه فرهنگ لغت نیـاز نشد و همـه‌ی این‌ها را مدیون حافظه‌ی قوی استاد بودیم.

یکی از کارهای بـه یـاد ماندنی استاد نجف‌زاده کـه خدمتی بـه شعر تربت حیدریـه بود و هرگز از یـاد نخواهد رفت جمع‌آوری و چاپ دیوان سید علی اکبر بهشتی شاعر همشـهری و هم‌روزگارمان است. استاد بهشتی (شرح حال ایشان درون آرشیو وبلاگ موجود است) کـه سال‌های سال با استاد دوست بود و هر دو از اعضای ثابت انجمن شعر تربت حیدریـه بودند متاسفانـه درون سال‌های آخر عمر خویش دچار بیماری سختی شده بود و خود قادر بـه جمع آوری اشعارش نبود. استاد نجف‌زاده کار جمع‌آوری اشعار را انجام داده و با مقدمـه‌ای بـه قلم خویش تحت عنوان «محفل بهشتی» منتشر ساختند. استاد نجف‌زاده درون این خصوص مـی‌گوید: "تقریبا یک سال پیش از فوت مرحوم بهشتی بود کـه مدیرکل ارشاد بـه تربت آمده بود. درون جلسه‌ای کـه داشتیم من موضوع انتشار اشعار استاد بهشتی را پیش کشیدم و خودم جمع‌آوری و فهرست‌نویسی اشعار ایشان را بـه عهده گرفتم. بعد از آن به منظور عیـادت استاد بهشتی بـه همراه مدیر کل و فرماندار شـهر و استاد محمد رشید و چند تن دیگر بـه منزل ایشان رفتیم. درون آنجا اشعار را از خانواده‌ی ایشان تحویل گرفتم و مشغول بـه کار شدم و خوشبختانـه قبل از فوت ایشان توانستم کتاب را آماده کنم." لازم بـه ذکر هست که این کتاب با مقدمـه‌ای از استاد نجف‌زاده درون انتشارات دانشوران رشید درون سال 1389 چاپ شد کـه مدیر آن استاد محمد رشید هستند.

کار دیگر استاد کتاب شعری هست که قصاید و غزلیـات آقای سید جعفر رضوی مبرقعی شاعر بیرجندی را درون خود دارد. جمع‌آوری آثار و فهرست‌نویسی و مقدمـه‌ی این کتاب را هم استاد نجف‌زاده انجام داده‌اند. این کتاب نیز توسط انتشارات دانشوران رشید بـه چاپ رسیده است.

کتاب دیگر استاد کتابی بـه نام «شکوه عشق» هست که گزیده‌ای هست از غزل معاصر کـه در سال 1388 توسط دانشوران رشید منتشر شده است. استاد خود درون مورد «شکوه عشق» با فروتنی مـی‌گوید: "متاسفانـه هیچ‌گاه نتوانستم شاعر خوبی باشم و همـیشـه بـه عنوان یک کارشناس با ادبیـات سروکار داشته‌ام و نـه بـه عنوان یک شاعر، هرچند اشعاری هم دارم اما طبیعتا با توجه بـه مطالعاتم درون زمـینـه‌ی ادبیـات آن‌ها را موفق نمـی‌دانم؛ اما همـیشـه دوست داشتم اثری از من به‌جا بماند و به یک‌باره فراموش نشوم. از طرفی از سال‌ها پیش دفتری داشتم کـه مجموعه‌ای از غزل‌هایی کـه مورد پسندم بود را درون آن یـادداشت مـی‌کردم و هرازگاهی مـی‌خواندم و لذت مـی‌بردم. بـه این فکر افتادم کـه این دفتر را کـه مجموعه‌ای از غزل‌های برگزیده‌ی طبعم درون سال‌های مختلف هست به دست چاپ بسپارم و در واقع

غرض نقشی‌ست کز ما باز ماند

که هستی را نمـی‌بینم بقایی."

شاید خیلی از شاگردان استاد ندانند کـه استاد نجف‌زاده اولین تربتی‌ای هستند کـه در رشته‌ی ادبیـات لیسانس گرفته‌اند و از همان سال 1340 کـه مشغول بـه تدریس شده‌اند همواره ادبیـات درس داده‌اند و من کـه سال‌ها هست با استاد آشنایی دارم مـی‌بینم کـه کمتر تربتی‌ای هست که درون تربت دیپلم گرفته باشد و در درس ادبیـات دانش‌آموز استاد نبوده باشد. معمولا بـه هر اجتماعی کـه همراه ایشان وارد مـی‌شویم چند تن جلو مـی‌آیند و خود را معرفی مـی‌کنند و به استاد نجف‌زاده مـی‌گویند درون فلان سال شاگرد شما بوده‌ایم. از استاد خواستم کـه در پایـان مطلب، خاطره‌ای از دوران طولانی تدریس خود را به منظور خوانندگان این مطلب نقل کند. استاد نجف‌زاده چنین گفت: "یـادم هست زمانی کـه درسم را تمام کرده و به تربت برگشته بودم هنوز سن و سالی نداشتم و علاوه بر آن قد و قواره‌ام هم بـه معلم‌ها نمـی‌خورد. روزی کـه ابلاغ تدریسم را بـه دبیرستان امـیرکبیر تربت بردم، وارد دفتر آقای علوی مدیر دبیرستان شدم و چون دفتر شلوغ بود نشستم که تا خلوت شود و بتوانم خودم را معرفی کنم. وقتی کـه خلوت شد و خودم را بـه عنوان دبیر جدید معرفی کردم، آقای علوی خنده‌اش گرفت و گفت من گمان کردم کـه برای ثبت نام آمده‌ای و قصد داشتم مواخذه‌ات کنم کـه مگر دفتر مدیر جای نشستن دانش‌آموزان است."

***

 

در ادامـه چند شعر از احمد نجف‌زاده‌ی تربتی را با هم مـی‌خوانیم:

 

تقدیم بـه شـهدا

خانـه‌به‌دوشان عشقیم، از مرگ پروا نداریم

تا غرق درون خون خویشیم بیمـی ز دریـا نداریم

مقصودمان مبدأیی دور از بی‌نـهایت گذشته

طوفان بُود ساحل ما، از موج پروا نداریم

تسلیم تیغ محبت سر بر سر دار داریم

از سربه‌داران ایلیم، اندوه دنیـا نداریم

بر شانـه بار امانت، سرشار از پرتوی عشق

چون آینـه غرق نوریم، ترسی ز فردا نداریم

بر عهد خود پایبندیم، پیمان ما استوار است

قالو بلیٰ گفته‌ایم و زین گفته حاشا نداریم

سبزیم همچون بهاران، روزی‌خور خوان یزدان

از حق بگیریم تاوان، جز این تمنا نداریم

با دامنی پُر گل یـاس چون سروها ماندگاریم

پا بر سر کهکشان‌ها، درون خاک مأوا نداریم

بر روی بال ملائک درون آبی آسمان‌ها

با قدسیـان هم‌نشینیم، فکر من و ما نداریم

تندیس‌های یخی را با هرم خود آب کردیم

ما آتش سرخ عشقیم، اینجا و آنجا نداریم

***

 

معلم

با کوله‌بار خستگی خود نشسته بود

مردی کـه از تمام هوس‌ها گسسته بود

مـی‌شد گلاب از تن رنجور او گرفت

از بس کـه پای صحبت گل‌ها نشسته بود

در چشم بی‌فروغ و نگاه نجیب او

تصویر درد و محنت و غم نقش بسته بود

یـا از مرور خاطره‌های گذشته‌اش

یـا از هجوم حادثه‌ها سخت خسته بود

انگار پشت پا زده بر هر چه هست و نیست

وز هر چه قید و بند بـه جز عشق رسته بود

یک عمر با محبت و گاهی بـه خون دل

از بی‌شمار آینـه زنگار شسته بود

دیروز زندگانی او شور و عشق بود

امروز در‌به‌در پی اقبال جسته بود

بود او معلمـی کـه ز جان مایـه رفته بود

خورشیدوار ظلمت شب را شکسته بود

ای کاش روزگار بر او درون تمام عمر

چوون عید و فصل بهاران خجسته بود

گل‌های باغ عاطفه درون دست‌های او

از بهر قدر و منزلتش دسته دسته بود

***

 

یـاد یـار

بی یـاد روی یـار دمـی سر نمـی‌کنم

ترک حضور خوب تو باور نمـی‌کنم

تا هست خاک کوی تو ای کعبه‌ی مراد

رو را بـه هیچ قبله‌ی دیگر نمـی‌کنم

تا نقش روی تو نرود از برابرم

نقشی دگر بـه ذهن مصور نمـی‌کنم

پُر کرده عطر یـاد تو باغ و بهار را

من دیگر این حدیث مکرر نمـی‌کنم

خشکیده هست چشمـه‌ی چشمم ز سوز دل

اشکی نمانده دیده اگر تر نمـی‌کنم

ای رفته، بازگرد کـه چشمم بـه راه توست

گفتند رفته‌ای تو و باور نمـی‌کنم

***

 

از روزگار جز غم و مجنت ندیده‌ام

از روزگار جز غم و محنت ندیده‌ام

از باغ عمر جز گل حسرت نچیده‌ام

با رنج و غصه همرَه و همزاد بوده‌ام

غم بود حاصلی کـه من از چرخ دیده‌ام

چون مرغ پرشکسته‌ی درمانده درون قفس

با لطف بال‌های خیـالم پریده‌ام

از سنگ حادثات دلم بارها شکست

تنـها خودم صدای دلم را شنیده‌ام

پر درد بود جام جوانی‌ام

پر دردتر کنون کـه پیری رسیده‌ام

از بس کـه زخم خورده‌ام از تیغ دوستان

بیـهوده نیست گوشـه‌ی عزلت گزیده‌ام

یـاد رهی به‌خیر کـه خوش این غزل سرود

"اشکم ولی بـه پای عزیزان چکیده‌ام"

***

 

آتش شده‌ای که تا که بسوزانی‌ام ای عشق

آتش شده‌ای که تا که بسوزانی‌ام ای عشق

سرکش شده‌ای از پی ویرانی‌ام ای عشق

جان درون قدم تو ز سر شوق فشاندم

کردی تو گرفتار پریشانی‌ام ای عشق

در جان و دلم روز ازل ریشـه دواندی

عمری‌ست اسیر غم پنـهانی‌ام ای عشق

زان روز کـه در بند بلای تو اسیرم

گه گریـه کنم، گاه بخندانی‌ام ای عشق

جان درون قفس خاکی تن گشت گرفتار

آزاد کن از بند، کـه زندانی‌ام، ای عشق!

همّت کن و بستان همـه‌ی دار و ندارم

هم کفر و هم ایمان و مسلمانی‌ام ای عشق

از جان و دلم مِهر تو هرگز نزدایم

از سوختن توست کـه نورانی‌ام ای عشق

با عشق شَوَم زنده و با عشق بمـیرم

هم زنده کنی، هم تو بمـیرانی‌ام ای عشق

صد بار مرا درون غم و اندوه نشاندی

صد نقش کشیدی تو بـه پیشانی‌ام ای عشق

***

 

هدیـه بـه مادر

فدای تو جان و روانم ای مادر

چگونـه وصف تو گویم؟ ندانم، ای مادر

چگون قطره بـه توصیف بحر برخیزد

که عاجز هست به وصفت زبانم ای مادر

بهشتِ روی تو باشد بهشت جاویدم

و آستان تو باغ جنانم ای مادر

عجب کـه با همـه‌ی قدرت و توانمندی

هنوز درون بر تو ناتوانم ای مادر

بیـا و با قدمت خانـه را گل‌افشان کن

که من بـه هر قدمت جان فشانم ای مادر

فقط بـه بوی تو دلبسته‌ی جهان هستم

تویی ستاره‌ی هفت آسمانم ای مادر

وجود خسته‌ی تو درون بهار، پاییز است

به غیر رنج ندیدی - گمانم - ای مادر

به جای آن همـه مـهری کـه داشتی همـه عمر

مرا ببخش کـه نامـهربانم ای مادر

اگران همـه دشمن شوند باکی نیست

روا مدار کـه بی تو بمانم ای مادر

چگونـه بی تو توانم دمـی بـه سر آرم

که بسته هست به جان تو جانم ای مادر

***

 

شبی بر مزار قطب الدین حیدر

امشب مـیان اهل صفا گفتگوی توست

امشب کـه آسمان سخن مشکبوی توست

گویـا بـه بام عرش تو را جار مـی‌زنند

در بین عرشیـان همـه‌جا گفتگوی توست

ای سالک طریقت و ای عارف بزرگ

عرفان کمال‌یـافته از خلق و خوی توست

ویرانـه‌های قبر تو آباد کی شود؟

بس عقده‌ها ز جور زمان درون گلوی توست

ای پیر و مرشد و ای قطب سالکین

مستیم از آن مـیی کـه نـهان درون سبوی توست

برخیز و یک سخن بگو از عارفانـه‌ها

چون چشم اهل دل همـه امشب بـه سوی توست

امشب بیـا بیین کـه به خلوت‌سرای تو

دل شعله‌ور ز دوری روی نکوی توست

ای سرو سرفراز بنازم بـه همتت

در اوج سلطنت بـه سوی فقر روی توست

پیری کـه خود گذشته بُد از هفت شـهر عشق

او شد ز پیروان تو و مدح‌گوی توست

جاوید باش عارف فرزانـه‌ی بزرگ!

چون آبروی شـهر من از آبروی توست

***

 

استاد نجف‌زاده از قلم دیگران:

 

به پاس زحمات استاد احمد نجف‌زاده؛ غزل؛ بهمن صباغ زاده

چشمت از عشق تر و پشته‌ی غم بر دوشت

لبت از خنده پُر و کوه ستم بر دوشت

زخم‌ها خورده‌ای از نیش قلم، مـی‌دانم

اخم‌ها دیده‌ای و باز قلم بر دوشت

ما عصاییم، بـه ما تکیـه کن و اشک بریز

گاه ما نیز گذاریم قدم بر دوشت

دوش بر دوش ادیبان اساطیری سای

دست درون دست عزیزان و علم بر دوشت

شاعران ناز غزل کم نکشیدند، ببخش!

غمِ سنگینیِ وزنِ غزلم بر دوشت

مـهر88

***

 

ویژه‌ی بزرگ‌داشت استاد احمد نجف‌زاده (1316 - ان‌شاالله و ماشاالله ش1436 شمسی)؛ مصداق بی «ما» و «من»ی؛ محم,د یـاوری زاوه

به چشم دل سه اصل نیک آن‌جا دیدنی باشد -

که بر امواج اقیـانوس عرفان مبتنی باشد

خوشا مـیراث‌دار چلچراغ شعر درون تربت

که مـی‌کوشد بهشتی‌وار مضمون‌ها غنی باشد

پس از آن سید والا، نجف‌زاده‌‌ست استادی

که درون افتادگی مصداق بی ما و منی باشد

هلا! ای قطبِ سکان‌دار ِ شعر ناب و موسیقی

کلامت رابط تن تن تنا و تن تنی باشد

حضورم درون کنار سایـه‌ات آرامشی دارد

کی بی‌تردید دل کندن ز تو، جان کندنی باشد

چنان درون گوش من دارد طنین شرح وفای تو

که ممکن نیست بی‌سوگند باور ی باشد

خجالت مـی‌کشم نزد نجیبی چون تو بنشینم

گر این بشکسته پا را قدرتی اِستادنی باشد

شکوه عشق را تکثیر کردی درون مـیان شـهر

شکوه و شکوه‌ی شعر تو هر دو  خواندنی باشد

بدین اوصاف که تا در شـهر باورهای من، شیخی

نـه تنـها دل کـه جان نیز احتمالا ماندنی باشد

کجا بهتر از این خاک ادب‌خیز ادب‌پرور

که بذر آن سهی و قهرمان و کدکنی باشد

من از دیرآشنایی با تو یک احساس مغبونم

که مشکل مثل آب رفته برگرداندنی باشد

به جبرانش مگر امروز یـابد یـاوری توفیق

که گل‌بوسه از آن روی چون گلشن چیدنی باشد

محمود یـاوری زاوه

مشـهد 5/8/1392

***

 

درباره‌ی حاج‌آقای نجف‌زاده؛ غلامرضا اعتقادی

ای نجف‌زاده ادیب خوش‌سخن

ای وجودت دور بادا از محن

شاعر اهل سخن حقا تویی

در ره علم و ادب کوشا تویی

هر چه گویم وصف تو - جانم - کم است

شعر تو بهر دل من مرهم است

اعتقادی بس نما این گفتگو

حد ندارد وصف این مرد نکو

کتاب مناقب؛ صفحه‌ی 135

***

 

تقدیم بـه مناسبت روز معلم بـه پیشکسوتان علم و ادب درون محفل شعر دوشنبه‌شب‌های تربت حیدریـه؛ محمد جهانشیری (البته حتما گفته شود کـه این غزل مثنوی کـه 50 بیت دارد درون مورد انجمن استاد رشید کـه دوشنبه‌شب‌ها برگزار مـی‌شود سروده شده. شاعر درون این شعر از همـه‌ی اساتید و حاضران درون آن جلسه از جمله، استاد رشید، استاد کاظم بهشتی، استاد نجف‌زاده، آقای سبزواری، آقای محمود آخوندزاده، آقای حسن خدابخشی، آقای احمد حسین پور، آقای صالحی، آقای جواد حافظی، آقای مشـهدی و شادروان استد تهرانچی یـاد مـی‌کند و شعر با مرثیـه‌ای درون قالب غزل درون سوگ استاد تهرانچی بـه پایـان مـی‌رسد.)

شبی کـه محفل انس تو مـی‌شود تکرار

مرا بـه دست غزل‌های عاشقی بسپار

به خواب رفته اگر کودک درون شاید

به ناز زمزمـه‌های غزل شود بیدار

شعر بنوشان خمار محفل را

ز دُردنوش سبویت مپرس از مقدار

مرا بـه مجلس گل‌های باغ نائل کن

گهی چو بلبل مستم بدان و گه چون خار

گهی بـه مـیکده‌ی پیر مـی‌فروشم بخش

گهی بـه نوکری حلقه‌ی ادب بگمار

گهی ز عشق و گهی از حماسه جامـی ده

که پادشاه دلم را خوش هست این دربار

اگر چه مثنوی از دامن غزل دور است

هر دو برآید ز خمره‌ی خمار

کنون کـه جان غزل را بـه عشق نوشیدم

بنای جام دگر را بـه مثنوی بگذار

...

خوشا بـه همت استادمان نجف‌زاده

برای خواندن حافظ همـیشـه آماده

درون ‌ی او گوهر ادب پنـهان

تو را بـه شـهد غزل‌های خوش کند مـهمان

به وزن شعر و معانی چنان بود حساس

که چون ترازوی زرگر بـه گوهر و الماس

چنان بـه علم و ادب جان خویش فرسوده

که هر کـه گشته معلم، محصلش بوده

...

اردیبهشت 1392

***

 

انجمن قطب؛ محمد رشید؛ شاعر این شعر درون مقدمـه نوشته است: "با جمعی از شاعران انجمن ادبی قطب شـهرمان درون خانـه‌ی بنده بزمـی داشتیم بـه همـین مناسبت با الهام از مثنوی زیبای استاد شـهریـار تحت عنوان مولانا درون خانقاه شمس، این ابیـات سروده شد"؛ لازم بـه توضیح هست در این شعر هم مانند شعر آقای محمد جهانشیری از همـه‌ی شاعران حاضر درون آن جلسه یـاد شده هست از جمله استاد علی اکبر بهشتی، علی اکبر ضیـایی، محمد خیبری، غلامعلی مـهدی زاده، احمد نجف‌زاده.

بوستانی امشب اندر این مکان

مـی‌دهد شادی بـه روحم هر زمان

بوی نسرین، بوی ریحان، بوی گل

مـی‌شوم مخمورشان همچون ز مُل

نیست این گل‌ها چو گل کم رنگ و بو

رو حقیقت را تو از ایشان بجو

کی توان با گل قیـاسی این چنین -

کرد شاعر را؟ تو برخیز و ببین

گل نباشد روز شش یـا پنج، شاد

این گلستان را مبر دائم ز یـاد

این گل از گلزار شعر هست و ادب

کو بود شادان مُدام از لطف رب

کاروان شعر از درون مـی‌رسد

بوی گل‌های معطر مـی‌رسد

کاروانی پُر ز گل‌های سخن

جملگی استاد و هم حلاج فن

کاروانی از بزرگان زَمَن

قطب شعر و شاعر قطب انجمن

شاعرانی با صفا، هم مـهربان

هر یکی‌شان بهترین جان جهان

نغمـه‌‌سازان چون روایت مـی‌کنند

"از جدایی‌ها شکایت مـی‌کنند"

...

آن سوی دیگر نجف‌زاده ببین

شمس تبریزی ورا نبود قرین

امشب او اندر مـیان جمع ما

من بُوَم پروانـه‌اش، او شمع ما

این مربی بین چه غوغا مـی‌کند

مجلس ما را پُرآوا مـی‌کند

صد زبانش هست و خاموش هست او

خود وجودش آبرو را آبرو

"ما همـه ماهی و او دریـای ما

آبروی دین ما، دنیـای ما"

شمس ما کز بی‌زبانی شکوه کرد

در زبان شعر یـاران جلوه کرد

...

گر نبودی مِهر یـاران بر "رشید"

کی توانستی چنین بزمـیش چید؟

ای خدا، ای رهگشای هر فراز

هر گره از جمع ما خود کن تو باز

خانقاه شمس و ملا جلوه کرد

تا رشیدی گفت این اشعار فرد

شاد بادا روح تو ای "شـهریـار"

چون بُدی مُلک سخن را کام‌کار

سخنوران زاوه؛ محمود فیروزی مقدم؛ صفحه‌ی 134 که تا 136

***

 

فی‌البداهه خدمت استاد نجف‌زاده؛ مجتبی نظام آبادی

عزیز و سرور و صاحبدل ای نجف‌زاده

چقدر مـهر تو درون جان و این دل افتاده

چقدر اهل دلی، اهل ذوق و شعر و ادب

چقدر خاک‌نشینی، صمـیمـی و ساده

دعای خیر تو را مـی‌برند چشم بـه چشم

هر آنچه دیده‌ی نگشاده هست و بگشاده

***

 

تقدیم بـه محضر استاد احمد نجف‌زاده؛ سید علی اکبر ضیـایی

چراغ محفل انسی دوباره روشن شد

دل از تجلی او چون دیـارِ ایمن شد

نسیم صبح سعادت وزید و گلشن جان

گرفت رونق و از لطف دوست گلشن شد

از این طلیعه‌ی شورآفرین مرا امروز

لباس عیش و نشاط و سرور درون تن شد

 

فکنده سایـه‌ی الفت بـه سر خدا ما را

که کرده هست چنین با هم آشنا ما را

 

یکی ادیب و سخن‌سنج چون نجف‌زاده

که صحبت و سخنش آتشی‌ست چون باده

نشاط و شور بـه محفل ز صدق مـی‌بخشد

به خدمت ادب هست این عزیز آماده

به نکته‌سنجی خود بی‌بضاعتی چو مرا

ز نقص کار بلافاصله خبر داده

 

ارادتی بـه همـه دارد او ز عمق درون

به لطف خویش نموده‌ست جمله را مرهون

کتاب ناله‌ی زنجیر؛ سروده‌های علی اکبر ضیـایی

***

 

پیشکش حضور استاد نجف‌زاده؛ حسن خدابخشی

ما کـه خوردیم ز جام تو باده

زنده باشی تو ای نجف‌زاده

من خدابخشی‌ام کـه مـی‌دانی

شعر من هم روان و هم ساده

چه بگویم ز وصفت ای استاد

ای فدای تو خان و خان‌زاده

اهل دل، اهل فضل، اهل کمال

همچو تو نباشد آماده

نو چشم منی و من هستم

بهر خدمت‌گزاری آزاده

هری کو بدِ تو را گوید

بی لیـاقت بُوَد و یـا ساده

هر چه آموختیم از آن شماست

"سَنَه گوربانَم" ای حلال‌زاده

نیست درون شـهر ما بـه گاه سؤال

مثل تو درون جواب آماده

"بخشی‌"ام مـی‌دهم ندای بلند

چاکرم؛ احمد نجف‌زاده!

***

 

شمع صاحبدلان؛ اسفندیـار جهانشیری

ای بلند آشیـان نجف‌زاده

شمع صاحبدلان نجف‌زاده

ای ادیب سخنور و نامـی

بلبل خوش‌زبان نجف‌زاده

در مـیان سخنوران ادیب

شعر را سایبان نجف‌زاده

نامت احمد بود ز پیغمبر

داری از او نشان نجف‌زاده

بهر دَرسَت ز هر طرف آیند

کاروان کاروان نجف‌زاده

هر کـه را دیده‌ام ز علم و ادب

بر تو شد مـیهمان نجف‌زاده

افتخاری نصیب عمر تو شد

 که نشد بر شـهان، نجف‌زاده

جویی از حکمت هست در دل تو

همچو آبِ روان نجف‌زاده

عمر پُر برکتَت ز علم و ادب

شد دگر جاودان نجف‌زاده

گر بـه وصفت زبان بود کوتاه

نیست بیشم توان نجف‌زاده

لیک کم گفته‌ام اگر گویم

که تو روحی و جان، نجف‌زاده

برگ سبزی‌ست تحفه‌ی درویش

به توام ارمغان، نجف‌زاده

مـی‌خرد با هزار عشوه "صفی"

ناز صاحبدلان، نجف‌زاده

کتاب شباهنگ؛ سروده‌های اسفندیـار جهانشیری

***

 

دشتبون باغ ادب؛ اسفندیـار جهانشیری

اِی دِشْتِبونِ باغِ ادب، پیرِ زِندِه‌خو

مُلّایِ شعر و مِثنِوی و قِطعِه‌یِ رِوو

ای دشتبان باغ ادب،  پیر زنده‌‌طبع / ملای شعر و مثنوی و قطعه‌ی روان. (ملا بـه معنای باسواد هست و بـه معنی معلم کودکان درون مکتب‌خانـه)

سی سال و سی سِبایَه کـه هَم‌چو دِ مِتَّبِت

زَنو زِیَن دِ پایِ تو از پیر و از جِوو

سی سال و سی روز هست که هم‌چنان درون مکتبت (مکتب‌خانـه‌ات) (سی سال و سی سبا اصطلاحی‌ست به منظور نشان روزها و سالیـان دراز) / زانو زده‌اند درون پای تو (در پیش تو) از پیر و از جوان.

از بِرکَتِ کُلامِ تو، شِعرایِ تُربِتی

بِیدَق زیَه بـه گنبَد و دیفالِ آسِمو

از برکت کلام تو شعرهای تربتی / پرچم زده بـه گنبد و دیوار آسمان (بیدق زدن کنایـه از شـهرت است، مثلا مـی‌گویند خدا بِیدَقِتِرْ بالا کُنَه یعنی خدا پرچمت را برافراشته کند. درون اینجا یعنی شعرهای تربتی شـهرت یـافته‌اند)

سِرسوز رِفته باغ و چِمِنزار و دشتِ شعر

سِرشیوَه کِرد که تا اُوِ گِپّایِ تو بـه جو

سرسبز رفته هست (شده است) باغ و چمنزار و دشت شعر / سرشیوه کرد (سرازیر کرد، سرازیر شد) که تا آب گپ‌های تو (سخن‌های تو) بـه جو.

از وَختِ مُورْ بـه یـادَه مِچِرخَه مِدارِ شعر

ای اَسیـا نِرِفتَه یَک دیکَّه اُوبُرو

از وقتی مرا بـه یـاد هست (از وقتی کـه یـادم مـی‌آید) مـی‌چرخد مدار تو / این آسیـاب نرفته هست (نشده است) یک لحظه آب‌بیرون (این آسیـاب یک لحظه آب‌بیرون نشده است. آب حتی یک لحظه از مسیر آسیـاب منحرف نشده است. هنگام تعمـیر آسیـا مسیر آب کـه وارد آسیـاب مـی‌شود را منحرف مـی‌کنند کـه به آن آب منحرف شده آب‌بیرون یـا اُوبُرو مـی‌گویند.)

مَیُم بُگُم خِدِیْ تو کـه عُمرِ د جَنگِ شعر

اسبِ تو یُورقَه کِرد و زَیی تیرِ وِر نِشو

مـی‌خواهم بگویم با تو کـه عمری (یک عمر) درون جنگ شعر / اسب تو یورتمـه کرد (به صورت یورتمـه حرکت کرد) و زدی تیر بر (به) نشان.

از دشتِ سوز و پورگُلِ تو چینِه‌خور هَمَه

هم بلبل و قِنَری و هَم کُوگ و سیبرو

از دست سبز و پُرگل تو ریزه‌خوار همـه (همـه از دست تو ریزه‌خواری کنند؛ چینـه بـه معنی دانـه هست یعنی چیزی کـه از زمـین مـی‌چینند و برمـی‌دارند، چون پرندگان دانـه را از زمـین برمـی‌چینند چینـه گفته مـی‌شود) / هم بلبل و قناری و هم کببرو (سِبرو یـا سِبروی پنده‌ای خاکی‌رنگ هست کوچک‌تر از سیـاه‌).

دَشت و خِصیل و باغ و چِمِنزار و لِوِه‌زار

یَک عُمرِ اُوخورَند از او چِشمِه‌ی رِوو

دشت و قصیل (نوعی گندم‌زار و جوزار؛ درون این روش بذر گندم و جو درون آخر تابستان کاشته مـی‌شود، درون اواسط اسفند درو یـا چرانده مـی‌شود  و باغ و چمنزار و لیوه‌زار (مرتع) / یک عمری آب‌خورند (آب خور هستند، آب مـی‌خورند) از آن چشمـه‌ی روان (اشاره بـه شعرهای استاد نجف‌زاده)

از مِوه‌هایِ ذوقِ تو سَررِز مِرَه سِبَت

مُخکَم دِ باغِ شعرْ اَگِر تُورْ بِتَن گُلو

از مـیوه‌های ذوق تو سرریز مـی‌رود (مـی‌شود) سبد (سرریز شدن سبد بـه معنی پُر شدن آن هست تا حدی کـه مـیوه‌ها از سبد بیرون بریزد) / محکم درون باغ شعر اگر تو را بدهند تکان (اگر درون باغ شعر تو را محکم تکان بدهند؛ روش تکان یکی از روش‌های برداشت مـیوه از درخت هست که بـه تربتی گلو داین یـا گلوندن گفته مـی‌شود)

شُوچَر مِنَن دِ دشتِ دِلِت روز و شُو مُدام

از مـیش و از خِلِمَه و از تَکَه و اَهو

شب‌چر مـی‌روند درون دشت دلت روز و شب مدام (شب‌چر همان‌طور کـه از اسمش برمـی‌آید بـه معنی چ درون شب است، درون دشت‌های سرسبز ان را درون دو نوبت روز و شب بـه چرا مـی‌گیرند کـه به چرای احشام درون شب شوچر گفته مـی‌شود) / از قوچ و مـیش و بره و از بز (بز کوهی) و آهو

از پایِ بُتِّه‌های دِلِت رِفتَه پِرِّزاد

هم بلبل و چُغویَه‌سینَه و تِهو

از پای بوته‌های دلت رفته پره‌زاد (پرزاد شده؛ پره‌زاد شدن اصطلاحی هست برای بـه پرواز درون آمدن جوجه‌های پرندگان، آن هنگام کـه جوجه‌ی پرنده پرواز یـاد مـی‌گیرد و لانـه‌ی والدینش را ترک مـی‌کند مـی‌گویند پره‌زاد شده است. این اصطلاح را به منظور کنایـه بـه نوعروسان و نودامادان هم مـی‌گویند) / هم بلبل و گنجشیـاه‌ و تیـهو)

از ریشِه‌یِ درختِ تو بِخ‌جوش کِردَه باغ

سِرسُوزْ، نخل و کاج و سِفددالَه و سِرو

از ریشـه‌ی درخت تو بیخ‌جوش کرده هست باغ (درختان این باغ از ریشـه‌ی درخت تو بیخ‌جوش کرده هست و تکثیر شده که تا به صورت باغ درون آمده است؛ بیخ جوش یک روش تکثیر گیـاهان هست که از ریشـه‌ی گیـاه ریشـه‌ی دیگری جدا مـی‌شود و بعد بـه صورت گیـاه مستقلی درون مـی‌آید) / سرسبز نخل و کاج و سفید‌دال و هم سرو.

سِرمَست از شِراب کُلامَه درون مِتَّبِت

هر شاعرِ کـه نوش کِ یَک قُورْتْ اَزو سِوو

سرمست از کلام هست در مکتبت (مکتب‌خانـه‌ات) / هر شاعری کـه نوش کرد یک جرعه از آن سبو.

دَرُم دعا بِرَت کـه بِمَنی همـیشـه شاد

عُمرِت بـه کوهْ بَند و دِلِت زندَه و جوو

دارم دعا برایت (برایت دعایی دارم، دعا مـی‌کنم) کـه بمانی همـیشـه شاد / عمرت بـه کوه بند و دلت زنده و جوان (عمرت بـه کوه بند باشد دعایی هست برای طول عمر، یعنی عمرت مانند عمر کوه باشد)

دل‌شاد و زِندِه‌خویْ بِمَنی دِ ای دیـار

تا وَختِ روشِنایَه سِتَرَه دِ آسمو

دل‌شاد و زنده‌طبع بمانی درون این دیـار / که تا وقتی روشن هست ستاره درون آسمان.

تا وَختِ سُوزَه تِنْگَلِ شِص‌دِرَّه هر بِهار

تا وَختِ کـه سه‌قُلَّه‌یَه وِر پا هَنو، بِمو!

تا وقتی سبز هست تنگل شصت‌دره (در تربت دره‌های سرسبز و پر درخت را تِنگَل یـا تینگَل مـی‌گویند؛ یکی از این دره‌ها دره‌‌ای هست در رشته‌کوه شصت دره واقع درون شمال تربت نزدیک روستای صنوبر کـه جای خوش آب و هوایی است) هر بهار / که تا وقتی کـه سه‌قله هست بر پا هنوز (تا وقتی کوه سه‌قله کـه مشـهور ترین کوه تربت هست هنوز بر پا است)، بمان.

***

 

علیرضا شریعتی؛ کتاب گویـا

این شعر ساده‌ام را درون وصف او سرایم

گل‌واژه‌ی دَری را ارزانی‌اش نمایم

استاد بی‌بدیل شعر و، ادیب تربت

بر لعل او نبینی غیر از گل محبت

چون مشع مـی‌گدازد درون قطب انجمن‌ها

در بند نور اویند پروانـه‌های زیبا

گنجینـه‌ای ز دانش، فضل و ادب تبارش

هر هفته شنبه‌شب‌ها گل‌بوته‌ها کنارش

چون سروناز باشد، آزاده و تهی‌دست

اما سخاوتش را درون هر کجا نشان است

افشرده‌ی دلش را جاری نموده هر جا

بوی گلاب او را دارد تمام گل‌ها

چون سبزه ساده و پاک، خاکی و بی‌تفاخر

اندیشـه‌اش چو باران، هر قطره دانـه‌ای دُر

بارد بـه سرو و سوسن، شوید غبار سنبل

در محفل ادیبان هم‌چون زبان بلبل

 

دانش بـه دل نـهفته درون ‌اش چو دریـا

در وصف او همـین بس «باشد کتاب گویـا»

***

 

استای فن شعر؛ علی اکبر عباسی: 

بُگذار که تا که وَرگُم اَزو اوسْتایِ شعر

از او کـه هَس دِ قِلعِه‌یِ ما کِدخُدایِ شعر

بگذار که تا که برگویم (بگویم) از آن استاد شعر / از آن کـه هست درون قلعه‌ی (ده ما، روستای ما) ما کدخدای شعر.

از او کـه تا بـه حال دِ این شـهر چِرخیَه

از غیرتِ همـیشِه‌ی او اَسیـایِ شعر

از آنی کـه تا بـه حال درون این شـهر چرخیده هست / از غیرت همـیشـه‌ی او آسیـای شعر. ( درون این شـهر آسیـاب شعر از غیرت همـیشـه او چرخیده است.

از او کـه شاعِرا هَمَه شَگرِد اویَن و

اَمبا خودِش نِدَرَه هَنو ادعّایِ شعر

از آنی کـه شاعران همـه شاگرد او هستند و / اما خودش نداره هنوز ادعای شعر (خودش هنوز ادعای شعر ندارد، ادعای شاعر بودن ندارد)

از او کـه وِرمِدَرَه کلاه از سَرِ خودِش

دِر پِشِ پایِ او اَلِفِ با کُلایِ شعر

از او کـه برمـی‌دارد کلاه از سر خودش / درون پیش پای آن الف با کلاه شعر. (در پیش پای آ با کلاه کلاه از سر برمـی‌دارد، بـه احترام الفبای شعر کلاه از سر برمـی‌دارد)

وَرگُم اَزو مُعلّمِ عاشق کـه سالِ آزگار

رِختَه تِمومِ عمر و جِوَنیر با پایِ شعر

برگویم از آن معلم عاشق کـه شصت سال / ریخته هست تمام عمر و جوانی را بـه پای شعر.

معمارِ شعرِ تربت و از زورِ هِمَّتِش

مُخکِم‌تَر از همـیشَه‌یَه دیفال و دایِ شعر

معمار شعر تربت و از شدت همتش / محکم‌تر از همـیشـه هست دیوار و دای (دیوار گِلی کوتاه) شعر. از شدت هممتش دیوار و دای شعر از همـیشـه محکم‌تر است.)

رَفتی دِ کار شعر و غِزَل پیر، ای جوو

"حُکم سِه‌قُلَّه که تا به اَبَد سرِ پا بِمو"

رفته‌ای (شده‌ای) درون پای شعر و غزل پیر، ای جوان (به پای شعر و غزل پیر شده‌ای) / مانند سه‌قله که تا به ابد (تا ابد) سر پا بمان. (کوه مظهر عمر طولانی هست و درون دعا به منظور طول عمر مـی‌گویند عمرت بـه کوه بند بشـه سعنی عمرت بـه عمر کوه متصل باشد و مانند کوه عمر طولانی‌ای داشته باشی؛ مضمون این مصرع از استاد قهرمان هست در قصیده‌ای کـه در بزرگ‌داشت استاد محمود فرخ سروده هست مُخکَم دِ جات اَستیَه بَشی مِثالِ لاخ / پیوَند بَشَه عُمرِت بـه عمرِ کو)

اُستایِ فَنِّ شعر نِجِف‌زادِه‌ی بِنُم

اِی کـه دِ کارِ شعر تو گَپِّرْ زِیی تِمُم

استاد فنّ شعر نجف‌زاده‌ی بنام (نامدار، نام‌آور) / ای کـه در کار شعر تو گپ را زدی تمام (حرف را تمام زدی، حق مطلب و سخن را ادا کردی)

مَییستُم از تو وَرْگُم و طَبعُم کِمَک نِکی

تِرسی دلُم کـه چیزِ کـه حَقِّ تویَه نِگُم

مـی‌خواستم از تو برگویم (بگویم) و طبعم کمک نکرد / ترسید دلم کـه چیزی کـه حق تو هست را نگویم (دلم ترسید کـه شاید نتوانم حق مطلب را مورد تو ادا کنم).

از دَمَنِ خیـالِ تو صد چشمَه‌یَه رِوو

ای سِربِلَندْ حُکمِ سه‌قُلَّه و کوهِ جُم

از دامن خیـال تو صد چشمـه هست روان (صد چشمـه روان است) / اس سربلند مانند سه‌قله (بلندترین کوه تربت حیدریـه) و کوه جام (کوهی کـه در تربت جام است).

از غیرتِ وجودِ تو ای اَسیـای شعر

دَرَه هَنو مِچِرخَه دِ ای شـهرْ صبح و شُم

از غیرت وجود تو این آسیـای شعر / دارد هنوز مـی‌چرخد درون این شـهر صبح و شام (شب).

از تو چراغِ انجِمَنِ شعر روشَنَه

سی سال و سی صِبایَه و دَرَه هَنو دِوُم

از تو چراغ انجمن شعر روشن هست / سی سال و سی روز هست و دارد هنوز دوام (هنوز دوام دارد).

پیشِ تو شاعِرا هَمِگی دَس بـه سینَه‌یَن

تا بلکِه از تو یـاد بگیرَن دو سه کِلُم

پیش تو شاعران همگی دست بـه ‌اند / که تا بلکه از تو یـاد بگیرند دو سه کلمـه.

دَرُم اُمِد اَزی کـه تو دِ آسمونِ شعر

حُکمِ سِتَرِه‌ها بِدِرِخْشی بـه صبح و شُم

دارم امـید از این (این امـید را دارم) کـه تو درون آسمان شعر / مانند ستاره‌ها بدرخشی بـه صبح و شام

رَفتی دِ کار شعر و غِزَل پیر، ای جوو

"حُکم سِه‌قُلَّه که تا به اَبَد سرِ پا بِمو"

رفته‌ای (شده‌ای) درون پای شعر و غزل پیر، ای جوان (به پای شعر و غزل پیر شده‌ای) / مانند سه‌قله که تا به ابد (تا ابد) سر پا بمان. (کوه مظهر عمر طولانی هست و درون دعا به منظور طول عمر مـی‌گویند عمرت بـه کوه بند بشـه سعنی عمرت بـه عمر کوه متصل باشد و مانند کوه عمر طولانی‌ای داشته باشی؛ مضمون این مصرع از استاد قهرمان هست در قصیده‌ای کـه در بزرگ‌داشت استاد محمود فرخ سروده هست مُخکَم دِ جات اَستیَه بَشی مِثالِ لاخ / پیوَند بَشَه عُمرِت بـه عمرِ کو)

***

 

چکیده

احمد نجف‌زاده درون 18 آبان‌ماه سال 1316 درون تربت حیدریـه بـه دنیـا آمده است. خواندن و نوشتن را درون مکتب‌خانـه مـی‌آموزد و تا آخر «جامع المقدمات» را بـه تحصیل درون مکتب‌خانـه ادامـه مـی‌دهد. درون سال 1326 درون مدرسه‌ی قطب ثبت نام مـی‌کند و تحصیل را از پایـه‌ی پنجم دبستان درون مدارس جدید ادامـه مـی‌دهد. درون سال 1337 موفق مـی‌شود درون رشته‌ی علوم طبیعی از دبیرستان قطب تربت حیدریـه دیپلم بگیرد و برای ادامـه تحصیل راهی مشـهد مـی‌شود. مـهرماه 1337 درون دوره‌ی کارشناسی ادبیـات فارسی درون دانشکده‌ی  ادبیـات دانشگاه فردوسی مشـهد پذیرفته مـی‌شود و تا خرداد 1340 کـه موفق بـه اخذ مدرک کارشناسی مـی‌شود درون این دانشکده بـه تحصیل مـی‌پردازد. از مـهر همان سال درون دبیرستان‌های تربت حیدریـه بـه تدریس ادبیـات مشغول مـی‌شود. سال 1364 با تاسیس دانشگاه آزاد، تدریس درون دانشگاه هم بـه فعالیت‌های ایشان اضافه مـی‌شود کـه به دانشگاه پیـام نور و مرکز تربیت معلم هم کشیده مـی‌شود. مـهرماه 1373 بـه طور رسمـی بازنشسته شده اما که تا سال 1387 بـه تدریس ادامـه مـی‌دهند.

استاد احمد نجفزاده همواره درون جلسات انجمن شعر تربت حیدریـه شرکت کرده و مـی‌کنند و همـیشـه از فعالین این عرصه بوده‌اند. از سال ۷۷ جلسه‌ای تحت عنوان کارگاه شعر را درون شنبه‌شب‌ها راه‌اندازی مـی‌کنند و در آن به طور مستقل بـه پرورش شاعران مـی‌پردازند کـه تا امروز ادامـه دارد.

چاپ دیوان سید علی اکبر بهشتی شاعر همشـهری و هم‌روزگارمان، جمع‌آوری آثار و فهرست‌نویسی و مقدمـه‌ی دیوان شعر آقای سید جعفر مبرقعی (شاعر بیرجندی) و جمع‌آوری گزیده‌ای از غزل معاصر درون کتابی تحت عنوان شکوه عشق از دیگر فعالیت‌های ایشان است.

***


برچسب‌ها: گزارش جلسه‌ شماره 1021 بـه تاریخ 920804, شاعر همشـهری, زندگی‌نامـه احمد نجف زاده, شناخت‌نامـه‌ی استاد نجف زاده




[سیـاه‌مشــــــــــــــــــــــــــــــــق - زندگینامـه دانلود فایز خوانی درخت شادکامی بی ثمر رفت از مفتاح]

نویسنده و منبع | تاریخ انتشار: Wed, 08 Aug 2018 08:44:00 +0000



دانلود فایز خوانی درخت شادکامی بی ثمر رفت از مفتاح

سیـاه‌مشــــــــــــــــــــــــــــــــق - شاعر همشـهری

5- شاعر همشـهری؛ شناخت‌نامـه‌ی استاد احمد نجف زاده‌ی تربتی (1316)

از زمانی کـه نوشتن راجع بـه شاعران تربت حیدریـه را شروع کرده‌ام، دانلود فایز خوانی درخت شادکامی بی ثمر رفت از مفتاح سعی‌ کرده‌ام که تا جایی کـه مـی‌توانم اطلاعات صحیح جمع‌آوری کنم و شاعران همشـهری را هر چه کامل‌تر معرفی کنم. دانلود فایز خوانی درخت شادکامی بی ثمر رفت از مفتاح درون چند ماه اخیر نوبت بـه معاصرین رسیده هست و خوشبختانـه بـه دلیل نزدیکی زمانی، از اغلب این شاعران اطلاعات بیشتری درون دسترس است. دانلود فایز خوانی درخت شادکامی بی ثمر رفت از مفتاح خوانندگان عزیز بسیـار لطف خواهند کرد اگر اطلاعات تکمـیلی خود را به منظور من از طریق آدرس siyah_mast@yahoo.com بهمن صباغ زاده ارسال کنند. دوستان شاعر همشـهری (ولایت زاوه، شامل: دانلود فایز خوانی درخت شادکامی بی ثمر رفت از مفتاح زاوه، تربت، رشتخوار، مـه‌ولات) هم مـی‌توانند زندگی‌نامـه و آثار خود را از طریق همـین آدرس به منظور بنده ارسال کنند. اگر نمـی‌دانید از کجا شروع کنید، من چند سوال درون بخش فراخوان نوشته‌ام که با جواب بـه آنـها و ارسال جواب‌ها بـه من، خواهم توانست زندگی‌نامـه‌ی شما را بنویسم. امـیدوارم این وبلاگ درون آینده بـه منبع قابل اعتمادی راجع بـه شعر تربت حیدریـه و شاعران این خطه تبدیل شود که تا راه به منظور محققانی کـه در آینده راجع بـه این موضوع‌ها تحقیق خواهند کرد، هموارتر شود. 

 

به نام خداوند قلم

شناخت‌نامـه‌ی استاد احمد نجف‌زاده‌ی تربتی

در نیم قرن اخیر درون شـهرستان تربت حیدریـه نام استاد احمد نجف زاده‌ی تربتی با شعر و ادبیـات گره خورده است. استاد نجف زاده از سال 1340 بـه مدت پنجاه سال درون دبیرستان‌ها و دانشگاه‌های تربت حیدریـه زبان فارسی و ادبیـات درس داده‌اند و غالبانی کـه در این پنجاه سال درون این شـهر دیپلم گرفته‌اند از محضر درس ایشان استفاده کرده‌اند و به شنیدن شعر از زبان او بـه ادبیـات علاقه‌مند شده‌اند. از این روست کـه مردم این شـهر بـه این استاد شریف عشق مـی‌ورزند و او را استاد خود مـی‌دانند. از آن گذشته این بزرگ‌مرد سال‌هاست کـه جلسه‌ی انجمن شعر تربت حیدریـه را اداره مـی‌کند. من نیز چون دیگر شاعران این شـهر درون طول سال‌های حضورم درون انجمن شعر از این مرد بزرگ بسیـار آموخته‌ام و خود را که تا همـیشـه مدیون این بزرگوار مـی‌دانم. استاد احمد نجف زاده نیـازی بـه معرفی ندارد و این تنـها فرصتی بود به منظور من که تا برای نوشتن زندگی‌نامـه‌ی ایشان چند جلسه‌ای درون محضر ایشان بنشینم و صحبت‌های شیرین استاد را ثبت و ضبط کنم. امـیدوارم سال‌های سال سایـه‌ی این استاد شریف بر سر شعر و شاعران تربت حیدریـه باشد و به قول خواجه‌ی شیراز خداش درون همـه حال از بلا نگه دارد.

بهمن صباغ زاده

 

احمد نجف زاده درون 18 آبان‌ماه سال 1316 درون تربت حیدریـه درون منزل علی‌اکبر نجف‌زاده‌ی تربتی بـه دنیـا آمده است. پدربزرگ علی‌اکبر، شیخ نجف نام داشت و از این‌رو او نام خانوادگی نجف‌زاده را برگزیده بود. پدرش کـه سواد خواندن و نوشتن داشت، درون آن روزگار جزو تحصیل‌کرده‌ها بـه شمار مـی‌رفت و کارمند بانک کشاورزی بود؛ علاوه بر آن جزو ملاکان تربت محسوب مـی‌شد و زمـین‌های کشاورزی‌اش را اداره مـی‌کرد و به لحاظ مالی درون وضعیت خوبی بود. خانواده‌ی پدری او از خانواده‌های سرشناس تربت بودند و دائی پدرش مجتهدی بود موسوم بـه شیخ محمد باقر کـه او را همـه‌ی تربتی‌ها مـی‌شناختند و حرفش درون مردم نفوذ زیـادی داشت. خانـه‌ی پدری‌اش درون یکی از محلات مرکزی شـهر موسوم بـه «کوچه قاضیـان» بود کـه امروزه بـه نام خیـابان قائم شناخته مـی‌شود. بـه رسم اغلب خانـه‌های آن روزگار، خانـه‌ای بود با یک حیـاط مرکزی بزرگ باغ‌مانند کـه اطراف این حیـاط اطاق‌های متعدد مستقلی قرار گرفته بودند، با مطبخ و تنور مشترک. او نیز مانند اغلب کودکان آن روزگار تحصیل را درون مدارس قدیم (مکتب‌خانـه) آغاز کرده است. شش سال بیشتر نداشت کـه پدرش بـه توصیـه‌ی دائی‌اش شیخ محمد باقر، او را بـه مکتب‌خانـه‌ی «آق سید حسین» مـی‌فرستد. درون آن سال‌ها درون تربت هم مدارس جدید و هم مدارس قدیم فعال بودند؛ اما مردم سنتی و متدین بیشتر بـه مدارس قدیم معتقد بودند و در بین عوام رایج بود کـه در مدارس جدید رضا شاهی بچه‌ها را کافر بار مـی‌آورند. او خود درون این مورد مـی‌گوید: "در خانـه‌ی پدری‌ام قرآن و دیوان حافظ و چند کتاب دیگر بود و من کم و بیش با خط آشنا بودم. حتما توجه داشت کـه در آن دوران کتاب کالایی گران‌بها و لوبوده و در خانـه اعیـان نیز جز چند کتاب یـافت نمـی‌شد." مکتب‌خانـه‌ی آق سید حسین هم درون یکی دیگر از محلات مرکزی شـهر قرار گرفته بود کـه در آن روزها بـه «قلعه کهنـه» مشـهور بود و امروز خیـابان فردوسی شمالی خوانده مـی‌شود و خود ساختمان مکتب درون جایی بوده نزدیک «بازار روز» فعلی کـه اکنون ساختمان «هیئت ابوالفضلی» درون آن قرار دارد. استاد از دوران مکتب‌خانـه چنین مـی‌گوید: "آن دوران را به‌خوبی و روشنی تمام درون ذهن دارم. حتی یـادم هست که شـهریـه‌ام دو تومان درون ماه بود. درون آن زمان درون مکتب‌خانـه‌ها درس را با ترس همراه مـی‌د و تاکید همواره بر حفظیـات بود. آن دوران کاغذ کمـیاب بود و ما مجبور بودیم مشق‌هایمان را با قلم و جوهر روی حلب بنویسیم. قوطی‌های حلبی سفیدرنگی بود کـه مخصوص نفت سفید بود و ما آن را بـه اندازه‌های دل‌خواه درون مـی‌آوردیم و گوشـه‌ها و حاشیـه‌اش را سوهان مـی‌کشیدیم کـه دستمان را نبرّد و روی آن مشق مـی‌نوشتیم. وقتی ملا مشق‌هایمان را ملاحظه و تایید مـی‌کرد حلب را درون آب مـی‌شستیم و باز روز از نو و روزی از نو".

نجف‌زاده درون مورد کتاب‌هایی کـه در مکتب‌خانـه خوانده هست مـی‌گوید: "در آن سال‌ها همـه جا درون مکتب‌خانـه‌ها با قرآن شروع مـی‌د. دانش‌آموز مـی‌بایست یـاد بگیرد قرآن را بی‌غلط بخواند و قواعد تجوید را نیز بداند و سوره‌های کوچک قرآن را حفظ کند. از دیگر درس‌ها «جودی» بود کـه کتابی بود بـه نظم و مقتل امام حسین ع بود. «گلستان سعدی» بود کـه مـی‌خواندیم و حفظ مـی‌کردیم. کتابی بود بـه نام «ترسّل» بـه خط شکسته؛ از مطالب این کتاب چیزی بـه خاطرم نمانده اما این کتاب اخیر را بـه خاطر خط شکسته حتما مـی‌خواندیم که تا این نوع از خط را نیز بشناسیم. از کتاب‌های دیگر مـی‌شود بـه دیوان حافظ، کلیله و دمنـه، نصاب الصبیـان، جامع ‌المقدمات، سیوطی اشاره کرد کـه همـه از کتاب‌های مکتب‌های قدیم است. «نصاب‌الصبیـان» کتابی بود بـه نظم، از ابونصر فراهی کـه مربوط بـه همـه چیز بود، بـه قول معروف از شیر مرغ گرفته که تا جان آدمـیزاد، درون این کتاب سعی شده بود بـه شعر همـه چیز را آموزش دهند بـه قول خود ابونصر:

چنین گوید ابونصر فراهی

کتاب من بخوان گر علم خواهی

در این کتاب از معنی لغات عربی بـه فارسی، که تا نام ماه‌های عربی و فارسی و یونانی و نام سال‌ها، همـه چیز یـافت مـی‌شد. کتابی دبگر بود بـه نام «الفیـه» تالیف ابن مالک کـه این کتاب شامل 1000 بیت شعر بود و با یـادگرفتن آن شعرها دستور زبان عربی را فرا مـی‌گرفتید. «سیوطی» بـه نثر بود و در واقع شرح همان «الفیـه» بود. درس اصلی «جامع المقدمات» بود کـه خود شامل چندین کتاب مـی‌شد مثلا «عوامل منظومـه» یـا «عوامل جرجانی» کـه نحو عربی بود بـه شعر فارسی، «عوامل منثوره» کـه شرح همان نحو بود بـه نثر، «هدایـه» کتابی دیگر بود کـه این‌هم درون نحو عربی بود و «صرف مـیر» کـه مربوط بـه صرف عربی مـی‌شد. این کتاب‌ها بعضا مشکل بود؛ مثلا برخی از محتویـات کتاب «هدایـه» را امروزه درون دوره‌ی فوق لیسانس درس مـی‌دهند. ولی دانش‌آموزان مکتب‌خانـه‌ای آن روزگار بـه هر ضرب و زوری بود ناچار فرا مـی‌گرفتند. درس دیگری داشتیم بـه اسم «رقوم» کـه همان حساب مـی‌شد و مربوط بـه تاجران و ان آنـها بود. این خط قواعد خاصی داشت و مـی‌گفتند حُسنش بـه این هست که درون آن دخل و تصرف نمـی‌شود کرد. مثلا درون حساب امروز با زیـاد یک صفر، عدد ده تبدیل بـه عدد صد مـی‌شود ولی درون علم رقوم ده علامتی مخصوص و صد علامتی دیگر داشت. خلاصه، رقوم را حتما یـاد مـی‌گرفتی که تا بتوانی حساب و کتاب انجام دهی."

او که تا آخر «جامع المقدمات» را درون همـین مکتب‌خانـه مـی‌خواند و پس از آن بر اثر یک اتفاق راهی مدارس جدید مـی‌شود. استاد خط خوشی دارد و هر یـادداشت کوچکی را با حوصله مـی‌نویسد و همـین خط خوش او را از مکتب‌خانـه نجات مـی‌دهد. خود درون این خصوص مـی‌گوید: "حدودا دوازده - سیزده سالم بود و در خانـه‌ی ما درون آن دوران بـه رسم همان روزگار علاوه بر خانواده‌ی خودمان خانواده‌های دیگری هم زندگی مـی‌د. یکی از این‌ها مردی بود بـه اسم سعید وزیری کـه همکار پدرم بود؛ یعنی درون بانک کشاورزی کار مـی‌کرد و گمان کنم تهرانی بود و به تربت تبعید شده بود؛ و زنی بود قائنی کـه خریدهای روزانـه‌ی آقای وزیری را انجام مـی‌داد و او نیز درون خانـه‌ی ما زندگی مـی‌کرد. خانواده و فامـیل‌های این زن درون قائن بودند و او غالبا از من مـی‌خواست به منظور فامـیل‌هایش درون قائن نامـه بنویسم و من هم کـه پنج - شش سال سواد مکتبی داشتم این نامـه‌ها را مـی‌نوشتم. یک بار سعید وزیری یکی از این نامـه‌ها را دیده بود و از خط من تعجب کرده بود. مرا صدا زد و تحسین بسیـار کرد و یک کتاب و یک خودنویس بـه من هدیـه داد. لازم هست بگویم خودنویس درون آن زمان کالایی لوبود و پوشیده نیست کـه چقدر از دریـافت آن هدیـه خوشحال شدم. آن مرد از من پرسید کجا درس مـی‌خوانی؟ من هم با اشتیـاق گفتم درون مکتب آق سید حسین. از من پرسید چرا بـه مدارس جدید نمـی‌روی و من گفتم کـه پدرم دوست ندارد بـه آن مدارس بروم زیرا درون آن مدارس کفر درس مـی‌دهند. سعید وزیری کـه با پدرم دوستی نزدیکی داشت بـه او توصیـه کرده بود کـه پسری با استعداد داری و حیف هست که او درون مکتب‌خانـه حرام شود. خلاصه او را راضی کرده بود کـه مرا درون مدرسه‌های بـه قول متدینین «رضاشاهی» ثبت نام کند."

در این زمان هست که پدرش او را بـه مدرسه‌ی قطب مـی‌برد، کـه در آن سال‌ها درون چهاراه فرهنگ قرار داشته است. وجه تسمـیه‌ی نام این چهارراه کـه از قدیمـی‌ترین نقاط تربت محسوب مـی‌شود بـه خاطر وجود اداره‌ی فرهنگ درون نزدیک آن بوده است. درون مدرسه‌ی قطب چون بـه لحاظ سن و معلومات او را به منظور نشستن درون کلاس پنجم ابتدایی مناسب دیدند، از او آزمون پایـه‌ی چهارم ابتدایی مـی‌گیرند و او بـه راحتی و به خاطر استعدادش درون فرا گرفتن دروس مکتب‌خانـه درون این آزمون قبول مـی‌شود و سال 1326 درون کلاس پنجم شرکت مـی‌کند.

او درون این خصوص مـی‌گوید: "تنـها مشکل من به منظور شرکت درون این آزمون درس ریـاضی بود. همانطور کـه قبلا گفتم ما درون مکتب‌خانـه رقوم مـی‌آموختیم کـه نوعی حساب بـه شمار مـی‌رفت اما علائم آن با ریـاضی متفاوت بود. یکی از کارمندان بانک بـه اسم آقای مظلوم لطف کرد و در چند هفته از ریـاضی پایـه‌ی اول ابتدایی که تا پایـه‌ی چهارم را با من کار کرد و این‌طور بود کـه توانستم درون آن آزمون از ریـاضی هم نمره بگیرم. علی‌رغم این مشکل‌ترین درس پایـه‌ی پنجم به منظور من همان ریـاضی بود."

استاد کلاس ششم را تمام مـی‌کند و باز پدرش را راضی بـه ادامـه تحصیل مـی‌کند و در دبیرستان قطب کـه در چهارراه فرهنگ بوده مشغول بـه تحصیل مـی‌شود. که تا کلاس نـهم کـه سیکل اول بوده را درون همـین دبیرستان مـی‌خواند و بعد از آن باز چون اصرار بـه ادامـه تحصیل داشته، مجبور مـی‌شود به منظور ادامـه تحصیل درون تنـها رشته‌ی این دبیرستان یعنی علوم طبیعی ثبت نام کند. سال 1337 هست که از دبیرستان قطب با مدرک دیپلم علوم طبیعی کـه امروز بـه علوم تجربی مشـهور هست فارغ‌التحصیل مـی‌شود.

معلوم هست که درون آن تاریخ دیپلم مدرک باارزشی بوده هست و پدرش از او مـی‌خواهد کـه به استخدام بانک کشاورزی درآید و او را با خود بـه بانک مـی‌برد. رئیس بانک کـه خود درون آن‌زمان خود مدرک ششم ابتدایی داشت بـه نجف‌زاده‌ کـه در آن تاریخ جوانی 21 ساله بوده هست مـی‌گوید: حیف هست که درس نخوانی و به پدرش مـی‌گوید من کـه شش کلاس سواد دارم او را درون کجای بانک استخدام کنم؟ حال کـه تا اینجا خوانده چرا اجازه نمـی‌دهی بیشتر بخواند و باعث افتخار خودت شود و پدر را قانع مـی‌کند کـه او را بـه مشـهد بفرستد به منظور ادامـه‌ی تحصیل. درون آن تاریخ قانون بسیـار جالبی اجرا مـی‌شده هست که هر کارمند دولت کـه فرزندش وارد دانشگاه شود، که تا اتمام تحصیل فرزند، مبلغ 100 تومان ماهیـانـه بـه حقوق پدر اضافه شود کـه مبلغ قابل توجهی بوده است. این قانون یکی از ترفند‌های بسیـار جالبی بوده هست که دولت به منظور تشویق مردم بـه ادامـه تحصیل درون آن دوران استفاده مـی‌کرده است.

از استاد نجف‌زاده درون خصوص ورودش بـه دانشکده‌ی ادبیـات پرسیدم و او پاسخ داد: "آن زمان چون درون مقطع دیپلم درون تربت فقط دیپلم علوم طبیعی داشتیم قاعدتا جوان‌های تحصیل‌کرده‌ی تربتی همـه درون کنکور پزشکی شرکت مـی‌د و وارد دانشکده‌ی پزشکی شدند. مانند پروفسور امـینی، دکتر فیوضی، دکتر مـهاجرزاده و دیگر پزشکانی کـه هم‌کلاسی دوره‌ی دبیرستان من درون دبیرستان قطب بودند. اواخر تابستان 1337 بود کـه به مشـهد رسیدم و به دانشکده‌ی پزشکی رفتم و دریـافتم کنکور پزشکی تمام شده هست و از تاریخ آن بیش از یک ماه مـی‌گذرد. غمگین شدم و به این فکر مـی‌کردم کـه حتما حتما تا سال آینده به منظور کنکور صبر کنم و یـا بـه سربازی خواهم رفت و در این فکرها بودم. یـادم مـی‌آید بـه چهارراه دکترا رسیده بودم کـه اطلاعیـه‌ی آزمون ورودی دانشکده‌ی ادبیـات دانشگاه فردوسی را دیدم کـه از قضا تاریخ این آزمون به منظور سه روز دیگر بود. بـه دانشکده‌ی ادبیـات رفتم کـه در خیـابان سردادور نزدیک چهاراه دکترا قرار داشت (که از قرار هنوز همان جا هست و فقط اسم خیـابان‌ها عوض شده است) و راجع بـه منابع آزمون پرس و جو کردم. با چند جوان یزدی کـه از یزد به منظور آزمون بـه مشـهد آمده بودند آشنا شدم و منابع را از ایشان پرسیدم. بیشتر کتاب‌های عربی بود و ادبیـات فارسی از قبیل گلستان و بوستان و کلیله و دمنـه. باز هم معلومات مکتبی‌ام بـه دردم خورد و فکر مـی‌کردم بتوانم از این درس‌ها نمره‌ی قبولی را بگیرم. تنـها مشکلم دروس عروض و قافیـه بود و تاریخ ادبیـات کـه چون دیپلم طبیعی داشتم حتی اسم این درس‌ها هم بـه گوشم نخورده بود. از فرصت استفاده کردم و به کتاب‌خانـه‌ای رفتم و کتاب‌های مورد نظرم را تهیـه کردم و مشغول مطالعه شدم، درون آزمون فوق موفق شدم و مـهر 1337 را درون دانشکده‌ی ادبیـات مشـهد درون رشته‌ی ادبیـات فارسی ثبت نام کردم."

استاد با تکیـه بر حافظه‌اش آن دو درس کـه از آن‌ها سخن بـه مـیان آمد را درون همان سه روز بـه خوبی فرا مـی‌گیرد و علی‌رغم این کـه دیپلم طبیعی دارد درون آزمون آن سال دانشکده‌ی ادبیـات بین شرکت‌کنندگان آن سال کـه اغلب دیپلم ادبی دارند اول مـی‌شود و به عنوان شاگرد اول وارد دانشکده ادبیـات مـی‌شود. دوره‌ی لیسانس درون اکثر رشته‌ها درون آن دوران دوره‌ای سه ساله بوده هست که شامل سه سال تحصیلی مـی‌شده و هر سال یک ترم محسوب مـی‌شده. دانشجو به منظور فارغ‌التحصیلی مـی‌بایست 60 واحد درسی درون این مدت بگذراند. استاد درون این مدت هم با استعدادی کـه داشته همواره بالاترین نمرات را درون همـه‌ی دروسب مـی‌کند. یکی از اساتید آن سال‌های دانشکده‌ی ادبیـات استاد جاودان‌یـاد غلامحسین یوسفی بوده کـه استاد درباره‌ی او چنین مـی‌گوید: "مردی بسیـار مـهربان بود و علی‌رغم رتبه‌ای کـه در دانشکده داشت و احترامـی کـه دیگر استادان بـه او مـی‌گذاشتند انسانی فروتن بود. استادی بود بسیـار وارد بـه ادبیـات و همـه‌یـانی کـه آثار ایشان را خوانده‌اند بـه نبوغ این مرد بزرگ گواهی مـی‌دهند و من او را بسیـار دوست مـی‌داشتم. او نیز بـه واسطه‌ی اینکه من دانشجوی علاقه‌مندی بودم نسبت بـه من بی‌علاقه نبود و شنیده بودم کـه در کلاس دیگری بـه دانشجویـان گفته بود درس خواندن را از نجف‌زاده‌ی تربتی یـاد بگیرید. درون آن ایـام بـه شنیدن این تعریف آن‌هم از زبان استاد مورد علاقه‌ام خیلی ذوق کرده بودم و این خود باعث انگیزه‌ی مضاعفی درون درس خواندن به منظور من شده بود. این استاد بزرگ حتی لطف کرد و مرا از سال دوم از شـهریـه معاف کرد، حتی اشتراک مجله‌ی یغما را به منظور من که تا سال آخر دانشکده پرداخت کرده بود. حتی بـه خوبی بـه یـاد دارم کـه چند شماره از این نشریـه‌ را بعد از فارغ‌التحصیلی دریـافت کردم"

به گفته‌ی استاد نجف‌زاده دکتر یوسفی استاد دروس «سخن‌سنجی» و «تاریخ زبان» بود. از دیگر اساتید دانشکده‌‌ی ادبیـات درون سال‌های تحصیل نجف‌زاده مـی‌شود بـه دکتر فیـاض (رئیس دانشکده)، دکتر احمدعلی رجایی بخارایی (استاد متون فارسی، کـه بعد رئیس دانشکده نیز شد)، دکتر متینی (سبک شناسی، نظم و نثر)، دکتر مجتهدزاده (متون فارسی)، دکتر ماهیـار نوابی (خط‌ و زبان‌های پیش از اسلام، این استاد درون همان تاریخ استاد پروازی بود و از دانشگاه تبریز مـی‌آمد) دکتر ذات‌علیـان، مادام بولوند و مادام پیلِت (که هر سه زبان فرانسه تدریس مـی‌د)، و استاد نوید و خراسانی (این دو تن عربی درس مـی‌دادند) اشاره کرد.

در آن دوران رسم بر آن بود کـه شاگردان اول هر رشته را بورسیـه تحصیلی مـی‌دادند و این دانشجویـان به منظور ادامـه‌ی تحصیل بـه اروپا اعزام مـی‌شدند. استاد درون خصوص محروم ماندنش از این بورسیـه مـی‌گوید: "سال دوم دانشکده بودم و سر جلسه‌ی امتحان عربی نشسته بودم کـه استادمان برگه‌ی مرا گرفت. ایشان مدعی شدند کـه در حین امتحان، دانشجویی کـه کنار من نشسته بوده از روی برگه‌ی من مـی‌نوشته. من هر چه قسم خوردم کـه نقشی درون این تقلب نداشته‌ام و تمام مدت حواسم بـه امتحان خودم بوده و از ماجرا بی‌خبرم، فایده‌ای نکرد کـه نکرد. علی‌الخصوص همـه مـی‌دانستند کـه من درون درس عربی مستعد هستم و مشکلی ندارم و حیفم مـی‌آمد کـه به آن راحتی از امتحان عربی تجدید شوم. استاد ما درون آن درس آقای خراسانی بود و گفت درون هر تقلبی هر دو طرف بـه یک اندازه مقصر هستند و برگه‌ی هر دو دانشجو را پاره کرد و من از عربی تجدید شدم. درون آن دوران شاگرد اول دانشکده شدن دو شرط داشت: یکی این‌که معدلت از همـه بالاتر باشد و یکی این‌که هیچ واحدی را تجدید نشده باشی. شاگرد بعد از من کـه او هم فامـیلش خراسانی بود مطمئن بود کـه با این تجدید و احتساب نمره‌ی صفر درون معدلم، معدلم سقوط مـی‌کند و او بورسیـه را مـی‌بَرَد. اما متاسفانـه باز هم معدل من چند نمره از او بیشتر شد و نتیجه این کـه هم من از بورسیـه ماندم و هم او، من بـه واسطه‌ی تجدیدم و او هم بـه واسطه‌ی معدلش."

راجع بـه پایـان‌نامـه‌ی لیسانس از استاد سوال کردم و ایشان گفتند: "در آن وقت‌ها رسم بود کـه از طرف دانشگاه دانشجو را بـه یک استاد معرفی مـی‌د که تا رساله‌اش را زیر نظر آن استاد بنویسد. رساله‌ی من را نیز بـه استاد خراسانی دادند. موضوع رساله‌ام ترجمـه‌ی بخشی از یک کتاب عربی بود بـه اسم «وفیـات الاعیـان» از ابن خلکان بـه نثر روان فارسی. خرداد 1340 بود کـه رساله‌ام آماده شده بود و نزد استاد خراسانی بردم و او گفت بـه دلیل اینکه به منظور سفر عازم اروپا هست نمـی‌تواند رساله‌ی مرا مورد بازبینی قرار دهد و به این ترتیب من حتما تا شـهریور صبر مـی‌کردم. درون آن دوران سفر بین مشـهد و تربت کـه امروزه سفری کوتاه و حدودا دو ساعته است، سفری طولانی و پُر زحمت بود. منانی را مـی‌شناختم کـه آرزوی زیـارت امام رضا را داشتند و پیر شده بودند و هنوز بـه مشـهد نرفته بودند. اتوبوس بین جاده‌ای درون این مسیر هنوز راه نیفتاده بود وانی کـه قصد سفر از مشـهد بـه تربت و باالعرا داشتند مـی‌باید با کامـیون‌هایی کـه برای حمل بار درون جاده حرکت مـی‌د همسفر شوند کـه آن‌هم مشکلات خاص خودش را داشت. من هر چه التماس کردم کـه در همـین فرصت قبل از سفر رساله‌ام را ملاحظه کنند سودی نبخشید. موضوع را بـه استاد غلامحسین یوسفی گفتم و از او خواهش کردم ترتیبی بدهد کـه تکلیف مرا درون همـین خرداد روشن کنند. او هم گفت مترصد زمانی باش کـه همـه‌ی اساتید من جمله من و استاد خراسانی درون دفتر اساتید باشیم. درون آن وقت بیـا و دوباره از استاد خراسانی خواهش کن رساله‌ات را قبول کند که تا من هم سفارش کنم و همان بشود کـه مـی‌خواهی. همان روز این وضعیت پیش آمد و من بـه دفتر رفتم و موضوع را مطرح کردم. استاد خراسانی باز هم زیر بار نرفت اما استاد غلامحسین یوسفی با لحن آمرانـه‌ای گفت رساله‌ات را روی مـیز بگذار و برو. من هم همـین کار را کردم و بیرون منتظر ماندم که تا استاد یوسفی بیرون آمد. استاد با لبخند بـه من گفت نگران نباش پسرم رساله‌ات را استاد نوید خواهد دید. فردای آن روز استاد نوید مرا خواست و صفحه‌ی پایـانی رساله‌ی مرا با نمره‌ی 18 امضا کرد و به دستم داد. دو نسخه از آن رساله چاپ شد کـه یک نسخه هنوز درون کتاب‌خانـه‌ی شخصی‌ام هست و یک نسخه از آن هم بر اساس مقررات درون کتاب‌خانـه‌ی دانشکده‌ی ادبیـات موجود است."

استاد نجف‌زاده بارها بـه این مطلب اشاره کرده هست که: "در طول سال‌های تحصیل درون دانشکده‌ی ادبیـات حتی که تا سال آخر همان درس‌هایی کـه در مکتب‌خانـه خوانده بودم بـه کارم مـی‌آمد. مثلا نصاب الصبیـان ابونصر فراهی باعث شد کـه لغات عربی و معنی آن‌ها بـه فارسی و وزن شعر را هرگز از یـاد نبرم."

وی  درون سال 1340 موفق بـه اخذ مدرک کارشناسی ادبیـات از دانشکده‌ی ادبیـات دانشگاه فردوسی مشـهد مـی‌شود و به تربت حیدریـه برمـی‌گردد. درون آن زمان بـه خاطر نیـاز شدیدی کـه به معلمـین و اساتید با مدرک تحصیلی بالا بوده هست فارغ‌التحصیلان را بـه سرعت جذب مـی‌کرده‌اند، حتی درون بسیـاری از موارد فارغ‌التحصیلان از خدمت سربازی هم معاف مـی‌شده‌اند. استاد درون خصوص استخدام خویش مـی‌گوید: "در آن زمان رئیس اداره‌ی فرهنگ تربت حیدریـه، آقای حجت بود. وقتی به منظور استخدام پیش ایشان رفتم بـه من گفتند شما را فعلا ضمن نامـه‌ای چند ماهه استخدام مـی‌کنیم و شما درون این فرصت برگه‌ی آماده بـه خدمت بگیرید که تا به وزارت‌ فرهنگ بفرستیم و حکم استخدام و برگه‌ی معافیت از خدمتتان بیـاید. بـه همـین ترتیب بود کـه من درون اداره‌ی فرهنگ آن زمان استخدام شدم."

از استاد سوال کردم دوران تدریس بـه چه نحو گذشت که تا کی ادامـه یـافت و آیـا بـه فکر ادامـه تحصیل و اخذ درجه‌ی دکترا نیفتادید؟ استاد نجف‌زاده درون پاسخ گفت: "در زمان استخدام من چهار دبیرستان درون تربت وجود داشت. دبیرستان قطب کـه رشته‌ی علوم طبیعی داشت، دبیرستان امـیرکبیر با رشته‌ی ادبی و دبیرستان رازی کـه رشته ریـاضی داشت؛ این سه دبیرستان پسرانـه بودند بـه علاوه‌، دبیرستان پروین هم بود کـه انـه بود. هر مدرسه درون مـهرماه یک گروه بیست - سی نفره دانش‌آموز مـی‌گرفت و اینـها که تا پنجم یـا ششم درون همان دبیرستان تحصیل مـی‌د. فارغ‌التحصیل پنجم را دیپلم ناقص مـی‌گفتند و ششم را دیپلم کامل، خیلی از آن‌ فارغ‌التحصیلان با همان مدرک دیپلم ناقص درون ادارات و حتی بـه عنوان معلم درون اداره‌ی فرهنگ استخدام مـی‌شدند. از همان ابتدا تدریس دروس ادبیـات سال آخر درون هر چهار دبیرستانی کـه نام بردم بر عهده‌ی من گذاشته شد. درون زمان استخدام من اغلب معلم‌ها دیپلم داشتند اما دیپلمـه‌هایی بسیـار باسواد بودند و با دیپلمـه‌های امروز اصلا قابل مقایسه نیستند. مثلا از مرحوم مصطفی روحانی یـادم مـی‌آید کـه ادبیـات درس مـی‌داد و با این کـه دیپلم داشت بسیـار بـه ریزه‌کاری‌ بحث‌ها تسلط داشت. دیگر شادروان مـهدی سیـاسی کـه ریـاضی و شیمـی درس مـی‌داد و بسیـار وارد بود یـا برادر کوچک‌تر او علی سیـاسی کـه او هم ریـاضی درس مـی‌داد و تا دکترا ادامـه تحصیل دارد. اما بـه طور کلی ادبیـات خیلی جدی گرفته نمـی‌شد و معمولا از معلم‌های دیگر به منظور این درس استفاده مـی‌شد. من خیلی تلاش کردم که تا کم کم ادبیـات را بـه عنوان یک درس جدی بین مسئولین و معلمـین و دانش‌آموزان جا بیـاندازم. از همان بدو استخدامم که تا بازنشستگی همـیشـه تمام هفته، وقتم پُر بود و برایم درون دبیرستان‌های مختلف کلاس مـی‌گذاشتند کـه دیگر مجالی به منظور ادامـه تحصیل نماند. بعد هم درون سال 1364 کـه در تربت دانشگاه آزاد افتتاح شد با این دانشگاه هم همکاری داشتم، دانشگاه پیـام نور و مرکز تربیت معلم هم بود کـه سال‌ها درون آن ادبیـات درس داده‌ام. و بالاخره مـهر 1373 بازنشسته شدم. البته بعد از بازنشستگی هم یکی دو سالی بـه اجبار چهارم علوم انسانی را درس دادم و یـا درون دانشگاه‌ها به منظور درس ادبیـات کودک تدریس مـی‌کردم. این همکاری‌ها کم و بیش جریـان داشت که تا سال 1387 کـه آخرین سال تدریس من بود. از تدریس گذشته شش سال بیماری و فوت همسرم ضربه‌ای بر روح و روانم وارد آورد کـه دیگر دل و دماغ ادامـه‌ی تحصیل برایم نماند."

دیگر فعالیت مـهم استاد نجف‌زاده درون طی این سال‌ها اداره‌ی جلسات شعر درون تربت حیدریـه بوده هست و همـه‌ی شاعران تربت از این بابت خود را مدیون ایشان مـی‌دادند. تشکیل جلسات شعر درون تربت‌حیدریـه بر‌مـی‌گردد بـه سال‌های اول انقلاب کـه گروهی از شاعران تصمـیم گرفتند دوشنبه‌ها گرد هم آیند و شعر‌هایشان را به منظور هم بخوانند و نام آن را انجمن شعر و ادب قطب گذاشتند.از این عده مـی‌توان از شادروان استاد علی‌اکبر بهشتی، آقایـان محمود خیبری، اسفندیـار جهانشیری، سید علی‌اکبر ضیـایی، غلام‌علی مـهدی‌زاده و احمد حسین‌پور نام برد کـه بعد‌ها دکتر محمد رشید، استاد احمد نجف‌زاده، دکتر عباس خیرآبادی، استاد سیدعلی ، محمدابراهیم اکبرزاده و دیگر شاعرانی چون علی‌اکبر عباسی به جمعشان پیوستند. درون سال‌های بعد با اضافه شدن جوانان بـه انجمن قطب، ساعتی از وقت اعضا به تصحیح شعر جوان‌ترها مـی‌گذشت. سال ۷۷ بالاخره تصمـیم بر این شد کـه کلاسی تحت عنوان کارگاه شعر راه‌اندازی کنند و در آن به صورت مستقل بـه شعر جوانان پرداخته شود. استاد نجف‌زاده قبول زحمت د و قرار بـه جمع شدن جوانان در شنبه‌شب‌ها شد. بـه تدریج اعضای جلسه‌ی قطب درون انجمن جوانان شرکت مـی‌د و با رونق یـافتن این جلسه کم‌کم انجمن قطب درون انجمن جوان ادغام شد کـه همان شنبه‌شب‌ها دور هم جمع مـی‌شدند. جلسات درون تمام این سال‌ها برگزار مـی‌شد و همچنان برگزار مـی‌شود. درون این مدت استاد نجف‌زاده هر شنبه راس ساعت مقرر درون محل انجمن مـیزبان شاعران تربت حیدریـه هست و با راهنمایی‌های خود درون طول سال‌ها شاعران زیـادی را تربیت کرده هست و از این بابت شعر تربت همـیشـه مدیون این مرد شریف است.

او از بین شاعران متقدم حافظ و سعدی و مولانا را بیشتر مـی‌پسندد و از شاعران هم‌روزگار هم بـه ملک‌الشعرا بهار، پروین اعتصامـی، شـهریـار علاقه دارد و در شعر امروز هم غزل‌های فاضل نظری را دوست مـی‌دارد. او درون تعریف شعر مـی‌گوید: "کلامـی‌ست خیـال‌انگیز کـه اگر موزون و مقفی باشد بهتر است". او معتقد هست شعر بیـان حالات روحی انسان هست و رعایت موازین شعری همراه با نوآوری از ویژگی‌های مـهم یک شعر خوب است. از مـیان سبک‌ها، سبک خراسانی را بـه دلیل سادگی و سبک عراقی را بـه دلیل تنوع و اعتدال درون صنایع ادبی بیشتر دوست دارد و مطالعه مـی‌کند.

استاد نجف‌زاده بـه اقرار همـه‌یـانی کـه او را مـی‌شناسند حافظه‌ای فوق‌العاده قوی دارد. من و دیگر شاعرانی کـه در جلسات شعر ایشان حضور داریم و سال‌هاست با ایشان مانوس هستیم گاه از حافظه‌ی قوی ایشان شگفت‌زده مـی‌شویم. خود استاد مـی‌گوید حافظه‌اش را مدیون شیوه‌ی حافظه‌مدار مکتب‌خانـه است. بـه قول خود استاد درون آن سنین کودکی ترس از چوب ملا و روی یک پا ایستادن و درس بعد باعث شده هست که هر چه آموخته هست در ذهنش حک بشود. بعد از حدود هفتاد سال گاه استاد اشعار ابونصر فراهی را از کتاب نصاب صبیـان بدون کوچکترین ایرادی مـی‌خواند کـه در همان سنین خردسالی درون مکتب‌خانـه آموخته است. از دیگر مواردی کـه مـی‌شود بـه آن اشاره کرد این هست که چند سال پیش تصمـیم گرفتیم درون گلستان سعدی را درون جلسه بازخوانی کنیم. درون تمام این مدت بـه محض اینکه من شروع مـی‌کردم و اولین جمله‌ی حکایت را مـی‌خواندم استاد نجف‌زاده باقی حکایت را مـی‌خواند و لغات دشوار و کلماتی کـه نیـاز بـه توضیح داشتند را بدون نگاه بـه متن کتاب توضیح مـی‌داد و در طول دو سالی کـه گلستان را خواندیم حتی یک بار هم بـه مراجعه بـه فرهنگ لغت نیـاز نشد و همـه‌ی این‌ها را مدیون حافظه‌ی قوی استاد بودیم.

یکی از کارهای بـه یـاد ماندنی استاد نجف‌زاده کـه خدمتی بـه شعر تربت حیدریـه بود و هرگز از یـاد نخواهد رفت جمع‌آوری و چاپ دیوان سید علی اکبر بهشتی شاعر همشـهری و هم‌روزگارمان است. استاد بهشتی (شرح حال ایشان درون آرشیو وبلاگ موجود است) کـه سال‌های سال با استاد دوست بود و هر دو از اعضای ثابت انجمن شعر تربت حیدریـه بودند متاسفانـه درون سال‌های آخر عمر خویش دچار بیماری سختی شده بود و خود قادر بـه جمع آوری اشعارش نبود. استاد نجف‌زاده کار جمع‌آوری اشعار را انجام داده و با مقدمـه‌ای بـه قلم خویش تحت عنوان «محفل بهشتی» منتشر ساختند. استاد نجف‌زاده درون این خصوص مـی‌گوید: "تقریبا یک سال پیش از فوت مرحوم بهشتی بود کـه مدیرکل ارشاد بـه تربت آمده بود. درون جلسه‌ای کـه داشتیم من موضوع انتشار اشعار استاد بهشتی را پیش کشیدم و خودم جمع‌آوری و فهرست‌نویسی اشعار ایشان را بـه عهده گرفتم. بعد از آن به منظور عیـادت استاد بهشتی بـه همراه مدیر کل و فرماندار شـهر و استاد محمد رشید و چند تن دیگر بـه منزل ایشان رفتیم. درون آنجا اشعار را از خانواده‌ی ایشان تحویل گرفتم و مشغول بـه کار شدم و خوشبختانـه قبل از فوت ایشان توانستم کتاب را آماده کنم." لازم بـه ذکر هست که این کتاب با مقدمـه‌ای از استاد نجف‌زاده درون انتشارات دانشوران رشید درون سال 1389 چاپ شد کـه مدیر آن استاد محمد رشید هستند.

کار دیگر استاد کتاب شعری هست که قصاید و غزلیـات آقای سید جعفر رضوی مبرقعی شاعر بیرجندی را درون خود دارد. جمع‌آوری آثار و فهرست‌نویسی و مقدمـه‌ی این کتاب را هم استاد نجف‌زاده انجام داده‌اند. این کتاب نیز توسط انتشارات دانشوران رشید بـه چاپ رسیده است.

کتاب دیگر استاد کتابی بـه نام «شکوه عشق» هست که گزیده‌ای هست از غزل معاصر کـه در سال 1388 توسط دانشوران رشید منتشر شده است. استاد خود درون مورد «شکوه عشق» با فروتنی مـی‌گوید: "متاسفانـه هیچ‌گاه نتوانستم شاعر خوبی باشم و همـیشـه بـه عنوان یک کارشناس با ادبیـات سروکار داشته‌ام و نـه بـه عنوان یک شاعر، هرچند اشعاری هم دارم اما طبیعتا با توجه بـه مطالعاتم درون زمـینـه‌ی ادبیـات آن‌ها را موفق نمـی‌دانم؛ اما همـیشـه دوست داشتم اثری از من به‌جا بماند و به یک‌باره فراموش نشوم. از طرفی از سال‌ها پیش دفتری داشتم کـه مجموعه‌ای از غزل‌هایی کـه مورد پسندم بود را درون آن یـادداشت مـی‌کردم و هرازگاهی مـی‌خواندم و لذت مـی‌بردم. بـه این فکر افتادم کـه این دفتر را کـه مجموعه‌ای از غزل‌های برگزیده‌ی طبعم درون سال‌های مختلف هست به دست چاپ بسپارم و در واقع

غرض نقشی‌ست کز ما باز ماند

که هستی را نمـی‌بینم بقایی."

شاید خیلی از شاگردان استاد ندانند کـه استاد نجف‌زاده اولین تربتی‌ای هستند کـه در رشته‌ی ادبیـات لیسانس گرفته‌اند و از همان سال 1340 کـه مشغول بـه تدریس شده‌اند همواره ادبیـات درس داده‌اند و من کـه سال‌ها هست با استاد آشنایی دارم مـی‌بینم کـه کمتر تربتی‌ای هست که درون تربت دیپلم گرفته باشد و در درس ادبیـات دانش‌آموز استاد نبوده باشد. معمولا بـه هر اجتماعی کـه همراه ایشان وارد مـی‌شویم چند تن جلو مـی‌آیند و خود را معرفی مـی‌کنند و به استاد نجف‌زاده مـی‌گویند درون فلان سال شاگرد شما بوده‌ایم. از استاد خواستم کـه در پایـان مطلب، خاطره‌ای از دوران طولانی تدریس خود را به منظور خوانندگان این مطلب نقل کند. استاد نجف‌زاده چنین گفت: "یـادم هست زمانی کـه درسم را تمام کرده و به تربت برگشته بودم هنوز سن و سالی نداشتم و علاوه بر آن قد و قواره‌ام هم بـه معلم‌ها نمـی‌خورد. روزی کـه ابلاغ تدریسم را بـه دبیرستان امـیرکبیر تربت بردم، وارد دفتر آقای علوی مدیر دبیرستان شدم و چون دفتر شلوغ بود نشستم که تا خلوت شود و بتوانم خودم را معرفی کنم. وقتی کـه خلوت شد و خودم را بـه عنوان دبیر جدید معرفی کردم، آقای علوی خنده‌اش گرفت و گفت من گمان کردم کـه برای ثبت نام آمده‌ای و قصد داشتم مواخذه‌ات کنم کـه مگر دفتر مدیر جای نشستن دانش‌آموزان است."

***

 

در ادامـه چند شعر از احمد نجف‌زاده‌ی تربتی را با هم مـی‌خوانیم:

 

تقدیم بـه شـهدا

خانـه‌به‌دوشان عشقیم، از مرگ پروا نداریم

تا غرق درون خون خویشیم بیمـی ز دریـا نداریم

مقصودمان مبدأیی دور از بی‌نـهایت گذشته

طوفان بُود ساحل ما، از موج پروا نداریم

تسلیم تیغ محبت سر بر سر دار داریم

از سربه‌داران ایلیم، اندوه دنیـا نداریم

بر شانـه بار امانت، سرشار از پرتوی عشق

چون آینـه غرق نوریم، ترسی ز فردا نداریم

بر عهد خود پایبندیم، پیمان ما استوار است

قالو بلیٰ گفته‌ایم و زین گفته حاشا نداریم

سبزیم همچون بهاران، روزی‌خور خوان یزدان

از حق بگیریم تاوان، جز این تمنا نداریم

با دامنی پُر گل یـاس چون سروها ماندگاریم

پا بر سر کهکشان‌ها، درون خاک مأوا نداریم

بر روی بال ملائک درون آبی آسمان‌ها

با قدسیـان هم‌نشینیم، فکر من و ما نداریم

تندیس‌های یخی را با هرم خود آب کردیم

ما آتش سرخ عشقیم، اینجا و آنجا نداریم

***

 

معلم

با کوله‌بار خستگی خود نشسته بود

مردی کـه از تمام هوس‌ها گسسته بود

مـی‌شد گلاب از تن رنجور او گرفت

از بس کـه پای صحبت گل‌ها نشسته بود

در چشم بی‌فروغ و نگاه نجیب او

تصویر درد و محنت و غم نقش بسته بود

یـا از مرور خاطره‌های گذشته‌اش

یـا از هجوم حادثه‌ها سخت خسته بود

انگار پشت پا زده بر هر چه هست و نیست

وز هر چه قید و بند بـه جز عشق رسته بود

یک عمر با محبت و گاهی بـه خون دل

از بی‌شمار آینـه زنگار شسته بود

دیروز زندگانی او شور و عشق بود

امروز در‌به‌در پی اقبال جسته بود

بود او معلمـی کـه ز جان مایـه رفته بود

خورشیدوار ظلمت شب را شکسته بود

ای کاش روزگار بر او درون تمام عمر

چوون عید و فصل بهاران خجسته بود

گل‌های باغ عاطفه درون دست‌های او

از بهر قدر و منزلتش دسته دسته بود

***

 

یـاد یـار

بی یـاد روی یـار دمـی سر نمـی‌کنم

ترک حضور خوب تو باور نمـی‌کنم

تا هست خاک کوی تو ای کعبه‌ی مراد

رو را بـه هیچ قبله‌ی دیگر نمـی‌کنم

تا نقش روی تو نرود از برابرم

نقشی دگر بـه ذهن مصور نمـی‌کنم

پُر کرده عطر یـاد تو باغ و بهار را

من دیگر این حدیث مکرر نمـی‌کنم

خشکیده هست چشمـه‌ی چشمم ز سوز دل

اشکی نمانده دیده اگر تر نمـی‌کنم

ای رفته، بازگرد کـه چشمم بـه راه توست

گفتند رفته‌ای تو و باور نمـی‌کنم

***

 

از روزگار جز غم و مجنت ندیده‌ام

از روزگار جز غم و محنت ندیده‌ام

از باغ عمر جز گل حسرت نچیده‌ام

با رنج و غصه همرَه و همزاد بوده‌ام

غم بود حاصلی کـه من از چرخ دیده‌ام

چون مرغ پرشکسته‌ی درمانده درون قفس

با لطف بال‌های خیـالم پریده‌ام

از سنگ حادثات دلم بارها شکست

تنـها خودم صدای دلم را شنیده‌ام

پر درد بود جام جوانی‌ام

پر دردتر کنون کـه پیری رسیده‌ام

از بس کـه زخم خورده‌ام از تیغ دوستان

بیـهوده نیست گوشـه‌ی عزلت گزیده‌ام

یـاد رهی به‌خیر کـه خوش این غزل سرود

"اشکم ولی بـه پای عزیزان چکیده‌ام"

***

 

آتش شده‌ای که تا که بسوزانی‌ام ای عشق

آتش شده‌ای که تا که بسوزانی‌ام ای عشق

سرکش شده‌ای از پی ویرانی‌ام ای عشق

جان درون قدم تو ز سر شوق فشاندم

کردی تو گرفتار پریشانی‌ام ای عشق

در جان و دلم روز ازل ریشـه دواندی

عمری‌ست اسیر غم پنـهانی‌ام ای عشق

زان روز کـه در بند بلای تو اسیرم

گه گریـه کنم، گاه بخندانی‌ام ای عشق

جان درون قفس خاکی تن گشت گرفتار

آزاد کن از بند، کـه زندانی‌ام، ای عشق!

همّت کن و بستان همـه‌ی دار و ندارم

هم کفر و هم ایمان و مسلمانی‌ام ای عشق

از جان و دلم مِهر تو هرگز نزدایم

از سوختن توست کـه نورانی‌ام ای عشق

با عشق شَوَم زنده و با عشق بمـیرم

هم زنده کنی، هم تو بمـیرانی‌ام ای عشق

صد بار مرا درون غم و اندوه نشاندی

صد نقش کشیدی تو بـه پیشانی‌ام ای عشق

***

 

هدیـه بـه مادر

فدای تو جان و روانم ای مادر

چگونـه وصف تو گویم؟ ندانم، ای مادر

چگون قطره بـه توصیف بحر برخیزد

که عاجز هست به وصفت زبانم ای مادر

بهشتِ روی تو باشد بهشت جاویدم

و آستان تو باغ جنانم ای مادر

عجب کـه با همـه‌ی قدرت و توانمندی

هنوز درون بر تو ناتوانم ای مادر

بیـا و با قدمت خانـه را گل‌افشان کن

که من بـه هر قدمت جان فشانم ای مادر

فقط بـه بوی تو دلبسته‌ی جهان هستم

تویی ستاره‌ی هفت آسمانم ای مادر

وجود خسته‌ی تو درون بهار، پاییز است

به غیر رنج ندیدی - گمانم - ای مادر

به جای آن همـه مـهری کـه داشتی همـه عمر

مرا ببخش کـه نامـهربانم ای مادر

اگران همـه دشمن شوند باکی نیست

روا مدار کـه بی تو بمانم ای مادر

چگونـه بی تو توانم دمـی بـه سر آرم

که بسته هست به جان تو جانم ای مادر

***

 

شبی بر مزار قطب الدین حیدر

امشب مـیان اهل صفا گفتگوی توست

امشب کـه آسمان سخن مشکبوی توست

گویـا بـه بام عرش تو را جار مـی‌زنند

در بین عرشیـان همـه‌جا گفتگوی توست

ای سالک طریقت و ای عارف بزرگ

عرفان کمال‌یـافته از خلق و خوی توست

ویرانـه‌های قبر تو آباد کی شود؟

بس عقده‌ها ز جور زمان درون گلوی توست

ای پیر و مرشد و ای قطب سالکین

مستیم از آن مـیی کـه نـهان درون سبوی توست

برخیز و یک سخن بگو از عارفانـه‌ها

چون چشم اهل دل همـه امشب بـه سوی توست

امشب بیـا بیین کـه به خلوت‌سرای تو

دل شعله‌ور ز دوری روی نکوی توست

ای سرو سرفراز بنازم بـه همتت

در اوج سلطنت بـه سوی فقر روی توست

پیری کـه خود گذشته بُد از هفت شـهر عشق

او شد ز پیروان تو و مدح‌گوی توست

جاوید باش عارف فرزانـه‌ی بزرگ!

چون آبروی شـهر من از آبروی توست

***

 

استاد نجف‌زاده از قلم دیگران:

 

به پاس زحمات استاد احمد نجف‌زاده؛ غزل؛ بهمن صباغ زاده

چشمت از عشق تر و پشته‌ی غم بر دوشت

لبت از خنده پُر و کوه ستم بر دوشت

زخم‌ها خورده‌ای از نیش قلم، مـی‌دانم

اخم‌ها دیده‌ای و باز قلم بر دوشت

ما عصاییم، بـه ما تکیـه کن و اشک بریز

گاه ما نیز گذاریم قدم بر دوشت

دوش بر دوش ادیبان اساطیری سای

دست درون دست عزیزان و علم بر دوشت

شاعران ناز غزل کم نکشیدند، ببخش!

غمِ سنگینیِ وزنِ غزلم بر دوشت

مـهر88

***

 

ویژه‌ی بزرگ‌داشت استاد احمد نجف‌زاده (1316 - ان‌شاالله و ماشاالله ش1436 شمسی)؛ مصداق بی «ما» و «من»ی؛ محم,د یـاوری زاوه

به چشم دل سه اصل نیک آن‌جا دیدنی باشد -

که بر امواج اقیـانوس عرفان مبتنی باشد

خوشا مـیراث‌دار چلچراغ شعر درون تربت

که مـی‌کوشد بهشتی‌وار مضمون‌ها غنی باشد

پس از آن سید والا، نجف‌زاده‌‌ست استادی

که درون افتادگی مصداق بی ما و منی باشد

هلا! ای قطبِ سکان‌دار ِ شعر ناب و موسیقی

کلامت رابط تن تن تنا و تن تنی باشد

حضورم درون کنار سایـه‌ات آرامشی دارد

کی بی‌تردید دل کندن ز تو، جان کندنی باشد

چنان درون گوش من دارد طنین شرح وفای تو

که ممکن نیست بی‌سوگند باور ی باشد

خجالت مـی‌کشم نزد نجیبی چون تو بنشینم

گر این بشکسته پا را قدرتی اِستادنی باشد

شکوه عشق را تکثیر کردی درون مـیان شـهر

شکوه و شکوه‌ی شعر تو هر دو  خواندنی باشد

بدین اوصاف که تا در شـهر باورهای من، شیخی

نـه تنـها دل کـه جان نیز احتمالا ماندنی باشد

کجا بهتر از این خاک ادب‌خیز ادب‌پرور

که بذر آن سهی و قهرمان و کدکنی باشد

من از دیرآشنایی با تو یک احساس مغبونم

که مشکل مثل آب رفته برگرداندنی باشد

به جبرانش مگر امروز یـابد یـاوری توفیق

که گل‌بوسه از آن روی چون گلشن چیدنی باشد

محمود یـاوری زاوه

مشـهد 5/8/1392

***

 

درباره‌ی حاج‌آقای نجف‌زاده؛ غلامرضا اعتقادی

ای نجف‌زاده ادیب خوش‌سخن

ای وجودت دور بادا از محن

شاعر اهل سخن حقا تویی

در ره علم و ادب کوشا تویی

هر چه گویم وصف تو - جانم - کم است

شعر تو بهر دل من مرهم است

اعتقادی بس نما این گفتگو

حد ندارد وصف این مرد نکو

کتاب مناقب؛ صفحه‌ی 135

***

 

تقدیم بـه مناسبت روز معلم بـه پیشکسوتان علم و ادب درون محفل شعر دوشنبه‌شب‌های تربت حیدریـه؛ محمد جهانشیری (البته حتما گفته شود کـه این غزل مثنوی کـه 50 بیت دارد درون مورد انجمن استاد رشید کـه دوشنبه‌شب‌ها برگزار مـی‌شود سروده شده. شاعر درون این شعر از همـه‌ی اساتید و حاضران درون آن جلسه از جمله، استاد رشید، استاد کاظم بهشتی، استاد نجف‌زاده، آقای سبزواری، آقای محمود آخوندزاده، آقای حسن خدابخشی، آقای احمد حسین پور، آقای صالحی، آقای جواد حافظی، آقای مشـهدی و شادروان استد تهرانچی یـاد مـی‌کند و شعر با مرثیـه‌ای درون قالب غزل درون سوگ استاد تهرانچی بـه پایـان مـی‌رسد.)

شبی کـه محفل انس تو مـی‌شود تکرار

مرا بـه دست غزل‌های عاشقی بسپار

به خواب رفته اگر کودک درون شاید

به ناز زمزمـه‌های غزل شود بیدار

شعر بنوشان خمار محفل را

ز دُردنوش سبویت مپرس از مقدار

مرا بـه مجلس گل‌های باغ نائل کن

گهی چو بلبل مستم بدان و گه چون خار

گهی بـه مـیکده‌ی پیر مـی‌فروشم بخش

گهی بـه نوکری حلقه‌ی ادب بگمار

گهی ز عشق و گهی از حماسه جامـی ده

که پادشاه دلم را خوش هست این دربار

اگر چه مثنوی از دامن غزل دور است

هر دو برآید ز خمره‌ی خمار

کنون کـه جان غزل را بـه عشق نوشیدم

بنای جام دگر را بـه مثنوی بگذار

...

خوشا بـه همت استادمان نجف‌زاده

برای خواندن حافظ همـیشـه آماده

درون ‌ی او گوهر ادب پنـهان

تو را بـه شـهد غزل‌های خوش کند مـهمان

به وزن شعر و معانی چنان بود حساس

که چون ترازوی زرگر بـه گوهر و الماس

چنان بـه علم و ادب جان خویش فرسوده

که هر کـه گشته معلم، محصلش بوده

...

اردیبهشت 1392

***

 

انجمن قطب؛ محمد رشید؛ شاعر این شعر درون مقدمـه نوشته است: "با جمعی از شاعران انجمن ادبی قطب شـهرمان درون خانـه‌ی بنده بزمـی داشتیم بـه همـین مناسبت با الهام از مثنوی زیبای استاد شـهریـار تحت عنوان مولانا درون خانقاه شمس، این ابیـات سروده شد"؛ لازم بـه توضیح هست در این شعر هم مانند شعر آقای محمد جهانشیری از همـه‌ی شاعران حاضر درون آن جلسه یـاد شده هست از جمله استاد علی اکبر بهشتی، علی اکبر ضیـایی، محمد خیبری، غلامعلی مـهدی زاده، احمد نجف‌زاده.

بوستانی امشب اندر این مکان

مـی‌دهد شادی بـه روحم هر زمان

بوی نسرین، بوی ریحان، بوی گل

مـی‌شوم مخمورشان همچون ز مُل

نیست این گل‌ها چو گل کم رنگ و بو

رو حقیقت را تو از ایشان بجو

کی توان با گل قیـاسی این چنین -

کرد شاعر را؟ تو برخیز و ببین

گل نباشد روز شش یـا پنج، شاد

این گلستان را مبر دائم ز یـاد

این گل از گلزار شعر هست و ادب

کو بود شادان مُدام از لطف رب

کاروان شعر از درون مـی‌رسد

بوی گل‌های معطر مـی‌رسد

کاروانی پُر ز گل‌های سخن

جملگی استاد و هم حلاج فن

کاروانی از بزرگان زَمَن

قطب شعر و شاعر قطب انجمن

شاعرانی با صفا، هم مـهربان

هر یکی‌شان بهترین جان جهان

نغمـه‌‌سازان چون روایت مـی‌کنند

"از جدایی‌ها شکایت مـی‌کنند"

...

آن سوی دیگر نجف‌زاده ببین

شمس تبریزی ورا نبود قرین

امشب او اندر مـیان جمع ما

من بُوَم پروانـه‌اش، او شمع ما

این مربی بین چه غوغا مـی‌کند

مجلس ما را پُرآوا مـی‌کند

صد زبانش هست و خاموش هست او

خود وجودش آبرو را آبرو

"ما همـه ماهی و او دریـای ما

آبروی دین ما، دنیـای ما"

شمس ما کز بی‌زبانی شکوه کرد

در زبان شعر یـاران جلوه کرد

...

گر نبودی مِهر یـاران بر "رشید"

کی توانستی چنین بزمـیش چید؟

ای خدا، ای رهگشای هر فراز

هر گره از جمع ما خود کن تو باز

خانقاه شمس و ملا جلوه کرد

تا رشیدی گفت این اشعار فرد

شاد بادا روح تو ای "شـهریـار"

چون بُدی مُلک سخن را کام‌کار

سخنوران زاوه؛ محمود فیروزی مقدم؛ صفحه‌ی 134 که تا 136

***

 

فی‌البداهه خدمت استاد نجف‌زاده؛ مجتبی نظام آبادی

عزیز و سرور و صاحبدل ای نجف‌زاده

چقدر مـهر تو درون جان و این دل افتاده

چقدر اهل دلی، اهل ذوق و شعر و ادب

چقدر خاک‌نشینی، صمـیمـی و ساده

دعای خیر تو را مـی‌برند چشم بـه چشم

هر آنچه دیده‌ی نگشاده هست و بگشاده

***

 

تقدیم بـه محضر استاد احمد نجف‌زاده؛ سید علی اکبر ضیـایی

چراغ محفل انسی دوباره روشن شد

دل از تجلی او چون دیـارِ ایمن شد

نسیم صبح سعادت وزید و گلشن جان

گرفت رونق و از لطف دوست گلشن شد

از این طلیعه‌ی شورآفرین مرا امروز

لباس عیش و نشاط و سرور درون تن شد

 

فکنده سایـه‌ی الفت بـه سر خدا ما را

که کرده هست چنین با هم آشنا ما را

 

یکی ادیب و سخن‌سنج چون نجف‌زاده

که صحبت و سخنش آتشی‌ست چون باده

نشاط و شور بـه محفل ز صدق مـی‌بخشد

به خدمت ادب هست این عزیز آماده

به نکته‌سنجی خود بی‌بضاعتی چو مرا

ز نقص کار بلافاصله خبر داده

 

ارادتی بـه همـه دارد او ز عمق درون

به لطف خویش نموده‌ست جمله را مرهون

کتاب ناله‌ی زنجیر؛ سروده‌های علی اکبر ضیـایی

***

 

پیشکش حضور استاد نجف‌زاده؛ حسن خدابخشی

ما کـه خوردیم ز جام تو باده

زنده باشی تو ای نجف‌زاده

من خدابخشی‌ام کـه مـی‌دانی

شعر من هم روان و هم ساده

چه بگویم ز وصفت ای استاد

ای فدای تو خان و خان‌زاده

اهل دل، اهل فضل، اهل کمال

همچو تو نباشد آماده

نو چشم منی و من هستم

بهر خدمت‌گزاری آزاده

هری کو بدِ تو را گوید

بی لیـاقت بُوَد و یـا ساده

هر چه آموختیم از آن شماست

"سَنَه گوربانَم" ای حلال‌زاده

نیست درون شـهر ما بـه گاه سؤال

مثل تو درون جواب آماده

"بخشی‌"ام مـی‌دهم ندای بلند

چاکرم؛ احمد نجف‌زاده!

***

 

شمع صاحبدلان؛ اسفندیـار جهانشیری

ای بلند آشیـان نجف‌زاده

شمع صاحبدلان نجف‌زاده

ای ادیب سخنور و نامـی

بلبل خوش‌زبان نجف‌زاده

در مـیان سخنوران ادیب

شعر را سایبان نجف‌زاده

نامت احمد بود ز پیغمبر

داری از او نشان نجف‌زاده

بهر دَرسَت ز هر طرف آیند

کاروان کاروان نجف‌زاده

هر کـه را دیده‌ام ز علم و ادب

بر تو شد مـیهمان نجف‌زاده

افتخاری نصیب عمر تو شد

 که نشد بر شـهان، نجف‌زاده

جویی از حکمت هست در دل تو

همچو آبِ روان نجف‌زاده

عمر پُر برکتَت ز علم و ادب

شد دگر جاودان نجف‌زاده

گر بـه وصفت زبان بود کوتاه

نیست بیشم توان نجف‌زاده

لیک کم گفته‌ام اگر گویم

که تو روحی و جان، نجف‌زاده

برگ سبزی‌ست تحفه‌ی درویش

به توام ارمغان، نجف‌زاده

مـی‌خرد با هزار عشوه "صفی"

ناز صاحبدلان، نجف‌زاده

کتاب شباهنگ؛ سروده‌های اسفندیـار جهانشیری

***

 

دشتبون باغ ادب؛ اسفندیـار جهانشیری

اِی دِشْتِبونِ باغِ ادب، پیرِ زِندِه‌خو

مُلّایِ شعر و مِثنِوی و قِطعِه‌یِ رِوو

ای دشتبان باغ ادب،  پیر زنده‌‌طبع / ملای شعر و مثنوی و قطعه‌ی روان. (ملا بـه معنای باسواد هست و بـه معنی معلم کودکان درون مکتب‌خانـه)

سی سال و سی سِبایَه کـه هَم‌چو دِ مِتَّبِت

زَنو زِیَن دِ پایِ تو از پیر و از جِوو

سی سال و سی روز هست که هم‌چنان درون مکتبت (مکتب‌خانـه‌ات) (سی سال و سی سبا اصطلاحی‌ست به منظور نشان روزها و سالیـان دراز) / زانو زده‌اند درون پای تو (در پیش تو) از پیر و از جوان.

از بِرکَتِ کُلامِ تو، شِعرایِ تُربِتی

بِیدَق زیَه بـه گنبَد و دیفالِ آسِمو

از برکت کلام تو شعرهای تربتی / پرچم زده بـه گنبد و دیوار آسمان (بیدق زدن کنایـه از شـهرت است، مثلا مـی‌گویند خدا بِیدَقِتِرْ بالا کُنَه یعنی خدا پرچمت را برافراشته کند. درون اینجا یعنی شعرهای تربتی شـهرت یـافته‌اند)

سِرسوز رِفته باغ و چِمِنزار و دشتِ شعر

سِرشیوَه کِرد که تا اُوِ گِپّایِ تو بـه جو

سرسبز رفته هست (شده است) باغ و چمنزار و دشت شعر / سرشیوه کرد (سرازیر کرد، سرازیر شد) که تا آب گپ‌های تو (سخن‌های تو) بـه جو.

از وَختِ مُورْ بـه یـادَه مِچِرخَه مِدارِ شعر

ای اَسیـا نِرِفتَه یَک دیکَّه اُوبُرو

از وقتی مرا بـه یـاد هست (از وقتی کـه یـادم مـی‌آید) مـی‌چرخد مدار تو / این آسیـاب نرفته هست (نشده است) یک لحظه آب‌بیرون (این آسیـاب یک لحظه آب‌بیرون نشده است. آب حتی یک لحظه از مسیر آسیـاب منحرف نشده است. هنگام تعمـیر آسیـا مسیر آب کـه وارد آسیـاب مـی‌شود را منحرف مـی‌کنند کـه به آن آب منحرف شده آب‌بیرون یـا اُوبُرو مـی‌گویند.)

مَیُم بُگُم خِدِیْ تو کـه عُمرِ د جَنگِ شعر

اسبِ تو یُورقَه کِرد و زَیی تیرِ وِر نِشو

مـی‌خواهم بگویم با تو کـه عمری (یک عمر) درون جنگ شعر / اسب تو یورتمـه کرد (به صورت یورتمـه حرکت کرد) و زدی تیر بر (به) نشان.

از دشتِ سوز و پورگُلِ تو چینِه‌خور هَمَه

هم بلبل و قِنَری و هَم کُوگ و سیبرو

از دست سبز و پُرگل تو ریزه‌خوار همـه (همـه از دست تو ریزه‌خواری کنند؛ چینـه بـه معنی دانـه هست یعنی چیزی کـه از زمـین مـی‌چینند و برمـی‌دارند، چون پرندگان دانـه را از زمـین برمـی‌چینند چینـه گفته مـی‌شود) / هم بلبل و قناری و هم کببرو (سِبرو یـا سِبروی پنده‌ای خاکی‌رنگ هست کوچک‌تر از سیـاه‌).

دَشت و خِصیل و باغ و چِمِنزار و لِوِه‌زار

یَک عُمرِ اُوخورَند از او چِشمِه‌ی رِوو

دشت و قصیل (نوعی گندم‌زار و جوزار؛ درون این روش بذر گندم و جو درون آخر تابستان کاشته مـی‌شود، درون اواسط اسفند درو یـا چرانده مـی‌شود  و باغ و چمنزار و لیوه‌زار (مرتع) / یک عمری آب‌خورند (آب خور هستند، آب مـی‌خورند) از آن چشمـه‌ی روان (اشاره بـه شعرهای استاد نجف‌زاده)

از مِوه‌هایِ ذوقِ تو سَررِز مِرَه سِبَت

مُخکَم دِ باغِ شعرْ اَگِر تُورْ بِتَن گُلو

از مـیوه‌های ذوق تو سرریز مـی‌رود (مـی‌شود) سبد (سرریز شدن سبد بـه معنی پُر شدن آن هست تا حدی کـه مـیوه‌ها از سبد بیرون بریزد) / محکم درون باغ شعر اگر تو را بدهند تکان (اگر درون باغ شعر تو را محکم تکان بدهند؛ روش تکان یکی از روش‌های برداشت مـیوه از درخت هست که بـه تربتی گلو داین یـا گلوندن گفته مـی‌شود)

شُوچَر مِنَن دِ دشتِ دِلِت روز و شُو مُدام

از مـیش و از خِلِمَه و از تَکَه و اَهو

شب‌چر مـی‌روند درون دشت دلت روز و شب مدام (شب‌چر همان‌طور کـه از اسمش برمـی‌آید بـه معنی چ درون شب است، درون دشت‌های سرسبز ان را درون دو نوبت روز و شب بـه چرا مـی‌گیرند کـه به چرای احشام درون شب شوچر گفته مـی‌شود) / از قوچ و مـیش و بره و از بز (بز کوهی) و آهو

از پایِ بُتِّه‌های دِلِت رِفتَه پِرِّزاد

هم بلبل و چُغویَه‌سینَه و تِهو

از پای بوته‌های دلت رفته پره‌زاد (پرزاد شده؛ پره‌زاد شدن اصطلاحی هست برای بـه پرواز درون آمدن جوجه‌های پرندگان، آن هنگام کـه جوجه‌ی پرنده پرواز یـاد مـی‌گیرد و لانـه‌ی والدینش را ترک مـی‌کند مـی‌گویند پره‌زاد شده است. این اصطلاح را به منظور کنایـه بـه نوعروسان و نودامادان هم مـی‌گویند) / هم بلبل و گنجشیـاه‌ و تیـهو)

از ریشِه‌یِ درختِ تو بِخ‌جوش کِردَه باغ

سِرسُوزْ، نخل و کاج و سِفددالَه و سِرو

از ریشـه‌ی درخت تو بیخ‌جوش کرده هست باغ (درختان این باغ از ریشـه‌ی درخت تو بیخ‌جوش کرده هست و تکثیر شده که تا به صورت باغ درون آمده است؛ بیخ جوش یک روش تکثیر گیـاهان هست که از ریشـه‌ی گیـاه ریشـه‌ی دیگری جدا مـی‌شود و بعد بـه صورت گیـاه مستقلی درون مـی‌آید) / سرسبز نخل و کاج و سفید‌دال و هم سرو.

سِرمَست از شِراب کُلامَه درون مِتَّبِت

هر شاعرِ کـه نوش کِ یَک قُورْتْ اَزو سِوو

سرمست از کلام هست در مکتبت (مکتب‌خانـه‌ات) / هر شاعری کـه نوش کرد یک جرعه از آن سبو.

دَرُم دعا بِرَت کـه بِمَنی همـیشـه شاد

عُمرِت بـه کوهْ بَند و دِلِت زندَه و جوو

دارم دعا برایت (برایت دعایی دارم، دعا مـی‌کنم) کـه بمانی همـیشـه شاد / عمرت بـه کوه بند و دلت زنده و جوان (عمرت بـه کوه بند باشد دعایی هست برای طول عمر، یعنی عمرت مانند عمر کوه باشد)

دل‌شاد و زِندِه‌خویْ بِمَنی دِ ای دیـار

تا وَختِ روشِنایَه سِتَرَه دِ آسمو

دل‌شاد و زنده‌طبع بمانی درون این دیـار / که تا وقتی روشن هست ستاره درون آسمان.

تا وَختِ سُوزَه تِنْگَلِ شِص‌دِرَّه هر بِهار

تا وَختِ کـه سه‌قُلَّه‌یَه وِر پا هَنو، بِمو!

تا وقتی سبز هست تنگل شصت‌دره (در تربت دره‌های سرسبز و پر درخت را تِنگَل یـا تینگَل مـی‌گویند؛ یکی از این دره‌ها دره‌‌ای هست در رشته‌کوه شصت دره واقع درون شمال تربت نزدیک روستای صنوبر کـه جای خوش آب و هوایی است) هر بهار / که تا وقتی کـه سه‌قله هست بر پا هنوز (تا وقتی کوه سه‌قله کـه مشـهور ترین کوه تربت هست هنوز بر پا است)، بمان.

***

 

علیرضا شریعتی؛ کتاب گویـا

این شعر ساده‌ام را درون وصف او سرایم

گل‌واژه‌ی دَری را ارزانی‌اش نمایم

استاد بی‌بدیل شعر و، ادیب تربت

بر لعل او نبینی غیر از گل محبت

چون مشع مـی‌گدازد درون قطب انجمن‌ها

در بند نور اویند پروانـه‌های زیبا

گنجینـه‌ای ز دانش، فضل و ادب تبارش

هر هفته شنبه‌شب‌ها گل‌بوته‌ها کنارش

چون سروناز باشد، آزاده و تهی‌دست

اما سخاوتش را درون هر کجا نشان است

افشرده‌ی دلش را جاری نموده هر جا

بوی گلاب او را دارد تمام گل‌ها

چون سبزه ساده و پاک، خاکی و بی‌تفاخر

اندیشـه‌اش چو باران، هر قطره دانـه‌ای دُر

بارد بـه سرو و سوسن، شوید غبار سنبل

در محفل ادیبان هم‌چون زبان بلبل

 

دانش بـه دل نـهفته درون ‌اش چو دریـا

در وصف او همـین بس «باشد کتاب گویـا»

***

 

استای فن شعر؛ علی اکبر عباسی: 

بُگذار که تا که وَرگُم اَزو اوسْتایِ شعر

از او کـه هَس دِ قِلعِه‌یِ ما کِدخُدایِ شعر

بگذار که تا که برگویم (بگویم) از آن استاد شعر / از آن کـه هست درون قلعه‌ی (ده ما، روستای ما) ما کدخدای شعر.

از او کـه تا بـه حال دِ این شـهر چِرخیَه

از غیرتِ همـیشِه‌ی او اَسیـایِ شعر

از آنی کـه تا بـه حال درون این شـهر چرخیده هست / از غیرت همـیشـه‌ی او آسیـای شعر. ( درون این شـهر آسیـاب شعر از غیرت همـیشـه او چرخیده است.

از او کـه شاعِرا هَمَه شَگرِد اویَن و

اَمبا خودِش نِدَرَه هَنو ادعّایِ شعر

از آنی کـه شاعران همـه شاگرد او هستند و / اما خودش نداره هنوز ادعای شعر (خودش هنوز ادعای شعر ندارد، ادعای شاعر بودن ندارد)

از او کـه وِرمِدَرَه کلاه از سَرِ خودِش

دِر پِشِ پایِ او اَلِفِ با کُلایِ شعر

از او کـه برمـی‌دارد کلاه از سر خودش / درون پیش پای آن الف با کلاه شعر. (در پیش پای آ با کلاه کلاه از سر برمـی‌دارد، بـه احترام الفبای شعر کلاه از سر برمـی‌دارد)

وَرگُم اَزو مُعلّمِ عاشق کـه سالِ آزگار

رِختَه تِمومِ عمر و جِوَنیر با پایِ شعر

برگویم از آن معلم عاشق کـه شصت سال / ریخته هست تمام عمر و جوانی را بـه پای شعر.

معمارِ شعرِ تربت و از زورِ هِمَّتِش

مُخکِم‌تَر از همـیشَه‌یَه دیفال و دایِ شعر

معمار شعر تربت و از شدت همتش / محکم‌تر از همـیشـه هست دیوار و دای (دیوار گِلی کوتاه) شعر. از شدت هممتش دیوار و دای شعر از همـیشـه محکم‌تر است.)

رَفتی دِ کار شعر و غِزَل پیر، ای جوو

"حُکم سِه‌قُلَّه که تا به اَبَد سرِ پا بِمو"

رفته‌ای (شده‌ای) درون پای شعر و غزل پیر، ای جوان (به پای شعر و غزل پیر شده‌ای) / مانند سه‌قله که تا به ابد (تا ابد) سر پا بمان. (کوه مظهر عمر طولانی هست و درون دعا به منظور طول عمر مـی‌گویند عمرت بـه کوه بند بشـه سعنی عمرت بـه عمر کوه متصل باشد و مانند کوه عمر طولانی‌ای داشته باشی؛ مضمون این مصرع از استاد قهرمان هست در قصیده‌ای کـه در بزرگ‌داشت استاد محمود فرخ سروده هست مُخکَم دِ جات اَستیَه بَشی مِثالِ لاخ / پیوَند بَشَه عُمرِت بـه عمرِ کو)

اُستایِ فَنِّ شعر نِجِف‌زادِه‌ی بِنُم

اِی کـه دِ کارِ شعر تو گَپِّرْ زِیی تِمُم

استاد فنّ شعر نجف‌زاده‌ی بنام (نامدار، نام‌آور) / ای کـه در کار شعر تو گپ را زدی تمام (حرف را تمام زدی، حق مطلب و سخن را ادا کردی)

مَییستُم از تو وَرْگُم و طَبعُم کِمَک نِکی

تِرسی دلُم کـه چیزِ کـه حَقِّ تویَه نِگُم

مـی‌خواستم از تو برگویم (بگویم) و طبعم کمک نکرد / ترسید دلم کـه چیزی کـه حق تو هست را نگویم (دلم ترسید کـه شاید نتوانم حق مطلب را مورد تو ادا کنم).

از دَمَنِ خیـالِ تو صد چشمَه‌یَه رِوو

ای سِربِلَندْ حُکمِ سه‌قُلَّه و کوهِ جُم

از دامن خیـال تو صد چشمـه هست روان (صد چشمـه روان است) / اس سربلند مانند سه‌قله (بلندترین کوه تربت حیدریـه) و کوه جام (کوهی کـه در تربت جام است).

از غیرتِ وجودِ تو ای اَسیـای شعر

دَرَه هَنو مِچِرخَه دِ ای شـهرْ صبح و شُم

از غیرت وجود تو این آسیـای شعر / دارد هنوز مـی‌چرخد درون این شـهر صبح و شام (شب).

از تو چراغِ انجِمَنِ شعر روشَنَه

سی سال و سی صِبایَه و دَرَه هَنو دِوُم

از تو چراغ انجمن شعر روشن هست / سی سال و سی روز هست و دارد هنوز دوام (هنوز دوام دارد).

پیشِ تو شاعِرا هَمِگی دَس بـه سینَه‌یَن

تا بلکِه از تو یـاد بگیرَن دو سه کِلُم

پیش تو شاعران همگی دست بـه ‌اند / که تا بلکه از تو یـاد بگیرند دو سه کلمـه.

دَرُم اُمِد اَزی کـه تو دِ آسمونِ شعر

حُکمِ سِتَرِه‌ها بِدِرِخْشی بـه صبح و شُم

دارم امـید از این (این امـید را دارم) کـه تو درون آسمان شعر / مانند ستاره‌ها بدرخشی بـه صبح و شام

رَفتی دِ کار شعر و غِزَل پیر، ای جوو

"حُکم سِه‌قُلَّه که تا به اَبَد سرِ پا بِمو"

رفته‌ای (شده‌ای) درون پای شعر و غزل پیر، ای جوان (به پای شعر و غزل پیر شده‌ای) / مانند سه‌قله که تا به ابد (تا ابد) سر پا بمان. (کوه مظهر عمر طولانی هست و درون دعا به منظور طول عمر مـی‌گویند عمرت بـه کوه بند بشـه سعنی عمرت بـه عمر کوه متصل باشد و مانند کوه عمر طولانی‌ای داشته باشی؛ مضمون این مصرع از استاد قهرمان هست در قصیده‌ای کـه در بزرگ‌داشت استاد محمود فرخ سروده هست مُخکَم دِ جات اَستیَه بَشی مِثالِ لاخ / پیوَند بَشَه عُمرِت بـه عمرِ کو)

***

 

چکیده

احمد نجف‌زاده درون 18 آبان‌ماه سال 1316 درون تربت حیدریـه بـه دنیـا آمده است. خواندن و نوشتن را درون مکتب‌خانـه مـی‌آموزد و تا آخر «جامع المقدمات» را بـه تحصیل درون مکتب‌خانـه ادامـه مـی‌دهد. درون سال 1326 درون مدرسه‌ی قطب ثبت نام مـی‌کند و تحصیل را از پایـه‌ی پنجم دبستان درون مدارس جدید ادامـه مـی‌دهد. درون سال 1337 موفق مـی‌شود درون رشته‌ی علوم طبیعی از دبیرستان قطب تربت حیدریـه دیپلم بگیرد و برای ادامـه تحصیل راهی مشـهد مـی‌شود. مـهرماه 1337 درون دوره‌ی کارشناسی ادبیـات فارسی درون دانشکده‌ی  ادبیـات دانشگاه فردوسی مشـهد پذیرفته مـی‌شود و تا خرداد 1340 کـه موفق بـه اخذ مدرک کارشناسی مـی‌شود درون این دانشکده بـه تحصیل مـی‌پردازد. از مـهر همان سال درون دبیرستان‌های تربت حیدریـه بـه تدریس ادبیـات مشغول مـی‌شود. سال 1364 با تاسیس دانشگاه آزاد، تدریس درون دانشگاه هم بـه فعالیت‌های ایشان اضافه مـی‌شود کـه به دانشگاه پیـام نور و مرکز تربیت معلم هم کشیده مـی‌شود. مـهرماه 1373 بـه طور رسمـی بازنشسته شده اما که تا سال 1387 بـه تدریس ادامـه مـی‌دهند.

استاد احمد نجفزاده همواره درون جلسات انجمن شعر تربت حیدریـه شرکت کرده و مـی‌کنند و همـیشـه از فعالین این عرصه بوده‌اند. از سال ۷۷ جلسه‌ای تحت عنوان کارگاه شعر را درون شنبه‌شب‌ها راه‌اندازی مـی‌کنند و در آن به طور مستقل بـه پرورش شاعران مـی‌پردازند کـه تا امروز ادامـه دارد.

چاپ دیوان سید علی اکبر بهشتی شاعر همشـهری و هم‌روزگارمان، جمع‌آوری آثار و فهرست‌نویسی و مقدمـه‌ی دیوان شعر آقای سید جعفر مبرقعی (شاعر بیرجندی) و جمع‌آوری گزیده‌ای از غزل معاصر درون کتابی تحت عنوان شکوه عشق از دیگر فعالیت‌های ایشان است.

***


برچسب‌ها: گزارش جلسه‌ شماره 1021 بـه تاریخ 920804, شاعر همشـهری, زندگی‌نامـه احمد نجف زاده, شناخت‌نامـه‌ی استاد نجف زاده




[سیـاه‌مشــــــــــــــــــــــــــــــــق - شاعر همشـهری دانلود فایز خوانی درخت شادکامی بی ثمر رفت از مفتاح]

نویسنده و منبع | تاریخ انتشار: Wed, 25 Jul 2018 03:10:00 +0000



گروه تلگرامی با لهجه مشهدی

سیـاه‌مشــــــــــــــــــــــــــــــــق - شعر مشـهدی ملک ...

شعر محلی تربت؛ شعر شماره‌ی 44 کتاب خدی خدای خودم، گروه تلگرامی با لهجه مشهدی غزل؛ تضمـین غزل ملک الشعرا بهار، هوش از سر مو رفت صداتر کـه شنفتم؛ استاد محمد قهرمان

دوستانی کـه خواننده‌ی وبلاگ هستند مـی‌دانند کـه مدتی هست یـادداشت‌های استاد قهرمان را پیرامون فرهنگ تربت با عنوان «یک کلام بـه صد کلام» منتشر مـی‌کنم. گروه تلگرامی با لهجه مشهدی خیلی از این واژگان، اصطلاحات و تعبیرات درون شعر ایشان هم بـه چشم مـی‌خورد. گروه تلگرامی با لهجه مشهدی درون یـادداشت‌هایی استاد قهرمان اشاره‌ای بـه این شعرها نشده است. بـه نظر من با درون نظر گرفتن گستره‌ی شعر تربتی اعم از اشعار استاد قهرمان و دیگر شاعران شعر گویشی تربت مـی‌شود به منظور درصدی از این لغات‌، اصطلاحات و تعبیرات شاهد مثال‌هایی از شعر تربتی آورد. من که تا جایی کـه توانسته‌ام نمونـه‌های مختلف اشعار تربتی را درون وبلاگ فراهم آورده‌ام تنـها اشعار محمد قهرمان هست که هنوز بـه طور کامل درون وبلاگ قرار نگرفته‌اند.

نکاتی چند بـه منظور بهتر خواندن شعر گویشی

فایل صوتی mp3 شعر شماره 44 کتاب خدی خدای خودم

 

44

زنده‌یـاد ملک‌الشعرا بهار چند شعر بـه گویش مشـهدی سروده هست مانند قصیده‌ی «اِمشُوْ درِ بهشتِ خدا وایَه پِندِری» کـه از شـهرت کافی برخوردار است. وقتی درون سال 1328 استاد محمد قهرمانِ 20 ساله نزد ملک‌الشعرا مـی‌رود و شعری کـه به گویش تربتی سروده هست با این مطلع: گروه تلگرامی با لهجه مشهدی «تا اَزو دورا یَکِ وِر سَر مـیَه/ دل مِگَه هُوْنا دَْرَه دلبر مـیَه» را به منظور ملک‌الشعرا مـی‌خواند؛ ملک‌الشعرا وی را تشویق مـی‌کند و مـی‌گوید این کار کـه تو مـی‌کنی خدمتی بزرگ هست زیرا با گسترش روزافزون رادیو کم‌کم لهجه‌های محلی از بین خواهد رفت. این تشویق ملک‌الشعرا باعث مـی‌شود محمد قهرمان جوان درون کار خود جدّی‌تر شود. سال‌ها بعد یعنی درون سال 1362 استاد قهرمان 54 ساله یکی از غزل‌های مشـهدی ملک‌الشعرا را تضمـین مـی‌کند و با توجه بـه آن یک غزل تربتی مـی‌گوید. غزل ملک‌الشعرا بهار بـه طور کامل چنین است: «گفتی کـه مَمـیر وختِ مُو لَبِّیْکُمِ گُفتُم/ هی‌هی بُخُدا خوب تو گفتی، مُو شِنُفتُم/ اِیْ شیرِ نَرِ عشق‌، تِقِّلایِ مُو پوچَه/ ای بودَه مُقَدَّر کـه به چِنگالِ تو بُفتُم/ که تا زور دِری تیر بزن بازویِ صیـاد/ مو کِفتَرِ جُون‌سَختُم و آسُون نِمـیُفتُم/ گُفتُم کـه به پایِت نِخِلَه خارِ، مُو اِمشُوْ/ با جارویِ مُژگون سرِ راهِ تو رَه رُفتُم/ دیشُوْ بـه خیـالِ صِدَف سینِه‌ی صافِت/ که تا وقتِ سِحَر مُروَریِ اشک مُسُفتُم/ هم‌دوشِ بِهارُم مُو کـه هَم جُفتُم و هم طاق/ دِر بی‌طَقَتی طاقُم و با یـادِ تو جُفتُم». این غزل شش‌بیتی را دیوان ملک‌الشعرا هم آمده هست اما چند ایراد تایپی دارد کـه من سعی کردم با توجه بـه آن‌چه از لهجه‌ی مشـهدی مـی‌دانم آن را اصلاح کنم. و اینک غزل تربتی شش بیتی‌ای کـه استاد قهرمان با توجه بـه غزل ملک‌الشعرا سروده است:

هوش از سَرِ مُو رفت، صداتِر کـه شِنُفتُم

خودْمِر کشیُم که تا بِخِ دیفال کـه نُفتُم

1- هوش از سر من رفت صدایت را کـه شنیدم/ خودم را کشیدم که تا پهلوی دیوار کـه نیفتم (به محض این کـه صدایت را شنیدم بی‌هوش شدم و چنان ناتوان شدم کـه برای جلوگیری از افتادن، خودم را بـه دیوار نزدیک کردم و به دیوار تکیـه دادم. «شنُفتَن» (šenoftan) بـه جای شنیدن کاربردی قدیمـی دارد و در گذشته مرسوم بوده است. مانند این بیت حافظ «حال دل با تو گفتنم هوس است/ خبر دل شنُفتَنَم هوس است». «دیفال» (difâl) همان دیوار هست که مُبدَل شده، حرف «ر» بـه حرف «لام» بَدَل شده است. درون گویش تربتی نمونـه‌هایی زیـادی از ابدال درون کلمات بـه چشم مـی‌رسد از جمله «بَلک» (balk) بـه جای برگ، «فِلار» (felâr) بـه جای فرار، «سِفِْددال» (sefēddâl) بـه جای سپیدار، «سُلفَه» (solfa) بـه جای سرفه و نظایر آن. این ابدال یعنی تبدیل «ر» بـه «لام» یکی از پُربسامدترین ابدال‌ها درون زبان فارسی هست که درون ادب کلاسیک نمونـه‌هایی زیـادی از آن را مـی‌توان مشاهده کرد، مانند این بیت از مولوی: «ابروان چون پالدُم زیر آمده/ چشم را نم آمده تاری شده»؛ کـه پاردُم بـه پالدُم بدل شده است؛ یـا این بیت از نظامـی: «هم از آب دریـا بـه دریـاکنار/ تلاوشگهی دید چون چشمـه‌سار» کـه تلاوُش بـه جای تراوُش از مصدر تراویدن آمده است؛ یـا باز از مولانا: «نکُنی خمُش برادر چو پُری ز آب و آذر / ز سبو همان تلابَد کـه در او کنند یـا نی». حتما گفت کـه به اعتقاد زبان‌شناسان بسیـاری از این کلمات درون زبان پهلوی با «لام» بوده هست و بعد بـه تدریج بـه «ر» بدل شده هست یعنی مـی‌شود نتیجه گرفته کـه شکل گویشی این کلمات بـه زبان پهلوی نزدیک‌تر است.)

تعبیرِ خُوِْ دینَه کـه گل بوی مِکِردُم

امروز بِذی رفت کـه بویِ تو شِنُفتُم

2- تعبیر خواب دیشب کـه گُل بوی مـی‌کردم/ امروز بـه این رفت کـه بوی تو شنیدم (تعبیر خواب دیشب کـه گُلی را مـی‌بوییدم همـین شد کـه امروز بوی تو را شنیدم. «دینَه» (dina) درون گویش تربتی بـه معنی دیروز است. بوییدن درون گویش تربتی بـه صورت «بوی کِردَن» (buy kerdan) مـی‌آید. «بِذی» (bezi) تلفظ گویشی «بدین» یـا «به این» است. تبدیل دال بـه ذال درون گویش تربتی پُربسامد هست مانند «خِذمَت» (xezmat) بـه جای «خِدمَت». جالب هست که درون اشعار گذشته هم گاه جای دال با ذال عوض مـی‌شده است. بـه عنوان مثال درون کتاب سبک‌شناسی دکتر شمـیسا، یکی از مختصات سبک خراسانی آوردن ذال بـه جای دال است. رباعی‌ای از سعدی بـه عنوان شاهد آمده هست که نشان مـی‌دهد که تا قرن ششم و حتی درون شیراز نیز مرسوم بوده است: «چون صورتِ خویشتن درون آیینـه بدیذ/ وان کام و دهان وو دندان لذیذ/ مـی‌گفت چنان کـه مـی‌توانست شنیذ:/ بس جان بهآمد کـه بدیننرسیذ». البته روشن هست که درون رباعی فوق اگر یکی از قافیـه‌ها كلمـه‌ي «لذیذ» نبود که تا به حال حتما کاتب‌ها هزار بار ذال‌ها را بـه دال برگردانده بودند و چه بسا کـه در شعرهای دیگری کـه مانعی درون کار نبوده، این‌کار را کرده‌اند. «شنُفتَن» درون بیت اول همـین غزل توضیح داده شد.)

تا جفتِ مُویی، درد ز مُو فَرت مِمَـْنَه

تا از مُو مِری فَرت، خِدِیْ دردِ تو جُفتُم

3- که تا جفتِ من هستی، درد از من فرد مـی‌ماند/ که تا از من فرد مـی‌شوی، با درد تو جفت هستم. (تا وقتی کـه تو همراه من باشی غم از من دور است، اما وقتی تو از من دور مـی‌شود غم همراه من است. «فَرت» (fart) بـه معنی دور و جدا هست که ممکن همان باشد کـه امروزه «پَرت» گفته مـی‌شود و در ترکیب «حواس‌پَرت» استفاده مـی‌شود؛ از طرفی درون این بیت «فَرت» درون مقابل  جفت آمده هست از این رو شاید بتوان گفت کـه فرت همان فرد باشد بـه معنی تک و تنـها. «خِدِی» (xedey) درون گویش تربتی همان حرف اضافه‌ی «با» است.)

دل دل مَکُ، باجِت نِمِنَه نرخِ کَمِ مُو

مَگذار ز دستِت بُرُم اِی عشق، کـه مُفتُم

4- دل دل مکن، باجت نمـی‌کند نرخ کم من/ مگذار از دستت بروم ای عشق کـه مفت هستم (تردید نداشته باشد، قیمت کم من باعث ضرر و زیـانت نمـی‌شود و تو را مغبون نخواهد کرد، ای عشق، مرا از دست مده کـه خیلی ارزان هستم. «دِل دِل کِردَن» بـه معنی تردید و دو دل بودن است. «باجِت نِمِنَه» (bâjet nemena) بـه این معنی هست که مغبونت نمـی‌کند، باعث ضررت نمـی‌شود. «باج کِردَن» (bâj kerdan) بـه معنی مغبون ی درون معامله یـا سرِی کلاه گذاشتن است. مثلا ممکن هست گفته شود: «فِلَـْنی مُور باج کِرد» یعنی فلانی سرِ مرا کلاه گذاشت.)

هر چه کـه به هم ساز یَه وِر هم نِمِبِنْدِم

ما تربِتیـا وِرنِمِگِم: سُفتُم و رُفتُم

5- هر چه کـه به هم ساز نیـاید بـه هم نمـی‌بندیم/ ما تربتی‌ها برنمـی‌گوییم سفتم و رفتم. (چیزهایی کـه به هم جور نیست بـه هم نمـی‌بندیم، چرا کـه ما تربتی‌ها اهل سُست‌کاری نیستیم و نمـی‌گوییم: «سُفتَم و رُفتَم». «به هَم ساز اَمـیَن» (be ham sâz amiyan) بـه معنی بـه هم جور شدن و با هم تناسب داشتن مثلا قطعات پازل را اگر اشتباه کنار هم قرار دهیم و به هم نخورَد درون گویش تربتی گفته مـی‌شود: «به هَم ساز نمـیَه». یـا اگر وزن شعر یـا قافیـه‌اش خراب باشد و جور نباشد مـی‌توان گفت «وِر هم ساز نیَه» یـا «وِر هَم اَنداز نیَه». «وِر هَم بِستَن» بـه معنی بـه هم بستن یـا درون کنار هم قرار توسعاً درون مورد شعر گفتن هم بـه کار مـی‌رود. بعد در گویش تربتی بـه جای شعر گفتن یـا شعر سرودن از مصدر «شِعر دِ بِستَن» استفاده مـی‌شود. «سُفتُم و رُفتُم» اصطلاحی هست که درون مورد انجام کاری بدون دقت بـه کار مـی‌رود «سُفتَن» درون لغت بـه معنی هست مانند آن‌چه درون مورد گوهر سُفتَن بـه کار مـی‌رود و «رُفتَن» هم بـه معنی روفتن، روبیدن و جاروب است. درون مجموع «سُفتَن و رُفتَن» بـه معنی انجام بی‌دقت هست مانند آن‌چه تهرانی‌ها «از سر باز » مـی‌گویند.)

ای شعرِ بِهارَه کـه به لفظِ مِشِدی گفت

«تا وقتِ سَحَر مُروَریِ اَشک مُسُفتُم»

6- این شعر بهار هست که بـه لهجه‌ی مشـهدی گفت:/ «تا وقتِ سحر مرواریدِ اشک مـی‌سفتم» (در بیت پایـانی استاد قهرمان شعر ملک‌الشعرا بهار را کـه به گویش مشـهدی سروده شده هست را تضمـین کرده است. تعبیر «مروارید اشک سُفتَن» تعبیر بسیـار زیبایی هست از این نظر کـه دانـه‌های اشک وقتی از مژه مـی‌ریزد مـی‌توان اشک را مانند مروارید و مژه را درون مـیان آن مانند سوزنی فرض کرد و از این رو اشک ریختن را بـه مروارید یـا مروارید سُفتَن تشبیـه کرد کـه در ادبیـات کلاسیک هم سابقه دارد. چنانچه جامـی درون منظومـه‌ی یوسف و زلیخا آورده است: «...زلیخا دید کز مصر و دیـارش/ نیـامد هیچ قاصد خواستگارش/ ز دیدار پدر نومـید برخاست/ ز غم لرزان چو شاخ بید برخاست/ بـه نوک دیده مروارید مـی‌سُفت/ ز دل خونابه مـی‌بارید و مـی‌گفت:/ «مرا ای کاشکی مادر نمـی‌زاد/ وگر مـی‌زاد شیرَم نمـی‌داد...».)

محمد قهرمان

23/12/1362

***


برچسب‌ها: شعر محلی تربت, شعر محلی قهرمان, دانلود شعر تربتی صوتی, شعر مشـهدی ملک الشعرا بهار




[سیـاه‌مشــــــــــــــــــــــــــــــــق - شعر مشـهدی ملک ... گروه تلگرامی با لهجه مشهدی]

نویسنده و منبع | تاریخ انتشار: Fri, 17 Aug 2018 00:48:00 +0000



قد سپیره افشار خواننده

سیـاه‌مشــــــــــــــــــــــــــــــــق - زندگینامـه

5- شاعر همشـهری؛ شناخت‌نامـه‌ی استاد احمد نجف زاده‌ی تربتی (1316)

از زمانی کـه نوشتن راجع بـه شاعران تربت حیدریـه را شروع کرده‌ام، قد سپیره افشار خواننده سعی‌ کرده‌ام که تا جایی کـه مـی‌توانم اطلاعات صحیح جمع‌آوری کنم و شاعران همشـهری را هر چه کامل‌تر معرفی کنم. قد سپیره افشار خواننده درون چند ماه اخیر نوبت بـه معاصرین رسیده هست و خوشبختانـه بـه دلیل نزدیکی زمانی، از اغلب این شاعران اطلاعات بیشتری درون دسترس است. قد سپیره افشار خواننده خوانندگان عزیز بسیـار لطف خواهند کرد اگر اطلاعات تکمـیلی خود را به منظور من از طریق آدرس siyah_mast@yahoo.com بهمن صباغ زاده ارسال کنند. دوستان شاعر همشـهری (ولایت زاوه، شامل: قد سپیره افشار خواننده زاوه، تربت، رشتخوار، مـه‌ولات) هم مـی‌توانند زندگی‌نامـه و آثار خود را از طریق همـین آدرس به منظور بنده ارسال کنند. اگر نمـی‌دانید از کجا شروع کنید، من چند سوال درون بخش فراخوان نوشته‌ام که با جواب بـه آنـها و ارسال جواب‌ها بـه من، خواهم توانست زندگی‌نامـه‌ی شما را بنویسم. امـیدوارم این وبلاگ درون آینده بـه منبع قابل اعتمادی راجع بـه شعر تربت حیدریـه و شاعران این خطه تبدیل شود که تا راه به منظور محققانی کـه در آینده راجع بـه این موضوع‌ها تحقیق خواهند کرد، هموارتر شود. 

 

به نام خداوند قلم

شناخت‌نامـه‌ی استاد احمد نجف‌زاده‌ی تربتی

در نیم قرن اخیر درون شـهرستان تربت حیدریـه نام استاد احمد نجف زاده‌ی تربتی با شعر و ادبیـات گره خورده است. استاد نجف زاده از سال 1340 بـه مدت پنجاه سال درون دبیرستان‌ها و دانشگاه‌های تربت حیدریـه زبان فارسی و ادبیـات درس داده‌اند و غالبانی کـه در این پنجاه سال درون این شـهر دیپلم گرفته‌اند از محضر درس ایشان استفاده کرده‌اند و به شنیدن شعر از زبان او بـه ادبیـات علاقه‌مند شده‌اند. از این روست کـه مردم این شـهر بـه این استاد شریف عشق مـی‌ورزند و او را استاد خود مـی‌دانند. از آن گذشته این بزرگ‌مرد سال‌هاست کـه جلسه‌ی انجمن شعر تربت حیدریـه را اداره مـی‌کند. من نیز چون دیگر شاعران این شـهر درون طول سال‌های حضورم درون انجمن شعر از این مرد بزرگ بسیـار آموخته‌ام و خود را که تا همـیشـه مدیون این بزرگوار مـی‌دانم. استاد احمد نجف زاده نیـازی بـه معرفی ندارد و این تنـها فرصتی بود به منظور من که تا برای نوشتن زندگی‌نامـه‌ی ایشان چند جلسه‌ای درون محضر ایشان بنشینم و صحبت‌های شیرین استاد را ثبت و ضبط کنم. امـیدوارم سال‌های سال سایـه‌ی این استاد شریف بر سر شعر و شاعران تربت حیدریـه باشد و به قول خواجه‌ی شیراز خداش درون همـه حال از بلا نگه دارد.

بهمن صباغ زاده

 

احمد نجف زاده درون 18 آبان‌ماه سال 1316 درون تربت حیدریـه درون منزل علی‌اکبر نجف‌زاده‌ی تربتی بـه دنیـا آمده است. پدربزرگ علی‌اکبر، شیخ نجف نام داشت و از این‌رو او نام خانوادگی نجف‌زاده را برگزیده بود. پدرش کـه سواد خواندن و نوشتن داشت، درون آن روزگار جزو تحصیل‌کرده‌ها بـه شمار مـی‌رفت و کارمند بانک کشاورزی بود؛ علاوه بر آن جزو ملاکان تربت محسوب مـی‌شد و زمـین‌های کشاورزی‌اش را اداره مـی‌کرد و به لحاظ مالی درون وضعیت خوبی بود. خانواده‌ی پدری او از خانواده‌های سرشناس تربت بودند و دائی پدرش مجتهدی بود موسوم بـه شیخ محمد باقر کـه او را همـه‌ی تربتی‌ها مـی‌شناختند و حرفش درون مردم نفوذ زیـادی داشت. خانـه‌ی پدری‌اش درون یکی از محلات مرکزی شـهر موسوم بـه «کوچه قاضیـان» بود کـه امروزه بـه نام خیـابان قائم شناخته مـی‌شود. بـه رسم اغلب خانـه‌های آن روزگار، خانـه‌ای بود با یک حیـاط مرکزی بزرگ باغ‌مانند کـه اطراف این حیـاط اطاق‌های متعدد مستقلی قرار گرفته بودند، با مطبخ و تنور مشترک. او نیز مانند اغلب کودکان آن روزگار تحصیل را درون مدارس قدیم (مکتب‌خانـه) آغاز کرده است. شش سال بیشتر نداشت کـه پدرش بـه توصیـه‌ی دائی‌اش شیخ محمد باقر، او را بـه مکتب‌خانـه‌ی «آق سید حسین» مـی‌فرستد. درون آن سال‌ها درون تربت هم مدارس جدید و هم مدارس قدیم فعال بودند؛ اما مردم سنتی و متدین بیشتر بـه مدارس قدیم معتقد بودند و در بین عوام رایج بود کـه در مدارس جدید رضا شاهی بچه‌ها را کافر بار مـی‌آورند. او خود درون این مورد مـی‌گوید: "در خانـه‌ی پدری‌ام قرآن و دیوان حافظ و چند کتاب دیگر بود و من کم و بیش با خط آشنا بودم. حتما توجه داشت کـه در آن دوران کتاب کالایی گران‌بها و لوبوده و در خانـه اعیـان نیز جز چند کتاب یـافت نمـی‌شد." مکتب‌خانـه‌ی آق سید حسین هم درون یکی دیگر از محلات مرکزی شـهر قرار گرفته بود کـه در آن روزها بـه «قلعه کهنـه» مشـهور بود و امروز خیـابان فردوسی شمالی خوانده مـی‌شود و خود ساختمان مکتب درون جایی بوده نزدیک «بازار روز» فعلی کـه اکنون ساختمان «هیئت ابوالفضلی» درون آن قرار دارد. استاد از دوران مکتب‌خانـه چنین مـی‌گوید: "آن دوران را به‌خوبی و روشنی تمام درون ذهن دارم. حتی یـادم هست که شـهریـه‌ام دو تومان درون ماه بود. درون آن زمان درون مکتب‌خانـه‌ها درس را با ترس همراه مـی‌د و تاکید همواره بر حفظیـات بود. آن دوران کاغذ کمـیاب بود و ما مجبور بودیم مشق‌هایمان را با قلم و جوهر روی حلب بنویسیم. قوطی‌های حلبی سفیدرنگی بود کـه مخصوص نفت سفید بود و ما آن را بـه اندازه‌های دل‌خواه درون مـی‌آوردیم و گوشـه‌ها و حاشیـه‌اش را سوهان مـی‌کشیدیم کـه دستمان را نبرّد و روی آن مشق مـی‌نوشتیم. وقتی ملا مشق‌هایمان را ملاحظه و تایید مـی‌کرد حلب را درون آب مـی‌شستیم و باز روز از نو و روزی از نو".

نجف‌زاده درون مورد کتاب‌هایی کـه در مکتب‌خانـه خوانده هست مـی‌گوید: "در آن سال‌ها همـه جا درون مکتب‌خانـه‌ها با قرآن شروع مـی‌د. دانش‌آموز مـی‌بایست یـاد بگیرد قرآن را بی‌غلط بخواند و قواعد تجوید را نیز بداند و سوره‌های کوچک قرآن را حفظ کند. از دیگر درس‌ها «جودی» بود کـه کتابی بود بـه نظم و مقتل امام حسین ع بود. «گلستان سعدی» بود کـه مـی‌خواندیم و حفظ مـی‌کردیم. کتابی بود بـه نام «ترسّل» بـه خط شکسته؛ از مطالب این کتاب چیزی بـه خاطرم نمانده اما این کتاب اخیر را بـه خاطر خط شکسته حتما مـی‌خواندیم که تا این نوع از خط را نیز بشناسیم. از کتاب‌های دیگر مـی‌شود بـه دیوان حافظ، کلیله و دمنـه، نصاب الصبیـان، جامع ‌المقدمات، سیوطی اشاره کرد کـه همـه از کتاب‌های مکتب‌های قدیم است. «نصاب‌الصبیـان» کتابی بود بـه نظم، از ابونصر فراهی کـه مربوط بـه همـه چیز بود، بـه قول معروف از شیر مرغ گرفته که تا جان آدمـیزاد، درون این کتاب سعی شده بود بـه شعر همـه چیز را آموزش دهند بـه قول خود ابونصر:

چنین گوید ابونصر فراهی

کتاب من بخوان گر علم خواهی

در این کتاب از معنی لغات عربی بـه فارسی، که تا نام ماه‌های عربی و فارسی و یونانی و نام سال‌ها، همـه چیز یـافت مـی‌شد. کتابی دبگر بود بـه نام «الفیـه» تالیف ابن مالک کـه این کتاب شامل 1000 بیت شعر بود و با یـادگرفتن آن شعرها دستور زبان عربی را فرا مـی‌گرفتید. «سیوطی» بـه نثر بود و در واقع شرح همان «الفیـه» بود. درس اصلی «جامع المقدمات» بود کـه خود شامل چندین کتاب مـی‌شد مثلا «عوامل منظومـه» یـا «عوامل جرجانی» کـه نحو عربی بود بـه شعر فارسی، «عوامل منثوره» کـه شرح همان نحو بود بـه نثر، «هدایـه» کتابی دیگر بود کـه این‌هم درون نحو عربی بود و «صرف مـیر» کـه مربوط بـه صرف عربی مـی‌شد. این کتاب‌ها بعضا مشکل بود؛ مثلا برخی از محتویـات کتاب «هدایـه» را امروزه درون دوره‌ی فوق لیسانس درس مـی‌دهند. ولی دانش‌آموزان مکتب‌خانـه‌ای آن روزگار بـه هر ضرب و زوری بود ناچار فرا مـی‌گرفتند. درس دیگری داشتیم بـه اسم «رقوم» کـه همان حساب مـی‌شد و مربوط بـه تاجران و ان آنـها بود. این خط قواعد خاصی داشت و مـی‌گفتند حُسنش بـه این هست که درون آن دخل و تصرف نمـی‌شود کرد. مثلا درون حساب امروز با زیـاد یک صفر، عدد ده تبدیل بـه عدد صد مـی‌شود ولی درون علم رقوم ده علامتی مخصوص و صد علامتی دیگر داشت. خلاصه، رقوم را حتما یـاد مـی‌گرفتی که تا بتوانی حساب و کتاب انجام دهی."

او که تا آخر «جامع المقدمات» را درون همـین مکتب‌خانـه مـی‌خواند و پس از آن بر اثر یک اتفاق راهی مدارس جدید مـی‌شود. استاد خط خوشی دارد و هر یـادداشت کوچکی را با حوصله مـی‌نویسد و همـین خط خوش او را از مکتب‌خانـه نجات مـی‌دهد. خود درون این خصوص مـی‌گوید: "حدودا دوازده - سیزده سالم بود و در خانـه‌ی ما درون آن دوران بـه رسم همان روزگار علاوه بر خانواده‌ی خودمان خانواده‌های دیگری هم زندگی مـی‌د. یکی از این‌ها مردی بود بـه اسم سعید وزیری کـه همکار پدرم بود؛ یعنی درون بانک کشاورزی کار مـی‌کرد و گمان کنم تهرانی بود و به تربت تبعید شده بود؛ و زنی بود قائنی کـه خریدهای روزانـه‌ی آقای وزیری را انجام مـی‌داد و او نیز درون خانـه‌ی ما زندگی مـی‌کرد. خانواده و فامـیل‌های این زن درون قائن بودند و او غالبا از من مـی‌خواست به منظور فامـیل‌هایش درون قائن نامـه بنویسم و من هم کـه پنج - شش سال سواد مکتبی داشتم این نامـه‌ها را مـی‌نوشتم. یک بار سعید وزیری یکی از این نامـه‌ها را دیده بود و از خط من تعجب کرده بود. مرا صدا زد و تحسین بسیـار کرد و یک کتاب و یک خودنویس بـه من هدیـه داد. لازم هست بگویم خودنویس درون آن زمان کالایی لوبود و پوشیده نیست کـه چقدر از دریـافت آن هدیـه خوشحال شدم. آن مرد از من پرسید کجا درس مـی‌خوانی؟ من هم با اشتیـاق گفتم درون مکتب آق سید حسین. از من پرسید چرا بـه مدارس جدید نمـی‌روی و من گفتم کـه پدرم دوست ندارد بـه آن مدارس بروم زیرا درون آن مدارس کفر درس مـی‌دهند. سعید وزیری کـه با پدرم دوستی نزدیکی داشت بـه او توصیـه کرده بود کـه پسری با استعداد داری و حیف هست که او درون مکتب‌خانـه حرام شود. خلاصه او را راضی کرده بود کـه مرا درون مدرسه‌های بـه قول متدینین «رضاشاهی» ثبت نام کند."

در این زمان هست که پدرش او را بـه مدرسه‌ی قطب مـی‌برد، کـه در آن سال‌ها درون چهاراه فرهنگ قرار داشته است. وجه تسمـیه‌ی نام این چهارراه کـه از قدیمـی‌ترین نقاط تربت محسوب مـی‌شود بـه خاطر وجود اداره‌ی فرهنگ درون نزدیک آن بوده است. درون مدرسه‌ی قطب چون بـه لحاظ سن و معلومات او را به منظور نشستن درون کلاس پنجم ابتدایی مناسب دیدند، از او آزمون پایـه‌ی چهارم ابتدایی مـی‌گیرند و او بـه راحتی و به خاطر استعدادش درون فرا گرفتن دروس مکتب‌خانـه درون این آزمون قبول مـی‌شود و سال 1326 درون کلاس پنجم شرکت مـی‌کند.

او درون این خصوص مـی‌گوید: "تنـها مشکل من به منظور شرکت درون این آزمون درس ریـاضی بود. همانطور کـه قبلا گفتم ما درون مکتب‌خانـه رقوم مـی‌آموختیم کـه نوعی حساب بـه شمار مـی‌رفت اما علائم آن با ریـاضی متفاوت بود. یکی از کارمندان بانک بـه اسم آقای مظلوم لطف کرد و در چند هفته از ریـاضی پایـه‌ی اول ابتدایی که تا پایـه‌ی چهارم را با من کار کرد و این‌طور بود کـه توانستم درون آن آزمون از ریـاضی هم نمره بگیرم. علی‌رغم این مشکل‌ترین درس پایـه‌ی پنجم به منظور من همان ریـاضی بود."

استاد کلاس ششم را تمام مـی‌کند و باز پدرش را راضی بـه ادامـه تحصیل مـی‌کند و در دبیرستان قطب کـه در چهارراه فرهنگ بوده مشغول بـه تحصیل مـی‌شود. که تا کلاس نـهم کـه سیکل اول بوده را درون همـین دبیرستان مـی‌خواند و بعد از آن باز چون اصرار بـه ادامـه تحصیل داشته، مجبور مـی‌شود به منظور ادامـه تحصیل درون تنـها رشته‌ی این دبیرستان یعنی علوم طبیعی ثبت نام کند. سال 1337 هست که از دبیرستان قطب با مدرک دیپلم علوم طبیعی کـه امروز بـه علوم تجربی مشـهور هست فارغ‌التحصیل مـی‌شود.

معلوم هست که درون آن تاریخ دیپلم مدرک باارزشی بوده هست و پدرش از او مـی‌خواهد کـه به استخدام بانک کشاورزی درآید و او را با خود بـه بانک مـی‌برد. رئیس بانک کـه خود درون آن‌زمان خود مدرک ششم ابتدایی داشت بـه نجف‌زاده‌ کـه در آن تاریخ جوانی 21 ساله بوده هست مـی‌گوید: حیف هست که درس نخوانی و به پدرش مـی‌گوید من کـه شش کلاس سواد دارم او را درون کجای بانک استخدام کنم؟ حال کـه تا اینجا خوانده چرا اجازه نمـی‌دهی بیشتر بخواند و باعث افتخار خودت شود و پدر را قانع مـی‌کند کـه او را بـه مشـهد بفرستد به منظور ادامـه‌ی تحصیل. درون آن تاریخ قانون بسیـار جالبی اجرا مـی‌شده هست که هر کارمند دولت کـه فرزندش وارد دانشگاه شود، که تا اتمام تحصیل فرزند، مبلغ 100 تومان ماهیـانـه بـه حقوق پدر اضافه شود کـه مبلغ قابل توجهی بوده است. این قانون یکی از ترفند‌های بسیـار جالبی بوده هست که دولت به منظور تشویق مردم بـه ادامـه تحصیل درون آن دوران استفاده مـی‌کرده است.

از استاد نجف‌زاده درون خصوص ورودش بـه دانشکده‌ی ادبیـات پرسیدم و او پاسخ داد: "آن زمان چون درون مقطع دیپلم درون تربت فقط دیپلم علوم طبیعی داشتیم قاعدتا جوان‌های تحصیل‌کرده‌ی تربتی همـه درون کنکور پزشکی شرکت مـی‌د و وارد دانشکده‌ی پزشکی شدند. مانند پروفسور امـینی، دکتر فیوضی، دکتر مـهاجرزاده و دیگر پزشکانی کـه هم‌کلاسی دوره‌ی دبیرستان من درون دبیرستان قطب بودند. اواخر تابستان 1337 بود کـه به مشـهد رسیدم و به دانشکده‌ی پزشکی رفتم و دریـافتم کنکور پزشکی تمام شده هست و از تاریخ آن بیش از یک ماه مـی‌گذرد. غمگین شدم و به این فکر مـی‌کردم کـه حتما حتما تا سال آینده به منظور کنکور صبر کنم و یـا بـه سربازی خواهم رفت و در این فکرها بودم. یـادم مـی‌آید بـه چهارراه دکترا رسیده بودم کـه اطلاعیـه‌ی آزمون ورودی دانشکده‌ی ادبیـات دانشگاه فردوسی را دیدم کـه از قضا تاریخ این آزمون به منظور سه روز دیگر بود. بـه دانشکده‌ی ادبیـات رفتم کـه در خیـابان سردادور نزدیک چهاراه دکترا قرار داشت (که از قرار هنوز همان جا هست و فقط اسم خیـابان‌ها عوض شده است) و راجع بـه منابع آزمون پرس و جو کردم. با چند جوان یزدی کـه از یزد به منظور آزمون بـه مشـهد آمده بودند آشنا شدم و منابع را از ایشان پرسیدم. بیشتر کتاب‌های عربی بود و ادبیـات فارسی از قبیل گلستان و بوستان و کلیله و دمنـه. باز هم معلومات مکتبی‌ام بـه دردم خورد و فکر مـی‌کردم بتوانم از این درس‌ها نمره‌ی قبولی را بگیرم. تنـها مشکلم دروس عروض و قافیـه بود و تاریخ ادبیـات کـه چون دیپلم طبیعی داشتم حتی اسم این درس‌ها هم بـه گوشم نخورده بود. از فرصت استفاده کردم و به کتاب‌خانـه‌ای رفتم و کتاب‌های مورد نظرم را تهیـه کردم و مشغول مطالعه شدم، درون آزمون فوق موفق شدم و مـهر 1337 را درون دانشکده‌ی ادبیـات مشـهد درون رشته‌ی ادبیـات فارسی ثبت نام کردم."

استاد با تکیـه بر حافظه‌اش آن دو درس کـه از آن‌ها سخن بـه مـیان آمد را درون همان سه روز بـه خوبی فرا مـی‌گیرد و علی‌رغم این کـه دیپلم طبیعی دارد درون آزمون آن سال دانشکده‌ی ادبیـات بین شرکت‌کنندگان آن سال کـه اغلب دیپلم ادبی دارند اول مـی‌شود و به عنوان شاگرد اول وارد دانشکده ادبیـات مـی‌شود. دوره‌ی لیسانس درون اکثر رشته‌ها درون آن دوران دوره‌ای سه ساله بوده هست که شامل سه سال تحصیلی مـی‌شده و هر سال یک ترم محسوب مـی‌شده. دانشجو به منظور فارغ‌التحصیلی مـی‌بایست 60 واحد درسی درون این مدت بگذراند. استاد درون این مدت هم با استعدادی کـه داشته همواره بالاترین نمرات را درون همـه‌ی دروسب مـی‌کند. یکی از اساتید آن سال‌های دانشکده‌ی ادبیـات استاد جاودان‌یـاد غلامحسین یوسفی بوده کـه استاد درباره‌ی او چنین مـی‌گوید: "مردی بسیـار مـهربان بود و علی‌رغم رتبه‌ای کـه در دانشکده داشت و احترامـی کـه دیگر استادان بـه او مـی‌گذاشتند انسانی فروتن بود. استادی بود بسیـار وارد بـه ادبیـات و همـه‌یـانی کـه آثار ایشان را خوانده‌اند بـه نبوغ این مرد بزرگ گواهی مـی‌دهند و من او را بسیـار دوست مـی‌داشتم. او نیز بـه واسطه‌ی اینکه من دانشجوی علاقه‌مندی بودم نسبت بـه من بی‌علاقه نبود و شنیده بودم کـه در کلاس دیگری بـه دانشجویـان گفته بود درس خواندن را از نجف‌زاده‌ی تربتی یـاد بگیرید. درون آن ایـام بـه شنیدن این تعریف آن‌هم از زبان استاد مورد علاقه‌ام خیلی ذوق کرده بودم و این خود باعث انگیزه‌ی مضاعفی درون درس خواندن به منظور من شده بود. این استاد بزرگ حتی لطف کرد و مرا از سال دوم از شـهریـه معاف کرد، حتی اشتراک مجله‌ی یغما را به منظور من که تا سال آخر دانشکده پرداخت کرده بود. حتی بـه خوبی بـه یـاد دارم کـه چند شماره از این نشریـه‌ را بعد از فارغ‌التحصیلی دریـافت کردم"

به گفته‌ی استاد نجف‌زاده دکتر یوسفی استاد دروس «سخن‌سنجی» و «تاریخ زبان» بود. از دیگر اساتید دانشکده‌‌ی ادبیـات درون سال‌های تحصیل نجف‌زاده مـی‌شود بـه دکتر فیـاض (رئیس دانشکده)، دکتر احمدعلی رجایی بخارایی (استاد متون فارسی، کـه بعد رئیس دانشکده نیز شد)، دکتر متینی (سبک شناسی، نظم و نثر)، دکتر مجتهدزاده (متون فارسی)، دکتر ماهیـار نوابی (خط‌ و زبان‌های پیش از اسلام، این استاد درون همان تاریخ استاد پروازی بود و از دانشگاه تبریز مـی‌آمد) دکتر ذات‌علیـان، مادام بولوند و مادام پیلِت (که هر سه زبان فرانسه تدریس مـی‌د)، و استاد نوید و خراسانی (این دو تن عربی درس مـی‌دادند) اشاره کرد.

در آن دوران رسم بر آن بود کـه شاگردان اول هر رشته را بورسیـه تحصیلی مـی‌دادند و این دانشجویـان به منظور ادامـه‌ی تحصیل بـه اروپا اعزام مـی‌شدند. استاد درون خصوص محروم ماندنش از این بورسیـه مـی‌گوید: "سال دوم دانشکده بودم و سر جلسه‌ی امتحان عربی نشسته بودم کـه استادمان برگه‌ی مرا گرفت. ایشان مدعی شدند کـه در حین امتحان، دانشجویی کـه کنار من نشسته بوده از روی برگه‌ی من مـی‌نوشته. من هر چه قسم خوردم کـه نقشی درون این تقلب نداشته‌ام و تمام مدت حواسم بـه امتحان خودم بوده و از ماجرا بی‌خبرم، فایده‌ای نکرد کـه نکرد. علی‌الخصوص همـه مـی‌دانستند کـه من درون درس عربی مستعد هستم و مشکلی ندارم و حیفم مـی‌آمد کـه به آن راحتی از امتحان عربی تجدید شوم. استاد ما درون آن درس آقای خراسانی بود و گفت درون هر تقلبی هر دو طرف بـه یک اندازه مقصر هستند و برگه‌ی هر دو دانشجو را پاره کرد و من از عربی تجدید شدم. درون آن دوران شاگرد اول دانشکده شدن دو شرط داشت: یکی این‌که معدلت از همـه بالاتر باشد و یکی این‌که هیچ واحدی را تجدید نشده باشی. شاگرد بعد از من کـه او هم فامـیلش خراسانی بود مطمئن بود کـه با این تجدید و احتساب نمره‌ی صفر درون معدلم، معدلم سقوط مـی‌کند و او بورسیـه را مـی‌بَرَد. اما متاسفانـه باز هم معدل من چند نمره از او بیشتر شد و نتیجه این کـه هم من از بورسیـه ماندم و هم او، من بـه واسطه‌ی تجدیدم و او هم بـه واسطه‌ی معدلش."

راجع بـه پایـان‌نامـه‌ی لیسانس از استاد سوال کردم و ایشان گفتند: "در آن وقت‌ها رسم بود کـه از طرف دانشگاه دانشجو را بـه یک استاد معرفی مـی‌د که تا رساله‌اش را زیر نظر آن استاد بنویسد. رساله‌ی من را نیز بـه استاد خراسانی دادند. موضوع رساله‌ام ترجمـه‌ی بخشی از یک کتاب عربی بود بـه اسم «وفیـات الاعیـان» از ابن خلکان بـه نثر روان فارسی. خرداد 1340 بود کـه رساله‌ام آماده شده بود و نزد استاد خراسانی بردم و او گفت بـه دلیل اینکه به منظور سفر عازم اروپا هست نمـی‌تواند رساله‌ی مرا مورد بازبینی قرار دهد و به این ترتیب من حتما تا شـهریور صبر مـی‌کردم. درون آن دوران سفر بین مشـهد و تربت کـه امروزه سفری کوتاه و حدودا دو ساعته است، سفری طولانی و پُر زحمت بود. منانی را مـی‌شناختم کـه آرزوی زیـارت امام رضا را داشتند و پیر شده بودند و هنوز بـه مشـهد نرفته بودند. اتوبوس بین جاده‌ای درون این مسیر هنوز راه نیفتاده بود وانی کـه قصد سفر از مشـهد بـه تربت و باالعرا داشتند مـی‌باید با کامـیون‌هایی کـه برای حمل بار درون جاده حرکت مـی‌د همسفر شوند کـه آن‌هم مشکلات خاص خودش را داشت. من هر چه التماس کردم کـه در همـین فرصت قبل از سفر رساله‌ام را ملاحظه کنند سودی نبخشید. موضوع را بـه استاد غلامحسین یوسفی گفتم و از او خواهش کردم ترتیبی بدهد کـه تکلیف مرا درون همـین خرداد روشن کنند. او هم گفت مترصد زمانی باش کـه همـه‌ی اساتید من جمله من و استاد خراسانی درون دفتر اساتید باشیم. درون آن وقت بیـا و دوباره از استاد خراسانی خواهش کن رساله‌ات را قبول کند که تا من هم سفارش کنم و همان بشود کـه مـی‌خواهی. همان روز این وضعیت پیش آمد و من بـه دفتر رفتم و موضوع را مطرح کردم. استاد خراسانی باز هم زیر بار نرفت اما استاد غلامحسین یوسفی با لحن آمرانـه‌ای گفت رساله‌ات را روی مـیز بگذار و برو. من هم همـین کار را کردم و بیرون منتظر ماندم که تا استاد یوسفی بیرون آمد. استاد با لبخند بـه من گفت نگران نباش پسرم رساله‌ات را استاد نوید خواهد دید. فردای آن روز استاد نوید مرا خواست و صفحه‌ی پایـانی رساله‌ی مرا با نمره‌ی 18 امضا کرد و به دستم داد. دو نسخه از آن رساله چاپ شد کـه یک نسخه هنوز درون کتاب‌خانـه‌ی شخصی‌ام هست و یک نسخه از آن هم بر اساس مقررات درون کتاب‌خانـه‌ی دانشکده‌ی ادبیـات موجود است."

استاد نجف‌زاده بارها بـه این مطلب اشاره کرده هست که: "در طول سال‌های تحصیل درون دانشکده‌ی ادبیـات حتی که تا سال آخر همان درس‌هایی کـه در مکتب‌خانـه خوانده بودم بـه کارم مـی‌آمد. مثلا نصاب الصبیـان ابونصر فراهی باعث شد کـه لغات عربی و معنی آن‌ها بـه فارسی و وزن شعر را هرگز از یـاد نبرم."

وی  درون سال 1340 موفق بـه اخذ مدرک کارشناسی ادبیـات از دانشکده‌ی ادبیـات دانشگاه فردوسی مشـهد مـی‌شود و به تربت حیدریـه برمـی‌گردد. درون آن زمان بـه خاطر نیـاز شدیدی کـه به معلمـین و اساتید با مدرک تحصیلی بالا بوده هست فارغ‌التحصیلان را بـه سرعت جذب مـی‌کرده‌اند، حتی درون بسیـاری از موارد فارغ‌التحصیلان از خدمت سربازی هم معاف مـی‌شده‌اند. استاد درون خصوص استخدام خویش مـی‌گوید: "در آن زمان رئیس اداره‌ی فرهنگ تربت حیدریـه، آقای حجت بود. وقتی به منظور استخدام پیش ایشان رفتم بـه من گفتند شما را فعلا ضمن نامـه‌ای چند ماهه استخدام مـی‌کنیم و شما درون این فرصت برگه‌ی آماده بـه خدمت بگیرید که تا به وزارت‌ فرهنگ بفرستیم و حکم استخدام و برگه‌ی معافیت از خدمتتان بیـاید. بـه همـین ترتیب بود کـه من درون اداره‌ی فرهنگ آن زمان استخدام شدم."

از استاد سوال کردم دوران تدریس بـه چه نحو گذشت که تا کی ادامـه یـافت و آیـا بـه فکر ادامـه تحصیل و اخذ درجه‌ی دکترا نیفتادید؟ استاد نجف‌زاده درون پاسخ گفت: "در زمان استخدام من چهار دبیرستان درون تربت وجود داشت. دبیرستان قطب کـه رشته‌ی علوم طبیعی داشت، دبیرستان امـیرکبیر با رشته‌ی ادبی و دبیرستان رازی کـه رشته ریـاضی داشت؛ این سه دبیرستان پسرانـه بودند بـه علاوه‌، دبیرستان پروین هم بود کـه انـه بود. هر مدرسه درون مـهرماه یک گروه بیست - سی نفره دانش‌آموز مـی‌گرفت و اینـها که تا پنجم یـا ششم درون همان دبیرستان تحصیل مـی‌د. فارغ‌التحصیل پنجم را دیپلم ناقص مـی‌گفتند و ششم را دیپلم کامل، خیلی از آن‌ فارغ‌التحصیلان با همان مدرک دیپلم ناقص درون ادارات و حتی بـه عنوان معلم درون اداره‌ی فرهنگ استخدام مـی‌شدند. از همان ابتدا تدریس دروس ادبیـات سال آخر درون هر چهار دبیرستانی کـه نام بردم بر عهده‌ی من گذاشته شد. درون زمان استخدام من اغلب معلم‌ها دیپلم داشتند اما دیپلمـه‌هایی بسیـار باسواد بودند و با دیپلمـه‌های امروز اصلا قابل مقایسه نیستند. مثلا از مرحوم مصطفی روحانی یـادم مـی‌آید کـه ادبیـات درس مـی‌داد و با این کـه دیپلم داشت بسیـار بـه ریزه‌کاری‌ بحث‌ها تسلط داشت. دیگر شادروان مـهدی سیـاسی کـه ریـاضی و شیمـی درس مـی‌داد و بسیـار وارد بود یـا برادر کوچک‌تر او علی سیـاسی کـه او هم ریـاضی درس مـی‌داد و تا دکترا ادامـه تحصیل دارد. اما بـه طور کلی ادبیـات خیلی جدی گرفته نمـی‌شد و معمولا از معلم‌های دیگر به منظور این درس استفاده مـی‌شد. من خیلی تلاش کردم که تا کم کم ادبیـات را بـه عنوان یک درس جدی بین مسئولین و معلمـین و دانش‌آموزان جا بیـاندازم. از همان بدو استخدامم که تا بازنشستگی همـیشـه تمام هفته، وقتم پُر بود و برایم درون دبیرستان‌های مختلف کلاس مـی‌گذاشتند کـه دیگر مجالی به منظور ادامـه تحصیل نماند. بعد هم درون سال 1364 کـه در تربت دانشگاه آزاد افتتاح شد با این دانشگاه هم همکاری داشتم، دانشگاه پیـام نور و مرکز تربیت معلم هم بود کـه سال‌ها درون آن ادبیـات درس داده‌ام. و بالاخره مـهر 1373 بازنشسته شدم. البته بعد از بازنشستگی هم یکی دو سالی بـه اجبار چهارم علوم انسانی را درس دادم و یـا درون دانشگاه‌ها به منظور درس ادبیـات کودک تدریس مـی‌کردم. این همکاری‌ها کم و بیش جریـان داشت که تا سال 1387 کـه آخرین سال تدریس من بود. از تدریس گذشته شش سال بیماری و فوت همسرم ضربه‌ای بر روح و روانم وارد آورد کـه دیگر دل و دماغ ادامـه‌ی تحصیل برایم نماند."

دیگر فعالیت مـهم استاد نجف‌زاده درون طی این سال‌ها اداره‌ی جلسات شعر درون تربت حیدریـه بوده هست و همـه‌ی شاعران تربت از این بابت خود را مدیون ایشان مـی‌دادند. تشکیل جلسات شعر درون تربت‌حیدریـه بر‌مـی‌گردد بـه سال‌های اول انقلاب کـه گروهی از شاعران تصمـیم گرفتند دوشنبه‌ها گرد هم آیند و شعر‌هایشان را به منظور هم بخوانند و نام آن را انجمن شعر و ادب قطب گذاشتند.از این عده مـی‌توان از شادروان استاد علی‌اکبر بهشتی، آقایـان محمود خیبری، اسفندیـار جهانشیری، سید علی‌اکبر ضیـایی، غلام‌علی مـهدی‌زاده و احمد حسین‌پور نام برد کـه بعد‌ها دکتر محمد رشید، استاد احمد نجف‌زاده، دکتر عباس خیرآبادی، استاد سیدعلی ، محمدابراهیم اکبرزاده و دیگر شاعرانی چون علی‌اکبر عباسی به جمعشان پیوستند. درون سال‌های بعد با اضافه شدن جوانان بـه انجمن قطب، ساعتی از وقت اعضا به تصحیح شعر جوان‌ترها مـی‌گذشت. سال ۷۷ بالاخره تصمـیم بر این شد کـه کلاسی تحت عنوان کارگاه شعر راه‌اندازی کنند و در آن به صورت مستقل بـه شعر جوانان پرداخته شود. استاد نجف‌زاده قبول زحمت د و قرار بـه جمع شدن جوانان در شنبه‌شب‌ها شد. بـه تدریج اعضای جلسه‌ی قطب درون انجمن جوانان شرکت مـی‌د و با رونق یـافتن این جلسه کم‌کم انجمن قطب درون انجمن جوان ادغام شد کـه همان شنبه‌شب‌ها دور هم جمع مـی‌شدند. جلسات درون تمام این سال‌ها برگزار مـی‌شد و همچنان برگزار مـی‌شود. درون این مدت استاد نجف‌زاده هر شنبه راس ساعت مقرر درون محل انجمن مـیزبان شاعران تربت حیدریـه هست و با راهنمایی‌های خود درون طول سال‌ها شاعران زیـادی را تربیت کرده هست و از این بابت شعر تربت همـیشـه مدیون این مرد شریف است.

او از بین شاعران متقدم حافظ و سعدی و مولانا را بیشتر مـی‌پسندد و از شاعران هم‌روزگار هم بـه ملک‌الشعرا بهار، پروین اعتصامـی، شـهریـار علاقه دارد و در شعر امروز هم غزل‌های فاضل نظری را دوست مـی‌دارد. او درون تعریف شعر مـی‌گوید: "کلامـی‌ست خیـال‌انگیز کـه اگر موزون و مقفی باشد بهتر است". او معتقد هست شعر بیـان حالات روحی انسان هست و رعایت موازین شعری همراه با نوآوری از ویژگی‌های مـهم یک شعر خوب است. از مـیان سبک‌ها، سبک خراسانی را بـه دلیل سادگی و سبک عراقی را بـه دلیل تنوع و اعتدال درون صنایع ادبی بیشتر دوست دارد و مطالعه مـی‌کند.

استاد نجف‌زاده بـه اقرار همـه‌یـانی کـه او را مـی‌شناسند حافظه‌ای فوق‌العاده قوی دارد. من و دیگر شاعرانی کـه در جلسات شعر ایشان حضور داریم و سال‌هاست با ایشان مانوس هستیم گاه از حافظه‌ی قوی ایشان شگفت‌زده مـی‌شویم. خود استاد مـی‌گوید حافظه‌اش را مدیون شیوه‌ی حافظه‌مدار مکتب‌خانـه است. بـه قول خود استاد درون آن سنین کودکی ترس از چوب ملا و روی یک پا ایستادن و درس بعد باعث شده هست که هر چه آموخته هست در ذهنش حک بشود. بعد از حدود هفتاد سال گاه استاد اشعار ابونصر فراهی را از کتاب نصاب صبیـان بدون کوچکترین ایرادی مـی‌خواند کـه در همان سنین خردسالی درون مکتب‌خانـه آموخته است. از دیگر مواردی کـه مـی‌شود بـه آن اشاره کرد این هست که چند سال پیش تصمـیم گرفتیم درون گلستان سعدی را درون جلسه بازخوانی کنیم. درون تمام این مدت بـه محض اینکه من شروع مـی‌کردم و اولین جمله‌ی حکایت را مـی‌خواندم استاد نجف‌زاده باقی حکایت را مـی‌خواند و لغات دشوار و کلماتی کـه نیـاز بـه توضیح داشتند را بدون نگاه بـه متن کتاب توضیح مـی‌داد و در طول دو سالی کـه گلستان را خواندیم حتی یک بار هم بـه مراجعه بـه فرهنگ لغت نیـاز نشد و همـه‌ی این‌ها را مدیون حافظه‌ی قوی استاد بودیم.

یکی از کارهای بـه یـاد ماندنی استاد نجف‌زاده کـه خدمتی بـه شعر تربت حیدریـه بود و هرگز از یـاد نخواهد رفت جمع‌آوری و چاپ دیوان سید علی اکبر بهشتی شاعر همشـهری و هم‌روزگارمان است. استاد بهشتی (شرح حال ایشان درون آرشیو وبلاگ موجود است) کـه سال‌های سال با استاد دوست بود و هر دو از اعضای ثابت انجمن شعر تربت حیدریـه بودند متاسفانـه درون سال‌های آخر عمر خویش دچار بیماری سختی شده بود و خود قادر بـه جمع آوری اشعارش نبود. استاد نجف‌زاده کار جمع‌آوری اشعار را انجام داده و با مقدمـه‌ای بـه قلم خویش تحت عنوان «محفل بهشتی» منتشر ساختند. استاد نجف‌زاده درون این خصوص مـی‌گوید: "تقریبا یک سال پیش از فوت مرحوم بهشتی بود کـه مدیرکل ارشاد بـه تربت آمده بود. درون جلسه‌ای کـه داشتیم من موضوع انتشار اشعار استاد بهشتی را پیش کشیدم و خودم جمع‌آوری و فهرست‌نویسی اشعار ایشان را بـه عهده گرفتم. بعد از آن به منظور عیـادت استاد بهشتی بـه همراه مدیر کل و فرماندار شـهر و استاد محمد رشید و چند تن دیگر بـه منزل ایشان رفتیم. درون آنجا اشعار را از خانواده‌ی ایشان تحویل گرفتم و مشغول بـه کار شدم و خوشبختانـه قبل از فوت ایشان توانستم کتاب را آماده کنم." لازم بـه ذکر هست که این کتاب با مقدمـه‌ای از استاد نجف‌زاده درون انتشارات دانشوران رشید درون سال 1389 چاپ شد کـه مدیر آن استاد محمد رشید هستند.

کار دیگر استاد کتاب شعری هست که قصاید و غزلیـات آقای سید جعفر رضوی مبرقعی شاعر بیرجندی را درون خود دارد. جمع‌آوری آثار و فهرست‌نویسی و مقدمـه‌ی این کتاب را هم استاد نجف‌زاده انجام داده‌اند. این کتاب نیز توسط انتشارات دانشوران رشید بـه چاپ رسیده است.

کتاب دیگر استاد کتابی بـه نام «شکوه عشق» هست که گزیده‌ای هست از غزل معاصر کـه در سال 1388 توسط دانشوران رشید منتشر شده است. استاد خود درون مورد «شکوه عشق» با فروتنی مـی‌گوید: "متاسفانـه هیچ‌گاه نتوانستم شاعر خوبی باشم و همـیشـه بـه عنوان یک کارشناس با ادبیـات سروکار داشته‌ام و نـه بـه عنوان یک شاعر، هرچند اشعاری هم دارم اما طبیعتا با توجه بـه مطالعاتم درون زمـینـه‌ی ادبیـات آن‌ها را موفق نمـی‌دانم؛ اما همـیشـه دوست داشتم اثری از من به‌جا بماند و به یک‌باره فراموش نشوم. از طرفی از سال‌ها پیش دفتری داشتم کـه مجموعه‌ای از غزل‌هایی کـه مورد پسندم بود را درون آن یـادداشت مـی‌کردم و هرازگاهی مـی‌خواندم و لذت مـی‌بردم. بـه این فکر افتادم کـه این دفتر را کـه مجموعه‌ای از غزل‌های برگزیده‌ی طبعم درون سال‌های مختلف هست به دست چاپ بسپارم و در واقع

غرض نقشی‌ست کز ما باز ماند

که هستی را نمـی‌بینم بقایی."

شاید خیلی از شاگردان استاد ندانند کـه استاد نجف‌زاده اولین تربتی‌ای هستند کـه در رشته‌ی ادبیـات لیسانس گرفته‌اند و از همان سال 1340 کـه مشغول بـه تدریس شده‌اند همواره ادبیـات درس داده‌اند و من کـه سال‌ها هست با استاد آشنایی دارم مـی‌بینم کـه کمتر تربتی‌ای هست که درون تربت دیپلم گرفته باشد و در درس ادبیـات دانش‌آموز استاد نبوده باشد. معمولا بـه هر اجتماعی کـه همراه ایشان وارد مـی‌شویم چند تن جلو مـی‌آیند و خود را معرفی مـی‌کنند و به استاد نجف‌زاده مـی‌گویند درون فلان سال شاگرد شما بوده‌ایم. از استاد خواستم کـه در پایـان مطلب، خاطره‌ای از دوران طولانی تدریس خود را به منظور خوانندگان این مطلب نقل کند. استاد نجف‌زاده چنین گفت: "یـادم هست زمانی کـه درسم را تمام کرده و به تربت برگشته بودم هنوز سن و سالی نداشتم و علاوه بر آن قد و قواره‌ام هم بـه معلم‌ها نمـی‌خورد. روزی کـه ابلاغ تدریسم را بـه دبیرستان امـیرکبیر تربت بردم، وارد دفتر آقای علوی مدیر دبیرستان شدم و چون دفتر شلوغ بود نشستم که تا خلوت شود و بتوانم خودم را معرفی کنم. وقتی کـه خلوت شد و خودم را بـه عنوان دبیر جدید معرفی کردم، آقای علوی خنده‌اش گرفت و گفت من گمان کردم کـه برای ثبت نام آمده‌ای و قصد داشتم مواخذه‌ات کنم کـه مگر دفتر مدیر جای نشستن دانش‌آموزان است."

***

 

در ادامـه چند شعر از احمد نجف‌زاده‌ی تربتی را با هم مـی‌خوانیم:

 

تقدیم بـه شـهدا

خانـه‌به‌دوشان عشقیم، از مرگ پروا نداریم

تا غرق درون خون خویشیم بیمـی ز دریـا نداریم

مقصودمان مبدأیی دور از بی‌نـهایت گذشته

طوفان بُود ساحل ما، از موج پروا نداریم

تسلیم تیغ محبت سر بر سر دار داریم

از سربه‌داران ایلیم، اندوه دنیـا نداریم

بر شانـه بار امانت، سرشار از پرتوی عشق

چون آینـه غرق نوریم، ترسی ز فردا نداریم

بر عهد خود پایبندیم، پیمان ما استوار است

قالو بلیٰ گفته‌ایم و زین گفته حاشا نداریم

سبزیم همچون بهاران، روزی‌خور خوان یزدان

از حق بگیریم تاوان، جز این تمنا نداریم

با دامنی پُر گل یـاس چون سروها ماندگاریم

پا بر سر کهکشان‌ها، درون خاک مأوا نداریم

بر روی بال ملائک درون آبی آسمان‌ها

با قدسیـان هم‌نشینیم، فکر من و ما نداریم

تندیس‌های یخی را با هرم خود آب کردیم

ما آتش سرخ عشقیم، اینجا و آنجا نداریم

***

 

معلم

با کوله‌بار خستگی خود نشسته بود

مردی کـه از تمام هوس‌ها گسسته بود

مـی‌شد گلاب از تن رنجور او گرفت

از بس کـه پای صحبت گل‌ها نشسته بود

در چشم بی‌فروغ و نگاه نجیب او

تصویر درد و محنت و غم نقش بسته بود

یـا از مرور خاطره‌های گذشته‌اش

یـا از هجوم حادثه‌ها سخت خسته بود

انگار پشت پا زده بر هر چه هست و نیست

وز هر چه قید و بند بـه جز عشق رسته بود

یک عمر با محبت و گاهی بـه خون دل

از بی‌شمار آینـه زنگار شسته بود

دیروز زندگانی او شور و عشق بود

امروز در‌به‌در پی اقبال جسته بود

بود او معلمـی کـه ز جان مایـه رفته بود

خورشیدوار ظلمت شب را شکسته بود

ای کاش روزگار بر او درون تمام عمر

چوون عید و فصل بهاران خجسته بود

گل‌های باغ عاطفه درون دست‌های او

از بهر قدر و منزلتش دسته دسته بود

***

 

یـاد یـار

بی یـاد روی یـار دمـی سر نمـی‌کنم

ترک حضور خوب تو باور نمـی‌کنم

تا هست خاک کوی تو ای کعبه‌ی مراد

رو را بـه هیچ قبله‌ی دیگر نمـی‌کنم

تا نقش روی تو نرود از برابرم

نقشی دگر بـه ذهن مصور نمـی‌کنم

پُر کرده عطر یـاد تو باغ و بهار را

من دیگر این حدیث مکرر نمـی‌کنم

خشکیده هست چشمـه‌ی چشمم ز سوز دل

اشکی نمانده دیده اگر تر نمـی‌کنم

ای رفته، بازگرد کـه چشمم بـه راه توست

گفتند رفته‌ای تو و باور نمـی‌کنم

***

 

از روزگار جز غم و مجنت ندیده‌ام

از روزگار جز غم و محنت ندیده‌ام

از باغ عمر جز گل حسرت نچیده‌ام

با رنج و غصه همرَه و همزاد بوده‌ام

غم بود حاصلی کـه من از چرخ دیده‌ام

چون مرغ پرشکسته‌ی درمانده درون قفس

با لطف بال‌های خیـالم پریده‌ام

از سنگ حادثات دلم بارها شکست

تنـها خودم صدای دلم را شنیده‌ام

پر درد بود جام جوانی‌ام

پر دردتر کنون کـه پیری رسیده‌ام

از بس کـه زخم خورده‌ام از تیغ دوستان

بیـهوده نیست گوشـه‌ی عزلت گزیده‌ام

یـاد رهی به‌خیر کـه خوش این غزل سرود

"اشکم ولی بـه پای عزیزان چکیده‌ام"

***

 

آتش شده‌ای که تا که بسوزانی‌ام ای عشق

آتش شده‌ای که تا که بسوزانی‌ام ای عشق

سرکش شده‌ای از پی ویرانی‌ام ای عشق

جان درون قدم تو ز سر شوق فشاندم

کردی تو گرفتار پریشانی‌ام ای عشق

در جان و دلم روز ازل ریشـه دواندی

عمری‌ست اسیر غم پنـهانی‌ام ای عشق

زان روز کـه در بند بلای تو اسیرم

گه گریـه کنم، گاه بخندانی‌ام ای عشق

جان درون قفس خاکی تن گشت گرفتار

آزاد کن از بند، کـه زندانی‌ام، ای عشق!

همّت کن و بستان همـه‌ی دار و ندارم

هم کفر و هم ایمان و مسلمانی‌ام ای عشق

از جان و دلم مِهر تو هرگز نزدایم

از سوختن توست کـه نورانی‌ام ای عشق

با عشق شَوَم زنده و با عشق بمـیرم

هم زنده کنی، هم تو بمـیرانی‌ام ای عشق

صد بار مرا درون غم و اندوه نشاندی

صد نقش کشیدی تو بـه پیشانی‌ام ای عشق

***

 

هدیـه بـه مادر

فدای تو جان و روانم ای مادر

چگونـه وصف تو گویم؟ ندانم، ای مادر

چگون قطره بـه توصیف بحر برخیزد

که عاجز هست به وصفت زبانم ای مادر

بهشتِ روی تو باشد بهشت جاویدم

و آستان تو باغ جنانم ای مادر

عجب کـه با همـه‌ی قدرت و توانمندی

هنوز درون بر تو ناتوانم ای مادر

بیـا و با قدمت خانـه را گل‌افشان کن

که من بـه هر قدمت جان فشانم ای مادر

فقط بـه بوی تو دلبسته‌ی جهان هستم

تویی ستاره‌ی هفت آسمانم ای مادر

وجود خسته‌ی تو درون بهار، پاییز است

به غیر رنج ندیدی - گمانم - ای مادر

به جای آن همـه مـهری کـه داشتی همـه عمر

مرا ببخش کـه نامـهربانم ای مادر

اگران همـه دشمن شوند باکی نیست

روا مدار کـه بی تو بمانم ای مادر

چگونـه بی تو توانم دمـی بـه سر آرم

که بسته هست به جان تو جانم ای مادر

***

 

شبی بر مزار قطب الدین حیدر

امشب مـیان اهل صفا گفتگوی توست

امشب کـه آسمان سخن مشکبوی توست

گویـا بـه بام عرش تو را جار مـی‌زنند

در بین عرشیـان همـه‌جا گفتگوی توست

ای سالک طریقت و ای عارف بزرگ

عرفان کمال‌یـافته از خلق و خوی توست

ویرانـه‌های قبر تو آباد کی شود؟

بس عقده‌ها ز جور زمان درون گلوی توست

ای پیر و مرشد و ای قطب سالکین

مستیم از آن مـیی کـه نـهان درون سبوی توست

برخیز و یک سخن بگو از عارفانـه‌ها

چون چشم اهل دل همـه امشب بـه سوی توست

امشب بیـا بیین کـه به خلوت‌سرای تو

دل شعله‌ور ز دوری روی نکوی توست

ای سرو سرفراز بنازم بـه همتت

در اوج سلطنت بـه سوی فقر روی توست

پیری کـه خود گذشته بُد از هفت شـهر عشق

او شد ز پیروان تو و مدح‌گوی توست

جاوید باش عارف فرزانـه‌ی بزرگ!

چون آبروی شـهر من از آبروی توست

***

 

استاد نجف‌زاده از قلم دیگران:

 

به پاس زحمات استاد احمد نجف‌زاده؛ غزل؛ بهمن صباغ زاده

چشمت از عشق تر و پشته‌ی غم بر دوشت

لبت از خنده پُر و کوه ستم بر دوشت

زخم‌ها خورده‌ای از نیش قلم، مـی‌دانم

اخم‌ها دیده‌ای و باز قلم بر دوشت

ما عصاییم، بـه ما تکیـه کن و اشک بریز

گاه ما نیز گذاریم قدم بر دوشت

دوش بر دوش ادیبان اساطیری سای

دست درون دست عزیزان و علم بر دوشت

شاعران ناز غزل کم نکشیدند، ببخش!

غمِ سنگینیِ وزنِ غزلم بر دوشت

مـهر88

***

 

ویژه‌ی بزرگ‌داشت استاد احمد نجف‌زاده (1316 - ان‌شاالله و ماشاالله ش1436 شمسی)؛ مصداق بی «ما» و «من»ی؛ محم,د یـاوری زاوه

به چشم دل سه اصل نیک آن‌جا دیدنی باشد -

که بر امواج اقیـانوس عرفان مبتنی باشد

خوشا مـیراث‌دار چلچراغ شعر درون تربت

که مـی‌کوشد بهشتی‌وار مضمون‌ها غنی باشد

پس از آن سید والا، نجف‌زاده‌‌ست استادی

که درون افتادگی مصداق بی ما و منی باشد

هلا! ای قطبِ سکان‌دار ِ شعر ناب و موسیقی

کلامت رابط تن تن تنا و تن تنی باشد

حضورم درون کنار سایـه‌ات آرامشی دارد

کی بی‌تردید دل کندن ز تو، جان کندنی باشد

چنان درون گوش من دارد طنین شرح وفای تو

که ممکن نیست بی‌سوگند باور ی باشد

خجالت مـی‌کشم نزد نجیبی چون تو بنشینم

گر این بشکسته پا را قدرتی اِستادنی باشد

شکوه عشق را تکثیر کردی درون مـیان شـهر

شکوه و شکوه‌ی شعر تو هر دو  خواندنی باشد

بدین اوصاف که تا در شـهر باورهای من، شیخی

نـه تنـها دل کـه جان نیز احتمالا ماندنی باشد

کجا بهتر از این خاک ادب‌خیز ادب‌پرور

که بذر آن سهی و قهرمان و کدکنی باشد

من از دیرآشنایی با تو یک احساس مغبونم

که مشکل مثل آب رفته برگرداندنی باشد

به جبرانش مگر امروز یـابد یـاوری توفیق

که گل‌بوسه از آن روی چون گلشن چیدنی باشد

محمود یـاوری زاوه

مشـهد 5/8/1392

***

 

درباره‌ی حاج‌آقای نجف‌زاده؛ غلامرضا اعتقادی

ای نجف‌زاده ادیب خوش‌سخن

ای وجودت دور بادا از محن

شاعر اهل سخن حقا تویی

در ره علم و ادب کوشا تویی

هر چه گویم وصف تو - جانم - کم است

شعر تو بهر دل من مرهم است

اعتقادی بس نما این گفتگو

حد ندارد وصف این مرد نکو

کتاب مناقب؛ صفحه‌ی 135

***

 

تقدیم بـه مناسبت روز معلم بـه پیشکسوتان علم و ادب درون محفل شعر دوشنبه‌شب‌های تربت حیدریـه؛ محمد جهانشیری (البته حتما گفته شود کـه این غزل مثنوی کـه 50 بیت دارد درون مورد انجمن استاد رشید کـه دوشنبه‌شب‌ها برگزار مـی‌شود سروده شده. شاعر درون این شعر از همـه‌ی اساتید و حاضران درون آن جلسه از جمله، استاد رشید، استاد کاظم بهشتی، استاد نجف‌زاده، آقای سبزواری، آقای محمود آخوندزاده، آقای حسن خدابخشی، آقای احمد حسین پور، آقای صالحی، آقای جواد حافظی، آقای مشـهدی و شادروان استد تهرانچی یـاد مـی‌کند و شعر با مرثیـه‌ای درون قالب غزل درون سوگ استاد تهرانچی بـه پایـان مـی‌رسد.)

شبی کـه محفل انس تو مـی‌شود تکرار

مرا بـه دست غزل‌های عاشقی بسپار

به خواب رفته اگر کودک درون شاید

به ناز زمزمـه‌های غزل شود بیدار

شعر بنوشان خمار محفل را

ز دُردنوش سبویت مپرس از مقدار

مرا بـه مجلس گل‌های باغ نائل کن

گهی چو بلبل مستم بدان و گه چون خار

گهی بـه مـیکده‌ی پیر مـی‌فروشم بخش

گهی بـه نوکری حلقه‌ی ادب بگمار

گهی ز عشق و گهی از حماسه جامـی ده

که پادشاه دلم را خوش هست این دربار

اگر چه مثنوی از دامن غزل دور است

هر دو برآید ز خمره‌ی خمار

کنون کـه جان غزل را بـه عشق نوشیدم

بنای جام دگر را بـه مثنوی بگذار

...

خوشا بـه همت استادمان نجف‌زاده

برای خواندن حافظ همـیشـه آماده

درون ‌ی او گوهر ادب پنـهان

تو را بـه شـهد غزل‌های خوش کند مـهمان

به وزن شعر و معانی چنان بود حساس

که چون ترازوی زرگر بـه گوهر و الماس

چنان بـه علم و ادب جان خویش فرسوده

که هر کـه گشته معلم، محصلش بوده

...

اردیبهشت 1392

***

 

انجمن قطب؛ محمد رشید؛ شاعر این شعر درون مقدمـه نوشته است: "با جمعی از شاعران انجمن ادبی قطب شـهرمان درون خانـه‌ی بنده بزمـی داشتیم بـه همـین مناسبت با الهام از مثنوی زیبای استاد شـهریـار تحت عنوان مولانا درون خانقاه شمس، این ابیـات سروده شد"؛ لازم بـه توضیح هست در این شعر هم مانند شعر آقای محمد جهانشیری از همـه‌ی شاعران حاضر درون آن جلسه یـاد شده هست از جمله استاد علی اکبر بهشتی، علی اکبر ضیـایی، محمد خیبری، غلامعلی مـهدی زاده، احمد نجف‌زاده.

بوستانی امشب اندر این مکان

مـی‌دهد شادی بـه روحم هر زمان

بوی نسرین، بوی ریحان، بوی گل

مـی‌شوم مخمورشان همچون ز مُل

نیست این گل‌ها چو گل کم رنگ و بو

رو حقیقت را تو از ایشان بجو

کی توان با گل قیـاسی این چنین -

کرد شاعر را؟ تو برخیز و ببین

گل نباشد روز شش یـا پنج، شاد

این گلستان را مبر دائم ز یـاد

این گل از گلزار شعر هست و ادب

کو بود شادان مُدام از لطف رب

کاروان شعر از درون مـی‌رسد

بوی گل‌های معطر مـی‌رسد

کاروانی پُر ز گل‌های سخن

جملگی استاد و هم حلاج فن

کاروانی از بزرگان زَمَن

قطب شعر و شاعر قطب انجمن

شاعرانی با صفا، هم مـهربان

هر یکی‌شان بهترین جان جهان

نغمـه‌‌سازان چون روایت مـی‌کنند

"از جدایی‌ها شکایت مـی‌کنند"

...

آن سوی دیگر نجف‌زاده ببین

شمس تبریزی ورا نبود قرین

امشب او اندر مـیان جمع ما

من بُوَم پروانـه‌اش، او شمع ما

این مربی بین چه غوغا مـی‌کند

مجلس ما را پُرآوا مـی‌کند

صد زبانش هست و خاموش هست او

خود وجودش آبرو را آبرو

"ما همـه ماهی و او دریـای ما

آبروی دین ما، دنیـای ما"

شمس ما کز بی‌زبانی شکوه کرد

در زبان شعر یـاران جلوه کرد

...

گر نبودی مِهر یـاران بر "رشید"

کی توانستی چنین بزمـیش چید؟

ای خدا، ای رهگشای هر فراز

هر گره از جمع ما خود کن تو باز

خانقاه شمس و ملا جلوه کرد

تا رشیدی گفت این اشعار فرد

شاد بادا روح تو ای "شـهریـار"

چون بُدی مُلک سخن را کام‌کار

سخنوران زاوه؛ محمود فیروزی مقدم؛ صفحه‌ی 134 که تا 136

***

 

فی‌البداهه خدمت استاد نجف‌زاده؛ مجتبی نظام آبادی

عزیز و سرور و صاحبدل ای نجف‌زاده

چقدر مـهر تو درون جان و این دل افتاده

چقدر اهل دلی، اهل ذوق و شعر و ادب

چقدر خاک‌نشینی، صمـیمـی و ساده

دعای خیر تو را مـی‌برند چشم بـه چشم

هر آنچه دیده‌ی نگشاده هست و بگشاده

***

 

تقدیم بـه محضر استاد احمد نجف‌زاده؛ سید علی اکبر ضیـایی

چراغ محفل انسی دوباره روشن شد

دل از تجلی او چون دیـارِ ایمن شد

نسیم صبح سعادت وزید و گلشن جان

گرفت رونق و از لطف دوست گلشن شد

از این طلیعه‌ی شورآفرین مرا امروز

لباس عیش و نشاط و سرور درون تن شد

 

فکنده سایـه‌ی الفت بـه سر خدا ما را

که کرده هست چنین با هم آشنا ما را

 

یکی ادیب و سخن‌سنج چون نجف‌زاده

که صحبت و سخنش آتشی‌ست چون باده

نشاط و شور بـه محفل ز صدق مـی‌بخشد

به خدمت ادب هست این عزیز آماده

به نکته‌سنجی خود بی‌بضاعتی چو مرا

ز نقص کار بلافاصله خبر داده

 

ارادتی بـه همـه دارد او ز عمق درون

به لطف خویش نموده‌ست جمله را مرهون

کتاب ناله‌ی زنجیر؛ سروده‌های علی اکبر ضیـایی

***

 

پیشکش حضور استاد نجف‌زاده؛ حسن خدابخشی

ما کـه خوردیم ز جام تو باده

زنده باشی تو ای نجف‌زاده

من خدابخشی‌ام کـه مـی‌دانی

شعر من هم روان و هم ساده

چه بگویم ز وصفت ای استاد

ای فدای تو خان و خان‌زاده

اهل دل، اهل فضل، اهل کمال

همچو تو نباشد آماده

نو چشم منی و من هستم

بهر خدمت‌گزاری آزاده

هری کو بدِ تو را گوید

بی لیـاقت بُوَد و یـا ساده

هر چه آموختیم از آن شماست

"سَنَه گوربانَم" ای حلال‌زاده

نیست درون شـهر ما بـه گاه سؤال

مثل تو درون جواب آماده

"بخشی‌"ام مـی‌دهم ندای بلند

چاکرم؛ احمد نجف‌زاده!

***

 

شمع صاحبدلان؛ اسفندیـار جهانشیری

ای بلند آشیـان نجف‌زاده

شمع صاحبدلان نجف‌زاده

ای ادیب سخنور و نامـی

بلبل خوش‌زبان نجف‌زاده

در مـیان سخنوران ادیب

شعر را سایبان نجف‌زاده

نامت احمد بود ز پیغمبر

داری از او نشان نجف‌زاده

بهر دَرسَت ز هر طرف آیند

کاروان کاروان نجف‌زاده

هر کـه را دیده‌ام ز علم و ادب

بر تو شد مـیهمان نجف‌زاده

افتخاری نصیب عمر تو شد

 که نشد بر شـهان، نجف‌زاده

جویی از حکمت هست در دل تو

همچو آبِ روان نجف‌زاده

عمر پُر برکتَت ز علم و ادب

شد دگر جاودان نجف‌زاده

گر بـه وصفت زبان بود کوتاه

نیست بیشم توان نجف‌زاده

لیک کم گفته‌ام اگر گویم

که تو روحی و جان، نجف‌زاده

برگ سبزی‌ست تحفه‌ی درویش

به توام ارمغان، نجف‌زاده

مـی‌خرد با هزار عشوه "صفی"

ناز صاحبدلان، نجف‌زاده

کتاب شباهنگ؛ سروده‌های اسفندیـار جهانشیری

***

 

دشتبون باغ ادب؛ اسفندیـار جهانشیری

اِی دِشْتِبونِ باغِ ادب، پیرِ زِندِه‌خو

مُلّایِ شعر و مِثنِوی و قِطعِه‌یِ رِوو

ای دشتبان باغ ادب،  پیر زنده‌‌طبع / ملای شعر و مثنوی و قطعه‌ی روان. (ملا بـه معنای باسواد هست و بـه معنی معلم کودکان درون مکتب‌خانـه)

سی سال و سی سِبایَه کـه هَم‌چو دِ مِتَّبِت

زَنو زِیَن دِ پایِ تو از پیر و از جِوو

سی سال و سی روز هست که هم‌چنان درون مکتبت (مکتب‌خانـه‌ات) (سی سال و سی سبا اصطلاحی‌ست به منظور نشان روزها و سالیـان دراز) / زانو زده‌اند درون پای تو (در پیش تو) از پیر و از جوان.

از بِرکَتِ کُلامِ تو، شِعرایِ تُربِتی

بِیدَق زیَه بـه گنبَد و دیفالِ آسِمو

از برکت کلام تو شعرهای تربتی / پرچم زده بـه گنبد و دیوار آسمان (بیدق زدن کنایـه از شـهرت است، مثلا مـی‌گویند خدا بِیدَقِتِرْ بالا کُنَه یعنی خدا پرچمت را برافراشته کند. درون اینجا یعنی شعرهای تربتی شـهرت یـافته‌اند)

سِرسوز رِفته باغ و چِمِنزار و دشتِ شعر

سِرشیوَه کِرد که تا اُوِ گِپّایِ تو بـه جو

سرسبز رفته هست (شده است) باغ و چمنزار و دشت شعر / سرشیوه کرد (سرازیر کرد، سرازیر شد) که تا آب گپ‌های تو (سخن‌های تو) بـه جو.

از وَختِ مُورْ بـه یـادَه مِچِرخَه مِدارِ شعر

ای اَسیـا نِرِفتَه یَک دیکَّه اُوبُرو

از وقتی مرا بـه یـاد هست (از وقتی کـه یـادم مـی‌آید) مـی‌چرخد مدار تو / این آسیـاب نرفته هست (نشده است) یک لحظه آب‌بیرون (این آسیـاب یک لحظه آب‌بیرون نشده است. آب حتی یک لحظه از مسیر آسیـاب منحرف نشده است. هنگام تعمـیر آسیـا مسیر آب کـه وارد آسیـاب مـی‌شود را منحرف مـی‌کنند کـه به آن آب منحرف شده آب‌بیرون یـا اُوبُرو مـی‌گویند.)

مَیُم بُگُم خِدِیْ تو کـه عُمرِ د جَنگِ شعر

اسبِ تو یُورقَه کِرد و زَیی تیرِ وِر نِشو

مـی‌خواهم بگویم با تو کـه عمری (یک عمر) درون جنگ شعر / اسب تو یورتمـه کرد (به صورت یورتمـه حرکت کرد) و زدی تیر بر (به) نشان.

از دشتِ سوز و پورگُلِ تو چینِه‌خور هَمَه

هم بلبل و قِنَری و هَم کُوگ و سیبرو

از دست سبز و پُرگل تو ریزه‌خوار همـه (همـه از دست تو ریزه‌خواری کنند؛ چینـه بـه معنی دانـه هست یعنی چیزی کـه از زمـین مـی‌چینند و برمـی‌دارند، چون پرندگان دانـه را از زمـین برمـی‌چینند چینـه گفته مـی‌شود) / هم بلبل و قناری و هم کببرو (سِبرو یـا سِبروی پنده‌ای خاکی‌رنگ هست کوچک‌تر از سیـاه‌).

دَشت و خِصیل و باغ و چِمِنزار و لِوِه‌زار

یَک عُمرِ اُوخورَند از او چِشمِه‌ی رِوو

دشت و قصیل (نوعی گندم‌زار و جوزار؛ درون این روش بذر گندم و جو درون آخر تابستان کاشته مـی‌شود، درون اواسط اسفند درو یـا چرانده مـی‌شود  و باغ و چمنزار و لیوه‌زار (مرتع) / یک عمری آب‌خورند (آب خور هستند، آب مـی‌خورند) از آن چشمـه‌ی روان (اشاره بـه شعرهای استاد نجف‌زاده)

از مِوه‌هایِ ذوقِ تو سَررِز مِرَه سِبَت

مُخکَم دِ باغِ شعرْ اَگِر تُورْ بِتَن گُلو

از مـیوه‌های ذوق تو سرریز مـی‌رود (مـی‌شود) سبد (سرریز شدن سبد بـه معنی پُر شدن آن هست تا حدی کـه مـیوه‌ها از سبد بیرون بریزد) / محکم درون باغ شعر اگر تو را بدهند تکان (اگر درون باغ شعر تو را محکم تکان بدهند؛ روش تکان یکی از روش‌های برداشت مـیوه از درخت هست که بـه تربتی گلو داین یـا گلوندن گفته مـی‌شود)

شُوچَر مِنَن دِ دشتِ دِلِت روز و شُو مُدام

از مـیش و از خِلِمَه و از تَکَه و اَهو

شب‌چر مـی‌روند درون دشت دلت روز و شب مدام (شب‌چر همان‌طور کـه از اسمش برمـی‌آید بـه معنی چ درون شب است، درون دشت‌های سرسبز ان را درون دو نوبت روز و شب بـه چرا مـی‌گیرند کـه به چرای احشام درون شب شوچر گفته مـی‌شود) / از قوچ و مـیش و بره و از بز (بز کوهی) و آهو

از پایِ بُتِّه‌های دِلِت رِفتَه پِرِّزاد

هم بلبل و چُغویَه‌سینَه و تِهو

از پای بوته‌های دلت رفته پره‌زاد (پرزاد شده؛ پره‌زاد شدن اصطلاحی هست برای بـه پرواز درون آمدن جوجه‌های پرندگان، آن هنگام کـه جوجه‌ی پرنده پرواز یـاد مـی‌گیرد و لانـه‌ی والدینش را ترک مـی‌کند مـی‌گویند پره‌زاد شده است. این اصطلاح را به منظور کنایـه بـه نوعروسان و نودامادان هم مـی‌گویند) / هم بلبل و گنجشیـاه‌ و تیـهو)

از ریشِه‌یِ درختِ تو بِخ‌جوش کِردَه باغ

سِرسُوزْ، نخل و کاج و سِفددالَه و سِرو

از ریشـه‌ی درخت تو بیخ‌جوش کرده هست باغ (درختان این باغ از ریشـه‌ی درخت تو بیخ‌جوش کرده هست و تکثیر شده که تا به صورت باغ درون آمده است؛ بیخ جوش یک روش تکثیر گیـاهان هست که از ریشـه‌ی گیـاه ریشـه‌ی دیگری جدا مـی‌شود و بعد بـه صورت گیـاه مستقلی درون مـی‌آید) / سرسبز نخل و کاج و سفید‌دال و هم سرو.

سِرمَست از شِراب کُلامَه درون مِتَّبِت

هر شاعرِ کـه نوش کِ یَک قُورْتْ اَزو سِوو

سرمست از کلام هست در مکتبت (مکتب‌خانـه‌ات) / هر شاعری کـه نوش کرد یک جرعه از آن سبو.

دَرُم دعا بِرَت کـه بِمَنی همـیشـه شاد

عُمرِت بـه کوهْ بَند و دِلِت زندَه و جوو

دارم دعا برایت (برایت دعایی دارم، دعا مـی‌کنم) کـه بمانی همـیشـه شاد / عمرت بـه کوه بند و دلت زنده و جوان (عمرت بـه کوه بند باشد دعایی هست برای طول عمر، یعنی عمرت مانند عمر کوه باشد)

دل‌شاد و زِندِه‌خویْ بِمَنی دِ ای دیـار

تا وَختِ روشِنایَه سِتَرَه دِ آسمو

دل‌شاد و زنده‌طبع بمانی درون این دیـار / که تا وقتی روشن هست ستاره درون آسمان.

تا وَختِ سُوزَه تِنْگَلِ شِص‌دِرَّه هر بِهار

تا وَختِ کـه سه‌قُلَّه‌یَه وِر پا هَنو، بِمو!

تا وقتی سبز هست تنگل شصت‌دره (در تربت دره‌های سرسبز و پر درخت را تِنگَل یـا تینگَل مـی‌گویند؛ یکی از این دره‌ها دره‌‌ای هست در رشته‌کوه شصت دره واقع درون شمال تربت نزدیک روستای صنوبر کـه جای خوش آب و هوایی است) هر بهار / که تا وقتی کـه سه‌قله هست بر پا هنوز (تا وقتی کوه سه‌قله کـه مشـهور ترین کوه تربت هست هنوز بر پا است)، بمان.

***

 

علیرضا شریعتی؛ کتاب گویـا

این شعر ساده‌ام را درون وصف او سرایم

گل‌واژه‌ی دَری را ارزانی‌اش نمایم

استاد بی‌بدیل شعر و، ادیب تربت

بر لعل او نبینی غیر از گل محبت

چون مشع مـی‌گدازد درون قطب انجمن‌ها

در بند نور اویند پروانـه‌های زیبا

گنجینـه‌ای ز دانش، فضل و ادب تبارش

هر هفته شنبه‌شب‌ها گل‌بوته‌ها کنارش

چون سروناز باشد، آزاده و تهی‌دست

اما سخاوتش را درون هر کجا نشان است

افشرده‌ی دلش را جاری نموده هر جا

بوی گلاب او را دارد تمام گل‌ها

چون سبزه ساده و پاک، خاکی و بی‌تفاخر

اندیشـه‌اش چو باران، هر قطره دانـه‌ای دُر

بارد بـه سرو و سوسن، شوید غبار سنبل

در محفل ادیبان هم‌چون زبان بلبل

 

دانش بـه دل نـهفته درون ‌اش چو دریـا

در وصف او همـین بس «باشد کتاب گویـا»

***

 

استای فن شعر؛ علی اکبر عباسی: 

بُگذار که تا که وَرگُم اَزو اوسْتایِ شعر

از او کـه هَس دِ قِلعِه‌یِ ما کِدخُدایِ شعر

بگذار که تا که برگویم (بگویم) از آن استاد شعر / از آن کـه هست درون قلعه‌ی (ده ما، روستای ما) ما کدخدای شعر.

از او کـه تا بـه حال دِ این شـهر چِرخیَه

از غیرتِ همـیشِه‌ی او اَسیـایِ شعر

از آنی کـه تا بـه حال درون این شـهر چرخیده هست / از غیرت همـیشـه‌ی او آسیـای شعر. ( درون این شـهر آسیـاب شعر از غیرت همـیشـه او چرخیده است.

از او کـه شاعِرا هَمَه شَگرِد اویَن و

اَمبا خودِش نِدَرَه هَنو ادعّایِ شعر

از آنی کـه شاعران همـه شاگرد او هستند و / اما خودش نداره هنوز ادعای شعر (خودش هنوز ادعای شعر ندارد، ادعای شاعر بودن ندارد)

از او کـه وِرمِدَرَه کلاه از سَرِ خودِش

دِر پِشِ پایِ او اَلِفِ با کُلایِ شعر

از او کـه برمـی‌دارد کلاه از سر خودش / درون پیش پای آن الف با کلاه شعر. (در پیش پای آ با کلاه کلاه از سر برمـی‌دارد، بـه احترام الفبای شعر کلاه از سر برمـی‌دارد)

وَرگُم اَزو مُعلّمِ عاشق کـه سالِ آزگار

رِختَه تِمومِ عمر و جِوَنیر با پایِ شعر

برگویم از آن معلم عاشق کـه شصت سال / ریخته هست تمام عمر و جوانی را بـه پای شعر.

معمارِ شعرِ تربت و از زورِ هِمَّتِش

مُخکِم‌تَر از همـیشَه‌یَه دیفال و دایِ شعر

معمار شعر تربت و از شدت همتش / محکم‌تر از همـیشـه هست دیوار و دای (دیوار گِلی کوتاه) شعر. از شدت هممتش دیوار و دای شعر از همـیشـه محکم‌تر است.)

رَفتی دِ کار شعر و غِزَل پیر، ای جوو

"حُکم سِه‌قُلَّه که تا به اَبَد سرِ پا بِمو"

رفته‌ای (شده‌ای) درون پای شعر و غزل پیر، ای جوان (به پای شعر و غزل پیر شده‌ای) / مانند سه‌قله که تا به ابد (تا ابد) سر پا بمان. (کوه مظهر عمر طولانی هست و درون دعا به منظور طول عمر مـی‌گویند عمرت بـه کوه بند بشـه سعنی عمرت بـه عمر کوه متصل باشد و مانند کوه عمر طولانی‌ای داشته باشی؛ مضمون این مصرع از استاد قهرمان هست در قصیده‌ای کـه در بزرگ‌داشت استاد محمود فرخ سروده هست مُخکَم دِ جات اَستیَه بَشی مِثالِ لاخ / پیوَند بَشَه عُمرِت بـه عمرِ کو)

اُستایِ فَنِّ شعر نِجِف‌زادِه‌ی بِنُم

اِی کـه دِ کارِ شعر تو گَپِّرْ زِیی تِمُم

استاد فنّ شعر نجف‌زاده‌ی بنام (نامدار، نام‌آور) / ای کـه در کار شعر تو گپ را زدی تمام (حرف را تمام زدی، حق مطلب و سخن را ادا کردی)

مَییستُم از تو وَرْگُم و طَبعُم کِمَک نِکی

تِرسی دلُم کـه چیزِ کـه حَقِّ تویَه نِگُم

مـی‌خواستم از تو برگویم (بگویم) و طبعم کمک نکرد / ترسید دلم کـه چیزی کـه حق تو هست را نگویم (دلم ترسید کـه شاید نتوانم حق مطلب را مورد تو ادا کنم).

از دَمَنِ خیـالِ تو صد چشمَه‌یَه رِوو

ای سِربِلَندْ حُکمِ سه‌قُلَّه و کوهِ جُم

از دامن خیـال تو صد چشمـه هست روان (صد چشمـه روان است) / اس سربلند مانند سه‌قله (بلندترین کوه تربت حیدریـه) و کوه جام (کوهی کـه در تربت جام است).

از غیرتِ وجودِ تو ای اَسیـای شعر

دَرَه هَنو مِچِرخَه دِ ای شـهرْ صبح و شُم

از غیرت وجود تو این آسیـای شعر / دارد هنوز مـی‌چرخد درون این شـهر صبح و شام (شب).

از تو چراغِ انجِمَنِ شعر روشَنَه

سی سال و سی صِبایَه و دَرَه هَنو دِوُم

از تو چراغ انجمن شعر روشن هست / سی سال و سی روز هست و دارد هنوز دوام (هنوز دوام دارد).

پیشِ تو شاعِرا هَمِگی دَس بـه سینَه‌یَن

تا بلکِه از تو یـاد بگیرَن دو سه کِلُم

پیش تو شاعران همگی دست بـه ‌اند / که تا بلکه از تو یـاد بگیرند دو سه کلمـه.

دَرُم اُمِد اَزی کـه تو دِ آسمونِ شعر

حُکمِ سِتَرِه‌ها بِدِرِخْشی بـه صبح و شُم

دارم امـید از این (این امـید را دارم) کـه تو درون آسمان شعر / مانند ستاره‌ها بدرخشی بـه صبح و شام

رَفتی دِ کار شعر و غِزَل پیر، ای جوو

"حُکم سِه‌قُلَّه که تا به اَبَد سرِ پا بِمو"

رفته‌ای (شده‌ای) درون پای شعر و غزل پیر، ای جوان (به پای شعر و غزل پیر شده‌ای) / مانند سه‌قله که تا به ابد (تا ابد) سر پا بمان. (کوه مظهر عمر طولانی هست و درون دعا به منظور طول عمر مـی‌گویند عمرت بـه کوه بند بشـه سعنی عمرت بـه عمر کوه متصل باشد و مانند کوه عمر طولانی‌ای داشته باشی؛ مضمون این مصرع از استاد قهرمان هست در قصیده‌ای کـه در بزرگ‌داشت استاد محمود فرخ سروده هست مُخکَم دِ جات اَستیَه بَشی مِثالِ لاخ / پیوَند بَشَه عُمرِت بـه عمرِ کو)

***

 

چکیده

احمد نجف‌زاده درون 18 آبان‌ماه سال 1316 درون تربت حیدریـه بـه دنیـا آمده است. خواندن و نوشتن را درون مکتب‌خانـه مـی‌آموزد و تا آخر «جامع المقدمات» را بـه تحصیل درون مکتب‌خانـه ادامـه مـی‌دهد. درون سال 1326 درون مدرسه‌ی قطب ثبت نام مـی‌کند و تحصیل را از پایـه‌ی پنجم دبستان درون مدارس جدید ادامـه مـی‌دهد. درون سال 1337 موفق مـی‌شود درون رشته‌ی علوم طبیعی از دبیرستان قطب تربت حیدریـه دیپلم بگیرد و برای ادامـه تحصیل راهی مشـهد مـی‌شود. مـهرماه 1337 درون دوره‌ی کارشناسی ادبیـات فارسی درون دانشکده‌ی  ادبیـات دانشگاه فردوسی مشـهد پذیرفته مـی‌شود و تا خرداد 1340 کـه موفق بـه اخذ مدرک کارشناسی مـی‌شود درون این دانشکده بـه تحصیل مـی‌پردازد. از مـهر همان سال درون دبیرستان‌های تربت حیدریـه بـه تدریس ادبیـات مشغول مـی‌شود. سال 1364 با تاسیس دانشگاه آزاد، تدریس درون دانشگاه هم بـه فعالیت‌های ایشان اضافه مـی‌شود کـه به دانشگاه پیـام نور و مرکز تربیت معلم هم کشیده مـی‌شود. مـهرماه 1373 بـه طور رسمـی بازنشسته شده اما که تا سال 1387 بـه تدریس ادامـه مـی‌دهند.

استاد احمد نجفزاده همواره درون جلسات انجمن شعر تربت حیدریـه شرکت کرده و مـی‌کنند و همـیشـه از فعالین این عرصه بوده‌اند. از سال ۷۷ جلسه‌ای تحت عنوان کارگاه شعر را درون شنبه‌شب‌ها راه‌اندازی مـی‌کنند و در آن به طور مستقل بـه پرورش شاعران مـی‌پردازند کـه تا امروز ادامـه دارد.

چاپ دیوان سید علی اکبر بهشتی شاعر همشـهری و هم‌روزگارمان، جمع‌آوری آثار و فهرست‌نویسی و مقدمـه‌ی دیوان شعر آقای سید جعفر مبرقعی (شاعر بیرجندی) و جمع‌آوری گزیده‌ای از غزل معاصر درون کتابی تحت عنوان شکوه عشق از دیگر فعالیت‌های ایشان است.

***


برچسب‌ها: گزارش جلسه‌ شماره 1021 بـه تاریخ 920804, شاعر همشـهری, زندگی‌نامـه احمد نجف زاده, شناخت‌نامـه‌ی استاد نجف زاده




[سیـاه‌مشــــــــــــــــــــــــــــــــق - زندگینامـه قد سپیره افشار خواننده]

نویسنده و منبع | تاریخ انتشار: Fri, 10 Aug 2018 06:33:00 +0000



لینگه گپ ارومیه

سیـاه‌مشــــــــــــــــــــــــــــــــق

3-    کنفرانس ادبی؛ انجمن قهرمان مجمع اهل ادب خراسان؛ دکتر رضا افضلی

در این بخش کنفرانس‌هایی کـه توسط اعضای انجمن شعر شنبه‌شب‌ها در جلسه ارائه مـی‌شود مطالعه‌ مـی‌کنید. لینگه گپ ارومیه درون هفته‌هایی کـه برنامـه‌ای از پیش تعیین نشده باشد از بین مقالات مختلف یک مقاله، لینگه گپ ارومیه تحقیق، پایـان‌نامـه و ... لینگه گپ ارومیه را انتخاب ‌مـی‌کنم و در این بخش مـی‌آورم. شاعران انجمن و خوانندگان محترم هم مـی‌توانند اگر مقاله‌ای مدّ نظر دارند کـه خواندن آن را به منظور دیگران مفید مـی‌دانند بـه آدرس siyah_mast@yahoo.com بهمن صباغ زاده ارسال کنند که تا در وبلاگ نمایش داده شود. به منظور رعایت امانت درون مواردی کـه در نوشته‌ی دیگران مشکل تایپی و ... وجود داشته باشد و یـا نیـاز بـه توضیح مـی‌باشد درون کروشـه بـه نام نویسنده‌ی وبلاگ {ن و: لینگه گپ ارومیه مثال} خواهد آمد.

 

بعضی آدم‌ها را زود مـی‌شود شناخت ولی بعضی دیگر را نـه، یعنی شناخت آنان زمان مـی‌برد و دلیلش هم وسعت وجود ایشان است. مثلا من سعی کرده‌ام هر کتابی را کـه راجع بـه اخوان منتشر شده و هر چه را اخوان نوشته بخوانم اما با این حال فکر مـی‌کنم چند درصد از وجود نازنین اخوان را هم نشناخته‌ام. استاد محمد قهرمان هم از آن‌هایی بود کـه علی‌رغم این‌که بسیـار با او احساس صمـیمـیت مـی‌کردی و او را از صمـیم قلب دوست داشتی باز که تا شناخت او راه طولانی‌ای پیش رویت بود. کتاب شناخت‌نامـه‌ی محمد قهرمان کـه تالیف استاد رضا افضلی هست در تاریخی بـه دستم رسید کـه تقریبا هر هفته درون جلسه‌ی استاد قهرمان شرکت مـی‌کردم؛ اما آنقدر کـه این کتاب مرا با استاد قهرمان آشنا کرد، گفتگوها و دیدارهای مکرر با ایشان آشنا نکرد. بـه این خاطر کـه استاد بسیـار کم‌حرف بودند و باید دیگری او را تصویر مـی‌کرد. اولین باری کـه آقای افضلی را دیدم با خوشحالی بـه ایشان گفتم بـه خاطر تالیف شناخت‌نامـه‌ی قهرمان مرا مدیون خود کرده‌اید چون یکی از بهترین کتاب‌هایی هست که درون زمـینـه‌ی معرفی یک شخصیت خوانده‌ام. این کتاب را دو سه بار دیگر خواندم و الان هم جزو کتاب‌هایی هستند کـه در قفسه‌‌ای درون دسترسم قرار مـی‌دهم و هرازگاهی بـه آن مراجعه مـی‌کنم. خلاصه ... آدم‌های بزرگ را نمـی‌شود بـه راحتی شناخت و خوشا بـه حال ما کـه شخصی مانند آقای افضلی را درون روزگارمان داشتیم کـه با تالیف کتاب شناخت‌نامـه‌ی قهرمان ما را چند قدم بـه شناخت استاد قهرمان نزدیک‌تر کرد. این هفته هم بـه جای مقاله‌های ادبی کـه معمولا درون این بخش بـه آن‌ها مـی‌پرداختیم بخشی از کتاب ارزشمند شناخت‌نامـه‌ی قهرمان را خواهیم خواند کـه به تازگی درون نشریـه‌ی پیک فرهنگ تیرماه 1392 (ویژه‌نامـه‌ی چهلمـین روز درگذشت استاد محمد قهرمان ) چاپ شده است.

 

انجمن قهرمان مجمع اهل ادب خراسان؛ دکتر رضا افضلی

 

اشاره:

خانـه‌ی محمّد قهرمان، همان منزلی هست که دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی، آن‌جا را «مجمع اهل ادب خراسان» مـی‌شمارد و درباره‌ی اهمّیت آن مـی‌نویسد: «منزل شاعر استاد و شعرشناس برجسته‌ی روزگار ما، دوست بزرگوارم محمّد قهرمان، کـه هر هفته اهل ادب درون آن جا گرد هم جمع‌اند و دانشکده‌ی ادبیـات واقعی خراسان است». این مقاله، مروری دارد بر تاریخ این انجمن مـهم ادبی خراسان، شرکت‌کنندگان و مباحث آن.

 

منزل قهرمان، از خوان اول تا هفتم

سال1339بود. محمّد قهرمان از اولین منزل مشـهد خود واقع درون «کوچه‌ی بغل چارطبقه» اثاث‌کشی کرد و به خیـابان شاه‌رضا آمد و در خانـه‌ای واقع درون کوچه‌ی تلفن‌خانـه ساکن شد. او از اواخر سال 39 تصمـیم گرفت کـه هر هفته درون منزل خود انجمنی دوستانـه بر پا دارد. قهرمان مـی‌گوید: «با دوستان شاعر قرار گذاشتم کـه بعدازظهرهای سه‌شنبه درون خانـه‌ی من گرد بیـایند و چند ساعتی را با هم باشیم»( 1/بخش2)

دوستان وی عبارت بودند از: احمد کمال پور، غلامرضا قدسی، ذبیح الله صاحبکار، علی باقرزاده و جعفر محدث و ... . آن دوستان عصر هر سه‌شنبه پیـاده، یـا با دوچرخه، گاه یک‌تَرکه و گاهی دوتَرکه، زمانی با درشکه و تاکسی و گاه با اتوبوس یک‌ریـالی خود را بـه منزل قهرمان مـی‌رساندند. غالباً «کمال» پیـاده مـی‌آمد، زیرا کـه از خانـه‌ی او واقع درون حیطه‌ی حاج کلب‌علی که تا کوچه‌ی تلفن‌خانـه، کـه منزل قهرمان درون آن قرارداشت، چندان راهی نبود.

قهرمان کـه از کودکی شاعری را آغاز کرد، با همـه‌ی عشقی کـه به شعر و ادبیـات داشت، به عللی کـه خود شرح داده است، نتوانست درون رشته‌ی ادبیّات ادامـه تحصیل دهد. او بی هیچ کششی، از دانشگاه تهران لیسانس حقوق قضایی گرفت و پس از مدتی از روی ناچاری، به کارمندی بانک تن درون داد.

قهرمان کـه نظم و انضباط او مثال‌زدنی است، هر روز صبح از خانـه بیرون مـی‌آمد و قدم‌زنان بـه طرف محل کارش مـی‌رفت. او از جلوی دفتر روزنامـه هفتگی آزادی، بـه مدیریت علی اکبرگلشن آزادی، مـی‌گذشت و به بانک عمران، واقع در چهارراه نادری مـی‌رسید. وی درست درون ساعت مقرّر شروع بـه کار مـی‌کرد. قهرمان درون بانک عمران با آقای محمّد مسعودی خراسانی همکار و دوست شده بود کـه دوستی آن دو هم‌چنان ادامـه یـافت.

در یکی از روزهای زمستان سال 1339 قهرمان پشت مـیز بانک عمران نشسته و بـه کار خود سرگرم بود. سرش را کـه بـالا آورد، چشمش بـه خیـابان افتاد. رفت و آمد درشکه‌ها، گاری‌ها، دوچرخه‌سوارها و اتومبیل‌ها، شیشـه‌های بانک دیده مـی‌شد.

دو جوان کـه یکی از آن‌ها معمّم بود، وارد بانک شدند و سراغ محمّد قهرمان را گرفتند. جوان طلبه، محمّدرضا شفیعی کدکنی و جوان دیگر نعمت مـیرزازاده بود. آن دو از طریق شاعر محبوبشان مـهدی اخوان ثالث (م.امـید) بـه محمّد قهرمان معرفی شده بودند. آن دو بعد از ملاقات آن روز و دیدارهای بعدی و طرح دوستی با محمّد قهرمان بـه تدریج از اعضای انجمن سه‌شنبه‌های قهرمان شدند.

وقتی بـه یـاد مـی‌آورم کـه من هم حدود همان سال‌ها که تا نزدیکی بانک عمران و منزل آقای محمّد قهرمان مـی‌رفته و او و یـارانش را نمـی‌شناخته‌ام، احساس غبن مـی‌کنم. من سرشب‌ها بـه مـهدیـه‌ی حاجی عابدزاده، واقع درون پشت آرامگاه نادر مـی‌رفتم و در حلقه‌ی درس استادی بـه نام شیـخ رضائـی، کتاب «جامع المقدّمات» مـی‌خواندم. بعد‌ها شنیدم و خواندم کـه قبل از آن زمان، محمدرضا شجریـان در مـهدیّه با صوت خوش قرآن مـی‌خوانده (2/209) و غلامرضا قدسی و حسین خدیوجم بـه تفاریق عربی مـی‌خوانده و تدریس مـی‌کرده‌اند.

در آن سال‌ها شفیعی کدکنی و نعمت مـیرزازاده خیلی بـه هم نزدیک بودند. درون انجمن فرّخ و محفل «سرگرد نگارنده» هم شرکت مـی‌د.

در جلسات هفتگی انجمن نوپای قهرمان، شعرهای تازه‌ی شاعران خوانده مـی‌شد و دوستانـه مورد نقد و بررسی قرار مـی‌گرفت. دوستان قهرمان، بعد از دو سه ساعت شعر خوانی و گفت و گـو، بعد از خداحافظـی، منزل وی را ترک مـی‌د و قهرمان که تا هفته دیگر و تشکیل جلسه بعدی روزشماری مـی‌کرد.

قهرمان کـه مدتی کوتاه درون شعرهایش (آذر) تخلّص مـی‌کرد به‌زودی بـه سرایش شعر بدون تخلّص پرداخت. حدود نـه ماه بعد منزل و انجمن قهرمان از خیـابان شاه‌رضا بـه خانـه‌ی استیجاری جدیدی واقع درون خیـابان ابوسعید، بین فلکه سعدآباد و چهارراه پل خاکی و نزدیک بـه دانشکده ادبیـات منتقل شد. اثاث‌کشی قهرمان بـه این خانـه، بدین علّت بود کـه در زندگی او تغییری مبارک روی داده بود.

مرحوم دکتر فیـاض، درون یکی از روزهای سال 1340 از شاعر معاصر خراسانی آقای محمّد قهرمان به منظور خدمت درون دانشکده ادبیـات مشـهد دعوت کرد. آقای قهرمان این دعوت را پذیرفت و در دهم آذرماه سال 1340 بـه دانشکده‌ی ادبیـات آمد و به عنوان مترجم مشغول بـه کار شد و بعد از سه ماه بـه کتابخانـه انتقال یـافت (رک:3/ 724).

 خیـابانی کـه از چهارراه پل خاکی بـه جلوی دانشکده مـی‌رسید، درون آن زمان با پاره‌ای از کال معروف بـه «قره خان» بن‌بست مـی‌شد. بنابراین، از خیـابان شاهرخ جنوبی، راهی بـه خیـابان معروف بـه «کوی دکترها» وجود نداشت. بسیـاری از کارکنان و دانشجویـان کـه راهشان دور بود، با تاکسی و اتوبوس و بیشتر درشکه یک اسبه و دو اسبه، خود را بـه دانشکده‌ی ادبیّات مـی‌رساندند. اما قهرمان هر روز پیـاده بـه دانشکده مـی‌رفت و رأس ساعت مقرّر درون کتابخانـه حاضر مـی‌شد.

اخوان ثالث بعدها درون مقاله‌ای نوشت: «به‌تازگی شنیده‌ام شاعر فاضل محمّد قهرمان تربتی را بـه تصدّی آن [کتابخانـه دانشکده ادبیـات] گماشته‌اند کـه جوانی اهل و صالح و دلسوز هست و امـید رونق و سودمندی این کتابخانـه از این رهگذر روزافزون هست (4/281).

این چنین شد کـه انجمن قهرمان ما، بـه دومـین خوان خود رسید. اندک اندک به تعداد اعضای انجمن افزوده مـی‌شد. درون این منزل، آقای محمّد عظیمـی بـه جمع اعضای قبلی انجمن پیوست. عظیمـی کـه در اداره‌ای دیگر کار مـی‌کرد، بعدها درون دانشکده‌ی ادبیـات استخدام شد. وی قبل از انتقال بـه امور اداری، درون کتابخانـه شاغل بود و کتاب غزل معاصر ایران را تألیف کرد. آن کتاب از چاپ سوم بـه بعد، «از پنجره‌های زندگانی» نام گرفت. باری، محمّد قهرمان بـه هر خانـه‌ای کـه مـی‌رفت، جلسات انجمن ادبی خود را در همان جا تشکیل مـی‌داد.

بدین صورت، انجمن قهرمان جمعاً هفت‌ خوان: کوچه‌ی تلفن خانـه، کوچه‌ی باغ سنگی، خیـابان‌های ابوسعید، مسعود، شاهرخ، پشت دانشکده‌ی علوم و آبکوه را پیمود که تا در سال 1354 بـه خوان هشتم رسید و در این خانـه حدود 25 سال تشکیل شد.

 

خوان هشتمِ انجمن قهرمان

منزل جدید را، استاد محمّد قهرمان و همسرشان با سلیقه و نظارت خود ساخته بودند. درون آن خانـه آرامشی خاص وجود داشت و محل خوبی برای راحت زیستن و بعداً محیط مناسبی به منظور رشد و تربیت دو فرزندشان شد. قهرمان خود درباره ساختن این خانـه مـی‌گوید: «از سال 1354 کـه کلبه‌ی فعلی با قرض و قوله و سپس از محل فروش «خرم‌آباد» سرپا شد، دوستان محل ثابتی یـافتند و الّا سال‌های قبل را با من در خانـه‌های استیجاری و خیـابان‌های مختلف گذرانده‌اند» (1/ بخش2)

 

از جلسات انجمن

این منزل قهرمان کـه در آن (از سال 1354 که تا 1379) عصرهای سه‌شنبه جلسه انجمن ادبی تشکیل مـی‌شود، درون کوچه‌ای ماشین رو و بن بست درون خیـابان ارم جنوبی منشعب از سناباد واقع است. درون انتهای کوچه، دو درون نزدیک بـه هم وجود دارد کـه در آهنی ماشین رو دست راستی آن، درون ورود بـه منزل محمّد قهرمان است.

زنگ مـی‌زنی و قهرمان از گوشی آیفون سلام تو را علیک مـی‌گوید و به درون خانـه دعوتت مـی‌کند و مـی‌گوید: لطفاً در را ببندید. وارد حیـاط مـی‌شوی. اگر سال 56 رسیده باشد، اتومبیل «لادا»ی سفید قهرمان را درون آن پارک شده مـی‌بینی. ساختمان خانـه درون سمت راست و شمال حیـاط ساخته شده و از وسط حیـاط صداهای درهم تنیده بحث‌ها و گفت‌وگوها و گاهی صدای شعرخوانی بـه گوش مـی‌آید. اتاق انجمن مشرف بـه حیـاط هست و از پنجره آن و ازپرده، تازه‌واردان دیده مـی‌شوند.

به پلّه‌ها کـه مـی‌رسی، درون سمت چپ، دری به منظور ورود بـه زیرزمـین خانـه وجود دارد. باغچه‌ی باریک چسبیده بـه دیوار غربی را مـی‌بینی کـه در آن، دو درخت همـیشـه سبز قامت کشیده‌اند. طرف چپ ساختمان خانـه‌ی قهرمان، بـه اندازه عرض ایوان دست راست، جلوآمدگی دارد. از پلّه‌ها کـه بالا مـی‌روی بـه بهار خواب مـی‌رسی کـه پنجره یکی از اتاق‌ها بـه آن باز مـی‌شود. درون روبه‌رویت درون اصلی ساختمان هست که غالباً پشت پرده‌ای حصیری پنـهان شده است.

در را کـه باز مـی‌کنی، وارد راهروی کوچک مـی‌شوی. طرف چپ راهرو جالباسی و آیینـه‌ای دیده مـی‌شود و روی زمـین، کفش‌های جفت شده و دو سه جفت دم پایی. درون روزهای بارانی و برفی چند چتر پُر شبنم، بر دیوار راهرو تکیـه داده است. پاشنـه‌کش بلند آویخته بـه دیوار و برس لباس تمـیز همواره به منظور خدمت بـه مـهمانان انتظار مـی‌کشند. تعداد و تنوّع کفش‌ها از شمار شاعران و افراد مختلف خبر مـی‌دهد.

با گشودن درون هال، صدای همـهمـه و بوی دود سیگار بـه پیشوازت مـی‌آید. خیلی زود از طرف چپ وارد کتابخانـه یعنی اتاق انجمن مـی‌شوی. بلندشدن کامل شاعران و دست دادن‌های تشریفاتی به منظور دوستان یـاانی هست که دیردیر بـه انجمن مـی‌آیند. دوستان و اعضای ثابت انجمن، بـه همان احوالپرسی‌های صمـیمانـه و برخاستن‌های نیم‌خیز احترام‌آمـیز کفایت مـی‌کنند.

 

از شعرخوانی که تا نقد شعر

برنامـه‌ی اصلی درون جلسات منزل قهرمان، خواندن شعر و نقد و بررسی آن‌هاست. همـین نقد و بررسی ها باعث مـی‌شود کـه در این جا درباره‌ی همـه مسایل ادبی صحبت شود. محمّد قهرمان خود شاعر و استاد بزرگ احیـاکننده‌ی سبک دوره صفوی است. او با نقد دقیق شعرها از قافیـه و وزن گرفته که تا ظرافت‌های ادبی، از عیوب شعرها گرفته که تا محاسن آن‌ها سخن مـی‌گوید و درباره مضامـین مشترک، تقلیدها، تضمـین‌ها و استقبال‌ها اظهار نظر مـی‌کند. غلامرضا قدسی و ذبیح الله صاحبکار هم گاهی درون بحث‌ها شرکت مـی‌کنند؛ ولی تنـهای کـه در انجمن خود درون طول تاریخش داور همـیشـه حاضر بوده، محمّد قهرمان است.

شاعران دیگر نیز گاه بـه علّت مطالعه و سال ها حضور درون انجمن‌های ادبی، به‌ویژه درون منزل قهرمان، اندک‌اندک کارشناس شعر شده و اصول نقد سنّتی آن را بـه تدریج آموخته‌اند. آنان هم هرجا لازم باشد، تجربه‌های خود را به منظور جوان‌ترها بازگو مـی‌کنند. اظهارنظر نـهایی درباره‌ی قصاید به عهده کمال است. همان‌طور کـه درکتاب پاز شماره 9، ویژه‌ی کمال نوشته‌ام، وی دژبان کهن‌سال سبک خراسانی است. او قصیده‌سرایی تواناست و دواوین شاعران قصیده‌سرا را با حوصله خوانده است.

علی باقرزاده (بقا) دارای حافظه‌ای قوی هست و درون یـادآوری زندگی شاعران و تاریخ ادبیـات و در سرایش شعر و نظم بـه ویژه درون قالب قطعه ید طولایی دارد. از قالب شعری مثنوی گرفته که تا دوبیتی و رباعی، از ترجیع بند گرفته که تا ترکیب‌بند و مسمّط، از شعر نو نیمایی گرفته که تا منثور و اصول نقد ادبی جدید، درون منزل قهرمان صاحب‌نظرانی دارد. استادانی چون دکتر شفیعی کدکنی و دکتر ضیـاءالدّین سجّادی، خاقانی‌شناس مشـهور هر وقت بـه مشـهد مـی‌آیند درون جلسات آقای قهرمان شرکت مـی کنند. دکتر علیرضا مجتهدزاده یکی دو سالی تقریباً هر هفته درون منزل قهرمان حاضر مـی‌شود و به قول خودش، همـیشـه «اَوّلُ مَنْ وَرَدْ» است. او گرچه تألیفات اندک‌شماری دارد، اما به خاطر داشتن حافظه‌ای قوی، بسیـاری از اشعار عربی و فارسی را از حفظ دارد.

 

از احوال و مطایبات اهل انجمن

تقریباً همـه‌ی اعضای ثابت انجمن، سیگار مـی‌کشند. خود قهرمان، کمال، قدسی، صاحبکار، بی‌گناه، برزگر، عظیمـی و ... سال‌ها گمان مـی‌کردم علی باقرزاده سیگاری نیست. درون سفر شمال دیدم کـه او هم تفنّنی سیگار مـی‌کشد. هر شاعری چند بار سیگار را ترک کرده و بار دیگر بـه آن روی آورده هست و این بازی هنوز ادامـه دارد. بنده‌ی نگارنده نیز گاهی درین بازی شرکت دارم. دستور پزشک و حتّی سکته قلبی زورش بـه این شاعران سیگاردوست نمـی‌رسد. مثلاً کمال و پس از او صاحبکار، بعد از سکته کم کم کشیدن سیگار را شروع د.

برخی از شعردوستان و نیمـه‌شاعران و بعضی دانشمندان و کتاب‌شناسان نیز درون جلسات منزل قهرمان شرکت مـی‌کنند. آقای دکتر اسدالله آزاد کـه با آقای حسن لاهوتی بـه منزل قهرمان مـی‌آمد، اکنون اکثر هفته‌ها درون جلسه قهرمان شرکت مـی‌کند. او بعد از عمل جراحی «قلب باز» دوباره سیگار کشیدن را آغاز کرد. از دکتر آزاد پرسیدم استاد! سیگارکشیدن به منظور شما ضرری ندارد؟ وی جواب داد: من قلبم را از رو لوله کشی کرده‌ام که تا بتوانم سیگار بکشم.

خود استاد محمّد قهرمان هم، سال‌ها بود روزانـه ییم پاکت سیگار مـی‌کشید. قبل از انقلاب مدّتی برای تنوّع بـه کشیدن پیپ مشغول شد. هفت پیپ داشت کـه هرکدام را درون یک روز هفته روشن مـی‌کرد که تا همـیشـه از پیپ خشک استفاده کند. وی درون وسط دو پیپ گاهی سیگار هم دود مـی‌کرد. بـه هر حال قهرمان بـه معنی واقعی سیگاری بود. ظاهرا او چند بار مـی‌خواسته است سیگار را ترک کند و به پیشنـهاد همسرش بـه هنگام مـیل بـه کشیدن سیگار، شکلات مـی‌مکیده است. بـه زودی متوجّه شده هست که شکلات و دود سیگار مانعه‌الجمع نیست و بنابراین، نـه تنـها سیگار را ترک نکرده، بلکه که تا مدتها موقع کشیدن سیگار به شکلات نیز مـی‌پرداخته است! اما بـه طور شگفت‌انگیزی، بعد از سال‌های دراز آمُخته بـه سیگار بودن، درون پی یک جراحی کوچک درون اوایل شـهریور 76، بـه ناگهان و برای همـیشـه از کشیدن سیگار دست برداشت. خبر ترک سیگار وی به منظور تمامـی خویشان و دوستان او، بسیـار مسرت‌بخش بود.

اگر اوّل وقت بـه انجمن قهرمان برسی، مجال بیشتری برای گفت‌وگوهای دوستانـه و احوال‌پرسی وجود دارد. بعد از نیم ساعتی کـه سیگارها کشیده و چای‌ها نوشیده شد، دور شعرخوانی شروع مـی‌شود. قهرمان کـه به قول دکتر غلامحسین یوسفی «سر سلسله‌ی انجمن و شمع جمع است» درون حالی کـه ته سیگارش را درون زیر سیگاری مـی‌فشارد، شعرخوانی را با گفتن فی‌المثل «آقای عرفانیـان شعری بخوانید!» شروع مـی‌کند. معمولاً این شعرخوانی حلقه‌ی بیضی‌وار انجمن را بـه مدیریت آقای قهرمان دور مـی‌زند که تا به نفر آخر برسد. ممکن هست که برخی اعضای انجمن شعری تازه به منظور خواندن نداشته باشند و عذر بخواهند. گاهی امکان دارد شعر آنان تکراری باشد و از خواندن آن امتناع کنند. درون این صورت کمال مـی گوید «بخوان آقاجان! کی یـادشـه؟» گاهی بـه شوخی گفته مـی‌شود هر شعری را که مدّتی از خواندش گذشته باشد دوباره مـی‌شود خواند، و مدت آن را از6 ماه که تا دوسال ذکر مـی‌کنند.

معمولا آخرین شاعری کـه در انجمن، شعر مـی‌خواند، خود محمّد قهرمان است. اگر غزل تازه‌ای نداشته باشد، از خواندن شعر سر باز مـی‌زند. گاهی بـه خواهش نو آمده‌ای، یکی دوتا از غزل‌های قبلی‌اش را مـی‌خواند و از آن‌ها کـه شنیده‌اند عذر مـی‌خواهد. طبع قهرمان بعد از مدّت‌ها سکوت، فوران مـی‌کند. گاهی درون ظرف مدّتی کوتاه محمّد قهرمان نزدیک بیست و اندی و گاهی که تا چهل غزل مـی‌سراید.

گاه کـه قهرمان به دور از قلم و کاغذ بوده و به کاری درون منزل از جمله آب باغچه یـا عوض خاک گلدان یـا دوش گرفتن، مشغول بوده و شعر بـه سراغش مـی‌آمده است، همسرش را صدا مـی‌کرده و از وی مـی خواسته هست که بیت یـا ابیـات الهام شده را به منظور پرهیز از فراموشی یـادداشت کند.

قهرمان دقّت نظر شگفت‌انگیزی دارد. خطای فنّی یک شعر را کـه گاهی دیگران متوجّه نمـی‌شوند بـه سرعت درک مـی‌کند. گیرنده‌هایی قوی و حسّاس دارد. بـه قول خودش «گوشش مـیزان است».

 

از حاشیـه‌های انجمن

بعد از انقلاب، نواختن ساز و خواندن آواز از مجامع عمومـی بـه انجمن‌های خصوصی آمد و در محافل خانگی مجال ظهور یـافت. از حدود سال 58 گاهی به منظور تنوّع درون مـیانـه‌ی شعرخوانی، سازی نواخته و آوازی خوانده مـی‌شود. استاد عبّاس فرامرز بـه طور شورانگیزی سنتور مـی‌زند و یکی از دوستان او با صدای دلنشینی آواز مـی‌خواند.

بنده‌ی نگارنده پیش از همکار شدنم با محمّد قهرمان هم، بـه اتّفاق کمال درون انجمن او شرکت کرده بودم. جلسه انجمن گاهی پشت مـیز ناهارخوری وسط هال و مشرف بـه پاسیو تشکیل مـی‌شد و قهرمان پوشـه‌های اوراق اشعار شاعران سبک هندی را کنار دستش مـی‌گذاشت و هر هفته گزیده‌ای از آن‌ها را به منظور دوستان مـی‌خواند. حبیب بیگناه نیز دوبیتی‌هایی را کـه در حال گردآوری‌شان بود گاهی به منظور نظر حاضران قرائت مـی‌کرد. از هال که تا بساط چای واقع درون آشپزخانـه جادار منزل قهرمان چندان راهی نبود. ولی چندین بار رفت و آمد بـه آشپزخانـه، آقای قهرمان را بـه زحمت مـی‌انداخت. از آشپزخانـه منزل استاد پلّه‌هایی بـه زیر زمـین مـی‌رفت کـه مـیز پینگ پنگ و سایر چیزها درون آن قرار داشت.

بعدها اتاق کتابخانـه آقای قهرمان محل تشکیل انجمن شعر شد و باز هم که تا مدت‌ها استاد به منظور مـهمانان خود از آشپزخانـه چای مـی‌آورد. این کار، هم وی را خسته مـی‌کرد و هم مقداری از وقت شعرخوانی و گفت‌وگوهای استاد را مـی‌گرفت. درد کمر سابقه‌دار آقای قهرمان هم به منظور مدّتی عود کرده بود. بنابراین، وی به این نتیجه رسید کـه هر هفته قبل از رسیدن شاعران سه‌شنبه بساط چای را بر روی مـیز کوچک کتابخانـه‌اش درون کنار سماوری برقی و برّاق پهن کند و مـیوه‌های فصل و کیک و شیرینی و آجیل را بر روی مـیزهای جلو شاعران بگذارد که تا دوستان از خودشان پذیرایی کنند. بر این اساس، بـه جز چای اوّل کـه استاد با دست خود مرحمت مـی‌کند، درون نوبت‌های بعدی دوستان غالباً به منظور خود و گاهی به منظور دیگران چای مـی‌ریزند.

باری این انجمن به جز روزهایی کـه آقای قهرمان بـه سفر مـی‌رود یـا کاری مـهم پیش مـی‌آید، همواره دایر است و اصولاً تعطیل‌بردار نیست. اگر قرار باشد بـه علّت کاری پیش آمده به منظور استاد، جلسه‌ای از جلسات انجمن برگزار نشود، هفته جلوتر یـا یکی دو روز پیش از سه‌شنبه، برگزار نشدنش تلفنی بـه اطّلاع دوستان اهل انجمن رسانده مـی‌شود. گاهی پیش مـی‌آید که شاعری غیرمشـهدی و بی‌خبر از برگزار نشدن استثنایی جلسه آن روز، طبق معمول بر در مـی‌کوبد. یـا شاعری از روی اشتباه به جای عصر سه‌شنبه درون غروب دوشنبه یـا چهارشنبه به آن جا مـی‌آید. تعارف و گاه درگشودن و پذیرایی از آنان، از مسائل جانبی انجمن استاد محمّد قهرمان است.

برخی از شاعران، کـه برای نخستین بار از اقصی نقاط ایران به مشـهد سفر مـی‌کنند، از اقامت‌گاه خود بـه آقای قهرمان تلفن مـی‌زنند و برای شرکت در جلسه انجمن نشانی منزل وی را مـی‌پرسند. برخی از شاعران کـه آشنایی قبلی با انجمن قهرمان دارند سفر خود را بـه گونـه‌ای تنظیم مـی کنند کـه بتوانند عصر سه‌شنبه درون مشـهد باشند و در جلسه منزل استاد شرکت کنند.

برخی از دوستان شرکت‌کننده درون منزل قهرمان، با مبل یـا صندلی مخصوصی انس گرفته‌اند و هر هفته درون جایی کـه عادت کرده‌اند مـی‌نشینند. گاهی دیگران و گاهی آقای قهرمان بـه شخص تازه وارد یـادآوری مـی‌کنند که روی مبل بعدی بنشینید، چون آن مبل، جای کمال است؛ البتّه این موضوع بیشتر برای کمال، پای ثابت منزل قهرمان، صادق است. کمال هر هفته بـه انجمن مـی‌آید، مگر بیمار یـا خیلی گرفتار باشد. او حتّی قبل از روزهای از پا‌افتادگی، عصازنان درون حالی کـه دست به دیوار مـی‌گیرد درون جلسات روز سه شنبه حاضر مـی‌شود. غلامرضا قدسی و پس از او ذبیح‌الله صاحبکار، بعد از انقلاب مشغله‌ی زیـادی پیدا د کـه باعث شد از انجمن غیبت‌های چند جلسه‌ای داشته باشند. علی باقرزاده اهل تجارت و جهانگردی و سفر بـه دور دنیـا است. اگر درون مشـهد باشد خود را بـه انجمن مـی‌رساند. غیبت‌های طولانی چند هفته‌ای وی درون سال از منزل قهرمان، بـه خاطر دیدارهای مکرّر او از برخی کشورهای جهان است. علی باقرزاده لطیفه‌پرداز و حاضرجواب نیز هست. درون یکی از جلسات چند سال پیش، دوستان از تعداد کشورهایی کـه باقرزاده دیده هست مـی‌پرسیدند. من از وی پرسیدم سفر بعدی شما بـه کجاست. پاسخ داد: «آخرت».

اشکاف‌های دَردار دور که تا دور اتاق انجمن، مملو از کتاب‌هایی هست که با نظم، کنار هم چیده شده است. قفسه‌های کتاب پشت سر آقای قهرمان باز هست و از آن سوی اتاق با چشم‌های جوانی، عطف بسیـاری از کتاب‌ها خوانده مـی‌شود. تعدادی فرهنگ، از جمله لغت‌نامـه‌ی دهخدا درون بالای قفسه ضلع غربی اتاق وجود دارد کـه مـی‌توانی صندلی بگذاری و مُجَلّد مورد نیـاز را برداری و به بحث پیش آمده در انجمن، پایـان دهی و یـا مشکل حل‌نشده‌ای را با پاسخی صحیح بـه پایـان رسانی. درون طول سال‌هایی کـه با محمّد قهرمان به منظور انتخاب و خرید کتاب بـه نمایشگاه‌ها و کتاب فروشی‌ها مـی رفتیم گاهی ازکتاب‌های جالب دو عنوان هم به منظور خودمان مـی‌خریدیم.

دکتر غلامحسین یوسفی برگزاری انجمن اهل ادب خراسان را درون منزل قهرمان، چنین تصویر مـی‌کند: «در یکی از خیـابان‌های فرعی غرب مشـهد، درون خانـه‌ای کم‌وسعت و آرام، در اتاقی کوچاده، روزهای سه شنبه عصر تنی چند از شاعران و دوست داران شعر و ادب جمع مـی‌شوند. درون آن جا از شعر، سخن مـی‌رود. بعضی از حاضران سروده‌های خود را مـی‌خوانند. گاه دیگران صمـیمانـه بـه اظهار نظر مـی‌پردازند. دو سه ساعتی با هم هستند و بعد هر پی کار خود مـی‌رود که تا سه شنبه دیگر. آن‌جا خانـه محمّد قهرمان، شاعر خراسانی است» (7/772).

انجمن قهرمان، این «دانشکده‌ی واقعی ادبیـات خراسان» گردش‌های علمـی و شاعرانـه هم دارد کـه غالباً با دعوت شعرای مختلف کشور از محمّد قهرمان صورت مـی‌گیرد. درون این سفرهای خصوصی، غالباً آقای قهرمان را برخی از دوستان شاعرش، همراهی مـی‌کنند. به منظور مثال، درون سال 42 قهرمان و اخوان ثالث با اتومبیلی کرایـه‌ای از نوع (پابدا) و با راننده‌ای ناآشنا بـه راه، به منظور دیدار از یدالله قرائی و مزار شیخ زین‌الدّین تایبادی و مقبره شیخ جام بـه تایباد رفته‌اند. درون راه با یک سیل ناگهانی روبه‌رو شده و از بیراهه رانده، که تا سرانجام بـه جای عصر، شب هنگام به تایباد رسیده‌اند. قهرمان و اخوان درون راه با هم غزلی سروده اند با این مطلع:

بیـا دلا کـه دو روزی بـه تایباد رویم

به سوی آن کـه بُوَد مقصد و مراد رویم (11/67و68)

سفرهای داخل ایران استاد محمّد قهرمان بـه تهران، یزد، اصفهان، شیراز، تبریز، کرمانشاه، مازندران، گیلان، و جز آن‌ها بوده است. سفرهای کوتاه قهرمان و شاعران دیگر بـه شـهرستان‌های استان خراسان از جمله بـه نیشابور و شیروان و مِلک متعلّق بـه علی باقرزاده مشـهور بـه «خان حاکم» واقع درون جلگه‌ی رُخ و برخی از روستاهای نزدیک مشـهد مانند: عنبران، گلمکان و نوده نیز قابل یـادآوری است. درون سفر سال هفتاد‍‍ و دو قهرمان بـه عنبران، عصای کمال شکسته و باقرزاده به منظور این واقعه، قطعه‌ای ساخته است  (11/67 و 68)

انجمن قهرمان، گاهی بـه مناسبت بازگشت عزیزی از سفری طولانی، جلسه‌ای ویژه تشکیل مـی‌دهد. از جمله، بـه هنگام ورود مـهدی اخوان ثالث، دکتر شفیعی کدکنی، عماد خراسانی، دکتر مرتضی کاخی و همراهشان احمد شـهنا، درون منزل قهرمان جلسه‌ای با شکوه برپا شد. هم چنین درون سالگرد‌ها و یـادبودها، کـه مراسم اکثر این سال‌گشت‌ها در انجمن قهرمان برنامـه‌ریزی مـی‌شد و قهرمان بـه طور تلفنی، مراسم را بـه دوستانی که کمتر وقت مـی‌د بـه جلسه منزلش بیـایند یـادآوری مـی‌کرد.

 

کلاس درس تخصصی

باری، شرکت درون جلسات انجمن قهرمان، شرکت درون کلاس‌های درسی هست که هری از آن‌ها نوعی بهره مـی‌برد. درون منزل محمّد قهرمان، اشعاری کـه شاعران مـی‌خوانند، حلّاجی و نقد مـی‌شود. هرچند ممکن هست که گاهی باعث رنجش صاحب شعر شود. بـه همـین دلیل در خانـه‌ی آقای قهرمان، شعر جوانان رشد مـی‌کند، شعر شاعران مـیان‌سال تکامل مـی‌یـابد و شعر پیران با توجّه بـه «المجالسه مؤثّره» بر اثر برخورد متقابل با اندیشـه‌های جوانان، از آن چه هست تازه‌تر مـی شود.


مبتدیـانی کـه در محفل آقای قهرمان شعرشان رشد کرده هست کم نیستند. درون منزل قهرمان مدت‌هاست بـه وسیله خود استاد، شاهنامـه فردوسی خوانده مـی‌شود و دیگران از روی شاهنامـه‌های خود خطّ مـی‌برند. مشکلات را گاهی از آقای قهرمان مـی‌پرسند و گاهی با هم‌فکری و یـا با مراجعه بـه فرهنگ شاهنامـه برطرف مـی‌کنند. کمال، درون مصاحبه‌ای راجع بـه شاهنامـه‌خوانی درون منزل محمّد قهرمان مـی‌گوید: «ما شاهنامـه را درون آن‌جا همـین‌طور سطحی نمـی‌خوانیم، بلکه سعی مـی‌کنیم بفهمـیم شاعر چه مـی‌خواسته بگوید؛ البتّه که تا جایی کـه بتوانیم ابیـات را حلّاجی مـی کنیم»(2/195).


آقای قهرمان گزیده‌ی ابیـات شاعران سبک هندی را به منظور حاضران قرائت مـی‌کند. هربه مناسبت، درباره‌ی شاعری کـه ذکرش آمده هست گپی مـی‌زند و یـا از کتاب تازه خوانده خود درون هفته گذشته، سخنی مـی‌گوید.


جلسات خانـه محمّد قهرمان، خاص شاعران کلاسیک‌سرا نیست. از قدیم شاعران مشـهور خراسانی: اخوان ثالث، مژده، ف‌صلاحی، محمّد مختاری، بـه ندرت اسماعیل خویی، و بیشتر شفیعی کدکنی و نعمت مـیرزازاده و دیگران بـه منزل قهرمان مـی‌آمده‌اند. بعد از سال 59 چهره‌های انجمن قهرمان جوان‌تر شدند. حضور بی‌وقفه نگارنده این سطور و محمّدباقرکلاهی و محمّدتقی خاوری و رضا دبیری جوان و دیگران بـه تعداد نوپردازان منزل قهرمان افزود.

از استاد محمّد قهرمان بارها شنیده‌ام کـه انجمن ادبی‌اش سال‌های سال یکی از مایـه‌های مـهم عشق و امـید وی درون زندگی بوده است. به منظور او بهترین روزهای عمرش ایّامـی بوده است که همراه دوستان شاعرش شعر مـی‌خوانده و شعر مـی‌شنیده و شاعرانی را کـه از دور و نزدیک مـی‌آمده‌اند، ملاقات مـی‌کرده است. درون طول سال‌ها با شعرا و نویسندگان و فضلای بسیـار صحبت داشته و از آن‌ها، حرف‌ها و نکاتی تازه مـی‌شنیده و از این روی، هر روزش با روز دیگر متفاوت بوده است. او سال‌هاست کـه به انتظار عصر سه شنبه هست و بـه دیدار هفتگی دوستان شاعر عادت کرده است.

آقای قهرمان دوره‌های دایر و تعطیل‌شده بسیـاری را هم تجربه کرده است. یکی از دوره‌هایی کـه اخیراً دایر شده، دوره‌ای هست که آقایـان: قهرمان، باقرزاده، دکتر حدادی، دکتر احمد علوی، آرمات، دکتر خلیلی، دکتر یـاحقّی، دکتر راشد محصّل و فرامرز و اخیراً دکتر ناصح درون آن شرکت دارند. درون آن جلسه آقای قهرمان پنج غزل از حافظ مـی‌خواند و دکتر راشد بـه توضیحات عرفانی آن مـی‌پردازد. دو ساعتی درباره‌ی مسایل مختلف بحث مـی‌کنند و جلسه بـه پایـان مـی‌رسد.

جلسه‌ی دیگر در جمعه‌ها برگزار مـی‌شود. آن جلسه درون منزل آقای محمدعلی صاحبکار راد است. افزون بر پیش‌کسوتان، جوان‌ترها نیز درون آن‌جا شرکت مـی‌کنند. آقای قهرمان درون حضور دوستان، شاعران جوان خراسان را بـه دقت راهنمایی مـی‌کند. برخی از جوانان مستعد، از آن‌جا کم کم بـه جلسات سه‌شنبه منزل قهرمان راه مـی‌یـابند.

چون جلسه‌ی منزل قهرمان، محفلی خصوصی و انجمنی دوستانـه ‌است، همواره دوستان و آشنایـان و به طور کلّی شناختگان آنان بدان‌جا راه دارند. پیش از انقلاب فقط یک بار آن هم با اطّلاع یک آشنا و در روزی غیر از سه شنبه مردی کـه ظاهراً اهل کتاب و شعر بوده بـه خانـه‌ی آقای قهرمان آمده است. کتابی را از ایشان بـه امانت گرفته و بُرده و خوانده و پس از مدّتی آن را برگردانده است. بعداً معلوم شده او آمده بوده هست تا درباره‌ی نعمت مـیرزازاده و غلامرضا قدسی دو شاعر زندانی شده درون روزگار ستمشاهی خبرهاییب کند.

در منزل آقای قهرمان بعد از نشست سه چهار ساعته‌ای کـه گاه بـه پنج ساعت هم مـی‌رسد، اصحاب سه شنبه، با نگاه به هم آماده رفتن شده، از جا برمـی‌خیزند و خداحافظی مـی‌کنند.

به راستی درون طول بیست و پنج سال عمر انجمن قهرمان (فقط درون این خانـه)، چهانی کـه از پلّه های منزل او بالا رفتند و پایین آمدند: آقایـان دکتر احمد علی رجایی بخارایی، سید جلال آشتیـانی، دکتر سعید هدایتی، جعفر محدّث، شفیعی کدکنی، مـهدی اخوان ثالث، دکتر اسماعیل خویی، غلامرضا صدّیق، یزدانبخش قهرمان، سیمـین بهبهانی، حسن لاهوتی، محمدحسین ساکت، نعمت مـیرزازاده، دکتر یوسفی، دکتر محمّدجعفر یـاحقّی، گلچین معانی، کمال، صاحبکار، علی باقرزاده، ادیبیـان، بهادری، نجومـیان، مکاسبی، جلال قیـامـی، نوغانی، قدرت الله شریفی، علی دهباشی، محسن باقرزاده، دکتراخوان کاخی، دکترخلیلی، دکتر علی اصغر مـینو، مـهدی سیدی، دکتر یحیی حدّادی، دکتر حسین قهرمان، محمّد مختاری، علی نقی منزوی، ضیـاءالدین سجّادی، رضا سجّادی، خسرو احتشامـی، محمّد عظیمـی، ادیب برومند، محمّدرضا حکیمـی، حبیب الله بیگناه، دکتر عبدالحسین زرّین کوب، سیدمحمّد فاطمـی، آذر، محمّدرضا طاهری «حسرت»، خسرو، شفق، مـهندس جیحونی، سیدابوطالب وظیفه‌دان، محمّدتقی خاوری، محمّدباقر کلاهی اهری، رضا دبیری جوان، محمّدرضا خسروی، حسامـی محولاتی، ناصر عرفانیـان، فریدون مژده، دکتر احمد علوی، علی اصغر ، سیروس طاهباز، بیریـای گیلانی، یغمای نیشابوری، فریدون گرایلی، ذاکرالحسینی «پرند»، و محمّد تقی ابراهیمـی نیـا، و ... .

 

خوان نـهم انجمن قهرمان

بعد از گذشت 25 سال، انجمن ادبی قهرمان ما بـه خوان نـهم رسید. استاد بـه خاطر ازدواج فرزند بزرگش، مـهندس روزبه قهرمان، خانـه‌ی قبلی را کـه سرشار از خاطرات بود فروخت و در خیـابان وکیل آباد شمار‌ه‌ی پانزده درون اوّل خیـابان دوم دست چپ، خانـه‌ای دو طبقه خریداری کرد و در آن تغییراتی داد. طبقه پایین آن خانـه جنوبی را، درون اختیـار پسر تازه دامادش گذاشت و بزرگ‌ترین اتاق طبقه دوم منزل خود را کـه پنجره‌هایش بـه خیـابان باز مـی شود، بـه محلّ برگزاری انجمن درون سه شنبه‌ها اختصاص داد.

جلسات هفتگی انجمن قهرمان درون فضایی وسیع‌تر، شکلی تازه‌تر بـه خود گرفت. اگر چه مسیر خانـه جدید آقای قهرمان به منظور بعضی ها دور شده بود، اما آقای صاحبکار بیشتر بـه علّت مشغله جدید خود درون مؤسّسه عاشورا و اداره ارشاد بود کـه کمتر مـی‌توانست بـه طور مرتّب درون جلسات منزل جدید جناب قهرمان شرکت کند. خواندن شاهنامـه کـه از چند سال پیش درون خانـه قبلی آقای قهرمان شروع شده بود، مدّتی هم درون این منزل ادامـه یـافت. هنوز هم درون جلسات عصر سه‌شنبه از دوستان از دست‌رفته انجمن قهرمان: قدسی، خدیو، محدّث، اخوان، گلچین معانی، دکتر فاطمـی، کمال و شاعر زنده‌یـاد صاحبکار بـه مناسبت‌های مختلف یـاد مـی‌شود.

در سال1382، مانند سال‌های پیش، بـه خاطر ورود دکتر شفیعی کدکنی درون منزل قهرمان نشستی ویژه تشکیل شد. اگر عکس‌های یـادگاری شاعران درون منزل ایشان را درون کنار هم بچینیم، از تصاویر شاعران کلاسیک‌گوی و نوپرداز درون مـی‌یـابیم کـه انجمن قهرمان همواره سنّت و مدرنیته را در کنار هم نشانده است.

 

سخن آخر

اگر گرفتار مشغله‌ی زندگی هم باشی و نتوانی به طور مرتّب درون جلسات منزل قهرمان شرکت کنی، درون هرجا کـه باشی، عصر سه‌شنبه هر هفته، دلت بـه منزل آقای محمّد قهرمان مـی‌رود. شاید این حس مشترک همـه شاعران و صاحب‌نامان فرهنگی خراسان باشد؛ حتی استاد دکتر شفیعی تلفنی بـه قهرمان گفته بود: «عصرهای سه‌شنبه خود را درون جلسه منزل شما احساس مـی‌کنم...».

 

منابع:

1ـ افضلی، رضا: شناختنامـه‌ی استاد محمد قهرمان، مشـهد، انجمن آثار و مفاخر فرهنگی خراسان رضوی،1384.

2ـ قیـامـی مـیر حسینی، جلال: ده چهره، ده نگاه، تهران، خانـه آبی، 1377.

3ـ افضلی، رضا: «کتابخانـه‌ی دانشکده ادبیـات و علوم انسانی دانشگاه فردوسی مشـهد». کتاب و کتابخانـه درون تمدن اسلامـی، مشـهد، بنیـاد پژوهش های اسلامـی،1379 دفتر دوم.

4ـ اخوان ثالث، مـهدی(م امـید): مجموعه مقالات، (مجلد اول) توس، 1349

5ـ یـاحقی، محمدجعفر و محمدرضا، خسروی: (زیر نظر)، کتاب پاز، مشـهد

6ـ شفیعی کدکنی، محمدرضا: شاعر آینـه‌ها، بررسی سبک هندی و شعر بیدل، تهران، آگاه، 1366.

7ـ یوسفی، غلامحسین: چشمـه روشن، دیدار با شاعران، تهران، علمـی، چاپ چهارم، 1371.

8ـ گلشن آزادی، علی اکبر: صد سال شعر خراسان، بـه کوشش احمد کمالپور، مشـهد، آفرینش‌های هنری آستان قدس،1370.

9ـ آملی مقدم، ناصر: شریعتی درون دانشگاه مشـهد، مشـهد، جهاد دانشگاهی،1379.

10ـ قدسی، غلامرضا: نغمـه‌های قدسی، شرح حال و تدوین محمّد قهرمان، مشـهد، ارشاد، 1370.

11ـ قرائی، یدالله: چهل و چند سال با امـید، تهران، بزرگمـهر،1370.

12ـ کمالپور، احمد (کمال): گلشن کمال، مشـهد، ارشاد، 1372.

***

نشریـه‌ی پیک فرهنگ؛ ویژه‌نامـه‌ی چهلمـین روز درگذشت استاد محمد قهرمان؛ تیرماه 1392

وبلاگ استاد رضا افضلی: http://rezaafzali.blogfa.com/

***


برچسب‌ها: گزارش جلسه‌ شماره 1006 بـه تاریخ 920415, کنفرانس ادبی, تحقیق بهمن صباغ زاده




[سیـاه‌مشــــــــــــــــــــــــــــــــق لینگه گپ ارومیه]

نویسنده و منبع | تاریخ انتشار: Mon, 27 Aug 2018 06:27:00 +0000



غذا های محلی تربت جامی

سیـاه‌مشــــــــــــــــــــــــــــــــق - شعر محلی تربت

شعر محلی تربت؛ شعر شماره‌ی 43 کتاب خدی خدای خودم، غذا های محلی تربت جامی قصیده؛ از قول کفترای پیر؛ ای جوجه کفترا کـه مرن بال وا کنن؛ استاد محمد قهرمان

درود دوستان عزیز. غذا های محلی تربت جامی این قصیده کـه مرحوم قهرمان آن را با عنوان «از قولِ کُفتِرای پیر» (az qowle kofteraye pir) و به عنوان چهل و سومـین شعر کتاب «خِدِی خُدای خُودُم» آورده هست یکی از معروف‌ترین شعرهای تربتی استاد قهرمان هست که درون 54 سالگی شاعر سروده شده است. قهرمان درون این شعر، جوانان و شاید شاعران جوان را مخاطب قرار مـی‌دهد و خود را جای کبوتر کهن‌سالی مـی‌گذارد و با زبان او از جوجه‌کبوترها گله مـی‌کند. غذا های محلی تربت جامی وی این شعر را درون اسفندماه سال 1362 گفته است. درون کتاب خدی خدای خودم 18 شعر تربتی آمده هست که همـه درون اسفندماه 1362 سروده شده است. درون حالی کـه گاه فاصله‌ی دو شعر این کتاب بـه چهار پنج سال مـی‌رسد. علی اکبر عباسی از دیگر محلی‌سرایـان بنام تربت درون سال 1389 با توجه بـه این شعر اخوانیـه‌ای سرود درون قالب ترکیب‌بند کـه آن‌هم بـه نظر من یکی از شاهکارهای شعر تربت است. مطلع آن ترکیب‌بند این است: غذا های محلی تربت جامی «ما جوجِه‌موجَه‌یِم و حُقابِ کُلو تویی/ او قِرقیِ دِ قِرقِرِه‌یِ آسِمو تویی» (این ترکیب‌بند درون آرشیو وبلاگ موجود است) وی این شعر را درون مراسم بزرگداشت قهرمان درون تربت بـه او تقدیم کرد. لازم بـه توضیح هست که درون اولین ویرایش این قصیده‌ی استاد قهرمان، شعر با «ای جوجِه‌موجِه‌ها...» شروع مـی‌شد کـه بعداً استاد قهرمان آن‌را بـه «ای جوجه‌کُفتِرا...» تغییر داد. این قصیده درون کتاب دیگر اشعار تربتی استاد قهرمان با عنوان «دَمِ دِربَندِ عشق» کـه در سال 1387 چاپ شد آمده است. کتاب «دَمِ دِربَندِ عشق» یک CD صوتی بـه ضمـیمـه دارد و خوش‌بختانـه این قصیده با صدای استاد قهرمان موجود است.

43

از قول کفترای پیر

ای جوجِه‌کُفتِرا کـه مِرِن بال وا کِنِن

از خاک وَختِ کِندَه مِرِن یـادِ ما کِنِن

پِرواز یـادِتا نِمِدایِم اَگِر کـه ما

از پیشِ خود بِلَد نِمِرَفتِن هَوا کِنِن

حالا خُدارْ بِندَه نیِن، ما دِگَه بَدِم

از بال و پَرِّ تیت و پَرِ ما حَیـا کِنِن

رَف عُمرِ ما تِموم بـه بیگَـْریِ شما

وِر ما بـه مِهرِوَْنی گاهِ نِگا کِنِن

از ما خِبَر بگیرِن ما پیر و پودَه‌یِم

اِمروز وَختِشَه، نِه کـه وَعدِه‌ی صبا کنن

رَفتِن کُلو کـه چینَه گِریفتِن ز چینگِ ما

مارْ وَختِ چینَه یـافتَه بَـْشِن صِدا کِنِن

ما اُوْ بِرِیْ شماها کِردِم دِ بُکِّما

از جوی هَمچِنو بِرَما اُو دِ جا کِنِن

دل قَچِّ درد بو کـه شما سیخچِه‌پَر بِرِن

یَگ دَردِشِر اَگِر کـه مِتَـْنِن دِوا کِنِن

تا پِرِّزاد رِفتَنِتا بالِ ما شِگَست

از ما دِگَه گِذشت، بِرِی ما دعا کِنِن

بال و پَرِ شِگِستَه مِچِقَّه دِ چَشمِ ما

هِیـهاتَه موم و مِلهَمِ وِر بالِ ما کِنِن

سَنگِ فِلَک هنوز نِخُوردَه بـه بالِ‌تا

تا پَرِّتا دُرُستَه اَزین‌جِه هَوا کِنِن

آغالَه تَنگ رِفتَه و جادادِ او کَمَه

تولَه مِتِن کـه مارْ بـه زِمـی کِلِّه‌پا کِنِن

بویِم جِوو، دِ پای شما پیر رِفتَه‌یِم

ای مُزدِ دستِ ما کـه مِرِن مارْ فِنا کِنِن

خُوردِم بـه جایِ چینَه و اُوْ چینگ از شما

ما سَنگِما دِ خِندَق، شرم از خدا کِنِن

ما عاشقِ شما و شما دشمنایِ ما

عشقِ بـه زور و مِهرِ بـه چُمبَه‌ر نِگا کِنِن

گاوَختِ یـادِ ما بِکِنِن که تا نِفَستِ هَس

ای جوجِه موجِه‌ها کـه مِرِن بال وا کِنِن

20/12/1362

 

توضیح شعر از بهمن صباغ زاده

ای جوجِه‌کُفتِرا کـه مِرِن بال وا کِنِن

از خاک وَختِ کِندَه مِرِن یـادِ ما کِنِن

1- ای جوجه‌کبوترها کـه مـی‌روید بال باز کنید/ از خاک وقتی کنده مـی‌شوید یـاد ما کنید (ای جوجه‌هایی کـه شروع بـه پرواز مـی‌کنید وقتِ پ از ما نیز یـاد کنید. «کِندِه رِفتَن» (kende reftan) تلفّظ گویشی کَنده شدن و جدا شدن است. از خاک کنده شدن بـه معنی شروع بـه پرواز و از زمـین بلند شدن است.)

پِرواز یـادِتا نِمِدایِم اَگِر کـه ما

از پیشِ خود بِلَد نِمِرَفتِن هَوا کِنِن

2- پرواز یـادتان نمـی‌دادیم اگر کـه ما/ از پیش خود یـاد نمـی‌گرفتید پرواز کنید (اگر بـه شما پرواز یـاد نمـی‌دادیم بـه خودیِ خود پرواز را یـاد نمـی‌گرفتید. «نِمِدایِم» (nemedâyem) از مصدر «دایَن» تلفّظ گویشی «نمـی‌دادیم» است. «از پیشِ خود» درون گویش تربتی درون معنی بـه خودیِ خود، بدون فراگیری است؛ گاهی هم بـه معنی خودسرانـه و بدون هماهنگی هست مثلاً مـی‌گوید «از پیشِ خود نِری بِذون‌جِه» یعنی بدون هماهنگی بـه آن‌جا نروی. «بِلَد رِفتَن» (belad reftan) بـه معنی یـادگرفتن است مثلاً مـی‌پرسند: «بِلَد رَفتی؟» یعنی آیـا یـاد گرفتی. درون تربت «هوا کِردَن» (havâ kerdan) بـه معنی بالا رفتن و بلند شدن هست مثلاً گفته مـی‌شود: «کَـْغَذباد هَوا کِردَه» یعنی بادبادک را از زمـین بلند کرده، مشغول بادبادک‌بازی هست یـا «زَعفِرو خُب هَوا کِردَه» یعنی قیمت زعفران بالا رفته هست یـا این مصرع از منظومـه‌ی سمندرخان علی اکبر عباسی «دوبَـْره پِلِّه‌ی کُرسیرْ هَوا دا» یعنی یک گوشـه‌ی لحاف روی کرسی را بلند کرد. درون این بیتِ استاد قهرمان «هوا کِردَن» توسّعاً درون معنی پرواز بـه کار رفته است. نکته‌ی قابل ذکر دیگر این کـه در گویش تربت بـه بلند ، «هَوا دایَن» (havâ dâyan) مـی‌گویند. حتّی همان‌گونـه کـه در گویش معیـار بلند درون معنی دزدی هم استفاده مـی‌شود درون گویش تربتی نیز دزدیدن را گاه «هَوا دایَن» مـی‌گویند.)

حالا خُدارْ بِندَه نیِن، ما دِگَه بَدِم

از بال و پَرِّ تیت و پَرِ ما حَیـا کِنِن

3- حالا خدا را بنده نیستید، ما دیگر بد هستیم/ از بال و پر پاره‌پاره‌ی ما حیـا کنید. («خُدارْ بِندَه نِبویَن» بـه معنی نـهایت تفاخر و خودبرتربینی است. «تیت و پَر» (titopar) بـه معنی لَت و پار و دَرب و داغان است. بیشتر درون مورد جنگیدن پرندگان با یکدیگر و کَندن پر و بال هم بـه پنجه و منقار بـه کار مـی‌رود، مثلاً خود قهرمان درون جایی کـه مـی‌خواهد دلش را بـه کبوتر و غم را بـه شاهین تشبیـه کند مـی‌گوید: «مو کِفتَر چَـْهی، غَم جِغنِه‌ی تِزبال/ سِر وِر رَدِ مُو داش که تا تیت و پَرُم کِرد». توضیح ضروری دیگر این‌که درون تربت درون مورد تکّه و پاره چیزهای پارچه‌ای مثلاً بیرون آوردن پَر یـا نخ یـا تکّه‌پارچه از درون بالش و پراکنده آن نیز اصطلاح «تیت و پَر کِردَن» یـا «تیت‌تیت کِردَن» را بـه کار مـی‌برند.)

رَف عُمرِ ما تِموم بـه بیگَـْریِ شما

وِر ما بـه مِهرِوَْنی گاهِ نِگا کِنِن

4- رفت عمر ما تمام بـه بیگاری شما/ بـه ما بـه مـهربانی گاهی نگاه کنید. (تمام عمر ما درون خدمت بـه شما صرف شد بعد گاهی بـه چشم مـهربانی بـه ما نگاه کنید. «بیگَـْری» یـا همان بیگاری بـه معنی کار بدون مزد و مواجب است. قهرمان درون جایی دیگر گفته است: «مُور بـه بیگَـْری بُبُر ای عشق و بی‌کارُم مکُ»)

از ما خِبَر بگیرِن ما پیر و پودَه‌یِم

اِمروز وَختِشَه، نِه کـه وَعدِه‌ی صبا کنن

5- از ما خبر بگیرید، ما پیر و فرسوده هستیم/ امروز وقتش است، نـه این کـه وعده‌ی فردا ید. («خِبَر گِریفتَن» بـه معنی بـه ملاقات رفتن و به احوالپُرسی رفتن است. شاعر مـی‌گوید ما پیر و فرسوده هستیم و احوال‌پُرسی از ما را تأخیر مـیاندازند.)

رَفتِن کُلو کـه چینَه گِریفتِن ز چینگِ ما

مارْ وَختِ چینَه یـافتَه بَـْشِن صِدا کِنِن

6- شُدید بزرگ کـه دانـه گرفتید از نوکِ ما/ ما را وقتی دانـه یـافته باشید صدا کنید. (شما با دانـه گرفتن از منقار ما بزرگ شدید، بنابراین وقتی دانـه پیدا کردید ما را هم خبر کنید. «کُلو رِفتَن» (kolu reftan) بـه معنی بزرگ شدن است. «کُلو» تلفّظِ گویشیِ «کَلان» بـه معنی بزرگ است. «چینَه» (čina) درون گویش تربتی بـه معنی دانـه است. درون لغت بـه معنی آن چیزی هست که از زمـین برمـی‌چینند. دهخدا درون این مورد آورده است: «آن‌چه از دانـه و جز آن کـه مرغ بـه منقار از زمـین چیند» عطار گفته است: «مرغ هست جان عاشق و چندانْش حوصله/ کز هر دولایقِ او نیست چینـه‌ای». درون گویش تربتی نوک و منقار را «چینگ» (čing) مـی‌گویند. این واژه درون ادب کلاسیک بـه صورت «چِنگ» (čeng) آمده هست از جمله درون این بیت خاقانی: «چِنگ مرغی چه لشکر انگیزد؟/ صفّ موری چه کاراز کند؟» «صدا کِردَن» درون گویش تربتی بـه معنی خبر و فراخواندن بـه کار مـی‌رود البته درون جای دیگر «صِدا کِردَن» ممکن هست در معنی درآمدن صدا ازی باشد مثلاً بگویند: «اَجّاش صِدا نِکِرد» یعنی اصلا صدایش درنیـامد.)

ما اُوْ بِرِیْ شماها کِردِم دِ بُکِّما

از جوی هَمچِنو بِرَما اُو دِ جا کِنِن

7- ما آب به منظور شماها کردیم درون لُپّ‌مان/ از جوی هم‌چنان برای‌مان آب جا کنید. (ما به منظور شما آب را درون دهان کردیم و برای شما آوردیم، شما هم به منظور ما همـین‌طور از جوی آب بیـاورید. درون خراسان آب را «اُوْ» (ow) مـی‌گویند که حتما با مصوّت مرکّب تلفّظ شود مانند آن‌چه درون بخش اول کلمـه‌ی «دولت» مـی‌آید. «بُک» (bokk) درون گویش تربتی بـه معنی فضای داخلی دهان هست که مشـهدی‌ها بـه آن «بُق» (boqq) مـی‌گویند. درون ادب کلاسیک معادلی به منظور آن نیـافتم و به ناچار درون ترجمـه از «لُپ» استفاده کردم البته با توضیح این نکته کـه «بُق» یـا «بُک» قسمت درونی دهان و «لُپ» بخش بیرونی آن است. «همچِنو» تلفّظِ گویشی همچنان است. «جا کِردَن» (jâ kerdan) بـه معنی درون ظرف و گنجاندن درون ظرف است. مثلاً هنگام ریختنِ پلو درون بشقاب هم مـی‌گویند «بِرَت جا کُنُم؟» یعنی برنج درون بشقابت بریزم؟ درون این بیت نیز قهرمان مـی‌گوید «بِرَما اُوْ دِ جا کِنِن» یعنی آب را ظرفی بریزید و برای ما بیـاورید.)

دل قَچِّ درد بو کـه شما سیخْچِه‌پَر بِرِن

یَگ دَردِشِر اَگِر کـه مِتَـْنِن دِوا کِنِن

8- دل غرقِ درد بود کـه شما سیخ‌پر شوید/ یک دردش را اگر کـه مـی‌توانید دوا کنید. («قَچِّ» (qačče) بـه صورت اضافه مـی‌آید مثلاً اگر بگویند «رِختام قَچِّ خو رَف» یعنی لباس‌هایم غرق خون شد، خون‌آلود شد. «سیخچِه‌پَر» (sixčepar) حالتی از رشد جوجه‌ی پرندگان هست وقتی کـه پرهایی سُست از بدنِ آن‌ها مـی‌روید ولی هنوز آن‌قدر پَر بر بدن‌شان نیست کـه بتواند پرواز کند؛ دیگر این‌که پرها باز نشده هست و بـه صورت مـیله‌ای شکل رشد مـی‌کند.)

تا پِرِّزاد رِفتَنِتا بالِ ما شِگَست

از ما دِگَه گِذشت، بِرِی ما دعا کِنِن

9- که تا پ‌تان بال من شکست/ از ما گذشت، به منظور ما دعا کنید. («پِرِّزاد رِفتَن» (perrezâd reftan) بـه معنی آماده‌ی پ شدن است. وقتی جوجه‌ی پرنده تازه بـه دنیـا مـی‌آید موهای نازکی بر بدنش مـی‌روید کـه بعد مـی‌ریزد که تربتی‌ها به آن «گِندَه» (genda) مـی‌گویند درون این حالت جوجه را «گِندِه‌موی» (gendemuy) مـی‌گویند. مرحله‌ی بعد «سیخچِه‌پَر» (sixčepar) هست که درون بیت 8 همـین شعر توضیح داده شد. و مرحله‌ی بعد «پِرِّرزاد رِفتَن» (perrezâd reftan) است. درون این حالت پرهای جوجه بـه قدری قوی شده هست که جوجه‌ی پرنده مـی‌تواند پرواز کند و آشیـانـه را ترک کند. البته این اصطلاح را درون توسّعاً درون مورد ان و پسران دَمِ بخت هم بـه کار مـی‌برند.)

بال و پَرِ شِگِستَه مِچِقَّه دِ چَشمِ ما

هِیـهاتَه موم و مِلهَمِ وِر بالِ ما کِنِن

10- بال و پر شکسته مـی‌خورد بـه چشم‌مان/ بعید هست موم و مرهمـی بـه بال ما ببندید. (بال و پر شکسته‌ی ما چشم‌مان را آزار مـی‌دهد، بد نیست اگر بیـایید و بال و پَرِ شکسته‌ی ما را درمان کنید. «چِقّیَن» (čeqqiyan) کـه تنـها دیده‌ام با چشم بیـاید بـه معنی اصابت و باعث آزار و اذیت و درد شدن است؛ مثلاً مـی‌گویند «روز دِ چَشمُم مِچِقَّه» یعنی نور خورشید چشمم را اذیت مـی‌کند یـا مـی‌گویند «چَشمُم مِچِقَّه» بـه این معنی کـه چشمم درد دارد. «هِیـهاتَه» (heyhâta) یعنی بعید هست یـا مُستَعبَد است؛ وقتی کاری ازی انتظار ندارند یـا انتظار دارند ولی وی کار را انجام نمـی‌دهند مـی‌گویند «هِیْهاتَه چِنی کارِ کِنی». درون گویش تربتی بـه دوا و درمانی کـه به صورت موضعی استفاده مـی‌کنند را «موم و مِلهَم» (mumo melham) مـی‌گویند کـه لابد همان موم و مَرهَم است. درون گویش تربتی تبدیل حرف «ر» بـه حرف «لام» بسیـار دیده مـی‌شود مانند واژه‌های «دیفال» بـه جای دیوار، «بَلک» بـه جای برگ، «فِلار» بـه جای فرار و غیره. موم یـا «موملَـْیی» بـه معنی داروی شکستگی است، از نظر ظاهر کمـی رقیق‌تر از قیر هست که درون قدیم استفاده مـی‌شده و مرهم هم بـه معنی چیزی هست که بـه قصد درمان بر زخم گذارند. از طرفی درون تربت وقتی مـی‌گویند «فُلان دِوا موم و مِلهَمَه» یعنی آن دارو خیلی زود اثر مـی‌کند. درون این بیت قهرمان از قول کبوترهای پیر بـه جوان مـی‌گوید ما از شما توقع داریم کـه در درمان بال و پر شکسته‌ی ما بکوشید.)

سَنگِ فِلَک هنوز نِخُوردَه بـه بالِ‌تا

تا پَرِّتا دُرُستَه اَزین‌جِه هَوا کِنِن

11- سنگ فلک هنوز نخورده هست به بال‌تان/ که تا پرهای‌تان سالم هست از این جا پرواز کنید. («پَرِّتا دُرُستَه» (parretâ dorosta) یعنی بال و پری سالم دارید. «هَوا کِردَن» (havâ kerdan) بـه معنی از هوا بلند شدن و پ است.)

آغالَه تَنگ رِفتَه و جادادِ او کَمَه

تولَه مِتِن کـه مارْ بـه زِمـی کِلِّه‌پا کِنِن

12- آغُل تنگ شده هست و ظرفیتِ او (اشاره بـه آغُل) کم است/ هُل مي‌دهید کـه ما را بـه زمـین سرنگون کنید. («آغالَه» (âqâla) بـه معنیِ آن آغال هست یعنی همان آغال مَعرفه. «جاداد» بـه معنی گنجایش و ظرفیت است. «تولَه دایَن» (tula dâyan) درون گویش تربتی بـه معنی هُل هست یعنی بهی فشار وارد و او را بـه جلو راندن یـا سرنگون وی. «کِلِّه‌پا» (kellepâ) بـه معنی سرنگون هست که از دو جزو کَلّه و پا تشکیل شده است.

بویِم جِوو، دِ پایِ شما پیر رِفتَه‌یِم

ای مُزدِ دستِ ما کـه مِرِن مارْ فِنا کِنِن

13- بودیم جوان، درون پای شما پیر شده‌ایم/ این مُزد دست ما هست که مـی‌روید ما را فنا مـی‌کنید. (ما کـه خود را بـه پای شما پیر کرده‌ایم منصفانـه نیست کـه مـی‌خواهید ما را از بین ببرید. «رِفتَه‌یِم» (reftayem) بـه معنی رفته‌ایم هست که بـه جای شده‌ایم بـه کار مـی‌رود)

خُوردِم بـه جایِ چینَه و اُوْ چینگ از شما

ما سَنگِما دِ خِندَق، شرم از خدا کِنِن

14- خوردیم بـه جای دانـه و آب، نوک از شما/ ما به کنار، شرم از خدا کنید (ما بـه جای دانـه و آب از شما نوک خوردیم، از ما شرم نمـی‌کنید از خدا شرم کنید. «چینگ زیَن» (čing ziyan) بـه معنی ضربه زدن با نوک است، کاری کـه پرندگان به منظور حمله یـا دفاع انجام مـی‌دهند و سعی مـی‌کنند با ضربه‌های نوک دشمن را عقب برانند. «چینگ خُوردَن» مقابلِ «چینگ زیَن» هست یعنیی کـه ضربه‌های نوک حواله‌ی او شده هست و بـه او اصابت کرده است. «سنگِ ما دِ خِندَق» یـا سنگِ ما درون خندق از اصطلاحات تربتی هست به این معنی کـه از ما گذشته، از ما کـه بگذرید، ما بـه کنار و ... مثلاً پدرِ پیری بـه پسرش کـه اهل کار نیست مـی‌گوید «سنگِ ما دِ خِندَق؛ بـه فکرِ خودِت باش» یعنی این‌که حتما امروز کمک‌دستِ من باشی بـه کنار و از من هم کـه بگذری بـه فکر آینده‌ی خود باش.)

ما عاشقِ شما و شما دشمنایِ ما

عشقِ بـه زور و مِهرِ بـه چُمبَه‌ر نِگا کِنِن

15- ما عاشق شما و شما دشمنان ما/ عشق بـه زور و محبت بـه چُمبِه را نگاه کنید («عشقِ بـه زور و مِهر بـه چُمبَه» از اصطلاحات تربتی هست در این معنی کـه به زور نمـی‌شودی را گفت کـه دیگری را دوست داشته باش و اصولا کار دل بـه اجبار نیست. «چُمبَه» (čomba) درون گویش خراسانی بـه چوبی ضخیم و ستبر گفته مـی‌شود کـه مانند چماق است. درون درست شُله یـا حلیم سرِ «چُمبَه» را تخته‌ای مثلثی‌شکل وصل مـی‌کنند و با آن حلیم یـا شله را هَم مـی‌زنند کـه در گویش خراسانی بـه این کار «چُمبِه زِدَن» (čombe zedan) گفته مـی‌شود. مصرع دوم این بیت اشاره بـه ضرب‌المثلی تربتی دارد کـه مـی‌گویند «عشقِ بـه زور و مِهرِ بـه چُمبَه» یعنی ایجاد رابطه حتما به لطف باشد و با جبر ممکن نیست.)

گاوَختِ یـادِ ما بِکِنِن که تا نِفَستِ هَس

ای جوجِه موجِه‌ها کـه مِرِن بال وا کِنِن

16- گاه‌وقتی یـاد ما ید که تا نفسی هست/ ای جوجه موجه‌ها کـه مـی‌روید بال باز کنید. (تا زمانی کـه زنده هستیم گاهی یـاد ید از جوجه‌هایی کـه برای پرواز آماده مـی‌شوید. «نِفَست» (nefast) تلفّظِ تربتی نفس هست. کلمات مشابه نیز درون گویش تربتی بـه همـین شکل تلفظ مـی‌شود مانند قفس کـه «قِفَست» (qefast)، هوس کـه «هَوَست» (havast) تلفظ مـی‌شود. «موجِه» از اتباع هست و بـه تبعِ جوجه بـه صورت «جوجِه موجِه» مـی‌آید. البته «موجَه» هم درون گویش تربتی کاربرد دارد کـه به معنی مُژه هست و با این تفاوت دارد.)

بهمن صباغ زاده

27/11/1396

***


برچسب‌ها: شعر محلی تربت, شعر محلی قهرمان, استاد محمد قهرمان




[سیـاه‌مشــــــــــــــــــــــــــــــــق - شعر محلی تربت غذا های محلی تربت جامی]

نویسنده و منبع | تاریخ انتشار: Tue, 18 Sep 2018 20:05:00 +0000



کانون زمین لرزه امروز صب تبریز کجا بود

سیـاه‌مشــــــــــــــــــــــــــــــــق - گزارش جلسه ...

3- شعرخوانی 

شعرخوانی با یکصد و بیست و دومـین غزل از دیوان حافظ، کانون زمین لرزه امروز صب تبریز کجا بود با قرائت استاد احمد نجف زاده آغاز شد. کانون زمین لرزه امروز صب تبریز کجا بود غزل‌هایی کـه در جلسه خوانده مـی‌شود برگرفته از نسخه‌ی چاپی مرحوم غنی و قزوینی هست و بـه همان ترتیب کـه در نسخه‌ی قزوینی و غنی آمده هست هر هفته یک غزل از دیوان خواجه خوانده خواهد شد. کانون زمین لرزه امروز صب تبریز کجا بود استاد نجف زاده بعد از خواندن غزل خواجه، برخی ابیـات و لغات را توضیح مـی‌دهند:

هر آن کـه جانب اهل وفا نگه دارد

خداش درون همـه حال از بلا نگه دارد

حدیث دوست نگویم مگر بـه حضرت دوست

که آشنا سخن آشنا نگه دارد

دلا معاش چنان کن کـه گر بلغزد پای

فرشته‌ات بـه دو دست دعا نگه دارد

گرت هواست کـه معشوق نگسلد پیمان

نگاه دار سر رشته که تا نگه دارد

صبا بر آن سر زلف ار دل مرا بینی

ز روی لطف بگویش کـه جا نگه دارد

چو گفتمش کـه دلم را نگاه دار چه گفت

ز دست بنده چه خیزد خدا نگه دارد

سر و زر و دل و جانم فدای آن یـاری

که حق صحبت مـهر و وفا نگه دارد

غبار راه راهگذارت کجاست که تا حافظ

به یـادگار نسیم صبا نگه دارد

***

 

ایمان فرستاده از جوانان بااستعداد و شاعران آینده‌دار همشـهری نفر بعدی بود کـه به شعرخوانی پرداخت. ایشان دو غزل خواندند کـه به سبک غزل‌های همـیشگی‌شان بـه مسائل فلسفی اختصاص داشت. اشعار بیشتر این شاعر همشـهری را مـی‌توانید درون وبلاگ ایشان بخوانید. وبلاگ ایمان فرستاده درون بخش پیوندهای وبلاگ قرار دارد:

تمام عمر گُم کردم خودم را، ریشـه‌هایم را

نمـی دانم بیـابم خویش را یـا ریشـه‌هایم را؟!

به اجزای طبیعت با ظرافت خیره گشتم تا

ببینم درون دلِ این کوه و صحرا ریشـه‌هایم را

به مـیوه... بعد، شاخه... بعد، ساقه... بعد، ریشـه... بعد؟!

به این شیوه نخواهم کرد پیدا ریشـه‌هایم را

به صورت‌بندی‌ام درون آینـه آنقدر دل بستم

که گُم کردم درون این جادوی زیبا ریشـه‌هایم را

درون ذهن این دالانِ پیچاپیچ گشتم تا

مگر پیدا کنم درون این هیولا ریشـه‌هایم را

به قبل از خویش و قبل از قبل‌های خویش رفتم تا

بیـابم درون سیـاهی‌های آنجا ریشـه‌هایم را

 

درون خویش مـی‌غلتم بـه دور از هرچه هست و نیست

دوباره مـی‌کُنم درون خود شکوفا ریشـه‌هایم را

***

 

چرا گُل­های شادِ باغ را پژمرده مـی‌بینم؟

چرا گنجشک­های خانـه را افسرده مـی‌بینم؟

را ماده‌ای غمگین، دلم را توده‌ای خونین

خودم را آن کـه به تنـهایی‌اش پی بُرده، مـی‌بینم

کنار پنجره خط‌های باران را نمـی‌فهمم

ولی درون ذهن کُلّ شـهر را خط خورده مـی‌بینم

تخیّل متّصل کرده هست ذهنم را بـه دنیـایم

درون ذهن هر جنبنده‌ای را مُرده مـی‌بینم

من اینجا با تخیّل تک‌درختِ کوچه را هر روز

شبیـه جالباسی اتاق افسرده مـی‌بینم

تخیّل را تخیّل مـی‌کنم شاید بفهمم چیست

ولی تنـها هیولایی کـه خود را خورده مـی‌بینم

 

جلوی آینـه مـی‌ایستم با حجمـی از بودن

جهان را با همـه سنگینی‌اش بر گُرده مـی‌بینم

***

 

دیگر شاعر همشـهری آقای محمود خرقانی کـه از مربیـان و فعالان کانون پرورشی فکری کودکان و نوجوانان تربت هستند درون ادامـه دو غزل زیبا خواندند:

من از دریـا گریزانم، بـه من صحرا بده، ای دوست

درون این همـه آدم مرا هم جا بده، ای دوست

برای هری عشوه، به منظور هری خنده

در این کُنج غریبی‌ها بـه ما هم پا بده، ای دوست

شبیـه بذر بی‌حاصل تهِ بُن‌بست‌ها هستم

درختم کُن، بلندم کُن، بـه من معنا بده، ای دوست

منم مشتاق غم‌هایت بـه هر کـه یکی دادی

به من، تنـها بـه من، تنـها بـه من صدتا بده، ای دوست

منم یک شیشـه‌ی یخ کرده از یک پنجره، تنـها

از آن لب‌های خورشیدی فقط یک «ها» بده، ای دوست

کدامش؟ خواب یـا خلسه؟ کدامش؟ مرگ یـا رویـا؟

برای آمدن که تا ک ویزا بده، ای دوست

***

 

دردَم شبیـه بسته‌ی سیگار مسخره‌ست

هی مـی‌کشم مدام و به ناچار مسخره‌ست

روز و شبم شبیـه بـه هر روز و هر شبم

طی ِ زمانـه بـه اجبار مسخره‌ست

سربازِ صفر باشی و بی‌جیره درون دَکَل

سرباز صفر  و این همـه سردار مسخره‌ست

یک نصفِ روز زخمِ زبانِ غریبه‌ها

یک نصفِ روز طعنـه‌ی همکار مسخره‌ست

لب‌ها شبیـه کُلت و تبّسم گلوله‌اش

حرفی کـه خنده مـی‌زَنَد انگار مسخره‌ست

سلّولِ جسم، قلعه‌ی خانـه، حصار شـهر

ماندن درونِ این همـه دیوار مسخره‌ست

مُردن به منظور این همـه خوب هست و باز هم

مُردن به منظور این همـه تکرار مسخره‌ست

***

 

امـیر یوسفی مقدم دیگر شاعر جوان همشـهری کـه گاهی درون جلسات شنبه‌شب‌ها شرکت مـی‌کنند درون ادامـه یکی از غزل‌های جدیدشان را خواندند. ایشان جلسات زیـادی را با انجمن شنبه‌شب‌ها نبوده‌اند اما هر بار کـه به جلسه مـی‌آیند رشدی کـه در شعر داشته‌اند بـه خوبی بـه چشم مـی‌رسد. امـیدوارم روند رو بـه رشد این شاعر همشـهری همچنان ادامـه داشته باشد و در آینده شاهد شعرهای عالی‌تری از این شاعر جوان تربتی باشیم:

نگاهت کردم و سیبِ رُخت را سرخ و تر کردی

به ترفندِ حیـایت شوقِ من را بیشتر کردی

سرت را دلبرانـه با ادا و ناز چرخاندی

نگاهی چون زمـین‌لرزه، مرا زیر و زبر کردی

به رندی چشم خود را بر زمـین انداختی، بعدش

مرا از بوسه‌گاه پُشت پلکت باخبر کردی

گرفتی چادرت را با لبت، من آرزو کردم

به جای چادری باشم کـه سر که تا پا بـه سر کردی

به جای چادرت باشم، بگردم دور که تا دورت

به آغوشم کشی وقتی کـه احساس خطر کردی

مـیان چادرت زیبای من زیباترینی تو

اگر چه سهم من را از نگاهت مختصر کردی

به خود آوردی‌ام با اخم، انگاری کمان‌داری

رَجَز مـی‌خوانْد: کانون زمین لرزه امروز صب تبریز کجا بود دیوانـه! هوای دردسر کردی؟

اگرچه شاعرم، خیرِ سرم، مبهوت خشکم زد

تمام ذوق و شعرم را بـه پلکی بی‌اثر کردی

به دام افتاده بودم درون نگاهت با خودم گفتم:

اگر درون دام باشی و به دام آری هنر کردی

هنر کردم، خطر کردم، هوای دردسر کردم

به سویت آمدم اما مرا بیچاره‌تر کردی

نماندی، شرم کردی، رفتی و تنـها دعا کردم

ببخشی سرکشی‌های مرا و باز برگردی

***

 

هوا ابری‌ست، بی باران

زمـین خاکی‌ست، خشکیده

مجازات کدامـین جرم ما سنگین‌دلان را

باغبان دیده

 

تمام حاصلش را

هر چه کشته

دست بی‌رحم زمستان از زمـین چیده

 

عصا درون دست

دستی بر کمر

در باغ

از جویی بـه جویی مـی‌رود

دل‌خون

اگر برگی ببیند زرد، پوسیده

اگر یک شاخه‌گل بی آن کـه گُل‌برگی بر آن بر خاک چسبیده

و حتی خار رنگ چهره‌اش زرد است، ترسیده

مـیان باغ یـا درون بین قبرستان

نمـی‌داند کجا درون خاک روییده

 

عصا درون دست

مرد باغبان دستی گرفته بر کمر

در باغ مـی‌چرخد

بلندِ قامتش مثل درختان کهن‌سال مـیان باغ خوابیده

نمـی‌افتد دمـی آه از لبانش، اشک از دیده

تمام حاصلش را هیچ مـی‌بیند

تمام دسترنجش، آه، غیر از آه محصولی نمـی‌چیند

محاسن خیس

دائم از دو چشمم جوی‌های تازه مـی‌گیرد

نگاهش خاک را که تا آسمان اندازه مـی‌گیرد

گمانم خاک خشک تشنـه را دارد نشان آسمان بی‌مروّت مـی‌دهد با چشم

تا شاید

دل سنگِ سیـاهِ آسمان یک دَم بـه رحم آید

دری از غیب بگشاید

دری از غیب

تا شاید

 

هوا ابری‌ست، بی باران

زمـین سرد است، مردِ باغبان نالان

ولی دلخون‌تر از آن باغبان، شاعر

اگرچه واژه‌هایش که تا همـیشـه غرق امـید است

اگر چه دفترش پُرنور و هر روزِ دلش عید است

دلش درون این هوا مـی‌گیرد، ای مردم

که هم دلتنگ باران مانده

هم دلتنگ خورشید است

***

 

دوست خوبم علی اکبر عباسی کـه چند هفته‌ی پیش غزلی با ردیف آپاچی خواندند این هفته ویرایش تازه‌ای از این غزل را به منظور دوستان حاضر درون جلسه خواندند. بارها گفته‌ام کـه آقای عباسی هرگز غزل‌های سروده شده را رها نمـی‌کنند و دائم درون حال ویرایش آن هستند. مقایسه‌ی ویرایش‌های مختلف غزل‌های ایشان به منظور علاقه‌مندان مـی‌تواند بسیـار مفید باشد. دوستان به منظور مقایسه مـی‌توانند بـه گزارش جلسه‌ی 1079 مراجعه کنند:

خیره بر آخرین گذرگاه هست آخرین جنگجوی آپاچی

خون یک ایل درون کفِ دستش، مرگ درون روبروی آپاچی

پشتِ سَر یک قبیله‌ی تنـها درون هراس از چپاول و غارت

دل سپرده بـه آخرین امـید، چشم‌هایش بـه سوی آپاچی

موی وحشیِ او رها درون باد بیرقی کـه به خاک اگر افتد

شعله درون آسمانِ ایل افتد، مـی‌رود آبروی آپاچی

بغض او ابتدای طوفان است، ترس اگر آبروی او نبَرَد

ای دریغا کـه عاقبت این بُغض خفه شد درون گلوی آپاچی

چشم‌های عقابی‌اش را بست، تیر از چله‌ی کمان افتاد

ترس بر جانِ او مسلط شد، کُشته شد آرزوی آپاچی

زندگی، ارمغان این خفّت؛ بردگی، ابتدای این ذلّت

هیچ کوهی دگر نمـی‌شنود نعره و های و هوی آپاچی

کاش درون انتهای این قصّه «غیرت» از خواب ناز برخیزد

مردِ این قصه باز برگردد بـه همان خلق و خوی آپاچی

گله‌ی خشمگین بوفالو دود درون آسمان ایل انداخت

در دل آسمان کوهستان محو شد رنگ و بوی آپاچی

 

مثل من، مثل تو تماشا کرد انقراض قبیله‌ی خود را

بی‌شباهت بـه قصه‌ی ما نیست قصه‌ی جنگجوی آپاچی

***

 

آقای سلیمان استوار فدیـهه شاعر طنزپرداز همشـهری این هفته یک شعر طنز خواندند. شعر طنز این هفته‌ی ایشان درون قالب قطعه سروده شده بود و به بازنشتگان و احوال ایشان اشاره داشت:

یـاد بادا روزگاری خان عمو بودیم ما

یـاد بادا قیل و قال و آن هیـاهو، ای عمو

راه و رسم زندگی این‌گونـه با محنت نبود

چرخ بر وفق مرادم بود و هم‌سو، ای عمو

مرغ جانم وحشت از شاهین و از کررا نداشت

بی غم و بی غصّه همچون یک پرستو، ای عمو

قامتی چون شاخ شمشاد و صنوبر داشتم

کی مرا دیدی چنین مانند «جو جو»؟ ای عمو

وزنـه‌برداری قدر بودم مـیان چهره‌ها

در دو حرکت مـی‌زدم پانصد بـه کیلو، ای عمو

پشت صدها پهلوان را مـی‌رسانیدم بـه خاک

من نمـی‌دانم چه شد آن زور بازو، ای عمو

مثل من خوش‌تیپ کی دیدی تو درون مُلکِ عجم

در عجب ماندم چه شد آن خرمن مو، ای عمو

حالیـا بازن‌نشست و در هچل افتاده‌ام

حال من گردیده از این رو بـه آن رو، ای عمو

مـی‌دهد دولت مرا هر ماهه یک مـیلیون حقوق

کاسبان گرگ‌اند و من مانند آهو، ای عمو

همچنین هفتَم گرو گردیده پیش پنج و شش

رفته‌ام درون گل فرو که تا حدِّ زانو، ای عمو

از گرانی‌ها چنان تحت فشارم کـه مگو

از بعد و از پیش و هم از هر دو پهلو، ای عمو

دار و نادارم همـه بر باد رفت و، مـی‌رود

از لبانم خنده و آن خُلق نیکو، ای عمو

رفته از یـادم همـه رسم و رسوم جمعه‌ها

در بساطم نیست چیزی، بُرده لو لو، ای عمو

شنبه‌شب‌ها مـی‌کنم وز وز چو زنبور عسل

مسجد قائم برایم همچو کندو، ای عمو

در کنار شاعران گُل گفته و گُل بشنوم

شعر ایشان از برایم همچو دارو، ای عمو

من نمـی‌گویم غزل از قامت رعنای یـار

یـا ز چشمانِ سیـاه و قوس ابرو، ای عمو

رفته از یـادم خط و خال وو شـهد و شکر

کی کنم توصیف موی و پیچ  گیسو؟ ای عمو

طنز تلخی گویم از دزدیِ آقای الف

او کـه ما را مـی‌مَکَد مانند زالو، ای عمو

مـی‌نشیند پشت لامبورگینی و سانتافه‌اش

پول او افزون شده از حدِّ پارو، ای عمو

مـی‌رود هر ساله حج و، سعی او دارد صفا

فرق بسیـار هست بین بنده با او، ای عمو

پانزده که تا دارد درون خیـابان ونک

هر یکی همچون هلو  و مثل آلو، عمو

نور مومن را فقط درون صورت حاجی ببین

من دگر بی‌نورم و در حالِ سو سو، ای عمو

او کجا دارد خبر از حال ما بیچارگان؟

درد ما افزون‌تر هست از دردِ زائو، ای عمو

مـی‌خورد درون خانـه‌اش هر شب فسنجان و کباب

سال طی گشت و ندیدم نان کوکو، ای عمو

آن ارغوانی نوش جان جیم و دال

پسته و بادام و فندق سهم یـارو ای عمو

انبه و سیب و گلابی باشد از آقای مـیم

جای این‌ها مـی‌خورم من برگِ کاهو، ای عمو

دل‌خوشی‌ام یک سبد کالاست گر  آید بـه دست

بیش گر خواهم، مرا گویند: پُررو، ای عمو

بیست و دوم مـی‌دهد دولت مرا یـارانـه‌ای

من بـه درویشی قناعت کرده و خو، ای عمو

 

ای سلیمان غم مخور از صد جوان هم بهتری

مـی‌زنی جفتک گهی مانند یـابو، ای عمو!

***

 

آقای محمد جهانشیری دیگر شاعر همشـهری درون ادامـه یک غزل خواندند:

از جام آیینـه نگاهش مال من بود

عمری بـه حسرت رفت و، آهش مال من بود

هی شخم کردم دشتی از اندیشـه‌ها را

گندم اگر رویید، کاهش مال من بود

از هفت شـهر عشق، کوه قاف و سیمرغ

تنـها فقط دوری راهش مال من بود

مـیخانـه را بستند وقتی من رسیدم

یک جرعه از جام گناهش مال من بود

از رنگ پُرافسون چشمِ مستِ معشوق

رسواییِ روزِ سیـاهش مال من بود

این‌جا همـه گرگ‌اند درون جلدِ برادر

باور نکردم اشتباهش مال من بود

من یوسفی بودم کـه از مجموعه‌ی عشق

پیراهن خونی و چاهش مال من بود

خَم گشت بر بام ترقی نردبانی

بر دوش من پایی و، آهش مال من بود

***

 

نوبت بـه دیگر شاعر همشـهری جناب آقای اکبر مـیرزابیگی رسید و ایشان هم یک غزل خواندند:

از همان اول کـه یـار ما شدی

من شدم مجنون و تو لیلا شدی

دل بُ از تمام دلبران

بس کـه تو درون چشم من زیبا شدی

چند روزی دلبری کردی و باز

کیمـیا گشتی و کم‌پیدا شدی

رفتی و دیگر نکردی یـادِ من

از چه با من سنگدل آیـا شدی؟

بعد چندی دوری و درد فراق

باز امروز از کجا پیدا شدی

پیش چشمم لحظه‌ای ظاهر شدی

آمدی دقّ دلم حالا شدی

آتش عشقت شد از نو شعله‌ور

آتش‌افروزِ دلِ شیدا شدی

باز رفتی و مرا آتش زدی

شعله درون جانم ز سر که تا پا شدی

گر تو را مـیلی بـه مجنونت نبود

پس چرا درون پیش من لیلا شدی؟

***

 

محمود اکبرزاده شاعر جوان همشـهری کـه به شعر سپید گرایش دارد درون ادامـه یکی از شعرهای خود را به منظور حضار خواند:

بگذار اشتیـاق سر جایش باقی بماند

کاری بـه دلواپسی نداشته باش

من و پنجره سال‌هاست کـه تنـهاییم

حال مرا سربازی مـی‌فهمد که

اسیرش گریخته است

تفنگی کـه خوش‌دست نباشد تفنگ نیست

***

 

من کـه بهمن صباغ زاده‌ام کار هفته‌ی پیشم را با یک تغییر کوچک خواندم. من درون این کار اشاراتی بـه کتاب شازده کوچولو اثر سنت اگزو دوپری، ترجمـه‌ی احمد شاملو داشته‌ام. هفته‌ی گذشته همـین شعر را به منظور دوستان خواندم و در مصرع اول بیت آخر آن گفته بودم «نـهاد و گوهر را چشم سر نمـی‌بیند» و بعد درون مصرع دوم گفته بودم «خدا کند کـه همـین جمله یـادمان باشد». دوستان گفتند کـه جمله‌ای کـه در مصرع اول عینا از کتاب شازده کوچولو تضمـین شده هست جمله معروفی نیست و در این ویرایش جدید آن مصرع را با جمله‌ی معروف دیگری از همان کتاب عوض کردم. منتها این جمله‌ی جدید عینا درون کتاب وجود ندارد و تضمـین بـه مضمون شده است:

غمَش اگر کـه اندازه‌ی جهان باشد

قرار هست درون این مـیهمان باشد

قرار هست کـه مـهمانِ تازه‌ی غزلم

پریِ کوچکی از قلبِ آسمان باشد

هزار معجزه آورده هست و، مـی‌خواهد

نشانـه‌ای ز خداوند بی‌نشان باشد

خدا کند کـه نگاهش بـه مادرش برود

خدا کند کـه همان‌قدر مـهربان باشد

چه مـی‌شود کـه به تدریج اهلی‌ام د

صبور مثل تمامـی کودکان باشد

«مقابل گل‌مان ما همـیشـه مسئولیم»

خدا کند کـه همـین جلمـه یـادمان باشد

***


برچسب‌ها: گزارش جلسه‌ شماره 1083 بـه تاریخ 931111, شعر تربت حیدریـه




[سیـاه‌مشــــــــــــــــــــــــــــــــق - گزارش جلسه ... کانون زمین لرزه امروز صب تبریز کجا بود]

نویسنده و منبع | تاریخ انتشار: Thu, 23 Aug 2018 14:02:00 +0000



تمامی مطالب این سایت به صورت اتوماتیک توسط موتورهای جستجو و یا جستجو مستقیم بازدیدکنندگان جمع آوری شده است
هیچ مطلبی توسط این سایت مورد تایید نیست.
در صورت وجود مطلب غیرمجاز، جهت حذف به ایمیل زیر پیام ارسال نمایید
i.video.ir@gmail.com